آن انتظار شیرین


آن روزها، که کودک ِ خود را
بر سینه می فشردی،
                                می گفتی:
- «روزی، تمام مردم این شهر
از تو، به نام ِ شاعر ما نام می برند
شعرِ تو را به خاطرِ احساس پاک تو
در برگ برگ ِ دفتر دل ها می آورند.
                
آن باور، آن یقین
آن انتظار شیرین،
                       اینک به گُل، به بار نشسته است.
تنها نه در تمامی این شهر،
در جای جای گیتی،
مردم برای کودک تو دست می زنند.
گل می پراکنند.
                 
گلبانگِ زنده باد، به افلاک رفته است
تالار پر شده است ز فریاد ِ آفرین
مادر!
             بیا ببین!
                
*
              
با این که سال هاست
دست دراز مرگ
جسم تو را به خاک بیابان سپرده است
اما روان تو
هر جا که من سرود و سخن ساز می کنم
پروانه وار، هر سو
                        پرواز می کند
بر روی من ــ چو عهد دلاویز کودکی ــ
لبخند می زند.
                 
لبخند نازنین تو، گل می کند نثار
همراه ِ آن دو دیدۀ از شوق اشکبار
گل های سرافرازی
                      گل های افتخار ...

در میدان زندگی


                                                      با یاد برتولد برشت شاعر آلمانی
زندگی میدانی است
وندرین میدان نیکی و بدی ، رو در رو
ما به هرحال و به هر کار و به هر جا باشیم
یا قوی گردد از ما نیکی
یا بدی گیرد از ما نیرو!

 

 

دوباره عشق...


دل خزان زده ام باغِ ارغوان شده است
بهشت خاطر فرسوده ام جوان شده است
همای بخت به گرد سرم کند پرواز
زلالِ شوق به رگ های جان روان شده است
پس از چه مایه صبوری، سکوت، تنهایی
دوباره بلبل طبعم ترانه خوان شده است.
مگر که دوست به فریاد دادخواه رسید
که این خموش، ز سر تا به پا زبان شده است!
دوباره چشمۀ لبخند او فروزان است
تنم ز گرمی این آفتاب، جان شده است!
چه روی داده مگر؟بانگ برزدم، گفتم
مگر که آن مه بی مهر، مهربان شده است؟
به مژده، جان و دل و دیده، یک صدا گفتند:
دوباره عشق در این خانه میهمان شده است.

داستان ابوالعلاء مُعَری


در شرحِ حال بوالعلا خواندم که آن پیر
بیش از نود سال
در شهرها با گونه گون مردم به سر برد
روز و شب از نامردمی‌ها خون دل خورد.
آخر به صحرا زد که می‌خواست
هم صحبت هیچ آدمیزادی نباشد
می خواست تا آنجا رود کز آدمیزاد
نامی، نشانی، چهره‌ای، یادی نباشد
*
در آن بیابان‌های سوزان
بر خاک می‌خفت
غم‌های بی‌پایان خود را
تنهای تنها، با شتر، با باد می‌گفت

می‌خواند و می‌خواند:
ــ «صحرا به صحرا می روم، آزاد، آزاد
تا نشنوم دیگر صدای آدمیزاد !»
*
می‌راند و می‌خواند:
ــ «ای مردِ از اندوه لبریز
چندان که پایت می‌رود بگریز، بگریز!
در این بیابان‌های شن زار عطشناک
با خار، با خارا بپـیوند.،
با مار با عقرب بیامیز،
وز آدمیزادان بپرهیز!
*
جان را در این صحرا بر این خاک شرربار
در چنگ این خورشیدِ آتش ریز بسپار
وز سایۀ شمشیر خشمِ حکمرانان در امان دار»
*
آیا روان بوالعلا نازک‌تر از گل بود؟
آیا زبان مردمانِ شهر او سوزان‌تر از خار
آیا بشر، جای گلستانی دلاویز
دنیای خود را کرده خارستان خونریز؟

بی‌شک گریز از آفت نامردمی گر چاره‌گر بود
چون شهر صحرا نیز سرشار از بشر بود!
*
ای، هر که هستی، لحظه‌ای در خود نگر باش!
خوبی، ولی از آنچه هستی خوب‌تر باش!

گرداب


زآن پیشتر که از سر ما آب بگذرد
با ناخدا بگوی که از خواب بگذرد
این کشتی شکسته در این تندباد سخت
آخر چگونه از دل گرداب بگذرد
ای سرزمین مادری، ای خانۀ پدر
یادت چو آتش از دل بی تاب بگذرد
ترسم که چاره ای نکند نوش دارویی
زین موج خون که از سرِ سهراب بگذرد
گر همچو رعد، نعره برآریم همزمان
کی خواب خوش به دیدۀ ارباب بگذرد

دو برگ سبز


هنوز شعله کشد آتش نهانی من
هنوز خسته،  نفس می زند جوانی من
هنوز از چمن کودکی به جا مانده است
دو برگ سبز در این چهرۀ خزانی من
گذشت شوکت رنگینِ آن همیشه بهار
به زرد و سرخ زند باغ زندگانی من
ورق ورق همۀ روزها پراکنده است
ز تند باد بپرسی مگرنشانی من
به جز غم تو، که بر عهد خویش پای فشرد
دگر کسی ننشیند به همزبانی من

افسونگر


گردونۀ بهار،
                    که با صد هزار گل،
                                در صد هزار رنگ
با نور مهر، زینت و زیور گرفته بود
از درّه های ساکتِ پر برف می گذشت
*
در درّه های سرد و برهنه
در باغ های زرد و خزان دیده
می گشت.
            
*
                
زیبا، ظریف، دختر افسونگر بهار
یک شاخه گل به دست،
هر برگ آن هزار ستاره،
بر هرچه می نواخت،
تنها به یک اشاره،
باغی پر از ستاره و گل می ساخت!
                  
*
            
افسونگری است آیا ؟
یا معجزه است این که از این شاخه های  خشک
سرما چشیده، یخ زده،
                           پژمرده و کبود
این شاخه های پر گل
این برگ های رنگین
این باغ های غرق شکوفه
این روح، این نشاط
این ازدحام جاری گنجشک های مست
این بوی عشق،
                     بوی امید و نوید و مهر
این چهره های روشن
                            این خنده های شاد؛
افسونگری است آیا؟
                                   یا معجزه است؟
             
*
                
                    
بر این ظریف زیبا
                        ز ما درود باد!

دنیا به هم نمی خورد


دنیا پر از حوادث گوناگون
دنیا پر از وقایع رنگارنگ
از مرگ،از تولد،
                          از صلح،جنگ.
از جشن،از جدایی
از فتح، از شکست
هر لحظه صدهزار اتفاق هست!
           
             
*
             
این آرزوی کوچک ما نیز
یک رویداد ساده است
من خود، درست و راست، نمی دانمش که چیست
یک اشتیاق پاک؟
یک آرمان شیرین؟
یک هالۀ مقدس؟
یک عشق تابناک؟
از نوع نامکرر «یک نکته بیش نیست»
در بین صدهزار هزار اتفاق، گم!
دنیا به هم نمی خورد ای مردم!
       
*
       
بعد از هزار مرحله دوری
بعد از هزار سال صبوری!
این یک زیاده خواهی نیست
این نیست یک توقع بی جا!
این نیست یک هوس
این آخرین تضرع یک عاشق است و بس:
            
باری اگر به سینه دلی دارید
این آرزوی سادۀ ما را بر آورید
ما را به هم ببخشید.
ما را برای هم بگذارید.
در این لحظه های مانده به جا، از حیات ما.
ما را به یکدیگر بسپارید!

مادران


نیمه شب،
                از نالۀ مرغی که در ژرفای ظلمت
                        بال و پر می زد
                                             زجا جستم
نالۀ آن مرغ زخمی همچنان از دور می آمد
لحظه‌ای در بهت بنشستم
نالۀ آن مرغ زخمی همچنان از دور می‌آمد
*
             
                   
ماه غمگین
ابر سنگین
خانه در غربت
نالۀ آن مرغ  زخمی همچنان از دور می آمد
لحظه‌هایی شهر سرشار از صدای نالۀ مرغان زخمی شد
اوج این موسیقی غمناک، در افلاک می پیچید!
*
                
مانده بوده سخت در حیرت که آیا هیچ‌کاری می‌توانستم؟
*
            
                   
آسمان، هستی، خدا، شب، برگ‌ها چیزی
                                            نمی گفتند
آه در هر خانۀ این شهر،
مادران با گریه می‌خفتند،
دانستم!

آن سوی نیمه شب


آن سوی نیمه شب
در کوچه های باغ میکدۀ ماهتاب و یاس
مستم گرفته بودند
داغ و درفش و داروغه بیدار

در پشت میله های قفس،
            این سوی
من با چهارشاهد
یاس و نسیم و ماه و سپیدار

 

خط آتش


در پشت میله‌های قفس، از سرِ ملال
با خطِ خوش نوشتم
                                   بیتی به حسب حال
« اول بنا نبود بسوزند عاشقان
آتش به جان شمع فتد کاین بنا نهاد»
                
چشمم میان خط
بر روی لفظ «آتش» لرزید، ایستاد
                       
دیدم: هزار شاخۀ گل را که بی گناه
در خط آتش‌اند.
بیدادهای مشعله‌افروز جنگ را
با خطّ خون خویش
بر خاک می کشند!
             
یک قطره اشک سوزان
                                          بر آتش اوفتاد

در چشم ستاره


در پهنۀ دشت رهنوردی پیداست
وندر پیِ آن قافله، گردی پیداست
فریاد زدم ـ «دوباره دیداری هست؟»
در چشم ستاره اشک سردی پیداست.

 

 

باغ در پنجره


چه غم که در دل این برج‌های سیمانی  
ز باغ و باغچه دورم، در این اتاق صبور
همین درخت پر از برگ سبز تازه و نغز
که قاب پنجره‌ام را تمام پوشانده است
                                        به چشم من باغی است.
              
وگر هزار درخت
بر آن بیفزایند
جمال پنجرۀ من نمی کند تغییر
که بسته راز تسلای من به صحبت پیر
              
ــ «چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند
   گر اندکی نه به وفق رضاست  خرده مگیر»

خورشید، با دو سرخی


سرآمد مگر روز  را سروری،
که شد چهرۀ دهر نیلوفری؟
حریقی است در بیشه‌زاران آب
مگر گشت پرپر گل آفتاب؟
همه روی دریا گل ارغوان
به هر موج تا بی کران ها روان
چه بوده‌ است خورشید را سرنوشت
که دریا غمش را به خون می نوشت
جمال جهان را تماشا خوش است
تماشای خورشید و دریا خوش است
دو سرخی  برون زاید از آفتاب
که دریا از آن می شود سرخ ناب
شگفتا دو سرخی، حیات و عدم
یکی سرخ  شادی یکی سرخ غم!
یکی صبح، وقت فراز آمدن
گل افشانی جشن باز آمدن
یکی  عصر از اوج شوکت نگون
همه سرخی‌اش سرخی اشک و خون
در این جا که من دارم اکنون مقام
تماشا کنم هر دو را صبح و شام
در آیینۀ صبح چون بنگرم
همه سرخ شادی بود یاورم
به سرخ غروبم چو افتد نگاه
مرا هست در کام اندوه، راه!

شهر


این صبح تابناک اهورایی
نوباوۀ «طراوت» و « لبخند» است
این بامداد پاک بهشت آسا
آیینۀ جمال خدواند است
پیروزه‌گون سپهر درخشانش
چون آسمان آخر اسفند است
آن گونه شسته رفته که از این دور
پیدا در آن شکوه دماوند است
مهری که از نسیم رسد بر گل
همتای مهر مادر و فرزند است
گویی که تار و پود طبیعت نیز
از لطف این مشاهده خرسند است
آیا نسیم روح مسیحا نیست
کز ذره ذرۀ  زندگی آکنده است؟
دردا که با برآمدن خورشید
دیگر نه آن صفای خوش‌آیند است
دیگر نه این تبسم شیرین است
دیگر نه این ترنم دلبند است
روز است و گرم‌تاز دغل باران
در عرصۀ تقلب و ترفند است
روز است و های و هوی ریاکاران
هنگامۀ چه برد و چه بردند است
بازار چند و چون چپاول‌ها
تا:  خونبهای جان بشر چند است؟
بس گونه‌گون فریب، که ایمان است
بس گونه‌گون دروغ که سوگند است
غارتگری به بادیه این سان نیست
نه، نه، که این و آن نه همانند است
تا شب همین بساط فراگیر است
فردا همین روال فزایند است
آه آن طلوع روشن زیبا را
با این غروب تیره چه پیوند است
این صبح و شام می‌گذرد بر ما
اما بلای جان خردمند است

ایران و جوانان


ایران کهنسال
در عرصۀ تاریخ
در پهنۀ علم و ادب و دانش و فرهنگ
همواره درخشده
                     توانمند،
                       توانا
پرورده بزرگانی، نام‌آور
                               دانا
پیران کهن داشته،
                   در عالم یکتا!
                       
امروز،
ایران به جوانانش نازد که توانند
«اسب شرف از گنبد گردان بجهانند،»
در عرصۀ میدان جهان نام برآرند
                
ایران،
دیروز به پیران خردمندش نازید
امروز،
ایران به جوانان برومندش نازد
نسلی که تواند
ایران را آزادتر، آبادتر از پیش بسازد
نسلی که ز اوهام و خرافات گسسته است
اهریمن نادانی را شاخ شکسته است!
نسلی که به ظلمت‌کدۀ جهل نمانده ا‌ست
خود را به جهان‌های پر از نور رسانده است
               
فردا همه با نسل جوان است که امروز
هر روز
                    تواناتر و آگاه‌تر از پیش
با تکیه به نیروی امید و خرد خویش
در عرصۀ میدان جهان راه گشاید
هر روز سرافرازتر از پیش برآید!

با کاروان صبح


گم کرده راه
در تنگۀ غروب

از پا درآمدیم
از دست داده همرهی کاروان صبح!
                
شب همچو کوه بر سر ما ریخت
آواری از سیاهی اندوه
ما سر به زیر بال کشیدیم
تاکی، کجا، دوباره برآید نشان صبح
                
پاسی ز شب نرفته هیولای تیرگی
نطع گران گشود
تیغ گران کشید
تا چشم باز کردیم
خون روی نطع او به تلاطم رسیده بود.
                        
گهگاه، آه، انگار
چشم ستاره‌ای
از دوردست‌ها
پیغام می‌فرستاد
خواهید اگر ز مسلخ شب جان به در برید
                 
خواهید اگر دوباره به خورشید بنگرید
از خواب بگذرید
از خواب بگذرید
ای عاشقان صبح!
                  
هر چند عمر شوم تو ای نابکار شب
بر ما گذشت تلخ‌تر از صد هزار شب
من، با یقین روشن،
                               بیدار، پایدار
تا بانگ احتضار تو هستم در انتظار
آغوش باز کرده سوی آسمان صبح.

ستاره و ...


تا سحر از پشت دیوار شب،
                        این دیوار ظلمت‌پوش
دم ‌به دم پیغام سرخ مرگ
می رسد برگوش.
                  
من به خود می پیچم از پژواک این پیغام
من به دل می لرزم از سرمای این سرسام
من فرو می ریزم از هم.
 
می شکافد قلب شب را نعرۀ رگبار
می جهد از هر طرف صدها شهاب سرخ، زرد
وز پی آن ناله‌های درد
                می پچید میان کوچه‌های سرد
               
زیر این آوار
تا ببینم آسمان، هستی، خدا
                                   خوابند یا بیدار
چشم می‌دوزم به این دیوار
                                    این دیوار ظلمت‌پوش
وز هجوم درد
می‌روم از هوش
                 
آه! آنجا:
هر گلوله می‌شود روشن
یک ستاره می شود خاموش!

یک آسمان پرنده


یک آسمان پرنده رها روی شاخه‌ها،
در باغ بامداد.
یک آسمان پرنده،
                 سرگرم شستشو
در چشمه ‌سار باد!  
یک آسمان پرنده،
در بستر چمن
آزاد، مست، شاد...
از پشت میله‌ها،
بغضی به های های شکستم،
                                     قفس مباد!

باد در قفس


داد تو را نمی برم از یاد، در قفس
ای داد بر تو رفت چه بیداد در قفس
گویی زجان و هستی من مایه می‌ گرفت
فریادها که جان تو سر داد در قفس
دیوار و در گشوده نشد، گرچه صدهزار
چون تو زدند پرپر و فریاد در قفس
چون آفتاب رفتی و من دیر چون غروب
چشمم به جای خالی‌ات افتاد در قفس
از آن همه امید گرامی دریغ و درد
دیگر نمانده هیچ، به جز باد در قفس.

گر تو آزاد نباشی


نه همین غمکده، ای مرغک تنها قفس است
گر تو آزاد نباشی همه دنیا قفس است
تا پر و بال تو و راه تماشا بسته است
هر کجا هست، زمین تا به ثریا قفس است
تا که نادان به جهان حکمروایی دارد
همه جا در نظر مردم دانا قفس است.

 

 

افسون


دلم را چشم و ابرویی نبرده است
حواسم را پریرویی نبرده است
مرا افسونگری از من ربود است
که هیچ از دوستی بویی نبرده است

 

 

بوی محبوبۀ شب


ماه تابید و چو دید آن همه خاموش مرا
نرم بازآمد و بگرفت در آغوش مرا
گفت:« خاموش در این جا چه نشستی؟» گفتم:
بوی « محبوبۀ شب » می برَد از هوش مرا
بوی محبوبۀ شب، بوی جنون پرور عشق
وه، چه جادوست که از هوش بَرَد بوش مرا
بوی محبوبۀ شب، نغمۀ چنگی است لطیف
که ز افلاک کند زمزمه در گوش مرا
بوی محبوبۀ شب همچو شرابی گیراست
مست و شیدا کند این جام پر از نوش مرا
بوی محبوبۀ شب جلوه جادویی اوست
آنکه کرده است به یکباره فراموش مرا

به سوی جان


ای مرغ به سوی آشیانت برگرد!
ای دوست به سوی دوستانت برگرد
جان تو در آنجاست کجا می گردی
آه ای همه تن به سوی جانت برگرد!

 

 

شرم


از پشت میله های قفس گفتم:
ای درخت!
             این عنکبوت ابر
انگار جای تار
               دیوار می تند
برگی فشاند و گفت:
             خورشید از زیادی خون شرم می کند!