اولین دیدار ما بود و شاید آخرین دیدار؟
ما در آن غربت به هم نزدیک تر یاران.
یاد عطر آگین آن افسانه گون لحظه
نور و باران باد و گلباران!

گشته در رویش نگاهم محو،
مانده در چشمم نگاهش مات.
باز هم او را توانم دید؟
آه ! کی دیگر؟ کجا؟ هیهات!

و خدای من! چه زیبا بود و بهت انگیز
و چه والا بود زیبائیش، والا و شگفت آور!
واندرآن منزلگه پرت و حقارت بار
آن چنان زیبائی والا چه نادر بود ناباور!

 

راهها را بر نگاه رهگذران بسته بود آنجا.
کس نمی دانست
کان پریدخت از کدام افسانه بیرون جسته بود آنجا.

 

چه نگاهی – وای!- وانگه از چه چشمانی!
هوُبَره واهو برۀ طنّاز را نازم.
وچه رویی وچه لبخندی،
سِحر را،اعجاز را نازم.

آه
کاش می شد گاه،
با خدا در آفرینش همعنانی کرد.
ناب نوشین لحظه ها را جاودانی کرد.

کاشکی یک روز، یک ساعت
کور خود کوکِ زمان را خواب می شد کرد.
و گریزان سحر تصویر سعادت را،
-چون پریزادان روح عطر در شیشه-
خواب، وانگه قاب می شد کرد.
آه!

آن نخستین بار و گویا آخرین دیدار با او بود،
دیگر او را کی توانم دید؟
یا کجا؟ هرگز!
حسرتم بسیار و می گویم ببازم کاش
شرطهائی که بستم با هرگز

چون رواق حسرتی از کاخ رؤیائی،
-از مداین،طاق کسرائی،-
یادگار از گنج باد آور،برایم سکه ای مانده است
-هفت دریا را نشانی، چکه ای مانده است.-
لذت آن لحظه را مانند قصری شاد،
همچنان تا زنده باشم زنده خواهم داشت
هیچگاه آن را به تاراج فراموشی نخواهم داد
های!
گر درختک ریشه کن شد،یاد شادش سبز و خرم باد:
خوب یادم هست
آن قطاری که مرا می برد،
از صمیم عُطلت ِ این بی سرانجامی،
تا سواد اعظم آن تیره فرجامی،
ناگهان آن روز ،روزِ کام و ناکامی
لحظه ای چند در یک منزل گمنام
-در وسیع دشت ِ بی فریاد-
ایستاد.
چاشتگاه گرمی بود و چون دَم ِ دیوان دوزخ ،باد.
آن بهشت اما در آنجا بود.
-تخته سنگی تکیه گاهش، در پناه ِ سایۀ بیدی-
او در آنجا بود و تنها بود.
من پیاده گشته ، نا گشته
بر زمین داغ گاهی هشته ، ناهشته،
دیدمش کز دور،
مثل چتری باز، باد افتاده در چادرسیاه ِ آن زمینی حور-
او چو شاخک های پروانه سیاهی ، دست ها افراشته بالا،
دو کنارۀ چادرش در مشتها، افراشته بالا،
هوُبرۀ افلاکیم ، آهوبرۀ بی باک،
بی خبر از خویش، سویم پیش می آمد،
چابک و چالاک،
او مرا بی شک گُمان با دیگری می بُرد،
که به سوی من شتابان بود،
من چرا بودم شتابان سوی او؟ این را ندانستم.
رو به یکدیگر دوان هر دو،
کم کمک خواندن خطوط چهره را می توانستم.

چاشتگاهی آفتاب روزی از مرداد،
داغ داغ ، آنسانک
لاشۀ هر سایه، پای ذات خود بیهوش می افتاد.
دشت روشن بود و من در آتشی نشناخته روشن؛
ناگهان یک لحظۀ تاریک،
هر دو بر جا مانده حیران، خشک
روبرو نزدیک
-"آه"
هر دو یا گفتیم، یا می خواستیم آن گفت.
-حال ما می گفت از این ، در ساکت آن لحظۀ کوتاه-
لیک گویا هیچ یک از دیگری نشنفت
بعد لختی حیره و حیرت زده ماندن،
-« چه اشتباهی! اوه!...»
                              -«اما دلنشین البته»
                                                   -«..... می بخشید»
گفت او، اما
در نگاهش از فروغ و اخمناز ِ شیطنت لبریز،
شعله های شاد یک لبخند معصومانه می درخشید.
ما جدا از هم ولیکن سایه های چاشت گاهیمان
درهم و با هم یکی گشته
قربتی با غربت آغشته
شاهد این وحدت و بیگانگی خورشید.
ناگهان دیدم،
سایمان کم رنگ شد،بیرنگ شد،گم شد.
لکّه ابری بود با چادر سیا نا محرم خورشید را پوشید!