غزل شمارهٔ ۷۶ اگر ساقی به بزم ما قلندر وار بنشیند  


اگر ساقی به بزم ما قلندر وار بنشیند
بسا صوفی که اندر حلقۀ خمّار بنشیند
به زاریّ دل زارم تو را ای دل نیازارم
کزآن زاری تو را بر دل مباد آزار بنشیند
به عزم رفتن از مجلس به هر باری که برخیزی
از آن  برخاستن بر دل مرا صدبار بنشیند
چو خشم فتنه انگیزش کند مستی و مستوری
نماند هیچ زاهد را که او هشیار بنشیند
کسی در معرض مردان برآرد نام منصوری
که برخیزد زسر و آنگه به پای دار بنشیند
کسی در دیدۀ مردم بود چون مردم دیده
که همچون دیدۀ گلگون میان خار بنشیند
دل ابن حسام از رنج و از تیمار بیمار است
مگر دلبر به تیمار دل بیمار بنشیند

غزل شمارهٔ ۷۷ قول مطرب دل من دوش به راهی زد و برد


قول مطرب دل من دوش به راهی زد و برد
چشمش آرام دل من به نگاهی زد و برد
غمزۀ دوست به یغمای دلم تیزی داشت
وه که بر مخزن دل خانه سیاهی زد و برد
هرغباری که بر آیینۀ دل بود مرا
ای عجب صیقلی عشق به آهی زد و برد
خیل غم داشت کمین بر دل من باز ببین
که بر این قلب شکسته چه سپاهی زد و برد
سایۀ سرو قدمت برسر ما باقی باد
که به باغ آمد و بر برگ گیاهی زد و برد

غزل شمارهٔ ۷۸ خط مشکین که برگرد رخت چون عود می گردد   


خط مشکین که برگرد رخت چون عود می گردد
بدان ماند که در بالای آتش دود می گردد
زتاب مهر تابان جمالت پرتوی دارد
شب این مشعل که بر ایوان دود اندود می گردد
صباگویی که از چین سرزلف تو می آید
که از بویش نسیم باغ مشک آلود می گردد
دل بیمارم از گوی زنخدان تو می گوید
به گرد سیب سیمین از پی بهبود می گردد
نه بر گردم نگردانم سر از تیغ تو گردانم
که دست و تیغ تو از من به سر خشنود می گردد
ایا ابن حسام از سر قدم کن در ره جانان
ایازی هر که کرد او عاقبت محمود می گردد
زبور عشق تو روح القدس درگوش می گیرد
چه خوش مرغی به گرد نغمۀ داوود می گردد

 

غزل شمارهٔ ۷۹ ما را به جای آب اگر از دیده خون رود  


ما را به جای آب اگر از دیده خون رود
چون رفت جان هرآینه صبر و سکون رود
از گوشۀ جگر نرود داغ او مرا
آری ز سینه داغ جگرگوشه چون رود
سیماب آه من بکند چرخ را سیاه
گر آه من به گنبد سیماب گون رود
برکوه اگر نهند تحمل نیاورد
آنچه از غم تو بر دل زار و زبون رود
تریاک روزگار نباشد دوا رسان
آن را که زهر داغ تو اندر درون رود
چون دل به قوت ملکیّت برد شکیب
صبر از دریچۀ بشریّت برون رود
عقل جنون گرفته فروشد به کوی غم
ترسم که عقل درسرکارجنون رود
هردم زچشم من بچکد اشک لاله رنگ
درچشم کان خیال رخ لاله گون رود
کوروکبود چرخ که از جور روزگار
برمن هر آنچه می رود از چرخ دون رود
ابن حسام از در دولت پناه دوست
بر وعدۀ پناه گه آخر برون رود

غزل شمارهٔ ۸۰ مژده ای دل مر تو را کآرامش جان می رسد  


مژده ای دل مر تو را کآرامش جان می رسد
خه خه ای جان زنده شو چون بوی جانان می رسد
بخ بخ ای آدم تورا کایّام ناکامی گذشت
کز یزید خوش خبر پیغام رضوان می رسد
سر بر آر ای ساکن بیت الحزن تا بشنوی
بوی پیراهن که از یوسف به کنعان می رسد
ای صبا فرّاشی فرش سبا کن دم به دم
خاصه چون هدهد به درگاه سلیمان می رسد
تازه باش ای گلبن شادی زباغ مردمی
خوش برآ کآوازۀ مرغ خوش الحان می رسد
سرو دلجوی چمن از قد خود چندین مناز
سرکشی از سربنه سرو خرامان می رسد
گشت روشن مطلع صبح امید ابن حسام
ظلمت شب می رود خورشید تابان می رسد

 

 

غزل شمارهٔ ۸۱ خط تو دایرۀ مشک گرد ماه کشید


خط تو دایرۀ مشک گرد ماه کشید
بر آفتاب سواد شب سیاه کشید
دلم به دعوی خون بر غزال چشمت را
سرشک سرخ و رخ زرد را گواه کشید
مقام شیفته حالان پناه طرۀ توست
دل مقام شناسم بدان پناه کشید
نوید داد عنایت مرا که لطف عمیم
رقم به عفو تو بر صفحۀ گناه کشید
اگرچه می رود آلوده دامن ابن حسام
به ذیل عاطفت سایۀ الاه کشید

غزل شمارهٔ ۸۲ گرملک بنگرد آن چشم خوش و لعل لذیذ   


گرملک بنگرد آن چشم خوش و لعل لذیذ
دفع نظّارۀ بد را بنویسد تعویذ
جام جم دور جهان را فلک از یاد ببرد
بده  ای خسرو خوبان به من آن جام نبیذ
آیت حسن که در شان رخت نازل شد
بی مثال خط زلف تو نیابد تنفیذ
آنکه برداشت تورا کی فکند ابن حسام
نیست برداشتگان را زکریمان تنبیذ

غزل شمارهٔ ۸۳ زیاده می کند آن چشم پرخمار خمار


زیاده می کند آن چشم پرخمار خمار
ز دل همی برد آن زلف بی قرار قرار
بخست غمزۀ تیز تو خانۀ چشمم
که گفت دیدۀ اهل نظر به خار بخار
چنان بسوخت شرار غم تو خرمن دل
که می رسد به دماغم از آن شرار شرار
در انتظار مداوم به وعدۀ فردا
که نیست ممکن از این چرخ بی مدار مدار
بپوش روی که صورت نگار چین ببرد
نمونه ای که نگارند از آن کنار کنار
به باغ مزرعۀ پاک سینۀ ابن حسام
چو هست تخم محبت تورا،بکار بکار

غزل شمارهٔ ۸۴ خطت مشک است و خالت عنبر تر


خطت مشک است و خالت عنبر تر
جهان را کرده ای پر مشک و عنبر
رخ ولبت را مپوش از دردمندان
زمعلولان که پوشد گل به شکر؟
قد سرو و لبت در روضۀ جان
نشان طوبی است و آب کوثر
رخت آیینۀ صنع الهی است
تعالی شانه الله الکبر
ز ابرویت که آن مشکین خیالی است
هلالی بسته ای بر ماه انور
برت گفتم کشم یک شب در آغوش
به خنده گفت ناید سرو در بر
مرا پیوسته هست از آرزویت
خیالی کج چو ابروی تو در سر
ببر آب و لطافت سرو و گل را
چو سرو ناز بر گلزار بگذر
درتو اهل دولت را مآب است
سر ابن حسام و خاک آن در

غزل شمارهٔ ۸۵ ای اهل درد را ز تو هر دم غمی دگر  


ای اهل درد را ز تو هر دم غمی دگر
نیش غم تو بر دل ما مرهمی دگر
درکوی تو که درگه اهل سعادت است
از آب چشم اهل صفا زمزمی دگر
تر شد به آب جود تو خاک وجود ما
فرمای از ابر لطف برآ شبنمی دگر
از کاینات دنیی و عقبی دوعالم اند
بیرون از این دوخاک درت عالمی دگر
گفتی دمی دگر به لبت کام دل دهم
ای عمر اعتماد کرا بر دمی دگر
بردار جام جم که ببینی دراو عیان
درزیر خاک خفته به هر سو جمی دگر
همچون دل شکستۀ ابن حسام هست
صد دل به قید زلف تو درهر خمی دگر

غزل شمارهٔ ۸۶ ای ز بی غمخواریت هردم دلم غمخواه تر   


ای ز بی غمخواریت هردم دلم غمخواه تر
نیست در دست غمت از من کسی بیچاره تر
مردم چشم مرا از حسرت لعل لبت
گردد از خون جگر هر دم به دم رخساره تر
در فراقت جامه از دل پاره می کردم ولیک
جامه را بگذاشت کز جامه بُد جان پاره تر
از دلم از عشوه های غمزۀ غماز تو
صبرشد آواره وآرام از او آواره تر
چشم و لعلت بر دل من دعوی خون می کنند
گرچه خونخوار است لعلت چشم از او خونخواره تر
معتدل گردد مشام از نُزهت عود و گلاب
گرشود ز آب عذارت زلف را یک تاره تر
آب روی ابن حسام از چشمه سار چشم یافت
هم عفالله دیده کو دارد رخم همواره تر

 

شمارهٔ ۸۷ دلم فدای تو باد  ای نسیم عنبر بیز  


دلم فدای تو باد  ای نسیم عنبر بیز
به دستگیری افتاده ای چو من برخیز
چنین که چشم تو هر گوشه ای کمین دارد
چگونه دل بنشیند به گوشۀ پرهیز
زبس که آتش رخسارۀ تو می افروخت
بسوخت خرمن تقوای من به آتش تیز
زدیم در خم زلف گره گشای تو چنگ
که مفلسیم و نداریم هیچ دست آویز
بیا که باده و گل را به هم برآمیزیم
ز دست حادثۀ روزگار رنگ آمیز
بیار کاسه و از می پرآب رنگین کن
زخاک پرشده بین کاسۀ سر پرویز
سوار حادثه هر سو دو اسپه می تازد
نه رخش از او بتواند گریخت نه شبدیز
فضای سینه ام آتش گرفت مردم چشم
تو مردمی کن و آبی ز دیده بر وی ریز
بتاخت لشکر غم قلب سینۀ ابن حسام
پناه می طلبی خیز و در پیاله گریز

غزل شمارهٔ ۸۸ زبس که می کند  آن چشم فتنه بر من ناز  


زبس که می کند  آن چشم فتنه بر من ناز
به جان رسید دل از عشوه های آن طناز
تطاول سر زلفس نمی توانم گفت
که کوته است مرا عمر و قصه ای است دراز
سرشکِ پرده در من ز عین غمّازی
بدان رسید که بر رو فکند مارا راز
چو دسترس نبود آستین کشیدن دوست
بر آستانۀ او روی ما و خاک نیاز
دلم ز نرگش جادوی او حذر می کرد
خبر نداشت ز افسون غمزۀ غمّاز
خوش است یک دمه عیش ار زمانه دمساز است
ولی زمانه به یکدم نمی شود دمساز
ز روزگار شکایت نشاید ابن حسام
«زمانه با تو نسازد تو با زمانه بساز»

غزل شمارهٔ ۸۹ می بیارید که ایام بهار است امروز


می بیارید که ایام بهار است امروز
نرگس از ساغر زر جرعه گسار است امروز
دیدهٔ خوش نظر باغ خمار آلود است
قدح لاله پر از نوش گوار است امروز
هم نسیم چمن از باغ بُخور انگیز است
هم شمیم سحری مجمره دار است امروز
گل خوشبوی نشان می‌دهد از طلعت دوست
سرو دلجوی تو گویی قد یار است امروز
چمن از لاله و از سنبل تر پنداری
راست مانند رخ و زلف نگار است امروز
دی گذر کرد ندانیم به فردا که رسد
حیف از این لحظه که در عین گذار است امروز
در چنین فصل که گفتم سخن ابن حسام
از لب مطرب خوش لهجه به کار است امروز

غزل شمارهٔ ۹۰ آتش مهرتو در سینه نهان است هنوز  


آتش مهرتو در سینه نهان است هنوز
خون دل از گذر دیده روان است هنوز
نگران رخ زیبای تو شد دیده و دل
همچنانم دل ودیده نگران است هنوز
غمزه ات می دهدم عشوه که من آنِ توام
چون بدیدم نظرش با دگران است هنوز
در ازل عکس جمالت به گلستان بردند
بلبل از شوق رخت نعره زنان است هنوز
زان شمایل خبری باد به بستان آورد
در چمن سرو سهی رقص کنان است هنوز
از یقین دهنت هیچ نمی یارم گفت
کانچه گویم همه در عین گمان است هنوز
دل که اندر شکن زلف تو بست ابن حسام
مشکن آن را که دلش بستۀ آن است هنوز

غزل شمارهٔ ۹۱ چو زلف دوست بباید شبی سیاه و دراز   


چو زلف دوست بباید شبی سیاه و دراز
که با خیال رخت در درون پردۀ راز
دل شکستۀ آشفتۀ پریشان حال
تطاول سر زلفت به شرح گوید باز
فرو گرفت غم دل فضای سینۀ من
کجاست ساقی گلرخ شراب غم پرداز
به عشوه عربده با روزگار نتوان کرد
که دهر عشوه فرو شست وچرخ عربده ساز
اگر چه درگه یار از نیاز مستغنی است
تو بر مدار سر از خاک آستان نیاز
عجب نباشد اگر عاقبت شود محمود
کسی که خدمت شایسته کرد همچو ایاز
زفیض دوست چو در هر سری تمنایی است
امید ابن حسام است و لطف بنده نواز

غزل شمارهٔ ۹۲ شیخ را صومعه در رهن شراب است امروز  


شیخ را صومعه در رهن شراب است امروز
بر در میکده در چنگ ورباب است امروز
آنکه در میکده دی منکر می نوشان شد
در خرابات مغان مست و خراب است امروز
از می ای شیخ مرا توبه چه می فرمایی
توبه موقوف که ایام شباب است امروز
نرگس از غایت مستی سر ساغر دارد
قدح لاله پر از بادۀ ناب است امروز
من چه خون کرده ام ای خون منت در گردن
چشم خون ریز تو در عین عتاب است امروز
بنشین تا نفسی با تو به هم بنشینیم
آخر ای عمر چه هنگام شتاب است امروز
بس که دوش ابن حسام از غم عشقت بگریست
مردم دیدۀ او غرقۀ آب است امروز

غزل شمارهٔ ۹۳ بیا به میکده بفروش خرقۀ ناموس  


بیا به میکده بفروش خرقۀ ناموس
ریا و شمعه رها کن به زاهد سالوس
حریف مصطبه و ساغرم به بانگ بلند
به زیر پرده از این پس دگر نگویم کوس
فلک به دست ستم بین که زیر پای بکوفت
سر سریر فریدون و افسر کاووس
طبیب شهر علاج دام نمی داند
کزین معالجه دور است فهم جالینوس
نهال قد تو بر سرو می نماید ناز
گل عذار تو بر لاله می کند افسوس
به هر زمین که غباری ز موکبت برسد
دهم به وجه ارادت بر آن زمین صد بوس
کمال نظم تو ابن حسام تا چه کند
که پای بند غروری تو نیز چون طاووس

غزل شمارهٔ ۹۴ خبری جان دل ز جانان پرس


خبری جان دل ز جانان پرس
درد بسیار شد ز درمان پرس
ما کجا و وصال یار کجا
هر چه پرسی ز ما ز هجران پرس
پیش آدم حدیث رضوان گوی
غم یوسف ز پیر کنعان پرس
تو چه دانی که نطق مرغان چیست
قصۀ هدهد از سلیمان پرس
عاشقان قیمت بلا دانند
صبر ایوب را ز کرمان پرس
حال بر من فلک بگردانید
حالم از چرخ حال گردان پرس
حال سرگشتگی ابن حسام
زان خم طرۀ پریشان پرس

غزل شمارهٔ ۹۵ دلا رعنایی سرو از چمن پرس  


دلا رعنایی سرو از چمن پرس
نسیم طرۀ یار از سمن پرس
حدیث آن لب و دندان شیرین
ز مرجان جوی و از دُرّ عدن پرس
پریشان حالی و دلتنگی من
گهش از زلف و گاهی از دهن پرس
خلاف وعده و پیمان شکستن
از آن کج وعدۀ پیمان شکن پرس
درازای شب یلدای هجران
مپرس از من از آن مشکین رسن پرس
دل هم درد من حالم بداند
تو هم درد من از همدرد من پرس
شکر در منطق ابن حسام است
اگر باور نداری از سخن پرس

غزل شمارهٔ ۹۶ دوش از فراغ روی تو با روی سندروس


دوش از فراغ روی تو با روی سندروس
نالیده ام چو نای وفغان کرده ام چو کوس
گفتی به وعده دوش که کام از لبت دهم
افسوس از این سخن که لبت می کند فسوس
آن را که پای بوس میسّر نمی شود
خود دست کی دهد که کند با تو دست بوس
آیینه پیش دار و در ابروی خود نگر
بر عاج بین کشیده کمانی ز آبنوس
می ده که دیر و زود عظام رمیم من
دستاس سالخوردۀ گردون کند سبوس
سرخ از چه شد کرانۀ این طشت نقره کوب
خون سیاوش است در او یا سرشک طوس
ابن حسام دل چه نهی در فریب دهر
پرهیز کن ز عشوۀ دامادکش عروس

غزل شمارهٔ ۹۷ ما را از این چمن صنمی گلعذار بس


ما را از این چمن صنمی گلعذار بس
زیبا رخی چو لاله از این نوبهار بس
مویی سیاه چون شب و رویی به سان روز
ما را ز دور گردش لیل و نهار بس
جام جهان نمای که دوران به جم سپرد
جان را ز جام او قدحی خوشگوار بس
یار ار به دست لطف شود دستگیر ما
ما را ز دست یار همین دستیار بس
آنجا که عاشقان به تمنای خود رسند
ابن حسام را نظر لطف یار بس

 

 

غزل شمارهٔ ۹۸ صبا نشان غبار دیار یار بپرس


صبا نشان غبار دیار یار بپرس
دوای چشم ضرر دیده زان غبار بپرس
هزار بار گر از یار بر دلم بیش است
به جان یار که او را هزار یار بپرس
ز زلف دوست که مجموع او پریشانی است
حکایت من آشفته روزگار بپرس
حدیث دیدۀ بی خواب من ز درد فراق
از آن دو نرگس خوش خواب پر خمار بپرس
مرا که زار شدم ز آرزوی دیدن دوست
تن نزار مرا بین و زار زار بپرس
بر آن قرار که دادی مرا به پرسیدن
تلطفی کن و روزی بر آن قرار بپرس
علاج درد دل مستمند ابن حسام
از آن مفرح یاقوت آبدار بپرس

غزل شمارهٔ ۹۹ زهّاد و عُجب و گوشۀ محراب وکار خویش


زهّاد و عُجب و گوشۀ محراب وکار خویش
ما و نیاز قبلۀ ابروی یار خویش
ما را نسیم طرّۀ خوبان به باد داد
هان تا به باد بر ندهی روزگار خویش
ما را چه اختیار اگر بخت یار نیست
آری به اختیار کشد بختیار خویش
گفتم که جان نثار تو کردم قبول کن
گفتا که چشم نیست مرا بر نثار خویش
با خاک آستانه چو کردی برابرم
سر بر فلک کشیده ام از اعتبار خویش
من صید لاغرم به کمند تو پای بند
بگشای دست و روی متاب اش شکار خویش
ساقی می صبوح به ابن حسام ده
بشکن خمار او به می خوشگوار خویش

غزل شمارهٔ ۱۰۰ دانی چه گفت سالک خمّار خانه دوش


دانی چه گفت سالک خمّار خانه دوش
بشنو نصیحت از نفس پیر می فروش
با درد ما بساز و ز درمان سخن مگوی
صوفی شو و ز راه صفا دُرد ما بنوش
یا حسن ما مشاهده کن یا نظر ببند
یا یاد دوست کن به زبان یا به لب خموش
انکار سالکان طریقت صواب نیست
در سلک ما درآی و در انکار ما مکوش
اینجا ریا و دلق مزوّر نمی خرند
بیزارم از عبادت زهّاد خودفروش
تا عیب تو بپوشی به زیر خاک
بنیان غیب،عیب ترا کرد خاکپوش
چون پنبه گشت موی بناگوش ما سپید
تا بر کشیم پنبۀ غفلت ز گوش هوش
ابن حسام قافله از پیش می روند
وز پس به الرحیل ندا می کند سروش
واپس چه خفته ای که فغان می کند درای
در پیش راه دور،جرس می زند خروش