<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>گلشهر شعر فارسي</title>
<link>https://gsf1362.blogfa.com</link>
<description>گنجینۀ شعر و ادب فارسی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 06 Jun 2021 08:26:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>بعدازظهرهای لیمویی</title>
<link>https://gsf1362.blogfa.com/post/10442</link>
<description>چه زیبا بود عشق اگر ساعت را هرگز نمی شناخت و چه زیبا بود ساعت اگر هرگز ساعت نبود. بعد از ظهر های لیمویی را شب می کنیم در باغ های موسیقی با چتری از شعر و بارانی از آفتاب لبانش آخرین کلام در زیبایی است و چشمانش آسمان را به رقص می خواند می خواند، می خواند، می خواند با چشمانی از شراب و لبخندی از نیشکر می خواند، و می دانم،می دانم که دستی هست که بعد از ظهر ها را قهوه ای می کند چرا که عشق از قوس قزح ناتمام تر است چرا که انسان کامل نیست منظومۀ شمسی و کهکشان ها</description>
<pubDate>Sun, 06 Jun 2021 08:26:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>gsf1362</dc:creator>
<guid>gsf1362.blogfa.com/post/10442</guid>
</item>
<item>
<title>از صفر تا بی نهایت</title>
<link>https://gsf1362.blogfa.com/post/10441</link>
<description>جهان به کوچکی حجم خواب خرگوش است و نبض خستۀ نوع بشر چو «من» مغرور صدای رویش نی در عدم هیاهویی است هراسناک تر از انفجار سربی نور درون کورۀ خورشید کهکشان کبود تمام بعد زمان را مچاله باید کرد درون قرمزی سطلی از صدای خروس حیات بازده اضطراب تکوین است گریز ماده در حوزۀ عقیم«خلاء» عشق در منحنی های متباعد عشق پرواز قناری در باران است وقتی که توفان آغاز می شود «وقتی که ستاره از شب می گذرد و شب از اندوه _ وقتی که فریاد قهوه خواب را در چشم های ما بیدار نگه می دارد_»</description>
<pubDate>Sun, 06 Jun 2021 08:15:52 +0330</pubDate>
<dc:creator>gsf1362</dc:creator>
<guid>gsf1362.blogfa.com/post/10441</guid>
</item>
<item>
<title>سحابی خاکستری</title>
<link>https://gsf1362.blogfa.com/post/10440</link>
<description>آغاز شد سحابی خاکستری و ماه من هنوز چشم مرا به روشنی آب می شناسد. چتری گشوده داشته است این گذرگاه که در هم پیچیده است و لا به لای خاطره ابریش ستاره و ماه هر کس به سوی مردمکی می پناهد کز پشت پرده هایی نخ نما فرا می خواند همزاد چشم های توام در بازتاب آشوب که پس زده است پشت دری های قدیمی را و نگران است. آرامشی نمانده که بر راه شیری بگشاید. و روشنای بی تردیدت از سرنوشتم اندوهگین می گردد دنیا اگر به شیوۀ چشم تو بود پهلو نمی گرفت بدین اضطراب.</description>
<pubDate>Sat, 05 Jun 2021 09:40:26 +0330</pubDate>
<dc:creator>gsf1362</dc:creator>
<guid>gsf1362.blogfa.com/post/10440</guid>
</item>
<item>
<title>آخرین نیمکت</title>
<link>https://gsf1362.blogfa.com/post/10439</link>
<description>آن یک عصا کشان خود را کنار نیمکت می رساند. این یک نگاه رهگذری را می جوید که گامهای لرزانش را همراهی کند تا سایۀ دراز بید مجنون. این رو به باد روسریش را می گشاید آن رو به آفتاب کلاهش را بر می دارد: _«در خاطرات رفته هنوز جایی هست.» می آرمند خیره به بال شاپرکان تا غروب خاموشنای نیمکت و جسم رنگ پریده، سایه خسته . و آفتاب کم کم می پرد. در خاطرات رفته جایی هست؟ گیسوی بید مجنون بر شانه های تاریک نیمکت.</description>
<pubDate>Sat, 05 Jun 2021 09:19:31 +0330</pubDate>
<dc:creator>gsf1362</dc:creator>
<guid>gsf1362.blogfa.com/post/10439</guid>
</item>
<item>
<title>گلدان آبی</title>
<link>https://gsf1362.blogfa.com/post/10438</link>
<description>پروانه ای است آن جا که بال گشوده است در وزن مردمک های آرام. سایه به سایه در طلب آفتاب تا لب این بام. بوی سلام گل به گل آیین خواهش و گرایش شکل دوام در حجمی ناپایدار انگار برگ در گذر نور به خود می آید. پروانه ای صدایت می کند در فرصت صدا و خلاء که پیله وار آهنگی را انتظار کشیده ای تا از لبی فرو تابد. و تاب و توشت بر ابریشم عبورش تصعید شود. صورت و سکوت در آغوش هم آیینه ای برابر آیینه ای عکسی درون عکسی،واژه ای درون واژه ای درک حضور در نفس شبنمی که می لرزد زیر</description>
<pubDate>Sat, 05 Jun 2021 09:09:51 +0330</pubDate>
<dc:creator>gsf1362</dc:creator>
<guid>gsf1362.blogfa.com/post/10438</guid>
</item>
<item>
<title>کوچ</title>
<link>https://gsf1362.blogfa.com/post/10437</link>
<description>ایمان آفتابی من در خانه غروب می کند. شب در باور پنجره ها رسوب می کند. ای آب های تصور ای چشمه های سراب تنگ خالی آب از دست های خستۀ من سقوط می کند. از سرزمین عشق های شرقی پنهانی از میان خاطرات آشنای بومی سایه ای عبور می کند. مسافری از وطن، با گریه، کوچ می کند...</description>
<pubDate>Fri, 04 Jun 2021 12:18:45 +0330</pubDate>
<dc:creator>gsf1362</dc:creator>
<guid>gsf1362.blogfa.com/post/10437</guid>
</item>
<item>
<title>تا آن سوی شهر</title>
<link>https://gsf1362.blogfa.com/post/10436</link>
<description>بهار گونه هایت را لمس می کرد تو فرزند درخت های خواب آلود بودی نسیم با گیسوانت بازی می کرد و خیابان ها در نگاهت امتداد می یافتند آن سال ها من از پنجره ها می نگریستم به جاده های دور و بر پشت بام ها به انتظارت می نشستم تو فرزند درخت های خواب آلود بودی تو باران را دوست داشتی و اطلسی هایت را در طاقچه می چیدی. پاییز در شهر لانه کرده است پرنده های منزوی بر شیروانی های خاکستری می نشینند من به دنبال درخت های خشک تا آن سوی شهر می روم تو میان تپه ها خانه ای داری</description>
<pubDate>Fri, 04 Jun 2021 12:06:53 +0330</pubDate>
<dc:creator>gsf1362</dc:creator>
<guid>gsf1362.blogfa.com/post/10436</guid>
</item>
<item>
<title>صدای روشن</title>
<link>https://gsf1362.blogfa.com/post/10435</link>
<description>صدای روشنت چون فرفره ای در باد عالم می چرخد. دنیا یک سرای روشن است و تو آن شمعدانی سرخی با برگ های پهناور و در خاموشی ات صدایی فریاد می زند چون فرفره ای که باد عالم به سوی اوست تو سلطان ساعت هایی و پادشاه ثانیه ها و آن دلتای شکوهمندی که اجسام در تو می گذرند و در دست هایت هر دم نو می شوند و تو روی جهان خم شده ای چون گوزنی که آب را بو می کشد و من در برابر چشمانت ایستاده ام: سحر در برابر جنگل و عاشقی با طبل نفس ها و قبلۀ قلبش.</description>
<pubDate>Sun, 30 May 2021 08:51:56 +0330</pubDate>
<dc:creator>gsf1362</dc:creator>
<guid>gsf1362.blogfa.com/post/10435</guid>
</item>
<item>
<title>چراغ انگشتانت</title>
<link>https://gsf1362.blogfa.com/post/10434</link>
<description>مرغابیان اندوه از پیالۀ دل آب می خورند و در آسمان غروب پرواز می کنند و می آیند تا کنار چراغ های انگشتانت. غروب روی صدای من سایه می زند و تاریکی در میان ما پراکنده است چراغ ها افروخته می شوند و شب یکسر بر این میزهای تهی گسترده است و تا از پشت عینکت مرا بنگری بیابانی خسته می بینی که در تاریکی گم می شود با صدای دهقانانی که از خرمنجای سوخته برمی گردند تا در ایوان شکسته فریاد کنند و من چون بیگانه ای می آیم تا کنار آبادی صدایت بگذرم با فانوس نفس ها و بوی بره های</description>
<pubDate>Sun, 30 May 2021 08:41:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>gsf1362</dc:creator>
<guid>gsf1362.blogfa.com/post/10434</guid>
</item>
<item>
<title>عشق صفت های مه آلود است</title>
<link>https://gsf1362.blogfa.com/post/10433</link>
<description>بازو به بازوی تو از جوانی خویش می گذرم سربرمی گردانم چشمۀ جوشانی می بینم آب زلالی... از آه کدر می شوم با سر آستین می زدایم از رخ آیینه ام غبار: عشق تبسم دخترکی می شود در مه صبحگاهی با کیف و کتاب و مشق. عشق نگاه دزدیدۀ زنی می شود که با خم گردن ، تابی به مو می دهد زیر آفتابی از آن زمستان که در جیب های خالی دست می فشردیم کنار برکۀ آب حاصل باران. دست های سپیدی ناگاه با ذره های بی شمار خورشید از گریبان دو سیب کوچک بیرون می آورد و از سراسر اندام نسیم می گذراند.</description>
<pubDate>Sat, 29 May 2021 12:01:33 +0330</pubDate>
<dc:creator>gsf1362</dc:creator>
<guid>gsf1362.blogfa.com/post/10433</guid>
</item>
</channel>
</rss>
