شماره ۱


نشستم دوش من با بلبل و پروانه در یک جا
سخن گفتیم از بی مهری جانانه در یک جا
من اندر گریه ، بلبل در فغان ، پروانه در سوزش
تماشا داشت حال ما سه تن دیوانه ، در یک جا
ز بیم غیر، پی می کنم از من مشو غمگین
اگر بینی مرا با دلبری بیگانه در یک جا
همه اسرار ما را پیش جانان برد لاهوتی
نمی مانم دگر با این دل دیوانه در یک جا

 

شماره ۲

 ‎
عاشقم ، عاشق به رويت ، گر نمی دانی بدان
سوختم در آرزويت ، گر نمي دانی بدان‎ ‎
با همه زنجير و بند و حيله و مکر رقيب
خواهم آمد من به کويَت ، گر نمی دانی بدان‎ ‎
مشنو از بد گو سخن ، من سُست پيمان نيست
هستم اندر جستجويت ، گر نمي دانی بدان‎ ‎
گر پس از مردن بيایی بر سر بالين من
زنده می گردم به بويت ، گر نمی دانی بدان‎ ‎
اينکه دل جای دگر غير از سر کويت نرفت
بسته آن را تار مویت گر نمی دانی بدان‎ ‎
گر رقيب از غم بميرد ، يا حسرت کورش کند
بوسه خواهم زد به رويت ، گر نمی دانی بدان‎ ‎
هيچ می دانی که اين لاهوتی آواره کيست ؟
عاشق روی نکويت گر نمی دانی بدان

شماره ۳


شنیدستم غمم را می خوری ، این هم غم دیگر
دلت بر ماتمم می سوزد ، این هم ماتم دیگر
به دل هر راز گفتم بر لب آوردش دم دیگر
چه سازم تا به دست آرم جز این دل ، محرم دیگر ؟
مرا گفتی دم آخر ببینی ، دیر شد ، باز آ
که ترسم حسرت این دم برم بر عالم دیگر
ز بی رحمی نماید تیر خود را هم دریغ از دل
که داند زخم او را نیست جز این مرهم دیگر
جهانی را پریشان کرد از آشفتن یک مو
معاذالله اگر بگشاید از گیسو ، خم دیگر
به جان دوست ، غیر از درد دوری از دیار خود
در این دنیا ندارد جان لاهوتی غم دیگر

شماره ۴


ای کاشکی به عالم ، تا چشم کار می کرد ‏
دل بود و آدم آن را قربان یار می کرد
زاین خوبتر چه می شد گر هر نفس ، به جانان
یک جان تازه می شد عاشق نثار می کرد ‏
دل را ببین که نگریخت از حمله ای که آن چشم
بر شیر اگر که می برد ، بی شک فرار می کرد ‏
جان را به زلف جانان از دست من به در برد ‏
دلبر اگر نمی شد این دل چه کار می کرد ؟
گر مرغ دل ز جانان دزدیدمی چه بودی ‏
تا شاهباز چشمش از نو شکار می کرد ‏
شورای دولت عشق فاتح اگر نمی شد ‏
جمهوری دلم را غم تار و مار می کرد ‏
دلبر اگر دلم را می خواند بنده ، هر چند
آزادی است اینم ، دل افتخار می کرد ‏
باران دیدۀ من در فصل دوری او
صحرای سینه ام را چون لاله زار می کرد ‏

شماره ۵


آن دلبر افغان چه سلحشور برد دل
چشم بد از او دور که مغرور برد دل
مرغ ار شود و ماهی اگر، از مژه و موی
با تیر برد راهش و با تور برد دل
نزدیک بیایید و ببینید چه جانی است
آن دیده که با یک نگه از دور برد دل
دل را بده و آبروی خویش نگهدار
گر خود ندهی، خندد و با زور برد دل
پیداست که دلدار شدن لذتی عالی است
اینگونه که مستانۀ مغرور برد دل‏
بی تیره نقاب آید و صید افکند آزاد
دزد است، نه جانانه که مستور برد دل
همچون دل من عبد وفادار که دارد،
پس این همه دیگر به چه منظور برد دل؟

 

شماره ۶


بت نازنینم، مه مهربانم
چرا قهری از من، بلایت به جانم
عزیزم چه کردم که رنجیدی از من؟
بگو تا گناه خودم را بدانم
زمن عمر خواهی بگو تا ببخشم
به من زهر بخشی بده تا ستانم
فلک مات بود از توانایی من
که اکنون چنین پیش تو ناتوانم
زدرس محبت، به جز نام جانان
به چیزی نگردد زبان در دهانم
‏ من آخر از این شهر باید گریزم
که مردم به تنگ آمدند از فغانم ‏
چه دستان کنم تا روم جای دیگر
که این مملکت شد پر از داستانم

 

شماره ۷


نشد يک لحظه از يادت جدا دل‎ ‎
زهی دل،آفرين دل،مرحبا دل‎
ز دستش يک دم آسايش ندارم
نمی دانم چه بايد کرد با دل‎
هزاران بار منعش کردم از عشق
مگر برگشت از راه خطا دل‎
به چشمانت مرا دل مبتلا کرد
فلاکت دل،مصيبت دل،بلا دل‎
از اين دل،داد من بستان خدايا
ز دستش،تا به کی گويم خدا دل‎
درون سينه آهی هم ندارم
ستم کش دل،پريشان دل،گدا دل‎
به تاری گردنش را بسته زلفت
فقير و عاجز و بی دست و پا دل‎
بشد خاک و ز کويت برنخيزد
زهی ثابت قدم دل،با وفا دل‎
ز عشق و دل دگر از من مپرسيد‏
چو عشق آمد،کجا عقل و کجا دل! ‏‎
تو لاهوتی ز دل نالی،دل از تو‏
حيا کن،يا تو ساکت باش يا دل

شماره ۸


برای روی تو ای مه نقاب لازم نیست
اگر تو کنی جلوه آفتاب لازم نیست
نفوذ عشق نگه کن که شیخ کهنه پرست
نوشته تازه که شرعاً حجاب لازم نیست
ایالت دل عشاق در حمایت تو است
به ملک خویش دگر انقلاب لازم نیست
ز من ، گذشتن از جان مگر نمی خواهی
به چشم! این همه دیگر عتاب لازم نیست
اگر به ملک دلم داده ای تو استقلال
پس این مشاوره با شیخ و شاب چیست
من از ستیزۀ چشم تو جان نخواهم برد‏
برای کشتنم ای جان شتاب لازم نیست‏
تو خود به فتوی جمهور عاشقان، شاهی
دگر مناقشه در انتخاب لازم نیست
بخور تو خون دل دردمند لاهوتی
دگر به آتش رویت کباب لازم نیست

شماره ۹


فقط سوز دلم را درجهان پروانه می داند
غمم را، بلبلی کآواره شد از لانه می داند
نگریم چون ز غیرت، غیر می‌سوزد به حال من
ننالم چون ز غم، یارم مرا بیگانه می‌داند
به امیدی نشستم شکوۀ خود را به دل گفتم‏
همی خندد به من، این هم مرا دیوانه می‌داند
به جان او، که دردش را هم از جان دوست تر دارم‏
ولی می‌میرم از این غم، که داند یا نمی‌داند؟
نمی داند کسی کاندر سر زلفش چه خون‌ها شد
ولیکن، موبه مو، این داستان را شانه می‌داند
نصیحتگر، چه می‌پرسی علاج جان بیمارم؟
اصول این طبابت را، فقط جانانه می‌داند