با دلت

با دلت
بيا و آب زن بر مشرق و مغرب جهان
كه دريايم غبار گرفته است.

در راه كه مي آمدم
به بنفشه هاي بي اعتبار بهار
سلام كردم
با بنفشي گرم و عميق
دست دادم
و صدايم از اين همه گرماي امواج شكست
عاشق بودم
كه ارغوان ديدار
پريشانم كرد.

وهمي به شناخت

اكنون تويي
پاييزي كه غروب من است
هجاي بلندي هاي زرد

با من بيا
به مكاشفۀ صيادان نور
به آهي كه در سنگين ترين كشش ها جريان دارد.
با من بيا
به مكاشفۀ صيادان نور
نور پراكندۀ مغشوش
                          كه از وسوسۀ گام ها مي لرزد
به تكاملي كه غرامتي است
به بازگشت نمناك بوته ها
به مه منتظري كه تپش هاي سرما زده را بدرقه گر

من پر از شناختن
در سراسر اين ادامه ابلق
به تو كه اكنون تويي
و در هياهوي عمق خاكستري
تويي كه مرا باز مي يابي
سبكبار از تولدي
كه جامۀ زرد روزهاي ناسرودۀ من است.