نظر در اسباب وجود عالم‏


سرشته است باری شفا در عسل‏
نه چندان که زور آورد با اجل‏
عسل خوش کند زندگان را مزاج‏
ولی درد مردن ندارد علاج‏
رمق مانده‌ای را که جان از بدن‏
برآمد، چه سود انگبین در دهن؟‏
یکی گرز پولاد بر مغز خورد‏
کسی گفت صندل بمالش به درد‏
ز پیش خطر تا توانی گریز
ولیکن مکن با قضا پنجه تیز
درون تا بود قابل شرب و اکل‏
بدن تازه روی است و پاکیزه شکل‏
خراب آنگه این خانه گردد تمام‏
که با هم نسازند طبع و طعام‏
مزاجت تر و خشک و گرم است و سرد‏
مرکب از این چار طبع است مرد‏
یکی زین چو بر دیگری یافت دست‏
ترازوی عدل طبیعت شکست‏
اگر باد سرد نفس نگذرد‏
تف معده جان در خروش آورد‏
وگر دیگ معده نجوشد طعام‏
تن نازنین را شود کار خام‏
در اینان نبندد دل، اهل شناخت‏
که پیوسته با هم نخواهند ساخت‏
توانایی تن مدان از خورش‏
که لطف حقت می‌دهد پرورش‏
به حقش که گردیده بر تیغ و کارد‏
نهی، حق شکرش نخواهی گزارد‏
چو رویی به طاعت نهی بر زمین
خدا را ثناگوی و خود را مبین
گدایی است تسبیح و ذکر و حضور‏
گدا را نباید که باشد غرور‏
گرفتم که خود خدمتی کرده ای
نه پیوسته اقطاع او خورده ای

در سابقهٔ حکم ازل و توفیق خیر


نخست او ارادت به دل در نهاد
پس این بنده بر آستان سرنهاد
گر از حق نه توفیق خیری رسد
کی از بنده چیزی به غیری رسد؟
زبان را چه بینی که اقرار داد
ببین تا زبان را که گفتار داد
در معرفت دیدهٔ آدمی است
که بگشوده بر آسمان و زمی است
کیت فهم بودی نشیب و فراز
گر این در نکردی به روی تو باز؟
سر آورد و دست از عدم در وجود
در این جود بنهاد و در وی سجود
وگرنه کی از دست جود آمدی؟
محال است کز سر سجود آمدی
به حکمت زبان داد وگوش آفرید
که باشند صندوق دل را کلید
اگر نه زبان قصه برداشتی
کس از سر دل کی خبر داشتی؟
وگر نیستی سعی جاسوس گوش
خبر کی رسیدی به سلطان هوش
مرا لفظ شیرین خواننده داد
تو را سمع دراک داننده داد
مدام این دو چون حاجبان بر درند
ز سلطان به سلطان خبر می‌برند
چه اندیشی از خود که فعلم نکوست؟
از این در نگه کن که توفیق اوست
برد بوستانبان به ایوان شاه
به نوباوه گل هم ز بستان شاه

سر آغاز


بیا ای که عمرت به هفتاد رفت
مگر خفته بودی که بر باد رفت؟
همه برگ بودن همی ساختی
به تدبیر رفتن نپرداختی
قیامت که بازار مینو نهند
منازل به اعمال نیکو دهند
بضاعت به چندان که آری بری
وگر مفلسی شرمساری بری
که بازار چندان که آکنده‌تر
تهیدست را دل پراکنده‌تر
ز پنجه درم پنج اگر کم شود
دلت ریش سرپنجهٔ غم شود
چو پنجاه سالت برون شد ز دست
غنیمت شمر پنج روزی که هست
اگر مرده مسکین زبان داشتی
به فریاد و زاری فغان داشتی
که ای زنده چون هست امکان گفت
لب از ذکر چون مرده بر هم مخفت
چو ما را به غفلت بشد روزگار
تو باری دمی چند فرصت شمار

 

حکایت پیرمرد و تحسر او بر روزگار جوانی


شبی در جوانی و طیب نعم
جوانان نشستیم چندی به هم
چو بلبل، سرایان چو گل تازه روی
ز شوخی در افکنده غلغل به کوی
جهاندیده پیری ز ما بر کنار
ز دور فلک لیل مویش نهار
چو فندق دهان از سخن بسته بود
نه چون ما لب از خنده چون پسته بود
جوانی فرا رفت کای پیرمرد
چه در کنج حسرت نشینی به درد؟
یکی سر برآر از گریبان غم
به آرام دل با جوانان بچم
برآورد سر سالخورد از نهفت
جوابش نگر تا چه پیرانه گفت
چو باد صبا بر گلستان وزد
چمیدن درخت جوان را سزد
چمد تا جوان است و سر سبز خوید
شکسته شود چون به زردی رسید
بهاران که بید آورد بید مشک
بریزد درخت کهن برگ خشک
نزیبد مرا با جوانان چمید
که بر عارضم صبح پیری دمید
به قید اندرم جره بازی که بود
دمادم سر رشته خواهد ربود
شما راست نوبت بر این خوان نشست
که ما از تنعم بشستیم دست
چو بر سر نشست از بزرگی غبار
دگر چشم عیش جوانی مدار
مرا برف باریده بر پر زاغ
نشاید چو بلبل تماشای باغ
کند جلوه طاووس صاحب جمال
چه می‌خواهی از باز برکنده بال؟
مرا غله تنگ اندر آمد درو
شما را کنون می‌دمد سبزه نو
گلستان ما را طراوت گذشت
که گل دسته بندد چو پژمرده گشت؟
مرا تکیه جان پدر بر عصاست
دگر تکیه بر زندگانی خطاست
مسلم جوان راست بر پای جست
که پیران برند استعانت به دست
گل سرخ رویم نگر زرّ ناب
فرو رفت، چون زرد شد آفتاب
هوس پختن از کودک ناتمام
چنان زشت نبود که از پیر خام
مرا می‌بباید چو طفلان گریست
ز شرم گناهان، نه طفلانه زیست
نکو گفت لقمان که نازیستن
به از سالها بر خطا زیستن
هم از بامدادان در کلبه بست
به از سود و سرمایه دادن ز دست
جوان تا رساند سیاهی به نور
برد پیر مسکین سپیدی به گور

حکایت


کهن سالی آمد به نزد طبیب
ز نالیدنش تا به مردن قریب
که دستم به رگ برنه، ای نیک رای
که پایم همی بر نیاید ز جای
بدان ماند این قامت خفته‌ام
که گویی به گل در فرو رفته‌ام
برو، گفت دست از جهان برگسل
که پایت قیامت برآید ز گل
نشاط جوانی ز پیران مجوی
که آب روان باز ناید به جوی
اگر در جوانی زدی دست و پای
در ایام پیری به هش باش و رای
چو دوران عمر از چهل درگذشت
مزن دست و پا کآبت از سر گذشت
نشاط از من آنگه رمیدن گرفت
که شامم سپیده دمیدن گرفت
بباید هوس کردن از سر به در
که دور هوسبازی آمد به سر
به سبزه کجا تازه گردد دلم
که سبزه بخواهد دمید از گلم؟
تفرج کنان در هوای و هوس
گذشتیم بر خاک بسیار کس
کسانی که دیگر به غیب اندرند
بیایند و بر خاک ما بگذرند
دریغا که فصل جوانی برفت
به لهو و لعب زندگانی برفت
دریغا چنان روح پرور زمان
که بگذشت بر ما چو برق یمان
ز سودای آن پوشم و این خورم
نپرداختم تا غم دین خورم
دریغا که مشغول باطل شدیم
ز حق دور ماندیم وغافل شدیم
چه خوش گفت با کودک آموزگار
که کاری نکریدم و شد روزگار

گفتار اندر غنیمت شمردن جوانی پیش از پیری


جوانا ره طاعت امروز گیر
که فردا جوانی نیاید ز پیر
فراغ دلت هست و نیروی تن
چو میدان فراخ است گویی بزن
من این روز را قدر نشناختم
بدانستم اکنون که در باختم
قضا روزگاری ز من در ربود
که هر روزی از وی شبی قدر بود
چه کوشش کند پیر خر زیر بار؟
تو می‌رو که بر باد پایی سوار
شکسته قدح ور ببندند چست
نیاورد خواهد بهای درست
کنون کاوفتادت به غفلت ز دست
طریقی ندارد مگر باز بست
که گفتت به جیحون درانداز تن؟
چو افتاد، هم دست و پایی بزن
به غفلت بدادی ز دست آب پاک
چه چاره کنون جز تیمم به خاک؟
چو از چابکان در دویدن گرو
نبردی، هم افتان و خیزان برو
گر آن باد پایان برفتند تیز
تو بی دست و پای از نشستن بخیز

حکایت در معنی ادراک پیش از فوت


شبی خوابم اندر بیابان فید
فرو بست پای دویدن به قید
شتربانی آمد به هول و ستیز
زمام شتر بر سرم زد که خیز
مگر دل نهادی به مردن ز پس
که بر می‌نخیزی به بانگ جرس؟
مرا همچو تو خواب خوش در سر است
ولیکن بیابان به پیش اندر است
تو کز خواب نوشین به بانگ رحیل
نخیزی، دگر کی رسی در سبیل
فرو کوفت طبل شتر ساروان
به منزل رسید اول کاروان
خنک هوشیاران فرخنده بخت
که پیش از دهل زن بسازند رخت
به ره خفتگان تا بر آرند سر
نبینند ره رفتگان را اثر
سبق برد رهرو که برخاست زود
پس از نقل بیدار بودن چه سود؟
کنون باید ای خفته بیدار بود
چو مرگ اندر آرد ز خوابت، چه سود؟
چو شیبت درآمد به روی شباب
شبت روز شد دیده برکن ز خواب
من آن روز برکندم از عمر امید
که افتادم اندر سیاهی سپید
دریغا که بگذشت عمر عزیز
بخواهد گذشت این دمی چند نیز
گذشتت آنچه در ناصوابی گذشت
ور این نیز هم در نیابی گذشت
کنون وقت تخم است اگر پروری
گر امیدواری که خرمن بری
به شهر قیامت مرو تنگدست
که وجهی ندارد به حسرت نشست
گرت چشم عقل است تدبیر گور
کنون کن که چشمت نخورده‌ است مور
به مایه توان ای پسر سود کرد
چه سود افتد آن را که سرمایه خورد؟
کنون کوش کآب از کمر در گذشت
نه وقتی که سیلابت از سر گذشت
کنونت که چشم است اشکی ببار
زبان در دهان است عذری بیار
نه پیوسته باشد روان در بدن
نه همواره گردد زبان در دهن
ز دانندگان بشنو امروز قول
که فردا نکیرت بپرسد به هول
غنیمت شمار این گرامی نفس
که بی مرغ قیمت ندارد قفس
مکن عمر ضایع به افسوس و حیف
که فرصت عزیزاست و الوقت سیف

حکایت


قضا زنده‌ای را رگ جان برید
دگر کس به مرگش گریبان درید
چنین گفت بیننده‌ای تیز هوش
چو فریاد و زاری رسیدش به گوش
ز دست شما مرده بر خویشتن
گرش دست بودی دریدی کفن
که چندین ز تیمار و دردم مپیچ
که روزی دو پیش از تو کردم بسیچ
فراموش کردی مگر مرگ خویش
که مرگ منت ناتوان کرد و ریش
محقق چو بر مرده ریزد گلش
نه بروی که برخود بسوزد دلش
ز هجران طفلی که در خاک رفت
چه نالی؟ که پاک آمد و پاک رفت
تو پاک آمدی بر حذرباش و باک
که ننگ است ناپاک رفتن به خاک
کنون باید این مرغ را پای بست
نه آنگه که سررشته بردت ز دست
نشستی به جای دگر کس بسی
نشیند به جای تو دیگر کسی
اگر پهلوانی و گر تیغ زن
نخواهی به در بردن الا کفن
خر وحش اگر بگسلاند کمند
چو در ریگ ماند شود پای بند
تو را نیز چندان بود دست زور
که پایت نرفته‌ است در ریگ گور
منه دل بر این سالخورده مکان
که گنبد نپاید بر او گردکان
چو دی رفت و فردا نیامد به دست
حساب از همین یک نفس کن که هست

حکایت در معنی بیداری از خواب غفلت‏


فرو رفت جم را یکی نازنین
کفن کرد چون کرمش ابریشمین
به دخمه درآمد پس از چند روز‏
که بر وی بگرید به زاری و سوز‏
چو پوسیده دیدش حریرین کفن‏
به فکرت چنین گفت با خویشتن
من از کرم برکنده بودم به زور‏
بکندند از او باز کرمان گور‏
دراین باغ سروی نیامد بلند
که باد اجل بیخش از بن نکند
قضا نقش یوسف جمالی نکرد
که ماهی گورش چو یونس نخورد
دو بیتم جگر کرد روزی کباب‏
که می‌گفت گوینده‌ای با رباب‏
دریغا که بی ما بسی روزگار‏
بروید گل و بشکفد نوبهار‏
بسی تیر و دی ماه و اردیبهشت
برآید که ما خاک باشیم و خشت‏

حکایت


یکی پارسا سیرت حق پرست
فتادش یکی خشت زرین به دست
سر هوشمندش چنان خیره کرد
که سودا دل روشنش تیره کرد
همه شب در اندیشه کاین گنج و مال
در او تا زیم ره نیابد زوال
دگر قامت عجزم از بهر خواست
نباید بر کس دوتا کرد و راست
سرایی کنم پای بستش رخام
درختان سقفش همه عود خام
یکی حجره خاص از پی دوستان
در حجره اندر سرا بوستان
بفرسودم از رقعه بر رقعه دوخت
تف دیگدان چشم و مغزم بسوخت
دگر زیر دستان پزندم خورش
به راحت دهم روح را پرورش
به سختی بکشت این نمد بسترم
روم زین سپس عبقری گسترم
خیالش خرف کرده کالیوه رنگ
به مغزش فرو برده خرچنگ چنگ
فراغ مناجات و رازش نماند
خور و خواب و ذکر و نمازش نماند
به صحرا برآمد سر از عشوه مست
که جایی نبودش قرار نشست
یکی بر سر گور گل می سرشت
که حاصل کند زان گل گور خشت
به اندیشه لختی فرو رفت پیر
که ای نفس کوته نظر پند گیر
چه بندی در این خشت زرین دلت
که یک روز خشتی کنند از گلت؟
طمع را نه چندان دهان است باز
که بازش نشیند به یک لقمه آز
بدار ای فرومایه زین خشت دست
که جیحون نشاید به یک خشت بست
تو غافل در اندیشهٔ سود و مال
که سرمایهٔ عمر شد پایمال
غبار هوا چشم عقلت بدوخت
سموم هوس کشت عمرت بسوخت
بکن سرمهٔ غفلت از چشم پاک
که فردا شوی سرمه در چشم خاک

حکایت عداوت در میان دو شخص


میان دو تن دشمنی بود و جنگ
سر از کبر بر یکدیگر چون پلنگ
ز دیدار هم تا به حدی رمان
که بر هر دو تنگ آمدی آسمان
یکی را اجل در سر آورد جیش
سرآمد بر او روزگاران عیش
بداندیش او را درون شاد گشت
به گورش پس از مدتی برگذشت
شبستان گورش در اندوده دید
که وقتی سرایش زر اندوده دید
خرامان به بالینش آمد فراز
همی گفت با خود لب از خنده باز
خوشا وقت مجموع آن کس که اوست
پس از مرگ دشمن در آغوش دوست
پس از مرگ آن کس نباید گریست
که روزی پس از مرگ دشمن بزیست
ز روی عداوت به بازوی زور
یکی تخته برکندش از روی گور
سر تا جور دیدش اندر مغاک
دو چشم جهان بینش آکنده خاک
وجودش گرفتار زندان گور
تنش طعمۀ کرم و تاراج مور
چنان تنگش آکنده خاک استخوان
که از عاج پر توتیا سرمه دان
ز دور فلک بدر رویش هلال
ز جور زمان سرو قدش خلال
کف دست و سرپنجهٔ زورمند
جدا کرده ایام بندش ز بند
چنانش بر او رحمت آمد ز دل
که بسرشت بر خاکش از گریه گل
پشیمان شد از کرده و خوی زشت
بفرمود بر سنگ گورش نبشت
مکن شادمانی به مرگ کسی
که دهرت نماند پس از وی بسی
شنید این سخن عارفی هوشیار
بنالید کای قادر کردگار
عجب گر تو رحمت نیاری بر او
که بگریست دشمن به زاری بر او
تن ما شود نیز روزی چنان
که بروی بسوزد دل دشمنان
مگر در دل دوست رحم آیدم
چو بیند که دشمن ببخشایدم
به جایی رسد کار سر دیر و زود
که گویی در او دیده هرگز نبود
زدم تیشه یک روز بر تل خاک
به گوش آمدم ناله‌ای دردناک
که زنهار اگر مردی آهسته‌تر
که چشم و بناگوش و روی است و سر

حکایت


شبی خفته بودم به عزم سفر
پی کاروانی گرفتم سحر
که آمد یکی سهمگین باد و گرد
که بر چشم مردم جهان تیره کرد
به ره بر یکی دختر خانه بود
به معجر غبار از پدر می‌زدود
پدر گفتش ای نازنین چهر من
که داری دل آشفتهٔ مهر من
نه چندان نشیند در این دیده خاک
که بازش به معجر توان کرد پاک
بر این خاک چندان صبا بگذرد
که هر ذره از ما به جایی برد
تو را نفس رعنا چو سرکش ستور
دوان می‌برد تا سر شیب گور
اجل ناگهت بگسلاند رکیب
عنان باز نتوان گرفت از نشیب

موعظه و تنبیه


خبر داری ای استخوانی قفس
که جان تو مرغی است نامش نفس؟
چو مرغ از قفس رفت و بگسست قید
دگر ره نگردد به سعی تو صید
نگه دار فرصت که عالم دمی است
دمی پیش دانا به از عالمی است
سکندر که بر عالمی حکم داشت
در آن دم که بگذشت و عالم گذاشت
میسر نبودش کز او عالمی
ستانند و مهلت دهندش دمی
برفتند و هرکس درود آنچه کشت
نماند به جز نام نیکو و زشت
چرا دل بر این کاروانگه نهیم؟
که یاران برفتند و ما بر رهیم
پس از ما همین گل دهد بوستان
نشینند با یکدگر دوستان
دل اندر دلارام دنیا مبند
که ننشست با کس که دل بر نکند
چو در خاکدان لحد خفت مرد
قیامت بیفشاند از موی گرد
نه چون خواهی آمد به شیراز در
سر و تن بشویی ز گرد سفر
پس ای خاکسار گنه عن قریب
سفر کرد خواهی به شهری غریب
بران از دو سرچشمهٔ دیده جوی
ور آلایشی داری از خود بشوی

حکایت در عالم طفولیت


ز عهد پدر یادم آید همی
که باران رحمت بر او هر دمی
که در خردیم لوح و دفتر خرید
ز بهرم یکی خاتم  زر خرید
به در کرد ناگه یکی مشتری
به خرمایی از دستم انگشتری
چو نشناسد انگشتری طفل خرد
به شیرینی از وی توانند برد
تو هم قیمت عمر نشناختی
که در عیش شیرین برانداختی
قیامت که نیکان بر اعلی رسند
ز قعر ثری بر ثریا رسند
تو را خود بماند سر از ننگ پیش
که گردت برآید عمل های خویش
برادر، ز کار بدان شرم دار
که در روی نیکان شوی شرمسار
در آن روز کز فعل پرسند و قول
اولوالعزم را تن بلزد ز هول
به جایی که دهشت خورند انبیا
تو عذر گنه را چه داری؟ بیا
زنانی که طاعت به رغبت برند
ز مردان ناپارسا بگذرند
تو را شرم ناید ز مردی خویش
که باشد زنان را قبول از تو بیش؟
زنان را به عذری معین که هست
ز طاعت بدارند گه گاه دست
تو بی عذر یک سو نشینی چو زن
رو ای کم ز زن، لاف مردی مزن
مرا خود مبین ای عجب در میان
ببین تا چه گفتند پیشینیان
چو از راستی بگذری خم بود
چه مردی بود کز زنی کم بود؟
به ناز و طرب نفس پروده گیر
به ایام دشمن قوی کرده گیر
یکی بچهٔ گرگ می‌پرورید
چو پروده شد خواجه برهم درید
چو بر پهلوی جان سپردن بخفت
زبان آوری در سرش رفت و گفت
تو دشمن چنین نازنین پروری
ندانی که ناچار زخمش خوری؟
نه ابلیس در حق ما طعنه زد
کز اینان نیاید به جز کار بد؟
فغان از بدیها که در نفس ماست
که ترسم شود ظن ابلیس راست
چو ملعون پسند آمدش قهر ما
خدایش بینداخت از بهرما
کجا سر برآریم از این عار و ننگ
که با او به صلحیم و با حق به جنگ
نظر دوست نادر کند سوی تو
چو در روی دشمن بود روی تو
گرت دوست باید کز او بر خوری
نباید که فرمان دشمن بری
روا دارد از دوست بیگانگی
که دشمن گزیند به همخانگی
ندانی که کمتر نهد دوست پای
چو بیند که دشمن بود در سرای؟
به سیم سیه تا چه خواهی خرید
که خواهی دل از مهر یوسف برید؟

حکایت


یکی برد با پادشاهی ستیز
به دشمن سپردش که خونش بریز
گرفتار در دست آن کینه توز‏
همی گفت هر دم به زاری و سوز‏
اگر دوست بر خود نیازردمی
کی از دست دشمن جفا بردمی؟
بتا جور دشمن بدردش پوست
رفیقی که بر خود بیازرد دوست‏
تو ازدوست گر عاقلی برمگرد
که دشمن نیارد نگه در تو کرد
تو با دوست یک دل شو و یک سخن‏
که خود بیخ دشمن برآید ز بن‏
نپندارم این زشت نامی نکوست‏
به خشنودی دشمن آزار دوست‏

حکایت


یکی مال مردم به تلبیس خورد
چو برخاست لعنت بر ابلیس کرد
چنین گفتش ابلیس اندر رهی
که هرگز ندیدم چنین ابلهی
تو را با من است ای فلان، آشتی
به جنگم چرا گردن افراشتی؟
دریغ است فرمودهٔ دیو زشت
که دست ملک بر تو خواهد نبشت
روا داری از جهل و ناباکیت
که پاکان نویسند ناپاکیت
طریقی به دست آر و صلحی بجوی
شفیعی برانگیز و عذری بگوی
که یک لحظه صورت نبندد امان
چو پیمانه پر شد به دور زمان
وگر دست قوت نداری به کار
چو بیچارگان دست زاری برآر
گرت رفت از اندازه بیرون بدی
چو گفتی که بد رفت نیک آمدی
فراشو چو بینی ره صلح باز
که ناگه در توبه گردد فراز
مرو زیر بار گنه ای پسر
که حمال عاجز بود در سفر
پی نیک‌مردان بباید شتافت
که هر کاین سعادت طلب کرد یافت
ولیکن تو دنبال دیو خسی
ندانم که در صالحان چون رسی؟
پیمبر کسی را شفاعتگر است
که بر جادهٔ شرع پیغمبر است
ره راست رو تا به منزل رسی
تو بر ره نه ای زین قبل واپسی
چو گاوی که عصار چشمش ببست
دوان تا شب و شب همان جا که هست


گل آلوده‌ای راه مسجد گرفت
ز بخت نگون طالع اندر شگفت
یکی زجر کردش که تَبّت یداک
مرو دامن آلوده بر جای پاک
مرا رقتی در دل آمد بر این
که پاک است و خرم بهشت برین
در آن جای پاکان امیدوار
گل آلودهٔ معصیت را چه کار؟
بهشت آن ستاند که طاعت برد
کرا نقد باید بضاعت برد
مکن، دامن از گرد زلّت بشوی
که ناگه ز بالا ببندند جوی
مگو مرغ دولت ز قیدم بجست
هنوزش سر رشته داری به دست
وگر دیر شد گرم رو باش و چست
ز دیر آمدن غم ندارد درست
هنوزت اجل دست خواهش نبست
برآور به درگاه دادار دست
مخسب ای گنه کردهٔ خفته، خیز
به عذر گناه آب چشمی بریز
چو حکم ضرورت بود کآبروی
بریزند باری بر این خاک کوی
ور آبت نماند شفیع آر پیش
کسی را که هست آبروی از تو بیش
به قهر ار براند خدای از درم
روان بزرگان شفیع آورم

حکایت


همی یادم آید ز عهد صغر‏
که عیدی برون آمدم با پدر‏
به بازیچه مشغول مردم شدم‏
در آشوب خلق از پدر گم شدم‏
برآوردم از بی قراری خروش‏
پدر ناگهانم بمالید گوش‏
که ای شوخ چشم آخرت چند بار‏
بگفتم که دستم ز دامن مدار‏
به تنها نداند شدن طفل خرد
که مشکل توان راه نادیده برد‏
تو هم طفل راهی به سعی ای فقیر
برو دامن راه دانان بگیر
مکن با فرومایه مردم نشست‏
چو کردی، ز هیبت فرو شوی دست‏
به فتراک پاکان درآویز چنگ‏
که عارف ندارد ز در یوزه ننگ‏
مریدان به قوت ز طفلان کم اند‏
مشایخ چو دیوار مستحکم اند‏
بیاموز رفتار از آن طفل خرد‏
که چون استعانت به دیوار برد‏
ز زنجیر ناپارسایان برست‏
که درحلقهٔ پارسایان نشست‏
اگر حاجتی داری این حلقه گیر
که سلطان از این در ندارد گزیر
برو خوشه چین باش سعدی صفت‏
که گردآوری خرمن معرفت
الا ای مقیمان محراب انس
که فردا نشینید بر خاک قدس
متابید روی از گدایان خیل
که صاحب مروت نراند طفیل
کنون با خرد باید انباز گشت
که فردا نماند ره بازگشت

حکایت مست خرمن سوز


یکی غله مرداد مه توده کرد
ز تیمار دی خاطر آسوده کرد
شبی مست شد و آتشی برفروخت
نگون بخت کالیوه، خرمن بسوخت
دگر روز در خوشه چینی نشست
که یک جو  ز خرمن نماندش به دست
چو سرگشته دیدند درویش را
یکی گفت پروردهٔ خویش را
نخواهی که باشی چنین تیره روز
به دیوانگی خرمن خود مسوز
گر از دست شد عمرت اندر بدی
تو آنی که در خرمن آتش زدی
فضیحت بود خوشه اندوختن
پس از خرمن خویشتن سوختن
مکن جان من، تخم دین ورز و داد
مده خرمن نیک نامی به باد
چو برگشته بختی در افتد به بند
از او نیک‌بختان بگیرند پند
تو پیش از عقوبت در عفو کوب
که سودی ندارد فغان زیر چوب
برآر از گریبان غفلت سرت
که فردا نماند خجل در برت

حکایت


یکی متفق بود بر منکری
گذر کرد بر وی نکو محضری
نشست از خجالت عرق کرده روی
که آیا خجل گشتم از شیخ کوی!
شنید این سخن پیر روشن روان
بر او بربشورید و گفت ای جوان
نیاید همی شرمت از خویشتن
که حق حاضر و شرم داری ز من؟
نیاسایی از جانب هیچ کس
برو جانب حق نگه دار و بس
چنان شرم دار از خداوند خویش
که شرمت ز بیگانگان است و خویش

حکایت زلیخا با یوسف (ع)


زلیخا چو گشت از می عشق مست
به دامان یوسف درآویخت دست
چنان دیو شهوت رضا داده بود
که چون گرگ در یوسف افتاده بود
بتی داشت بانوی مصر از رخام
بر او معتکف بامدادان و شام
در آن لحظه رویش بپوشید و سر
مبادا که زشت آیدش در نظر
غم آلوده یوسف به کنجی نشست
به سر بر ز نفس ستمکاره دست
زلیخا دو دستش ببوسید و پای
که ای سست پیمان سرکش درآی
به سندان دلی روی در هم مکش
به تندی پریشان مکن وقت خوش
روان گشتش از دیده بر چهره جوی
که برگرد و ناپاکی از من مجوی
تو در روی سنگی شدی شرمناک
مرا شرم باد از خداوند پاک
چه سود از پشیمانی آید به کف
چو سرمایهٔ عمر کردی تلف؟
شراب از پی سرخ رویی خورند
وز او عاقبت زرد رویی برند
به عذرآوری خواهش امروز کن
که فردا نماند مجال سخن

مثل


پلیدی کند گربه بر جای پاک
چو زشتش نماید بپوشد به خاک
تو آزادی از ناپسندیده‌ها
نترسی که بر وی فتد دیده‌ها
براندیش از آن بندهٔ پر گناه
که از خواجه مخفی شود چند گاه
اگر بر نگردد به صدق و نیاز
به زنجیر و بندش بیارند باز
به کین آوری با کسی بر ستیز
که از وی گزیرت بود یا گریز
کنون کرد باید عمل را حساب
نه وقتی که منشور گردد کتاب
کسی گرچه بد کرد هم بد نکرد
که پیش از قیامت غم خود بخورد
گر آیینه از آه گردد سیاه
شود روشن آیینهٔ دل به آه
بترس از گناهان خویش این نفس
که روز قیامت نترسی ز کس

حکایت سفر حبشه


غریب آمدم در سواد حبش
دل از دهر فارغ سر از عیش خوش
به ره بر یکی دکّه دیدم بلند
تنی چند مسکین بر او پای بند
بسیچ سفر کردم اندر نفس
بیابان گرفتم چو مرغ از قفس
یکی گفت کاین بندیان شبروند
نصیحت نگیرند و حق نشنوند
چو بر کس نیامد ز دستت ستم
تو را گر جهان شحنه گیرد چه غم؟
نیاورده عامل غش اندر میان
نیندیشد از رفع دیوانیان
وگر عفتت را فریب است زیر
زبان حسابت نگردد دلیر
نکونام را کس نگیرد اسیر
بترس از خدای و مترس از امیر
چو خدمت پسندیده آرم به جای
نیندیشم از دشمن تیره رای
اگر بنده کوشش کند بنده‌وار
عزیزش بدارد خداوندگار
وگر کُند رای است در بندگی
ز جان داری افتد به خربندگی
قدم پیش نه کز ملک بگذری
که گر بازمانی ز دد کمتری

حکایت


یکی را به چوگان مِه دامغان
بزد تا چو طبلش بر آمد فغان
شب از بی قراری نیارست خفت
بر او پارسایی گذر کرد و گفت
به شب گر ببردی بر شحنه، سوز
گناه آبرویش نبردی به روز
کسی روز محشر نگردد خجل
که شبها به درگه برد سوز دل
هنوز ار سر صلح داری چه بیم؟
در عذرخواهان نبندد کریم
ز یزدان دادار داور بخواه
شب توبه تقصیر روز گناه
کریمی که آوردت از نیست هست
عجب گر بیفتی نگیردت دست
اگر بنده‌ای دست حاجت برآر
و گر شرمسار آب حسرت ببار
نیامد بر این در کسی عذر خواه
که سیل ندامت نشستش گناه
نریزد خدای آبروی کسی
که ریزد گناه آب چشمش بسی

قصه


هرگز این قصه ندانست کسی
 آن شب آمد به سرای من و خاموش نشست
 سر فرو داشت نمی گفت سخن
 نگهش از نگهم داشت گریز
 مدتی بود که دیگر با من
 بر سر ِ مهر نبود
 آه ، این درد مرا می فرسود :
« او به دل عشق ِ دگر می ورزد »
گریه سر دادم در دامن ِ او
های هایی که هنوز
 تنم از خاطره اش می لرزد !
 بر سرم دست کشید
 در کنارم بنشست
 بوسه بخشید به من
 لیک می دانستم
 که دلش با دل ِ من سرد شده است !

زمین


زین پیش شاعران ِ ثنا خوان که چشم شان
 در سعد و نحس ِ طالع و سیر ِ ستاره بود
 بس نکته های نغز و سخن های پر نگار
 گفتند در ستایش ِ این گنبد ِ کبود
اما زمین که بیش تر از هر چه در جهان
 شایستۀ ستایش و تکریم آدمی است
 گمنام و ناشناخته و بی سپاس ماند
ای مادر ای زمین !
 امروز این منم که ستایشگر ِ توام
 از توست ریشه و رگ و خون و خروش ِ من
فرزند ِ حقگزار ِ تو و شاکر ِ توام
بس روزگار گشت و بهار و خزان گشت
تو ماندی و گشادگی ِ بی کرانه ات
 طوفان ِ نوح هم نتوانست شعله کشت
از آتش ِ گداختۀ جاودانه ات
 هر پهلوان به خاک رسیده است گرده اش
 غیر از تو ای زمین که در این صحنۀ ستیز
 ماندی به جای خویش
 پیوسته زورمند و گران سنگ و استوار
 فرزند ِ بدسگالی اگر چون حرامیان
 بر حرمت ِ تو تاخت
 هرگز تهی نشد دلت از مهر ِ مادری
 با جمله ناسپاسی ِ فرزند ِ بی شناخت
 آری زمین ستایش و تکریم را سزاست
 از اوست هر چه هست در این پهن بارگاه
 پروردگان ِ دامن و گهوارۀ وی اند
 سهراب ِ پهلوان و سلیمان ِ پادشاه
ای بس که تازیانۀ خونین ِ برق و باد
 پیچیده دردناک
بر گردۀ زمین
 ای بس که سیل ِ کف به لب آوردۀ عبوس
 جوشیده سهمناک بر این خاک ِ سهمگین
 زان گونه مرگ بار که پنداشتی ، دریغ
 دیگر زمین همیشه تهی مانده از حیات
 اما زمین همیشه همان گونه سخت پشت
 بیرون کشیده تن
 از زیر ِ هر بلا
و آغوش باز کرده به لبخند ِ آفتاب
زرین و پر سخاوت و سرسبز و دلگشا
بگذار چون زمین
 من بگذرانم این شب ِ طوفان گرفته را
 آنگه به نوش خند ِ گهربار ِ آفتاب
 پیش ِ تو گسترم همه گنج ِ نهفته را

هفتمین اختر این صبح سیاه


ای دریغا چه گلی ریخت به خاک !
 چه بهاری پژمرد !
چه دلی رفت به باد !
 چه چراغی افسرد !
هر شب این دلهرۀ طاقت سوز
 خوابم از دیده ربود
 هر سحر چشم گشودم نگران :
 چه خبر خواهد بود ؟
سرنوشت ِ دل من بود دراین بیم و امید
آه ای چشمۀ نوشین حیات !
 ای امید ِ دلبند !
 گرچه صدبار دلم از تو شکست
 هیچ گه از لب ِ نوشت نبریدم پیوند
 آخر ای صبحدم ِ خون آلود
 آمد آن خنجر ِ بیداد فرود
 شش ستاره به زمین درغلتید
شش دل ِ شیر فروماند از کار
 شش صدا شد خاموش
 بانگ ِ خون در دل ِ ریشم برخاست
 پر شدم از فریاد
 هفتمین اختر ِ این صبح ِ سیاه
 دل ِ من بود که بر خاک افتاد

بوسه


گفتمش :
- « شیرین ترین آواز چیست ؟ »
چشم ِ غمگینش به رویم خیره ماند
 قطره قطره اشکش از مژگان چکید
لرزه افتادش به گیسوی بلند
زیر ِ لب غمناک خواند :
 - « نالۀ زنجیرها بر دست ِ من ! »
گفتمش :
-« آنگه که از هم بگسلند ... »
خندۀ تلخی به لب آورد و گفت :
- « آرزویی دلکش است اما دریغ !
 بخت ِ شورم ره براین امید بست
وان طلایی زورق ِ خورشید را
 صخره های ساحل ِ مغرب شکست ! ... »
من به خود لرزیدم از دردی که تلخ
در دل ِ من با دل ِ او می گریست
گفتمش :
- « بنگر در این دریای کور
 چشم هر اختر چراغ ِ زورقی است ! »
 سر به سوی آسمان برداشت گفت :
 - « چشم ِ هر اختر چراغ زورقی است
لیکن این شب نیز دریای است ژرف
 ای دریغا شبروان ! کز نیمه راه
 می کشد افسون ِ شب در خواب شان ... »
 گفتمش :
- « فانوس ِ ماه
 می دهد از چشم ِ بیداری نشان ... »
 گفت :
-« اما درشبی این گونه گنگ
 هیچ آوایی نمی آید به گوش ... »
گفتمش :
 - « اما دل ِ من می تپد
 گوش کن ، اینک صدای پای دوست ! »
 گفت :
- « ای افسوس در این دام ِ مرگ
 باز صید تازه ای را می برند
 این صدای پای اوست ! »
 گریه ای افتاد در من بی امان
 در میان ِ اشک ها ، پرسیدمش :
 - « خوش ترین لبخند چیست ؟ »
 شعله ای در چشم تاریکش شکفت
جوش ِ خون در گونه اش آتش فشاند
 گفت :
 - « لبخندی که عشق ِ سربلند
 وقت ِ مردن بر لب ِ مردان نشاند »
من ز جا برخاستم
بوسیدمش

هول


باز طوفان ِ شب است
 هول بر پنجره می کوبد مشت
شعله می لرزد در تنهایی :
باد فانوس ِ مرا خواهد کشت ؟
 

گریز


از هم گریختیم
 وان نازنین پیالۀ دلخواه را ، دریغ
بر خاک ریختیم
جان ِ من و تو تشنۀ پیوند ِ مهر بود
 دردا که جان ِ تشنۀ خود را گداختیم
 بس دردناک بود جدایی میان ِ ما
 از هم جدا شدیم و بدین درد ساختیم
 دیدار ِ ما که آن همه شوق و امید داشت
اینک نگاه کن که سراسر ملال گشت
 وان عشق ِ نازنین که میان ِ من و تو بود
 دردا که چون جوانی ِ ما پایمال گشت !
 با آن همه نیاز که من داشتم به تو
 پرهیز ِ عاشقانۀ من ناگزیر بود
 من بارها به سوی تو باز آمدم ولی
هر بار دیر بود !
 اینک من و توایم دو تنهای بی نصیب
 هر یک جدا گرفته ره ِ سرنوشت ِ خویش
 سرگشته در کشاکش ِ طوفان ِ روزگار
 گم کرده همچو آدم و حوا بهشت ِ خویش

سرگذشت


باز باران است و شب چون جنگلی انبوه
از زمین آهسته می روید
با نواهایی به هم پیچیده زیر ِ ریزش ِ باران
با خود او را زیر ِ لب نجواست
سرگذشتی تلخ می گوید
کوچه تاریک است
بانگ ِ پایی می شود نزدیک
شاخه ای بر پنجره انگشت می ساید
اشک ِ باران می چکد بر شیشۀ تاریک
من نشسته پیش ِ آتش ، در اجاقم هیمه می سوزد
دخترم یلدا
خفته در گهواره می جنباندش مادر
شب گران بار است و باران همچنان یکریز می بارد
سایۀ باریک ِ اندام زنی افتاده بر دیوار
بچه اش را می فشارد در بغل نومید
در دلش انگار چیزی را
می کنند از ریشه خون آلود
لحظه ای می ایستد خم می شود آهسته با تردید ...
رعد می غرد
سیل می بارد
آخرین اندیشۀ مادر :
- " چه خواهی شد ؟ ... "
آسمان گویی ز چشم ِ او فرو می بارد این باران ...
باز باران است و شب چون جنگلی انبوه
بر زمین گسترده هر سو شاخ و برگش را
با صداهایی به هم پیچیده دارد زیر ِ لب نجوا
من نشسته تنگ دل پیش ِ اجاق ِ سرد
دخترم یلدا
خفته در گهواره اش آرام ...

صبح دروغین


هنوز شب نگذشته است ای شکیب ِ بزرگ
بمان که بی تو مرا تاب ِ زنده ماندن نیست !
 فروغ ِ صبح ِ دروغین فریب می دهدت
 خروس ِ تجربه داند که وقت ِ خواندن نیست
 

تشویش


بنشینیم و بیندیشیم !
این همه با هم بیگانه
 این همه دوری و بیزاری
به کجا آیا خواهیم رسید آخر ؟
 و چه خواهد آمد بر سر ِ ما با این دل های پراکنده ؟
 جنگلی بودیم
 شاخه در شاخه همه آغوش
ریشه در ریشه همه پیوند
 واینک ، انبوه ِ درختانی تنهاییم
 مهربانی ، به دل ِ بستۀ ما ،مرغی است
 کز قفس در نگشادیمش
و به عذری که فضایی نیست
 وندرین باغ ِ خزان خورده
 جز سموم ِ ستم آورده هوایی نیست
 ره ِ پرواز ندادیمش
 هستی ِ ما که چو آیینه
تنگ بر سینه فشردیمش از وحشت ِ سنگ انداز
 نه صفا و نه تماشا به چه کار آمد ؟
دشمنی دل ها را با کین خوگر کرد
 دست ها با دشنه همدستان گشتند
 و زمین از بدخواهی به ستوه آمد
 ای دریغا که دگر دشمن رفت از یاد
 و اینک از سینۀ دوست
 خون فرو می ریزد !
 دوست کاندر بر ِ وی گریۀ انباشته را نتوانی سر داد
چه توان گفتمش ؟
 بیگانه است
 و سرایی که به چشم انداز ِ پنجره اش
 نیست درختی که بر او مرغی
به فغان ِ تو دهد پاسخ
زندان است
 من به عهدی که بدی مقبول
 و توانایی دانایی است
 با تو از خوبی می گویم
 از تو دانایی می جویم
 خوب ِ من ! دانایی را بنشان بر تخت
 و توانایی را حلقه به گوشش کن !
 من به عهدی که وفاداری
داستانی است ملال آور
 و ابلهی نیست دگر افسوس !
 داشتن جنگ ِ برادرها را باور
 آشتی را
 به امیدی که خرد فرمان خواهد راند
 می کنم تلقین
وندر این فتنۀ بی تدبیر
با چه دلشوره و بیمی نگرانم من
 این همه با هم بیگانه
 این همه دوری و بیزاری
 به کجا آیا خواهیم رسید آخر ؟
 و چه خواهد آمد بر سر ِ ما با این دل ِ های پراکنده ؟
 بنشینیم و بیندیشیم !

گریه


سایه ها زیر ِ درختان در غروب ِ سبز می گریند
 شاخه ها چشم انتظار ِ سرگذشت ِ ابر
 و آسمان چون من غبارآلود ِ دلگیری
باد بوی خاک ِ باران خورده می آرد
 سبزه ها در رهگذار ِ شب پریشان اند
 آه ، اکنون بر کدامین دشت می بارد ؟
 باغ ، حسرتناک ِ بارانی است
 چون دل ِ من در هوای گریۀ سیری ...

من به باغ گل سرخ


در گشودند به باغ ِ گل ِ سرخ
 و من ِ دلشده را
 به سراپردۀ رنگین ِ تماشا بردند
 من به باغ ِ گل ِ سرخ
با زبان ِ بلبل
خواندم
 درسماع ِ شب ِ سروستان
دست افشاندم
 در پریخانۀ پر نقش ِ هزار آینه اش
 خویشتن را
به هزاران سیما
 دیدم
 با لب ِ آینه
 خندیدم
من به باغ ِ گل ِ سرخ
همره ِ قافلۀ رنگ و نگار
 به سفر رفتم
 از خاک به گُل
رقص ِ رنگین ِ شکفتن را
 در چشمۀ نور
 مژده دادم به بهار
من به باغ ِ گل ِ سرخ
 زیر ِ آن ساقۀ تر
 عطر را زمزمه کردم تا صبح
 من به باغ ِ گل ِ سرخ
 در تمام ِ شب ِ سرد
 روشنایی را خواندم با آب
 و سحر را
 به گل و سبزه
 بشارت دادم .

غزل شماره ۲۹۰ پسرا، ره قلندر سزد ار به من نمایی


پسرا، ره قلندر سزد ار به من نمایی
که دراز و دور دیدم ره زهد و پارسایی
پسرا، می مغانه دهی ار حریف مایی
که نماند بیش ما را سر زهد و پارسایی
قدحی می مغانه به من آر، تا بنوشم
که دگر نماند ما را سر توبهٔ ریایی
می صاف اگر نباشد، به من آر درد تیره
که ز درد تیره یابد دل و دیده روشنایی
کم خانقه گرفتم، سر مصلحی ندارم
قدح شراب پر کن، به من آر، چند پایی؟
نه ره و نه رسم دارم، نه دل و نه دین، نه دنیا
منم و حریف و کنجی و نوای بی‌نوایی
نیم اهل زهد و توبه به من آر ساغر می
که به صدق توبه کردم ز عبادت ریایی
تو مرا شراب در ده، که ز زهد تو به کردم
ز صلاح چون ندیدم جز لاف و خودنمایی
ز غم زمانه ما را برهان ز می زمانی
که نیافت جز به می کس ز غم زمان رهایی
چو ز باده مست گشتم، چه کلیسیا، چه کعبه؟
چو به ترک خود بگفتم، چه وصال و چه جدایی؟
به قمارخانه رفتم همه پاکباز دیدم
چو به صومعه رسیدم همه یافتم دغایی
چو شکست توبهٔ من، مشکن تو عهد، باری
به من شکسته دل گو که: چگونه‌ای؟ کجایی؟
به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند
که برون در چه کردی، که درون خانه آیی؟
در دیر می‌زدم من، ز درون صدا بر آمد
که: درآی، ای عراقی، که تو خود حریف مایی

غزل شماره ۲۹۱ چه بود گر نقاب بگشایی؟


چه بود گر نقاب بگشایی؟
بی‌دلان را جمال بنمایی؟
مفلسان را نظاره‌ای بخشی؟
خستگان را دمی ببخشایی؟
عمر ما شد، دریغ! ناشده ما
بر سر کوی تو تماشایی
با وصالت نپخته سودایی
از فراغت شدیم سودایی
چه توان کرد؟ یار می‌نشنوی
هیچ باشد که یار ما آیی؟
جان را به چهره شاد کنی؟
دل ما را به غمزه بربایی؟
بی تومان جان و دل نمی‌باید
دل ما را به جان تو می‌بایی
پرده بردار، تا سر اندازیم
به سر کوی تو، ز شیدایی
ور بر آنی که خون ما ریزی
غمزه را حکم کن، چه می‌پایی؟
مفلسانیم بر درت عاجز
منتظر گشته تا چه فرمایی؟
چون عراقی امید در بسته
تا در بسته، بو که، بگشایی

غزل شماره ۲۹۲ در کوی تو لولیی، گدایی


در کوی تو لولیی، گدایی
آمد به امید مرحبایی
بر خاک درت گدای مسکین
با آنکه نرفته بود جایی
از دولت لطف تو، که عام است
محروم چراست بی‌نوایی؟
پیش که رود؟ کجا گریزد؟
از دست غمت شکسته پایی
مگذار که بی نصیب ماند
از درگه پادشه گدایی
چشمم ز رخ تو چشم دارد
هر دم به مبارکی لقایی
جانم ز لب تو می‌کند وام
هر لحظه به تازگی بقایی
جستم همه جای را، ندیدم
جز در دل تنگ جایگایی
بی روی تو هر رخی که دیدم
ننمود مرا جز ابتدایی
دل در سر زلف هر که بستم
دادم دل خود به اژدهایی
در بحر فراق غرق گشتم
دستم نگرفت آشنایی
در بادیهٔ بلا بماندم
راهم ننمود رهنمایی
در آینهٔ جهان ندیدم
جز عکس رخت جهان نمایی
خود هر چه بجز تو در جهان است
هست آن چو سراب یا صدایی
فی‌الجمله ندید دیدهٔ من
از تیرگی جهان صفایی
اکنون به در تو آمدم باز
یابم مگر از درت عطایی؟
در چشم نهاده‌ام که یابم
از خاک در تو توتیایی
در گلشن عشق تو عراقی
مرغی است که نیستش نوایی

غزل شماره ۹۰ غلام حلقه به گوش تو زار باز آمد


غلام حلقه به گوش تو زار باز آمد
خوشی در او بنگر، کز ره دراز آمد
به لطف، کار دل مستمند خسته بساز
که خستگان را لطف تو در کارساز آمد
چه باشد ار بنوازی نیازمندی را؟
که با خیال رخت دم به دم به راز آمد
چه کرده‌ام که ز درگاه وصل جان افزا
نصیب خسته دلم هجر جانگداز آمد؟
بر آستان درت صدهزار دل دیدم
مگر که خاک سر کوت دلنواز آمد؟
غبار خاک درت بر سر کسی که نشست
ز سروران جهان گشت و سرفراز آمد
به هر طرف که شدم تا که شاد بنشینم
غم تو پیش دل من دو اسبه باز آمد
به روی خرم تو شادمان نشد افسوس!
دل عراقی از آن دم که عشقباز آمد

غزل شماره ۹۱ بیا، که بی‌رخ زیبات دل به جان آمد


بیا، که بی‌رخ زیبات دل به جان آمد
بیا، که بی‌تو همه سود من زیان آمد
بیا، که بهر تو جان از جهان کرانه گرفت
بیا، که بی‌تو دلم جمله در میان آمد
بیا، که خانهٔ دل گرچه تنگ و تاریک است
دمی برای دل ما درون توان آمد
بیا، که غیر تو در چشم من نیامد هیچ
جز آب دیده که بر چشم من روان آمد
نگر هر آنچه که بر هیچ کس نیامده بود
بر این شکسته دلم از غم تو آن آمد
دل شکسته‌ام آن لحظه دل ز جان برداشت
که رسم جور و جفای تو در جهان آمد
ز جور یار چه نالم؟ که طالع دل من
چنان که بخت عراقی است همچنان آمد

غزل شماره ۹۲ ز اشتیاق تو، جانا، دلم به جان آمد


ز اشتیاق تو، جانا، دلم به جان آمد
بیا، که با غم تو بر نمی‌توان آمد
بیا، که با لب تو ماجرا نکرده هنوز
به جای خرقه دل و دیده در میان آمد
به چشم مست تو گفتم: دلم به جان آید
لب تو گفتا: اینک دلت به جان آمد
بدید تا نظر از دور ناردان لبت
بسا که چشم مرا آب در دهان آمد
نیامد از دو جهان جز رخ تو در نظرم
از آنگهی که مرا چشم در جهان آمد
ز روشنایی روی تو در شب تاریک
نمی‌توان به سر کوی تو نهان آمد

غزل شماره ۹۳ آشکارا نهان کنم تا چند؟


آشکارا نهان کنم تا چند؟
دوست می‌دارمت به بانگ بلند
دلم از جان نخست دست بشست
بعد از آن دیده بر رخت افکند
عاشقان تو نیک معذورند
زانکه نبود کسی تو را مانند
دیده‌ای کو رخ تو دیده بود
خواه راحت رسان و خواه گزند
ای ملامت کنان مرا در عشق
گوش من نشنود از این سان پند
گرچه من دور مانده‌ام ز برت
با خیال تو کرده‌ام پیوند
آن چنان در دلی که پنداری
ناظرم در تو دایم، ای دلبند
تو کجایی و ما کجا هیهات!
ای عراقی، خیال خیره مبند

غزل شماره ۹۴ آن را که غمت ز در براند


آن را که غمت ز در براند
بختش همه دربه در دواند
وآن را که عنایت تو ره داد
جز بر در تو رهی نداند
وآن را که قبول عشقت افتاد
جان را بدهد، غمت ستاند
عاشق که گذر کند به کویت
جان پیش سگ درت فشاند
با وصل بگو که: عاشقان را
از دست فراق وارهاند
بیچاره دلم که کشتهٔ توست
دور از رخ تو نمی‌تواند
بویی به نسیم کوی خود ده
تا صبحدمی به دل رساند
کاین مرده به بوت زنده گردد
وز عشق رخت کفن دراند
مگذار که خسته دل عراقی
بی‌عشق تو عمر بگذراند

غزل شماره ۱۹۰ افسوس! که باز از در تو دور بماندیم


افسوس! که باز از در تو دور بماندیم
هیهات! که از وصل تو مهجور بماندیم
گشتیم دگر باره به کام دل دشمن
کز روی تو، ای دوست، چنین دور بماندیم
ماتم زدگانیم، بیا، زار بگرییم
بر بخت بد خویش، که از سور بماندیم
خورشید رخت بر سر ما سایه نیفکند
بی روز رخت در شب دیجور بماندیم
از بوی خوشت زندگیی یافته بودیم
واکنون همه بی‌بوی تو رنجور بماندیم
روشن نشد این خانهٔ تاریک دل ما
از شمع رخت، تا همه بی‌نور بماندیم
ناخورده یکی جرعه ز جام می وصلت
بنگر، چو عراقی، همه مخمور بماندیم

غزل شماره ۱۹۱ گر چه ز جهان جوی نداریم


گر چه ز جهان جوی نداریم
هم سر به جهان فرو نیاریم
زان جا که حساب همت ماست
عالم همه حبه‌ای شماریم
خود با دو جهان چکار ما را؟
ما شیفتهٔ یکی نگاریم
کی صید جهان شویم؟ چون ما
در بند کمند زلف یاریم
در دل همه مهر او نویسیم
بر جان همه عشق او نگاریم
این خود همه هست، بر در او
از خاک بتر هزار باریم
ما خود خجلیم از رخ یار
با آنکه ز عشق زار زاریم
از کردهٔ خود سیاه‌روییم
وز گفتهٔ خویش شرمساریم
رویش به کدام چشم بینیم؟
وصلش به چه روی چشم داریم؟
ما در خور او نه‌ایم، لیکن
با این همه هم امیدواریم
ای دوست، گناه ما همین است
کز دیده و جانت دوست داریم
باری، به نظاره‌ای برون آی
بنگر که: چگونه جان سپاریم
بر بوی نظارهٔ جمالت
دیری است که ما در انتظاریم
یک ره بنگر سوی عراقی
بنگر که: چگونه جان سپاریم

غزل شماره ۱۹۲ ما، کانده تو نیاز داریم


ما، کانده تو نیاز داریم
دست از تو چگونه باز داریم؟
شادان به غم تو چون نباشیم؟
کز سوز غم تو ساز داریم
با سوز تو از چه رو نسازیم؟
چون لطف تو چاره ساز داریم
تیمار تو گر چه جان بکاهد
از جانش، چو جان، نیاز داریم
سر بر قدمت نهیم روزی
چون همت سرفراز داریم
جانبازی ما عجب نباشد
چون ما دل عشق باز داریم
گر جان برود، چه باک ما را؟
جانا، چو تو دلنواز داریم
دریاب، کز آتش فراقت
اندیشهٔ جان‌گداز داریم
بنما، که در انتظار رویت
پیوسته دو چشم باز داریم

غزل شماره ۱۹۳ من که هر لحظه زار می‌گریم


من که هر لحظه زار می‌گریم
از غم روزگار می‌گریم
دلبری بود در کنار مرا
کرد از من کنار، می‌گریم
از غم غمگسار می‌نالم
وز فراق نگار می‌گریم
دوش با شمع گفتم از سر سوز
که: من از عشق یار می‌گریم
ماتم بخت خویش می‌دارم
زان چنین سوکوار می‌گریم
با چنین خنده گریهٔ تو ز چیست؟
کز تو بس دل فگار می‌گریم
داشتم، گفت: دلبری شیرین
زو شدم دور، زار می‌گریم
چون عراقی حدیث او بشنید
زارتر من ز پار می‌گریم

غزل شماره ۱۹۴ گر ز شمعت چراغی افروزیم


گر ز شمعت چراغی افروزیم
خرمن خویش را بدان سوزیم
در غمت دود آن به عرش رسد
آتشی، کز درون برافروزیم
آفتاب جمال بر ما تاب
زآنکه ما بی‌رخت سیه روزیم
تا ببینیم روی خوبت را
از دو عالم دو دیده بردوزیم
مایهٔ جان و دل براندازیم
به ز عشقت چه مایه اندوزیم؟
همچو طفلان به مکتب حسنت
ابجد عشق را بیاموزیم
در غم عشق اگر رود سر ما
ای عراقی، برو، که بهروزیم

غزل شماره ۲۹۳ دلی دارم، چه دل؟ محنت سرایی


دلی دارم، چه دل؟ محنت سرایی
که در وی خوشدلی را نیست جایی
دل مسکین چرا غمگین نباشد؟
که در عالم نیابد دل‌ربایی
تن مهجور چون رنجور نبود؟
چه تاب کوه دارد رشته تایی؟
چگونه غرق خونابه نباشم؟
که دستم می‌نگیرد آشنایی
بمیرد دل چو دلداری نبیند
بکاهد جان چون نبود جان فزایی
بنالم بلبل‌آسا چون نیابم
ز باغ دلبران بوی وفایی
فتادم باز در وادی خون خوار
نمی‌بینم رهی را رهنمایی
نه دل را در تحیر پای بندی
نه جان را جز تمنا دلگشایی
در این وادی فرو شد کاروان‌ها
که کس نشنید آواز درایی
در این ره هر نفس صد خون بریزد
نیارد خواستن کس خونبهایی
دل من چشم می‌دارد کزین ره
بیابد بهر چشمش توتیایی
روانم نیز در بسته است همت
که بگشاید در راحت سرایی
تنم هم گوش می‌دارد کزین در
به گوش جانش آید مرحبایی
تمنا می‌کند مسکین عراقی
که دریابد بقا بعد از فنایی

غزل شماره ۲۹۴ ز اشتیاق تو جانم به لب رسید، کجایی؟


ز اشتیاق تو جانم به لب رسید، کجایی؟
چه باشد ار رخ خوبت بدین شکسته نمایی؟
نگفتیم که: بیایم، چو جان تو به لب آید؟
ز هجر جان من اینک به لب رسید کجایی؟
منم کنون و یکی جان، بیا که بر تو فشانم
جدا مشو ز من این دم، که نیست وقت جدایی
گذشت عمر و ندیدم جمال روی تو روزی
مرا چه‌ای؟ و ندانم که با کس دگر آیی؟
کجا نشان تو جویم؟ که در جهانت نیابم
چگونه روی تو بینم؟ که در زمانه نپایی
چه خوش بود که زمانی نظر کنی به دل من؟
دل ز غم برهانی، مرا ز غم برهایی
مرا ز لطف خود، ای دوست، ناامید مگردان
کامیدوار به کوی تو آمدم به گدایی
فتاده‌ام چو عراقی، همیشه بر در وصلت
بود که این در بسته به لطف خود بگشایی؟

غزل شماره ۲۹۵ ز دو دیده خون فشانم، ز غمت شب جدایی


ز دو دیده خون فشانم، ز غمت شب جدایی
چه کنم؟ که هست اینها گل باغ آشنایی
همه شب نهاده‌ام سر، چو سگان، بر آستانت
که رقیب در نیاید به بهانهٔ گدایی
مژه‌ها و چشم یارم به نظر چنان نماید
که میان سنبلستان چرد آهوی ختایی
در گلستان چشمم ز چه رو همیشه باز است؟
به امید آنکه شاید تو به چشم من درآیی
سر برگ گل ندارم، به چه رو روم به گلشن؟
که شنیده‌ام ز گلها همه بوی بی‌وفایی
به کدام مذهب است این؟ به کدام ملت است این؟
که کشند عاشقی را، که تو عاشقم چرایی؟
به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند
که برون در چه کردی؟ که درون خانه آیی؟
به قمار خانه رفتم، همه پاکباز دیدم
چو به صومعه رسیدم همه زاهد ریایی
در دیر می‌زدم من، که یکی ز در در آمد
که : درآ، درآ، عراقی، که تو خاص از آن مایی