ای نگاهت خندۀ مهتاب ها بر پرند رنگ رنگ خواب ها ای صفای جاودان هر چه هست باغ ها گل ها سحر ها آب ها ای نگاهت جاودان افروخته شمع ها خورشید ها مهتاب ها ای طلوع بی زوال آرزو در صفای روشن محراب ها ناز نوشین تو و دیدار توست خندۀ مهتاب در مرداب ها در خرام نازنینت جلوه کرد رقص ماهی ها و پیچ و تاب ها
خنده ات آیینۀ خورشید هاست در نگاهت صد هزار آهو رهاست میوه ای شیرین تر از تو کی دهد باغ سبز عشق کو بی منتهاست برگی از باغ سخن هات ار بود هستی صد باغ و بارانش بهاست پیش اشراق تو در لاهوت عشق شمس و صد منظومۀ شمسی سهاست در سکوتم اژدهایی خفته است که دهانش دوزخ این لحظه هاست کن خموش این دوزخ از گفتار سبز کان زمرد دافع این اژدهاست
در نگاه من بهارانی هنوز پاک تر از چشمه سارانی هنوز روشنایی بخش چشم آرزو خندۀ صبح بهارانی هنوز در مشام جان به دشت یاد ها یاد صبح و بوی بارانی هنوز در تموز تشنه کامی های من برف پاک کوهسارانی هنوز در طلوع روشن صبح بهار عطر پاک جوکنارانی هنوز کشتزار آرزوهای مرا برق سوزانی و بارانی هنوز
نای عشقم تشنۀ لبهای تو خامشم دور از تو و آوای تو همچو باران از نشیب درّه ها می گریزم خسته در صحرای تو موجکی خردم به امیدی بزرگ می روم تا ساحل دریای تو هو کشان همچون گوزن کوهسار می دوم هر سوی ره پیمای تو مست همچون برّه ها و گله ها می چرم با نغمۀ هی های تو مستم از یک لحظه دیدارت هنوز وه چه مستی هاست در صهبای تو زندگانی چیست ؟ لفظ مهملی گر بماند خالی از معنای تو
عمر از کف رایگانی می رود کودکی رفت و جوانی می رود این فروغ نازنین بامداد در شبانی جاودانی می رود این سحرگاه بلورین بهار روی در شامی خزانی می رود چون زلال چشمه سار کوه ها از بر چشمت نهانی می رود ما درون هودج شامیم و صبح کاروان زندگانی می رود
در شب من خندۀ خورشید باش آفتاب ظلمت تردید باش ای همای پرفشان در اوج ها سایۀ عشق منی جاوید باش ای صبوحی بخش میخواران عشق در شبان غم صباح عید باش آسمان آرزوهای مرا روشنای خندۀ ناهید باش با خیالت خلوتی آراستم خود بیا و ساغر امید باش
+ نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۱۱ ق.ظ توسط سیل سرشک
|
دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم وین درد نهان سوز نهفتن نتوانم تو گرم سخن گفتن و از جام نگاهت من مست چنانم که شنفتن نتوانم شادم به خیال تو چو مهتاب شبانگاه گر دامن وصل تو گرفتن نتوانم با پرتو ماه آیم و چون سایۀ دیوار گامی ز سر کوی تو رفتن نتوانم دور از تو من سوخته در دامن شب ها چون شمع سحر یک مژه خفتن نتوانم فریاد ز بی مهریت ای گل که دراین باغ چون غنچۀ پاییز شکفتن نتوانم ای چشم سخن گوی تو بشنو ز نگاهم دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم
+ نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۱۰ ق.ظ توسط سیل سرشک
|
دست به دست مدعی شانه به شانه می روی آه که با رقیب من جانب خانه می روی بی خبر از کنار من ای نفس سپیده دم گرم تر از شرارۀ آه شبانه می روی من به زبان اشک خود می دهمت سلام و تو بر سر آتش دلم همچو زبانه می روی در نگه نیاز من موج امید ها تویی وه که چه مست و بی خبر سوی کرانه می روی گردش جام چشم تو هیچ به کام ما نشد تا به مراد مدعی همچو زمانه می روی حال که داستان من بهر تو شد فسانه ای باز بگو به خواب خوش با چه فسانه می روی؟
+ نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۱۰ ق.ظ توسط سیل سرشک
|
بی قرارت چو شدم رفتی و یارم نشدی شادی خاطر اندوه گزارم نشدی تا ز دامان شبم صبح قیامت ندمید با که گویم که چراغ شب تارم نشدی صدف خالی افتاده به ساحل بودم چون گهر زینت آغوش و کنارم نشدی بوتۀ خار کویرم همه تن دست نیاز برق سوزان شو اگر ابر بهارم نشدی از جنون بایدم امروز گشایش طلبید که تو ای عقل به جز مشکل کارم نشدی
+ نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۱۰ ق.ظ توسط سیل سرشک
|
آن را که در هوای تو یک دم شکیب نیست با نامه ایش گر بنوازی غریب نیست امشب خیالت از تو به ما با صفاتر است چون دست او به گردن و دست رقیب نیست اشک همین صفای تو دارد ولی چه سود آینۀ تمام نمای حبیب نیست فریاد ها که چون نی ام از دست روزگار صد ناله هست و از لب جانان نصیب نیست سیلاب کوه و دره و هامون یکی کند در آستان عشق فراز و نشیب نیست آن برق را که می گذرد سرخوش از افق پروای آشیانۀ این عندلیب نیست
+ نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۹ ق.ظ توسط سیل سرشک
|
تو را چو با دگران یار و هم نفس بینم بهار خویش به تاراج خار و خس بینم ز باغبانی خود شرمساریم این بس که چون تو دسته گلی را به دست کس بینم روا مدار خدایا که من در این گلزار هوای عشق تماشاگه هوس بینم شکوفه روی منا برگ آن بهارم نیست که شاخسار گل از روزن قفس بینم بیا که چون سحرم بی تو یک نفس باقی است مگر چو آینه رویت در این نفس بینم
+ نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۹ ق.ظ توسط سیل سرشک
|
کاش سوی تو دمی رخصت پروازم بود تا به سوی تو پرم بال و پری بازم بود یاد آن روز که از همت بیدار جنون زین قفس تا سر کویت پر پروازم بود دیگر اکنون چه کنم زمزمه در پردۀ عشق دور از آن مرغ بهشتی که هم آوازم بود همچو طوطی به قفس با که سخن ساز کنم دور از آن آینه رخسار که هم رازم بود خواستم عشق تو پنهان کنم و راه نداشت پیش این اشک زبان بسته که غمازم بود رفتی و بی تو ندارد غزلم گرمی و شور که نگاهت مدد طبع سخن سازم بود
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۵ ب.ظ توسط سیل سرشک
|
شعلۀ آتش عشقم منگر بر رخ زردم همه اشکم همه آهم همه سوزم همه دردم چون سبویی که شکسته است و رخ چشمه نبیند کو امیدی که دگرباره همآغوش تو گردم لالۀ صبح بهارم که دراین دامن صحرا آتش داغ گلی شعله کشد از دم سردم کس ندانست که چون زخم جگر سوز نهانی سوختم سوختم از حسرت و لب باز نکردم جلوۀ صبح جوانی به همه عمر ندیدم با خزان زاده ام آری گل زردم گل زردم
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۴ ب.ظ توسط سیل سرشک
|
گر به گلگشت چمن می روی از من یاد آر زین گرفتار قفس ای گل گلشن یاد آر زان که یک عمر به پاداش وفاداری برد لالۀ حسرت از این باغ به دامن یادآر هر زمان برق نگاهت زند آتش به دلی ای گل ناز از این سوخته خرمن یادآر چون هلالم سر شوریده به زانوی غم است از شب تار من ای کوکب روشن یادآر ای که بی لالۀ داغ تو بهارم نشکفت گر به گلگشت چمن می روی از من یاد آر
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۴ ب.ظ توسط سیل سرشک
|
خلوت نشین خاطر دیوانۀ منی افسونگری و گرمی افسانۀ منی بودیم با تو همسفر عشق سالها ای آشنا نگاه که بیگانۀ منی هر چند شمع بزم کسانی ولی هنوز آتش فروز خرمن پروانۀ منی چون موج سر به صخرۀ غم کوفتم ز درد دور از تو ای که گوهر یک دانۀ منی خالی مباد ساغر نازت که جاودان شورافکنی و ساقی میخانۀ منی آنجا که سرگذشت غم شاعران بود نازم تو را که گرمی افسانۀ منی
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۴ ب.ظ توسط سیل سرشک
|
صد خزان افسردگی بودم بهارم کرده ای تا به دیدارت چنین امیدوارم کرده ای پای تا سر می تپد دل کز صفای جان چو اشک در حریم شوق ها آیینه دارم کرده ای در شب نومیدی و غم همچو لبخند سحر روشنایی بخش چشم انتظارم کرده ای در شهادتگاه شوق از جلوه ای آیینه دار پیش روی انتظارت شرمسارم کرده ای می تپد دل چون جرس با کاروان صبر و شوق تا به شهر آرزوها رهسپارم کرده ای زودتر بفرست ای ابر بهاری زودتر جلوۀ برقی که امشب نذر خارم کرده ای نیست در کنج قفس شوق بهارانم به دل کز خیالت صد چمن گل درکنارم کرده ای
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۱۲ ب.ظ توسط سیل سرشک
|
در اینجا کس نمی فهمد زبان صحبت ما را مگر آیینه دریابد حدیث حیرت ما را سزد گر اشک لرزان و نگاه آرزو گویند به جانان با زبان بی زبانی حالت ما را نهانی با خیالت بزم ما آیینه بندان بود به هم زد دود آه دل صفای خلوت ما را بهاران خود نمی آید به سوی ما مگر روزی خزان گلچین کند این باغهای حسرت ما را نمی سازند با این تنگنای عالم هستی بلند است آشیان مرغان اوج همت ما را سری بر زانوی غم داشتم در کنج تنهایی کمینگاه جنون کردی مقام عزلت ما را
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۱۱ ق.ظ توسط سیل سرشک
|
چنین که جلوه کنان درکنار آینه ای گل شکفتۀ صبح و بهار آینه ای نگاه و حیرت آیینه محو جلوۀ توست سپیدۀ سحر شام تار آینه ای ز نقش روی تو روشن شود شبان غمش فروغ دیدۀ شب زنده دار آینه ای به گیسوان سیاهت شکست غم مرساد که سرمۀ نگه بی غبار آینه ای تو را به کام رقیبان کجا توانم دید دریغ آیدم ای گل که یار آینه ای
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۱۱ ق.ظ توسط سیل سرشک
|
شد مدتی و یاد تو شد همنشین مرا دارد وفای او همه جا شرمگین مرا جز داغ او که گرم گرفته است با دلم یک تن نداشت پاس محبت چنین مرا فیض وصال یار به تردامنان رسد این ماجرا ز شبنم و گل شد یقین مرا آن خار خشک سینۀ دشتم که فیض ابر نسترد گرد حسرت و غم از جبین مرا کردی به سان قامت فواره ام نگون ای همت بلند زدی بر زمین مرا
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۱۱ ق.ظ توسط سیل سرشک
|
من می روم ز کوی تو و دل نمی رود این زورق شکسته ز ساحل نمی رود گویند دل ز عشق تو برگیرم ای دریغ کاری که خود ز دست من و دل نمی رود گر بی تو سوی کعبه رود کاروان ما پیداست آن که جز ره باطل نمی رود در جست وجوی روی تو هرگز نگاه من بی کاروان اشک ز منزل نمی رود خاموش نیستم که چو طوطی و آینه آن روی روشنم ز مقابل نمی رود
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۱۱ ق.ظ توسط سیل سرشک
|
باز از جنون عشق به کوی تو آمدم بیگانگی مکن که به بوی تو آمدم در بر رخم مبند که همچون نگاه شوق با کاروان اشک به سوی تو آمدم از شهر بند عقل به سر منزل جنون این سان به شوق دیدن روی تو آمدم از رفته عذرخواه و ز آینده بیمناک آشفته تر ز حلقۀ موی تو آمدم مانند اشک دور ز دیدار مردمان با سر دویده تا سر کوی تو آمدم
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۱۱ ق.ظ توسط سیل سرشک
|
هر که تاب جرعه ای جام جنون بر دل نداشت وای بر حال دلش کز زندگی حاصل نداشت همچو فرهاد از جنون زد تیشه ای بر فرق خویش این شهید عشق غیر از خویشتن قاتل نداشت دل فروشد همچو گردابی به کار خویشتن وز کسی چشم گشایش بهر این مشکل نداشت شمع را این روشنی از سوز عشقی حاصل است گرمی عشق از نبودش جلوه در محفل نداشت در شگفتم از دلم کاین قطرۀ طوفان به دوش در ره عشق و جنون آسایش منزل نداشت خضر راهم شد جنون تا دل به مقصد راه برد کی به جایی می رسید ار مرشدی کامل نداشت در محیط پاکبازان فکر آسایش فناست موج ما جز نیستی آرامش ساحل نداشت
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۱۰ ق.ظ توسط سیل سرشک
|
ساغرم آیینگی کرد و جهانی یافتم وان جهان را بی کران در بی کرانی یافتم جسته ام آفاق را در جام جمشید جنون هر چه جز عشق تو باقی را گمانی یافتم شبنم صبحم که در لبخند خورشید سحر خویش را گم کردم و از او نشانی یافتم ساحل آسایشی نبود که من مانند موج رفتم از خود تا در این دریا کرانی یافتم در بیابان طلب سرگشته ماندم سال ها تا دراین ره نقش پای کاروانی یافتم روشنی بخش گلستانم چو ابر نو بهار وین صفای خاطر از اشک روانی یافتم چشم بستم از جهان کز فرط استغنای طبع در دل بی آرزوی خود جهانی یافتم
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۱۰ ق.ظ توسط سیل سرشک
|
آن روز که در عشق سرانجام بمیرم مپسند که دلدادۀ ناکام بمیرم آیا بود ای ساحل امید که روزی چون موج در آغوش تو آرام بمیرم چون شبنم گل ها سحر از جلوۀ خورشید در پرتو روی تو سرانجام بمیرم آن مرغک آزردۀ عشقم که روا نیست در گوشۀ افسردۀ این دام بمیرم مپسند که در گوشۀ تنهایی و غم ها چون شمع عیان سوزم و گمنام بمیرم
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۱۰ ق.ظ توسط سیل سرشک
|
تو می روی و دیدۀ من مانده به راهت ای ماه سفر کرده خدا پشت و پناهت ای روشنی دیده سفر کردی و دارم از اشک روان آینه ای بر سر راهت باز آی که بخشودم اگر چند فزون بود در بارگه سلطنت عشق گناهت آیینۀ بخت سیه من شد و دیدم آیندۀ خود در نگه چشم سیاهت آن شبنم افتاده به خاکم که ندارم بال و پر پرواز به خورشید نگاهت بر خرمن این سوختۀ دشت محبت ای برق ! کجا شد نگه گاه به گاهت ؟
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۱۰ ق.ظ توسط سیل سرشک
|
گر شادی وصال تو یک دم نمی رسد شادم که جز غمت به دلم غم نمی رسد خورشید اگر به مشت زری وصل گل خرید هرگز به پاکبازی شبنم نمی رسد ای ابر رهگذار به برقی نوازشی بر کشتزار ما اگرت نم نمی رسد چون مرغکان گلشن تصویر شیونم هرگز به گوش آن گل خرم نمی رسد با آن که همچو آینه ام در غبار غم گردی ز من به خاطر همدم نمی رسد
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۷ ب.ظ توسط سیل سرشک
|
از کنار من افسرده تنها تو مرو دیگران گر همه رفتند خدا را تو مرو اشک اگر می چکد از دیده تو در دیده بمان موج اگر می رود ای گوهر دریا تو مرو ای نسیم از بر این شمع مکش دامن ناز قصه ها مانده من سوخته را با تو مرو ای قرار دل طوفانی بی ساحل من بهر آرامش این خاطر شیدا تو مرو سایۀ بخت منی از سر من پای مکش به تو شاد است دل خسته خدا را تو مرو ای بهشت نگهت مایۀ الهام سرشک از کنار من افسردۀ تنها تو مرو
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۷ ب.ظ توسط سیل سرشک
|
مگذر از من ای که در راه تو از هستی گذشتم با خیال چشم مستت از می و مستی گذشتم دامن گلچین پر از گل بود از باغ حضورت من چو باد صبح از آنجا با تهی دستی گذشتم من از آن پیمان که با چشم تو بستم سال پیشین گر تو عهد دوستی با دیگری بستی گذشتم چون عقابی می زنم پر در شکوه بامدادان من که با شهبال همت زین همه پستی گذشتم پاکبازی همچو من در زندگی هرگز نبینی مگذر از من ای که در راه تو از هستی گذشتم
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۷ ب.ظ توسط سیل سرشک
|
اشکیم و حلقه در چشم کس آشنای ما نیست در این وطن چه مانیم دیگر که جای ما نیست چون کاروان سایه رفتیم از این بیابان زان رو درین گذرگاه نقشی ز پای ما نیست آیینه شکسته بی روشنی نماند گر دل شکست ما را نقص صفای ما نیست با آن که همچو مجنون گشتیم شهره در شهر غیر از غمت دراین شهر کس آشنای ما نیست عمری خدا تو را خواست ای گل نصیب دشمن عمری خدای او بود یک شب خدای ما نیست
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۷ ب.ظ توسط سیل سرشک
|
زان درین محفل چو نی ما را نوایی برنخاست کز حریفان همدم درد آشنایی بر نخاست با همه بیداد ها کز چرخ بر ما می رود زیر محراب فلک دست دعایی بر نخاست دیدی ای دل عاقبت زین موج و دریا چون حباب کشتی ما غرقه گشت و ناخدایی برنخاست رفتم و آگه نگشتی زان که هرگز در سفر کاروان سایه را آواز پایی برنخاست هیچ کس در اوج آزادی پری نگشود و باز زین همه مرغان دون همت همایی برنخاست شهسوار آرزوی ما به خاک و خون نشست وز کران دشت ها گردی ز جایی برنخاست
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۷ ب.ظ توسط سیل سرشک
|
گر چشم بامداد به خورشید روشن است ما را دل از خیال تو جاوید روشن است آوارگی است طالع ما روشنان عشق وین مدعا ز گردش خورشید روشن است در این شبی که روزنه ها تیرگی گرفت ما را هنوز دیدۀ امید روشن است در قلب من دریچه به خورشید ها تویی وقتی که شب ز روزن ناهید روشن است فرجام هر چراغی و شمعی است خامشی عشق است و بزم عشق که جاوید روشن است
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۷ ب.ظ توسط سیل سرشک
|
دوش از همه شب ها شب جانکاه تری بود فریاد از ین شب چه شب بی سحری بود دور از تو من سوخته تب داشتم ای گل وز شور تو در سینه شرار دگری بود هر سو به تمنای تو تا صبح نگاهم چون مرغک طوفان زدۀ در به دری بود چون باد سحرگاه گذشتی و ندیدی در راه تو از بوی گل آشفته تری بود افسوس که پیش تو ندارد هنرم قدر ای کاش به جای هنرم سیم و زری بود
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۷ ب.ظ توسط سیل سرشک
|
تا ز دیدار تو ای آرزوی جان دورم خار خشکم که ز باران بهاران دورم گرچه تا مرز جنون رفته ام از خویش برون باز صد مرحله از منزل جانان دورم چون سبو دست به سر زنم می زنم از غم که چرا جام بوسیدش و من زان لب خندان دورم همچو شبنم دلم آیینۀ صد جلوۀ اوست گرچه زان چشمۀ خورشید درخشان دورم خضر راه من سرگشته شو ای عشق که من می روم راه و ز پایان بیابان دورم کی سر خویشتنم باشد و سامان خرد من که در راه جنون از سر و سامان دورم
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۴ ب.ظ توسط سیل سرشک
|
وه چه بیگاه گذشتی نه کلامی نه سلامی نه نگاهی به نویدی نه امیدی به پیامی رفتی آن گونه که نشناختم از فرط لطافت کاین تویی یا که خیال است از این هر دو کدامی ؟ روزگاری شد و گفتم که شد آن مستی دیرین باز دیدم که همان بادۀ جامی و مدامی همه شوری و نشاطی همه عشقی و امیدی همه سحری و فسونی همه نازی و خرامی آفتاب منی افسوس که گرمی ده غیری بامداد منی ای وای که روشنگر شامی خفته بودم که خیال تو به دیدار من آمد کاش آن دولت بیدار مرا بود دوامی
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۴ ب.ظ توسط سیل سرشک
|
غیر از این داغ که در سینۀ سوزان دارم چه گل از گلشن عشق تو به دامان دارم ؟ این همه خاطر آشفته و مجموعۀ رنج یادگاری است کزآن زلف پریشان دارم به هواداریت ای پاک نسیم سحری شور و آشفتگی گرد بیابان دارم مگذر ای خاطرۀ او ز کنارم مگذر موج بی ساحل اشکم سر طوفان دارم خار خشکم مزن ای برق به جانم آتش که هنوز آرزوی بوسۀ باران دارم غنچه آسا نشوم خیره به خورشید سحر من که با عطر غمت سر به گریبان دارم شمع سوزانم و روشن بود از آغازم که من سوخته سامان چه به پایان دارم
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۴ ب.ظ توسط سیل سرشک
|
ای سلسلۀ شوق تو بر پای نگاهم سرشار تمنای تو مینای نگاهم روی تو ز یک جلوۀ آن حسن خداداد صد رنگ گل آورده به صحرای نگاهم تو لحظۀ سرشار بهاری که شکفته است در باغ تماشای تو گل های نگاهم بی روی تو چون ساغر بشکسته تراود موج غم و حسرت ز سراپای نگاهم تا چند تغافل کنی ای چشم فسون کار زین راز که خفته است به دنیای نگاهم سرگشته دود موج نگاهم ز پی تو ای گوهر یکدانۀ دریای نگاهم خوش می رود از شوق تو با قافلۀ اشک این رهسپر بادیه پیمای نگاهم
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۳ ب.ظ توسط سیل سرشک
|
آمد بهار و برگی و باری نداشتم چون شاخه بریده بهاری نداشتم در این چمن چو آتش سردی که لاله داشت می سوختم نهان و شراری نداشتم گل خنده زد به شاخ و من از خویش شرمسار کاندر بهار برگی و باری نداشتم دادم ز دست دامنت ای گل به طعنه ای از باغ تو تحمل خاری نداشتم یک دم به آستان تو بختم نبرد راه در کویت اعتبار غباری نداشتم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۶ ساعت ۵ ب.ظ توسط سیل سرشک
|
من که رفتم زین چمن باغ و بهاران گو مباش بوسۀ باران و رقص شاخساران گو مباش چون گل لبخند من پژمرد ابری گو مبار چون خزان شد عمر من صبح بهاران گو مباش من که سر بردم به زیر بال خاموشی و مرگ نغمۀ شور افکن بانگ هزاران گو مباش تیشه را فرهاد از حسرت چو بر سر می زند نقش شیرینی به طرف کوه ساران گو مباش این درخت تشنه کام اینجا چو در بیداد سوخت کوه ساران را زلال جویباران گو مباش گر نتابد اختری بر آسمان من چه غم پرتو شمعی به شام سوگواران گو مباش
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۶ ساعت ۵ ب.ظ توسط سیل سرشک
|
ملال خاطرم از عقدۀ جبین پیداست شرار سینه ام از آه آتشین پیداست صفای عشق دراین برکۀ خزانی بین اگرچه بر رخش از غم هزار چین پیداست فروغ عشق ز من جو که همچو چشمۀ صبح صفای خاطرم از پاکی جبین پیداست من آن شکوفه از بوستان جدا شده ام شب خزان من از صبح فروردین پیداست مرا چو جام شکستی به بزم غیر و هنوز ز چشم مست تو آثار قهر و کین پیداست
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۶ ساعت ۸ ب.ظ توسط سیل سرشک
|
سر گرم جلوه دیدم آن شهسوار خود را دادم عنان به طوفان صبر و قرار خود را آن شهسوار تمکین مست از برم چو بگذشت کردم نثار راهش مشت غبار خود را فرهاد پاکبازم کز برق تیشۀ عشق افروختم به حسرت شمع مزار خود را من بودم آن گل زرد کز جلوۀ نخستین آیینۀ خزان دید صبح بهار خود را آن رهرو جنونم کز خون خود نوشتم بر خاک و خار و خارا هر یادگار خود را خوش باد وقت آن کو ز آغاز جادۀ عشق چون شمع کرد روشن پایان کار خود را کو دشت بی کرانی تا سر دهم چو مجنون این های های زار دیوانه وار خود را
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی ۱۳۹۶ ساعت ۳ ب.ظ توسط سیل سرشک
|
در کوی محبت به وفایی نرسیدیم رفتیم ازین راه و به جایی نرسیدیم هر چند که در اوج طلب هستی ما سوخت چون شعله به معراج فنایی نرسیدیم با آن همه آشفتگی و حسرت پرواز چون گرد پریشان به هوایی نرسیدیم گشتیم تهی از خود و در سیر مقامات چون نای درین ره به نوایی نرسیدیم بی مهری او بود که چون غنچۀ پاییز هرگز به دم عقده گشایی نرسیدیم ای خضر جنون ! رهبر ما شو که در این راه رفتیم و سرانجام به جایی نرسیدیم
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی ۱۳۹۶ ساعت ۳ ب.ظ توسط سیل سرشک
|
باز احرام طواف کعبۀ دل بسته ام در بیابان جنون بر شوق محمل بسته ام می فشارم در میان سینه دل را بی شکیب در تپیدن راه بر این مرغ بسمل بسته ام می کنم اندیشۀ ایام عمر رفته را بی سبب شیرازه بر اوراق باطل بسته ام دیر شد باز آ که ترسم ناگهان پرپر شود دسته گلهایی که از شوق تو در دل بسته ام من شهید تیشۀ فرهادی خویشم سرشک از چه رو تهمت بر آن شیرین شمایل بسته ام ؟
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی ۱۳۹۶ ساعت ۱۱ ق.ظ توسط سیل سرشک
|
مستیم و دل به چشم تو و جام داده ایم سامان دل به جرعۀ فرجام داده ایم محرم تری ز مردمک دیدگان نبود زان با نگاه سوی تو پیغام داده ایم چون شمع اگر به محفل تو ره نیافتیم مهتاب وار بوسه بر آن بام داده ایم دور از تو با سیاهی شب های غم گذشت این مردنی که زندگی اش نام داده ایم با یاد نرگس تو چو باران به هر سحر صد بوسه بر شکوفۀ بادام داده ایم وز موج خیز فتنه دل بی کشیب را در ساحل خیال تو آرام داده ایم
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی ۱۳۹۶ ساعت ۱۱ ق.ظ توسط سیل سرشک
|
گر دلی آسوده ز آشوب زمن می داشتم خاطری خندان تر از صبح چمن می داشتم تا زدم چون غنچه دم بر باد رفتم همچو گل کاشکی مهر خموشی بردهن می داشتم اشک لرزانم که افتادم ز چشم آشنا کاش یک بار دگر روی وطن می داشتم داستان عشق من شیرین تر از فرهاد بود گر نگفتم پاس عشق کوهکن می داشتم همچو خورشید سحر بودی اگر مشتی زرم جای در آغوش گل های چمن می داشتم سود و سودایم کجا بودی به تدبیر جنون گر هراس نام و ننگ خویشتن می داشتم
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی ۱۳۹۶ ساعت ۱۱ ق.ظ توسط سیل سرشک
|
در سیر طلب رهرو کوی دل خویشم چون شمع ز خود رفتم و درمنزل خویشم جز خویشتنم نیست پناهی که در این بحر گرداب نفس باخته ام ساحل خویشم در خویش سفر می کنم از خویش چو دریا دیوانۀ دیدار حریم دل خویشم بر شمع و چراغی نظرم نیست درین بزم آب گهرم روشنی محفل خویشم در کوی جنون می روم از همت عشقش دلباختۀ راهبر کامل خویشم با جلوه اش از خویش برون آمدم و باز آیینه صفت پیش رخش حایل خویشم خاکستر حسرت شد و بر باد فنا رفت شرمندۀ برق سحر از حاصل خویشم
+ نوشته شده در یکشنبه دهم دی ۱۳۹۶ ساعت ۵ ب.ظ توسط سیل سرشک
|