در جوار رود سن


شب است و دامن سن طرفه منظری دارد
نسیم نرم و هوای معطری دارد
فضای باغ شد از عطر زیزفون سرشار
در این بهشت خوش آن‌کس که دلبری دارد
ز گیسوان شب امشب بنفشه می‌بارد
بر آنکه روی به گیسوی دختری دارد
مه از کنار افق سر کشید و بوسه فشاند
بر آنکه لب به لب ماه‌منظری دارد
شراب و دلبر و دامان باغ و نکهت گل
مگر بهشت جز این چیز دیگری دارد
خجسته گوهر بختی که در سیاهی شب
صباح روشنی از وصل اختری دارد
سرم به دوش تو سنگینی ار نکرده بیا
که هرکه را نگرم با کسی سری دارد

 

سگ بی جهت


سحرگه به راهی گذر داشتم
دلی خوش چو باد سحر داشتم
سری پر غرور و تنی زورمند
روانی به امید و طبعی بلند
به راهم سگی کوچک آمد به پیش
سگی مانده دور از خداوند خویش
سگی بی‌خداوند و ویرانه‌گرد
نسنجیده در زندگی گرم و سرد
دلم را به دم لابه ای نرم کرد
به رفتار شیرین سرم گرم کرد
به ناگه یکی استخوان‌پاره دید
گرفتش به دندان و از پی دوید
به پیش اندرم تیز بشتافتی
زدی نیشی ار فرصتی یافتی
دگر باره با طعمهٔ خویشتن
دویدی سراسیمه دنبال من
بدو گفتم: ای سگ تو آزاده‌ای
به دنبال من از چه افتاده‌ای
تو ای برتر از من به ارزندگی
به گردن منه رشتهٔ بندگی
به گیتی تو را مادر،آزاد زاد
چرا بایدت سر به زنجیر داد
چو خود استخوان جوی و خود خوری
چه منت ز مولایی من بری
برو جان من عزت اندیش باش
سگ من چرایی؟سگ خویش باش
سرانجام گشت از بد اختران
نصیحت‌گر سگ،سگ دیگران

نمی آید به دست


در جهان ما دلی روشن نمی‌آید به‌ دست
یک گل خندان در این گلشن نمی‌آید به ‌دست
در دل تاریک دریا جستجو کن ای رفیق
گوهر اندر چشمهٔ روشن نمی‌آید به ‌دست
دست اگر دست من و دامان اگر دامان اوست
می‌رود این دست و آن دامن نمی‌آید به ‌دست
خوش کمر بستند یاران از پی یغما ولی
رزق موری هم در این خرمن نمی‌آید به ‌دست
انتظار مردمی از خصم آهن‌دل خطاست
نرمی از پیکان رویین‌تن نمی‌آید به‌ دست
این طبیعت چیزها با بی‌زبانی گفته لیک
قصه ای روشن از این الکن نمی‌آید به‌ دست
روزن اندیشه تنگ و چهرهٔ آفاق،تار
پرتوی از راه این روزن نمی‌آید به‌ دست
مرگ پاینده‌ است و ما فانی و سامان حیات
در ره این سیل بنیان‌کن نمی‌آید به‌ دست

بی دلبر


این منم،کِم نه یاری،نه دلی نه دلبری‌ است
ورنه هرکس را که بینی،با دلارامی سری‌ است
می‌توان اینجا به روی دلبران،نوشید می
در کنار من نباشد،در کنار دیگری‌ است
دست یزدان،دست شیطان،دست انسان،دست طبع
سهم این اقلیم کرد،آنچ از دو عالم،خوشتری‌ است
هرچه می‌بینی جمیل و هرچه می‌خواهی جمال
با سعادت جایگاهی،با سلامت کشوری‌ است
از چه بدبخت است هرجا نابسامان مسلمی‌ است
از چه خوش‌بخت است هرجا،نامسلمان کافری‌ است
با هوس‎های طبیعت،کار ما آسان شدی
گر نه عالم را خدایی،گر نه ما را داوری‌ است
لیک دنیا را خدایی عادل و بخشنده هست
هست و ما را پای در بندی و سر در چنبری‌ است
این چه جود است،این چه داد است،این چه حکم است،این چه کار
بس کن ای شاعر که این افسانه بیش از دفتری‌ است

دیر و زود


جز خیال و خوابی از عشرت ندید
آدمی گر دیر ماند ار زود مُرد
آنکه اندک زیست کمتر کام یافت
وانکه افزون ماند افزون رنج برد
آنکه مسکین بود عمری خون گریست
آنکه ثروت داشت عمری زر شمرد
مستی جاویدشان از یک خم است
جام هستی،خواه صاف و خواه دُرد
سرنوشت ما نه اندر دست ماست
نقش تقدیر است و نتوانی سترد
بار هستی گر گران آمد به دوش
بفکنش باری چو نتوانیش برد
ورنه،باید شوکران رنج را
اندک‌اندک خورد و کم‌کم جان سپرد

ازدواج


ای همه عشقم رخ دلجوی تو
قبلهٔ صاحب‌نظران روی تو
خیز که روشنگر دنیا تویی
دختر من مادر فردا تویی
نسل تو از شیر تو باید خورش
شیردلان را تو دهی پرورش
پی فکن اصلح و احسن تویی
مرکز هستی تویی ای زن تویی
عهد خوش بی‌خبری گشت طی
نوبت کار است نگه دار پی
بایدت اکنون ره دیگر زدن
پیرو ناموس طبیعت شدن
از تو و مهد تو گرفتم کنار
دوش که خفتی تو و من مست‌وار
تا چه شود صورت فردای تو
شد سرم آکنده ز سودای تو
بردمت آهسته به ایوان شو
رفتم و با کوکبهٔ آرزو
بستدم از خویش و بدو دادمت
جان منی،لیک به شو دادمت
لازم و ملزوم هم‌اند ای عزیز
مرد نکوخو،زن صاحب تمیز
بخت ور آن کس که کشد موی تو
دولتی آن کس که شود شوی تو

دفتر راز


خفته در چشم تو نازی است که من می‌دانم
نگهت دفتر رازی‌ است که من می‌دانم
قصه ای را که به من طرهٔ کوتاه تو گفت
رشتهٔ عمر درازی‌ است که من می‌دانم
بی‌نیازانه به ما می‌گذرد دوست،ولی
سینه‌اش بحر نیازی‌ است که من می‌دانم
گرچه در پای تو خاموش فتادست ای شمع
سایه رو سوز و گدازی‌ است که من می‌دانم
یک حقیقت به جهان هست که عشقش خوانند
آن هم ای دوست مجازی است که من می‌دانم

زبان عشاق


با خموشی‌ها در این محفل مرا
گفتگویی دلنشین با دلبر است
خواب مژگان جنبش ابروی دوست
در بیان عشق صدها دفتر است
هر تبسم،هر تغافل،هر نگاه
عاشقان را ترجمانی دیگر است
گر لب عاشق ز گفتن‌ها تهی است
گوش معشوق از شنیدنی‌ها پر است
با نگاهی قصه‌ها گویند از آنک
یک نگاه از صد زبان گویاتر است

بخت گریان


به بزم خود گرچه راهی ندادی
ز باغ وصالم گیاهی ندادی
سلامی ز رافت پیامی ز زحمت
به سالی نگفتی به ماهی ندادی
هنوزت ز جان و ز دل دوست دارم
گرم ارزش پرّ کاهی ندادی
تو ای عشق،ای چشمهٔ آرزوها
به من غیر اشکی و آهی ندادی
مرا یک نفس بهره ای بخت گریان
ز لبخند وحشی‌نگاهی ندادی
جهانا نه بر من که بر مقبلان هم
در این عرصه آرام‌گاهی ندادی

تاسف


دوش به ایام رفته در نگرستم
در نگرستم به مرگ عمر و گرستم
همچو زنی شوی مرده بر تلف عمر
تلخ گرستم،چو تلخ در نگرستم
بیهده تا کی ز مرگ عمر کنم یاد
گرنه چو ابناء دهر مرده پرستم
پای توان بر بساط غم زد و خوش بود
ساخته گر نیست هیچ کار ز دستم
آمده گر یاوه شد،نیامده برجاست
غم چه خورم بهر نیست گشته،چو هستم

خرقه تهی کردن


جان فدای ره آن سرو سهی خواهم کرد
عن قریب است که من خرقه تهی خواهم کرد
باکم از بار گنه نیست که در روز جزا
عشق او را سند بی‌گنهی خواهم کرد
هم در آن لحظه که بر تخته گذارند مرا
خنده بر افسر و اورنگ شهی خواهم کرد
من بی‌پا و سر اندر صف این کج کلهان
ای بسا جلوه که با بی‌کلهی خواهم کرد
روسیاهم ولی از نور محبت لبریز
لاجرم چارهٔ این روسیهی خواهم کرد
جان برون می‌رود از سینه‌ام ای دوست بیا
که من این خانه ز بهر تو تهی خواهم کرد

بازی تقدیر


در دست یک نفر به یک آیین ز یک خمیر
شد ساخته دو شمع شب‌افروز یکسره
وین هر دو را لطیفهٔ تقدیر بر فروخت
در یک دقیقه از دو نظر بر دو منظره
آن ریخت اشک شوق بر آیینۀ عروس
وین ریخت اشک حسرت بر سنگ مقبره
آن سوخت در عروسی،وین سوخت در عزا
تا چیست سرّ بازی این چرخ مسخره

چشم پیر و جوان


سرخ گل زیباست،گر پیرش ببیند ور جوان
جسم من گر پیر شد شوق نگاهم پیر نیست
عشق زیبا را ببین،رخسار زیبا،گو مباش
جان به قربانت،دل گم‌کرده راهم،پیر نیست
خویشتن را،گر ز خودخواهی جوان خوانم،مرنج
گر یقینم پیر باشد،اشتباهم پیر نیست
خواهشم از صد جوان،در عاشقی افزون‌تر است
تکیه بر عشق تو دارم،تکیه‌گاهم پیر نیست
عشق پاکم،تا قیامت،آشنای دل مباد
بر لب گورم،ولی روح سیاهم پیر نیست

جانشین


ای دختر نازنین خون‌گرم
ای روی تو خوش،چو رنگ آزرم
آن دم که ز عشق می‌شدی مست
ای نو گل من،به خاطرت هست؟
یاد آور از آنکه روزگاری
جز عشق منت،نبود کاری
می‌سوختی از حسد که ماهی
برده‌ است مرا،به حجله‌گاهی
وندر ره من به گاه و بی‌گاه
می‌بود تورا،دو دیده بر راه
ای رفته مرا،چو جان در آغوش
پوشیده ز بوسه‌ام بناگوش
اکنون که به آرزو رسیدی
وز شاخه،گل مُراد چیدی
دانی که در این لطیف بستر
بر بالش او،نهاده‌ای سر؟
از راستی ار نرنجی ای دوست
در دیدهٔ من،تو نیستی،اوست
جانا،چه کنم که دست تقدیر
بر پای دلم نهاده زنجیر
این دیده که غرق اشک و خون است
روشنگر آتش درون است
تنگم بکش،ای پری،در آغوش
وین چشمهٔ اشک را فرو پوش
آبی بفشان،چنان که دانی
تا آتش من فرو نشانی
ای دختر شوخ و شنگ و رعنا
در خورد پرستشی تو اما...

بلای شادی


بازم شراب جهل کشد سوی خرمی
بی‌غم مباد دل که بلایی است بی‌غمی
بوی غرور می‌وزد از باغ خاطرم
یارب مباد قسمت این باغ خرمی
بیش و کم زمانه خیالی است،می بیار
تا پشت پا زنیم بر این بیشی و کمی
جد من آدمی شد و آگه نبود از آنکه
حیوان شود به سایهٔ فرهنگ آدمی
نامحرمان کوی حقیقت چه راحتند
سودی نبرد جان من آوخ ز محرمی
عمری به راه عزلت و بیگانگی شدم
کآگه نبود خاطرم از لطف همدمی
محنت سراست هستی و خوش گفت آنکه گفت:
«کس را نداده‌اند برات مسلمی»

خوب کردی


ای دل مرا دیوانه کردی،خوب کردی
با عالمم بیگانه کردی،خوب کردی
سر را که از باد غرور آکنده دیدی
خاک در میخانه کردی،خوب کردی
ای ماه من در عاشقی دیوانه بودم
ترک من دیوانه کردی،خوب کردی
ویران سرایی بود منزل‌گاه عشقت
دوری از این ویرانه کردی،خوب کردی
چشم خمار آلودت از سر برد هوشم
مستم به یک پیمانه کردی،خوب کردی

جهنم زندگی


ما با غمت ز شادی عالم گذشته‌ایم
ور بنگری ز لذت غم هم گذشته‌ایم
این عشق را به عهد و به پیمان نیاز نیست
چون در رهت ز عالم و آدم گذشته‌ایم
آگه نشد ز آمدن و رفتنم کسی
کز گلشن زمانه چو شبنم گذشته‌ایم
با لذت گناه چنان خو گرفته دل
کز بهر یک گنه ز دو عالم گذشته‌ایم
ما را ز بعد مرگ چه باک از جهنم است
در زندگی ز کام جهنم گذشته‌ایم

فال حافظ


در بستر اوفتادم و دیوان خواجه را
برداشتم که هست مرا وجد و حال از او
با خاطری ملول گشودم کتاب را
وز لوح دل زدودم رنگ ملال از او
با شعر او به منظر افلاکیان شدم
پرواز از او،هدایت از او بود و بال از او
گفتم به شوق دیدن آن ماه دیرتاب
گیرم چنانکه رسم جهان‌ است فال از او
در برزخی که داشتم از بیم و از امید
دل می‌تپید در بر و کردم سؤال از او
شد صفحه باز و مردم امیدوار چشم
خواند آنچه شرمگین شد سحر حلال از او
«دیدار شد میسر و بوس و کنار هم
از بخت شکر دارم و از روزگار هم»

زود مرو


ناز من،عشق من،از چشم ترم زود مرو
سر و جانم به فدایت ز برم زود مرو
نکنم شکوه که دیر آمده‌ای بر سر من
لااقل دیر چو آیی به‌سرم زود مرو
چشم پر حسرت من سیر ندیده‌ است تورا
بنشین یک دم و از چشم ترم زود مرو
ترسم ای گل که نبینم دگرت دیر میا
باشد ای جان که نیابی دگرم زود مرو
آفتاب لب بامیم و به یک گردش چشم
بر در و بام نماند اثرم زود مرو
صبرکن تا به خود آیم که ز شوق رخ تو
نه ز خود کز دو جهان بی‌خبرم زود مرو
این تویی یا که خیال بتی آراسته است
گر تویی بهر خدا از نظرم زود مرو

کمتر


اگر رفتم ز دنیای شما،دیوانه ای کمتر
ور این کاشانه ویرانه گشت،حسرت‌خانه ای کمتر
اگر مستی نبخشد ساغر هستی برافشانش
وگر مستی دهد ای سرخوشان پیمانه ای کمتر
زیان و سود عالم چیست از بود و نبود ما
به دریا قطره ای افزون،ز خرمن دانه ای کمتر
تو شمع محفل‌افروزی و من پروانه ای مسکین
تو روشن باش گر من سوختم پروانه ای کمتر
اگر پیمانه‌ام پر شد زیانی نیست یاران
به بزم باده نوشان،گریهٔ مستانه ای کمتر
حقیقت در نوای توست و در مینای می ساقی
حدیث واعظان گر نشنوی افسانه ای کمتر
چو کاری غیر بت‌سازی ز زاهد برنمی‌آید
عبادت‌خانه ای گر بسته شد،بت‌خانه ای کمتر
جزای خیر بادت در علاج من تغافل کن
دراین ویرانه،عقل‌آشنا دیوانه ای کمتر

بگویید او را


بگویید آن غایت آرزو را
که دیدیم بر آرزوی تو او را
ز آشفتگی‌های من داستان‌ها
بگویید آن یار آشفته مو را
ز نومیدی من حکایات شیرین
بگویید آن چشمهٔ آرزو را
حدیثی بگویید تا رحمت آید
به حال من آن یار بیداد خو را
دراز است طومار اندوه و ترسم
که آن فتنه کوته کند گفتگو را
ز بی‌تابیم آنچه در گفته آید
بگویید او را،بگویید او را

سگ من


سگی دارم آرام و آراسته
سراپایش آن‌سان که دل خواسته
دلارا سگی،ناز پرور سگی
به خوبی گرو برده از هر سگی
وفادار و باهوش و نعمت شناس
نه چون آدمیزادگان بی‌سپاس
به نان ریزهٔ خوان من ساخته
دل از هرچه گیتی است پرداخته
نرنجد ز من گر برنجانمش
نگیرد کران گر ز خود رانمش
بشر با همه فرّ و فرهنگ او
که گیتی است یکسر فراچنگ او
هنوزش نباشد چنان مایه ای
نبیند ز معنی مگر سایه ای
ولی آن سگ،آن سگ که در روزگار
ندیدست تعلیم آموزگار
ز دانستنی آنچه بایسته است
بداند بدان‌سان که شایسته است
بپرهیزد از آتش و آب ژرف
کران گیرد از معبر سیل و برف
ز داوری امراض خود آگه است
بخاید گیاهی که درمان‌ده است
بجوید همی راز چرخ بلند
کز آنش نه راحت رسد نه گزند
نه جغرافیا خواسته،نه نجوم
دل آسوده از جنگ ایران و روم
بداند همی بوی دشمن ز دوست
بدرد بر اندام بدخواه پوست
چو چشم خدایش به خواب اندر است
دو چشمش نگهبان بام و در است
خدایی که فرّ خداییش نیست
ز دنیای محسوس او بیش نیست
در این راه پر پیچ و خم ای شگفت
سگ از آدمی‌زاد پیشی گرفت
در این دار امید و بیم از قدیم
جهان کدخدا بوده امید و بیم
اگر قول پاداش و کیفر نبود
جهان زیر فرمان داور نبود
شدی نیک مردم بد اندیش ما
ز بیگانه،بیگانه‌تر خویش ما
وفا و حق‌اندیشی و مردمی
نه در دام بینی نه در آدمی
ز غوغای دوزخ،به بوی بهشت
نکویی توان دید از بد سرشت
در این چارپایان دست‌آزمود
نمودی است مهر و وفا را نه بود
به سودای اصطبل و تهدید چوب
تکاور شود زیر ران پای‌کوب
ز ترس چماق و به شوق چمن
شود گاوک شاخ‌زن شخم‌زن
به جز سگ که مهر و وفا خوی اوست
محبت هویدا ز هر موی اوست
گرش لقمه ای نان دهی،جان دهد
به هرجا که تو پا نهی سر نهد
سگ از آدمی‌زاد پر فن به‌ است
نگویم به از توست،از من به‌ است

ضعف همت


من کیستم نمایشی از ضعف همتی
بیچاره مانده در بر هر قهر و صولتی
گردن نهاده بر خط هر ظلم و ظالمی
تسلیم گشته در بر هر جور و شدتی
سرگشته‌تر ز کودک گم‌کرده مادری
برگشته‌تر ز لشکر برگشته رایتی
چون سنگی از فلاخن گیتی رها شده
پیوسته می‌رویم و نداریم نیتی
هر چیز را به عرصهٔ هستی نهایتی است
ضعف من است آنچه ندارد نهایتی
در راه خدمتی که نکردم به نوع خویش
خواهم ز نوع خویش به هر لحظه خدمتی
خدمت به ملک و ملت ننموده‌ام ولی
نازم بدین صفت که نکردم خیانتی
از سنگ هم خیانت و دزدی ندیده‌ام
وآن سنگ را نبوده در این راه عزتی
بس راحتا که برده‌ام از رنج همگنان
وز من به همگنان نرسید است راحتی
بس نعمتا که خورده‌ام از خوان دوستان
وز خوان من نچیده یکی دوست نعمتی
ای بس حمایتا که ز هم‌صحبتان خویش
دیدیم و کس نیافته از ما حمایتی
بس قصه کز شهامت خود خوانده‌ام ولی
من دانم و خدا که ندارم شهامتی
مستوجب ملامت و درخورد ناسزاست
آن را که نیست همت و برجسته همتی
شایستهٔ ستایش و بایستهٔ ثناست
آن را که در بلا جگری هست و جراتی
مرهم گذار خسته‌دلان شو بدین مناز
کز پنجهٔ تو نیست دلی را جراحتی
شایسته آنکه حاجت مردم روا کنی
ور نیست مر تو را به در خلق حاجتی

به دست من که نیست


خواهم از عشقش نگه دارم ولی
اختیار دل به دست من،که نیست
جان ز مهرش روشن است،اما چه سود
دیده‌ام از روی او روشن،که نیست
با چه امیدی بخندد غنچه‌ام
آن گل خندان در این گلشن،که نیست
صبر تا کی جویم از یک قطره خون
آخر این دل کوهی از آهن،که نیست
با کدامین آب شویم سینه را
در دیارم چشمه ای روشن،که نیست
از چه رو برچیده دامان مانده سرو
گفتگو از پاکی دامن،که نیست

دشمن چه می کند؟


راضی کنیم خاطر خود را به یاد تو
ما را اگر ز کرده پشیمان نمی‌کنی
گویی که دشمن تو نی‌ام من بیا بگوی
دشمن چه می‌کند که تو ای جان نمی‌کنی
بی‌پرده کام غیر روا می‌کنی ولی
جانم فدایت باد که پنهان نمی‌کنی
در سستی مبانی پیمان رود به کار
جهدی که در شکستن پیمان نمی‌کنی
شایستهٔ محبت اگر نیست دل بگوی
این خانه را برای چه ویران نمی‌کنی
گر او وفا نمی‌کند ای مدعی تو نیز
چیزی نثار مقدم جانان نمی‌کنی

آتش بی دود


شد تیره در هوای تو شمع وجود ما
اشکی به دیدهٔ تو نیاورد دود ما
رفتی ز دست ما و نمردیم ای دریغ
تا چیست بی‌وجود تو سود وجود ما
ما موج کوچکیم و در این بحر بی‌کران
نادیده ماند قوس نزول و صعود ما
غیر از دلی شکسته و دستی شکسته‌تر
در ما چه دیده بهر حسادت حسود ما
سودی نهفته در دل هر ذره‌ای است لیک
در خوابگاه نیستی آسوده سود ما

روح بی کینه


برد آن فرشته صورت نیکو نهاد ما‏
‎ ‎ما را ز یاد خویش و جهان را ز یاد ما‏
گیرم میانهٔ من و او داوری کنند‏
‎ ‎از یار ما چگونه توان خواست داد ما‏
نه مرد انتقامم و نه اهل کینه‌ام
‎ ‎بدرود باد دشمن نیکو نهاد ما‏
یاران برون کنید ازاین سینه کینه را‏
‎ ‎کز دود غم سیه نشود روح شاد ما‏
از خون ما هم ار شده جامی دو نوش کن‏
‎ ‎تا بگذرد ز بام فلک نوش باد ما
آن طره را به چاک گریبان رها مکن‏
‎ ‎تا شام ما گرو برد از بامداد ما

من هم سخنی دارم‏


در صحبت گل‌رویان جا در چمنی دارم‏
‎ ‎با این همه گل ای دوست خوش‌انجمنی دارم‏
صد گونه سخن گفتند شیرین‌دهنان اما‏
‎ ‎با خویش نمی‌گویند من هم سخنی دارم‏

دوری


دیدند جهانیان که یاری دارم‏
‎ ‎با طرهٔ دلکشش قراری دارم‏
با دست حسادت از تو دورم کردند‏
‎ ‎بازآ و ببین چه روزگاری دارم‏

دو گوهر‏


نزد علم و هنر بهرهٔ کافی دارم‏
‎ ‎نزد جاه و جمال،حظ وافی دارم‏
آز آنچه بر نام نکویی بخشند‏
‎ ‎یک دیدهٔ پاک و قلب صافی دارم‏

پیری و هزار عیب شرعی


عشق است و جنون رشتهٔ پای من و دل‏
‎ ‎دیدار پری‌رخان دوای من و دل‏
پیری و هزار عیب شرعی گویند
‎ ‎این نیز یکی ز عیب‌های من و دل‏

آخرین شیر بختیاری


ز فرو دست زردکوه آن روز‏
بیشه ای بود و آبشاری بود‏
آن طرف تر زیر زانوی کوه‏
بود غاری و ژرف غاری بود‏

واندر آن غار ژرف،چند سالی
جایگه داشت پیلتن شیری
شد تهیگاه او به دست قضا‏
ناگه آماج سهمگین تیری

او در سر پنجگی در آن بیشه
والی کوه و شاه وادی بود‏
دست آهن فشار او همه عمر‏
فارغ از ضعف و نامرادی بود‏

جفت او پیش تر از او به تیر اجل‏
شد ز دنیا و او به دنیا ماند‏
تا به تنهایی از جهان برود‏
در جهان بزرگ تنها ماند‏

چشم آتش فشان او آن شب‏
گوش می کرد بر ترانۀ مرگ‏
روزگار گذشته در نظرش‏
بود رقصان در آستانۀ مرگ‏

با زمان های ناپدید شده‏
قصه می گفت بی زبانی او‏
در غبار گذشته می لغزید
نقش کمرنگ زندگانی او‏

نالۀ شوم باد بهمن ماه‏
لرزه بر پیکر شب افکندی
بر تن زخمناک شیر از خشم‏
شعله ها آتش تب افکندی

ساعتی روی دست خسته نهاد‏
‎ ‎سر سنگین پر غرورش را‏
لحظه ای با لب زبان بوسید
زخم سوزان و خون شورش را‏

گفت برخیز و ایستاده بمیر
که جز این در خور دلیران نیست
مرگ در بستر ار سزا باشد‏
روبهان راست،از بهر شیران نیست

جنبشی کرد و با تلاش و غرور‏
تکیه بر دست و پای لرزان داد‏
مرگ را آستین گرفت و کشید
جان بدو داد و سخت ارزان داد

ماند گردن فراز و دندان را‏
روی دندان خون گرفته فشرد‏
غرشی کرد و در سیاهی شب‏
آخرین شیر بختیاری مرد‏

ای گرفتار زندگانی و مرگ‏
پند از آن شیر تیر خورده بگیر
گر میسر شود چو شیر بزی
ور میسر نشد چو شیر بمیر