ز فرو دست زردکوه آن روزبیشه ای بود و آبشاری بودآن طرف تر زیر زانوی کوهبود غاری و ژرف غاری بود
واندر آن غار ژرف،چند سالی
جایگه داشت پیلتن شیری
شد تهیگاه او به دست قضا
ناگه آماج سهمگین تیری
او در سر پنجگی در آن بیشه
والی کوه و شاه وادی بود
دست آهن فشار او همه عمر
فارغ از ضعف و نامرادی بود
جفت او پیش تر از او به تیر اجل
شد ز دنیا و او به دنیا ماند
تا به تنهایی از جهان برود
در جهان بزرگ تنها ماند
چشم آتش فشان او آن شب
گوش می کرد بر ترانۀ مرگ
روزگار گذشته در نظرش
بود رقصان در آستانۀ مرگ
با زمان های ناپدید شده
قصه می گفت بی زبانی او
در غبار گذشته می لغزید
نقش کمرنگ زندگانی او
نالۀ شوم باد بهمن ماه
لرزه بر پیکر شب افکندی
بر تن زخمناک شیر از خشم
شعله ها آتش تب افکندی
ساعتی روی دست خسته نهاد
سر سنگین پر غرورش را
لحظه ای با لب زبان بوسید
زخم سوزان و خون شورش را
گفت برخیز و ایستاده بمیر
که جز این در خور دلیران نیست
مرگ در بستر ار سزا باشد
روبهان راست،از بهر شیران نیست
جنبشی کرد و با تلاش و غرور
تکیه بر دست و پای لرزان داد
مرگ را آستین گرفت و کشید
جان بدو داد و سخت ارزان داد
ماند گردن فراز و دندان را
روی دندان خون گرفته فشرد
غرشی کرد و در سیاهی شب
آخرین شیر بختیاری مرد
ای گرفتار زندگانی و مرگ
پند از آن شیر تیر خورده بگیر
گر میسر شود چو شیر بزی
ور میسر نشد چو شیر بمیر