
کدام واژه ، کدامین سرود
حدیث عشق عظیم تو وسپاس مرا
گزاره ای است سزاوار تاش برگویم
ستایش تو از این گونه نیست می دانم
ستایش تو همان سرگذشت توست مگر
که سرنوشت من است.
تو خوب می دانی
سفر چگونه شد آغاز
و در کدامین فصل:
بدان زمان که تو را یافتم
و از نگاه تو جانم،ستاره باران شد
و کهکشان ها را،
درون سینۀ خود دیدم،
بدان زمان که افق کور بود از هر سوی
و اضطراب چراغی به چشم من می سوخت.
سفر چگونه شد آغاز
کدام باد وزید از کدام ساحل دور
کسی درون من از دورها مرا می خواند
دلم هوای سفر داشت
و در کنار تو بودن
_و در کنار تو در گوشم این طنین پیچید_
خوشا گذشتن و رفتن
مرا به ساحل میعاد،بادها خواندند
زنای خفتۀ توفان ورفتگان غریق
و من در این سوی ساحل
و بیکرانگی خشم بارۀ دریا
خوشا گذشتن و رفتن،ندای دوری بود
و اضطراب من و زورق نشسته به گل
و در کنار تو بودن.
سفر چگونه شد آغاز،خوب یادم هست،
که ناگهان دیدم
سروش باد_که از دورها مرا می خواند_
شکفته بود،طنینش میان لب هایت
و در ترنم اندوهگین نجوایت
و حیرتی کردم
خوشا گذشتن و رفتن،شکفت در جانم
به زورق سفرم بانگ برزدم:دریا!
به خویشتن گفتم:
فروغ چشم تو فانوس
و گیسوان بلند تو،بادبانش بس.
کنون کجای زمان،در کدام مرحله ایم
شمار روز و شبان و گذار هفته و ماه
و سالیان درازی که بر من و تو گذشت
مگر به حافظۀ موج و سینۀ دریاست،
که در ستیزۀ هر لحظه با مهاجم مرگ،
_به سوی ساحل میعاد_
مرا مجال نگاهی به راه طی شده نیست.
جز این نمی دانم
کزان زمان که سفر را به جان پذیره شدم
توان همرهیت،تاکنونم آوردست
و تاب صخرۀ هر موج را که سر می کوفت
نثار هستی تو،راه توشه ام بوده است
مرا مجال نگاهی به راه طی شده نیست
که آنچه هست،فراروی و راه بسیار است.
کجاست ساحل میعاد،
باد می توفد
کجاست فرصت دیدار،
موج می غرد.
میان هاله ای از گردباد حسرت و خون
هنوز زورق امید،پیش می راند