با دلت
بيا و آب زن بر مشرق و مغرب جهان
كه دريايم غبار گرفته است.

در راه كه مي آمدم
به بنفشه هاي بي اعتبار بهار
سلام كردم
با بنفشي گرم و عميق
دست دادم
و صدايم از اين همه گرماي امواج شكست
عاشق بودم
كه ارغوان ديدار
پريشانم كرد.