این دعا را مادرم آورده از قزوین


...هفت صبح جمعه باید خواند
راست گفت مادرت، امّا
یک روایت هفت می گوید
یک روایت هم چهل هفته.
از روایتها یکی هفتاد هم گفته...
تو شروع از هفت کن،بعدش چهل بعد از چهل،هفتاد
بعد هم تا هفتصد،نومید،شیطان است...!
باز روزی دیگر است این،یا شبی دیگر
خوب یادم نیست.
در حیاط کوچک پائیز،در زندان،
باز می رفتیم و می رفتیم
در طواف خویش دور حوض خالی،باز
می خموشیدیم و می گفتیم.


گفت ناگه:«حضرت آخوند!»
میر فخرا سلمکی،آن رند روحانی مخاطب بود
«حضرت آخوند!
کو ببیند،این دعا را مادرم آورده از قزوین...»
-کاغذی را پر خط کج مج نشانش داد-
«...پیرزن می گفت:
هفت صبح جمعه من،پیش از نماز صبح و بعد از آن
این دعا را با وضو باید بخوانم،او به من گفت
بعد از آن دیگر یقین آزاد خواهی شد.
پیر زن به پیر وپیغمبر قسم می خورد.
او به من می گفت دیگر غم مخور فرزند!
گرچه می دانم خودش بسیار غم می خورد.
این دعا را،کو شما بی زحمت...»
                                               آنگه دست پیش آورد.
و دعا را داد
چشمهایش برق می زد،با فروغی شاد.
و امیدش ساطع از چشمان پرسنده،نگه می کرد.
-«کو،ببینم،گرگلی خان!»
                                              و گرفت آن را

میر فخرا،آن سیه تاج عرب بر سر.
و نگاهی بر دعا افکند،
از پس ته استکانی عینکش،بر چشم نا باور.
ما هم ساکت،
دخو بی تاب
مثل این که ناگهان برده است
کائنات کون را،بیش از خموشی، خواب.
چند لحظه بعد،

میر فخرا،شور خند شیطنت پرتو فکن بر روی،
دست بر دوش
دخو هشته،
و خطابش رو به دیگر سوی؛
چشم خندی شوخش اندر چهره،شادان گفت:
-«بچه ها! مژده!
گرگلی خان هم مرخص شد!
اینهاش!این خطّ آزادیش،
بی کم و بی کاستی،به به!
خوش به حالت،مرد!
به خدا باید همین را می خواستی! به به!
راستی به به!
راست گفته مادرت،این مایۀ شادی است.
این دعای خاص زندانی،
بی نظیر است و مجرّب،خط آزادی است.
این دعا واضح بگویم،از امام هفتم ما مردم شیعه است.
که اسیر حبس هارون بود.
حضرت موسای کاظم(ع)،جانشین حضرت صادق(ع)
این دعا از اوست،با تأثیر صد لشکر.
بر کف اقلیم هشتم،در صف محشر.
این یکی از آن دعاهایی است
که نباید هیچ در تأثیر آن شک داشت...»


برق چشمان دخو هر لحظه می افزود.
نیش او تا بیخ گوشش بود.


«...گرگلی خان!خوش به حالت،خوش به احوالت.
این دعا را هفت صبح جمعه باید خواند.
راست گفته مادرت، امّا
یک روایت
هفت می گوید؛
یک روایت هم
چهل هفته.
از روایتها یکی
هفتاد هم گفته.
لیک شرط احتیاط و احوط آن است از روایتها،
که پس از هفت وچل وهفتاد،
باز از هفت آمده ،تا هفتصد رفته.
تو شروع از هفت کن،بعدش چهل،بعد از چهل، هفتاد
بعد هم تا هفتصد،نومید،شیطان است.
حضرت موسی بن جعفر(ع) هم،که گویند این دعا از اوست
سالهای آزگاری را که در زندان هارون بود،
بستۀ زنجیر آن بی دین ملعون بود؛
این دعای پر اثر،حرز مجرّب را
صبحهای جمعه می خواند،شبها نیز
التجا بر حضرت بی چون حق می برد.
چند سالی این دعا را خواند؛
عاقبت هم گوشۀ زندان هارون مُرد!»


نیش تا گوش دخو رفته
ناگهان جمع آمد وافسرد.
خوشۀ روشن در او شد ناگهان، با داس تاریکی.
برق چشمانش پرید و چهره اش پژمرد.


در دلم گفتم:
میرفخرا!آی بیرحم!این چه کاری بود؟
گرچه من هم این حقیقت را پذیرایم که می گویند
رشتۀ امید بی حاصل گسستن،بهتر از بیهوده دل بستن.
هم پذیرم این که از بن بست مطلق بگسلی پیوند،
تا مگر شاید
بار دیگر جد وجهدی و کند وکاوت،جزم
از مسیر دیگری راهیت بگشاید.
لیکن این بیرحمی آیا نیست،کاینسان سخت
بر چنان مردی،چنین ضربت فرود آید؟
واجب است آیا
که حقیقت این چنین تلخ وگزنده چهره بنماید؟
جدّت از تو نگذرد، ای سیّد بیرحم!


در دلم بر میرفخرا، می خروشیدم.
باز می دیدم،
اینکه او خود مرد این وادی است.
فن او این است:ایمان والهیّات
او یقین بهتر زمن داند چه باید کرد
و کدامین شیوه راهش نیست
و نشاید کرد
باز چون دیدم
دخو چون است،جانم سوخت.
و دلم در دوزخی،با خویش تنها ماند.
خندۀ شوق
دخو،که تکه ای کِش بود_تا گوشش کشیده سخت_
بعد از آن بیرحمی ناگاه و غافلگیر
کش رها شد،ناگهان برگشت
وزرهایی شکل او بی شکل شد،واماند
نقد عهد از عهدۀ امروز،چون چنبر
در خم تعلیق فردا ماند.
«آی بیرحم و مرّوت
میرفخرا، آی!»
در سکوت سرد و تاریک
دخو خاموش و گویا ماند...

غزل شمارهٔ ۵۶ جانا، حدیث شوقت در داستان نگنجد


جانا، حدیث شوقت در داستان نگنجد
رمزی ز راز عشقت در صد بیان نگنجد
جولانگه جلالت در کوی دل نباشد
خلوتگه جمالت در جسم و جان نگنجد
سودای زلف و خالت جز در خیال ناید
اندیشهٔ وصالت جز در گمان نگنجد
در دل چو عشقت آید، سودای جان نماند
در جان چو مهرت افتد، عشق روان نگنجد
دل کز تو بوی یابد، در گلستان نپوید
جان کز تو رنگ بیند، اندر جهان نگنجد
پیغام خستگانت در کوی تو که آرد؟
کانجا ز عاشقانت باد وزان نگنجد
آن دم که عاشقان را نزد تو بار باشد
مسکین کسی که آنجا در آستان نگنجد
بخشای بر غریبی کز عشق تو بمیرد
وآنگه در آستانت خود یک زمان نگنجد
جان داد دل که روزی کوی تو جای یابد
نشناخت او که آخر جایی چنان نگنجد
آن دم که با خیالت دل راز عشق گوید
گر جان شود عراقی، اندر میان نگنجد

غزل شمارهٔ ۵۷ امروز مرا در دل جز یار نمی‌گنجد


امروز مرا در دل جز یار نمی‌گنجد
وز یار چنان پر شد کاغیار نمی‌گنجد
در چشم پر آب من جز دوست نمی‌آید
در جان خراب من جز یار نمی‌گنجد
این لحظه از آن شادم کاندر دل تنگ من
غم جای نمی‌گیرد، تیمار نمی‌گنجد
این قطرهٔ خون تا یافت از لعل لبش رنگی
از شادی آن در پوست چون نار نمی‌گنجد
رو بر در او سرمست، از عشق رخش، زیراک:
در بزم وصال او هشیار نمی‌گنجد
شیدای جمال او در خلد نیارامد
مشتاق لقای او در نار نمی‌گنجد
چون پرده براندازد عالم به سر اندازد
جایی که یقین آید پندار نمی‌گنجد
از گفت بد دشمن آزرده نگردم، زانک:
با دوست مرا در دل آزار نمی‌گنجد
جانم در دل می‌زد، گفتا که: برو این دم
با یار درین جلوه دیار نمی‌گنجد
خواهی که درون آیی بگذار عراقی را
کاندر طبق انوار اطوار نمی‌گنجد

غزل شمارهٔ ۵۸ امروز مرا در دل جز یار نمی‌گنجد


امروز مرا در دل جز یار نمی‌گنجد
تنگ است، از آن در وی اغیار نمی‌گنجد
در دیدهٔ پر آبم جز یار نمی‌آید
وندر دلم از مستی جز یار نمی‌گنجد
با این همه هم شادم کاندر دل تنگ من
غم چاره نمی‌یابد، تیمار نمی‌گنجد
جان در تنم ار بی‌دوست هربار نمی‌گنجد
از غایت تنگ آمد کین بار نمی‌گنجد
کو جام می عشقش؟ تا مست شوم زیراک:
در بزم وصال او هشیار نمی‌گنجد
کو دام سر زلفش؟ تا صید کند دل را
کاندر خم زلف او دلدار نمی‌گنجد
چون طره برافشاند این روی بپوشاند
جایی که یقین آید پندار نمی‌گنجد
عشقش چو درون تازد جان حجره بپردازد
آنجا که وطن سازد دیار نمی‌گنجد
این قطرهٔ خون تا یافت از خاک درش بویی
از شادی آن در پوست چون نار نمی‌گنجد
غم گرچه خورد جانم، هم غم نخورم زیراک:
اندر حرم جانان غمخوار نمی‌گنجد
تحفه بر دل بردم جان و تن و دین و هوش
دل گفت: برو، کانجا هر چار نمی‌گنجد
خواهی که درآیی تو، بگذار عراقی را
کاندر حرم جانان جز یار نمی‌گنجد

شمارهٔ ۱

نباید امیدوار باشیم که همه،همان گونه جهان را دریابند که خود ، در می یابیم.

شمارهٔ ۲

گاهی بهترین خدمتی که می توانیم به آنها که دوستشان داریم بکنیم، این است که کنارشان بایستیم،خاموش باشیم،درک کنیم و چشم به راه بمانیم.

شمارهٔ ۳

اگر دیگران را ابزار رسیدن به آرزوهای خود بدانیم،آنها را تا مقام اشیاء پایین آورده ایم.

شمارهٔ ۴

اگر به هر دلیل روی ترش به این جهان نشان دهیم،نباید به امید پاسخی دیگر باشیم.

شمارهٔ ۵

عشق،آدمی را رهایی می بخشد و آزاد می کند تا بی آنکه هراسی به دل راه دهد و بدون آنکه مدام لازم باشد با الگوهای فرد دیگری برابر باشد به تمامی زندگی کند.

شمارهٔ ۶

آزادی در گرو اختیار،مسئولیت وتعهد است،در قبال آن همواره بهایی باید پرداخت.

شمارهٔ ۷

عشق همیشگی است،این ما هستیم که ناپایداریم.عشق متعهد است و مردم عهدشکن،عشق همیشه قابل اعتماد است،اما مردم همیشه قابل اعتماد نیستند.

شمارهٔ ۸

عشق را باید پیوسته ابراز کرد،پرورش داد و بدان نیرو بخشید.

شمارهٔ ۹

اگر حتی در زمانهایی که می دانیم حق با ماست،کمی گذشت پیشه کنیم،چنین گذشتی،بر احساس احترام و عشق دیگران به ما خواهد افزود و نیز خمیر مایۀ مناسبتهای پایا و ماندگار خواهد بود.

شمارهٔ ۱۰

ممکن است همۀ ما به یک اندازه از دارایی،توان ،هوش و آوازه بهره مند نباشیم،ولی توانایی عشق ورزیدن در همۀ ما به یک اندازه است.

رباعی شمارهٔ ۱۶ ماییم که بی‌مایی ما مایهٔ ماست


ماییم که بی‌مایی ما مایهٔ ماست
خود طفل خودیم و عشق ما دایهٔ ماست
فی‌الجمله عروس غیب همسایهٔ ماست
وین طرفه که همسایهٔ ما سایهٔ ماست

 

 

شمارهٔ ۱۱

هیچ دیواری آنقدر بلند نیست که ما را از تنهایی و نومیدی انسانی دیگر جدا نگه دارد.

شمارهٔ ۱۲

عشق را اسیر خلق وخوی روزمره کردن به مفهوم دور کردن آن از شور ونیروی درونی است و ناگزیر نتیجه ای جز از دست دادنش برای همیشه در بر نخواهد داشت.

شمارهٔ ۱۳

بخشی از یگانگی هر آدمی،در تمایز دیدگاه و چگونگی نگرش او به جهان است.

شمارهٔ ۱۴

تا واپسین دَمِ زندگی،نیازمند آن خواهیم بود که دوست بداریم و دوستمان بدارند.

شمارهٔ ۱۵

با پول می توان جسم و حتی کمی از احترام دیگران را خرید،ولی عشق را هرگز نمی توان.

شمارهٔ ۱۶  

زمانی رنج یا نومیدی،بیدار کننده خواهد بود که در پی آن،خویشتن را بهتر بشناسیم.

غزل شمارهٔ ۱۲۰ دل در گره زلف تو بستیم دگربار


دل در گره زلف تو بستیم دگربار
در دام سر زلف تو شستیم دگربار
از نرگس مخمور تو مخمور بماندیم
وز جام می لعل تو مستیم دگربار
از بادهٔ عشق تو یکی جرعه چشیدیم
صد توبه به یک جرعه شکستیم دگربار
ما قبلهٔ خود روی چو خورشید تو کردیم
هیهات! که خورشید پرستیم دگربار
دل در گره زلف تو بستیم و برآنیم
جویای سر زلف چو شستیم دگربار
کان جان که نسیم سر زلف تو به ما داد
هم با سر زلف تو فرستیم دگربار
از پیشگه وصل چو برخاست عراقی
با تو دمکی خوش بنشستیم دگربار

غزل شمارهٔ ۱۲۱ رخ سوی خرابات نهادیم دگربار


رخ سوی خرابات نهادیم دگربار
در دام خرابات فتادیم دگربار
از بهر یکی جرعه دو صد توبه شکستیم
در دیر مغان روزه گشادیم دگربار
در کنج خرابات یکی مغبچه دیدیم
در پیش رخش سر بنهادیم دگربار
آن دل که به صد حیله ز خوبان بربودیم
در دست یکی مغبچه دادیم دگربار
یک بار ندیدیم رخش وز غم عشقش
صدبار بمردیم و بزادیم دگربار
دیدیم که بی‌عشق رخش زندگیی نیست
بی‌عشق رخش زنده مبادیم دگربار
غم بر دل ما تاختن آورد ز عشقش
با این همه غم، بین که چه شادیم دگربار
شد در سر سودای رخش دین و دل ما
بنگر، دل و دین داده به بادیم دگربار
عشقش به زیان برد صلاح و ورع ما
اینک همه در عین فسادیم دگربار
با نیستی خود همه با قیمت و قدریم
با هستی خود جمله کسادیم دگربار
تا هست عراقی همه هستیم مریدش
چون نیست شود، جمله مرادیم دگربار

دربارۀ مثنوی گرگ نامه


مخاطب اشعار گـرگ‌نامه ، انسـان عصر حاضـر است که همگی‌‌مان به گــردابِ هـولنـاک تمدن سقـوط کرده‌‌ایم وراه برون‌رفتی هم نمی‌‌یابیم .
انسانِ آرزومندی که مسیر درازی را به امید دستیابی به آرمان‌هایش طی کرد اما با هـــر گام ، یک قدم از اهداف خــویش دور افتاد .
عمدهٔ حکایات این مثنـوی در طول سه ماه و در زمستان سال ۱۳۸۸ شمسی سروده شد .

 

 

۰۱ - صد هزار ابهام اندر خلقت است


صد هزار ابهام اندر خلقت است
ای بسا معلول ، غایب علت است
این همه ظلم و ستم جاری چراست؟
از چه رو تبعیض ، در حکم قضاست
****
هر دو ، باران خواستیم از آسمان
کز عطش ، آتش گرفتی کِشتمان
کِشتِ تو زآن مائده سیراب شد
مزرع ِ من غرقهٔ سیلاب شد
****
هر دو در این خاک ، تخمی کاشتیم
چشم امّیدی بدان ، بگماشتیم
دانهٔ من سوخت از بخل زمین
حاصل زرع تو ، برخیز و ببین!    
****
سِهره‌ای پرواز کرد از آشیان
تا ز دان و توشه‌ای یابد نشان
سنگِ تقدیرش به خاک انداختی
جوجه‌اش از تشنگی جان باختی
****
کودکی ، صبحی به کاخی زاده شد
روزی‌اَش در جام زر آماده شد
دایه و مادر به گِردَش سایه‌وار
تا که ننشیند به رُخسارش غبار
گر نَم  ِ اشکی ز چشمش می‌چکید
آسمان ، آهی ز دل بر می‌کشید
نیمی از عمرش گذشتی در طرب
چشم  ِ اقبالش نخفتی ، روز و شب
دفتر ِ عیشش به قطر مثنوی
کآن ، کتابت شد به کاخ خسروی!
آخر از اقبال و فیروزیّ بخت
شهریاری شد ، نصیبش تاج و تخت
****
کودکی دیگر ز غیظِ روزگار
زاده شد در آغُلی در شام تار
از همان آغاز صبح ِ زندگی
بر جَبینش خورد داغ ِ بندگی
خود ندیدی سفرهٔ سیری ز نان
خُشکه نانی ، مژده بودش بر دهان
رزق او اندوده با اشک و عَرق
شد کتابِ عشرتِ او یک ورق
تا که در قحطی ، شبی گشتی تلف
چون برای سَدِّ جوع ، خوردی علف
****
مردکی در عمر ِ نکبت‌بار ِ خویش
بوده بار ِ دیگران و یار ِ خویش
خود به عمرش قبله را نشناخته
قبله‌ای از مال دنیا ساخته
خونِ هر جُنبنده ، گشتی نوش ِ او
نعش ِ بس پیر و جوان بر دوش ِ او
خانه‌ها ویران ز شرّ او شدی
فعل ِ او ابلیس را الگو شدی
باز بینی ، کز در و بام و هوا
بر سرش نعمت همی بارد – چرا؟
****
دیگری ، شام و سحر بر قبله خَم
جز به خود ، بر کس نکردستی ستم
روز و شب ، اندر پی یک لقمه نان
بس رسیده کاردش بر استخوان
در بلاها می‌کند تلقین خویش :
امتحانی باشد این ، کآمد به پیش
دل کند خوش ، هر کجا بیند بلا
کآزمونی هست این ، نفْس مرا
پس ز ناچاری دهد بر خود رجا
« بر مُقرّب بیشتر آید بلا »
کسبِ رزق ، او راست نوعی آزمون
کو نشد از عهده‌اش آید برون
پس چه حاجت ، امتحان ِ دیگری
از چنین درمانده شخص مضطری
این عجب باشد که در این آزمون
ممتحن ، از اوست تا مرفق به خون!
این همه ، توجیه « ناحقی » بود
تا دل مظلوم تو ساکن شود
****
« سالکِ » گمره! به راه خود برو
خود نیاید این فضولی‌ها به تو!
مصلحت باشد اگر ، دَم دَرکشی
چون صلاح توست اینجا خامُشی
از پس پرده مگر داری خبر؟
می‌کشی پا از گلیمت بیشتر
تو مگر کار زمین را ساختی ؟
تا به وضع آسمان پرداختی ؟
گر چراغی در کفِ عقل تو نیست
پس در این ظلمت به جستجوی چیست؟
آدمی ، اینجاست گنگ و کور و کر
تو که هستی می‌کنی چون و مگر؟
این معمّا نیست چون بر تو عیان
پس همان بهتر که بربندی زبان
هر قدم ، صد چاه ، بنهفته به راه
هان نیفتی از سر  ِ غفلت به چاه
این جهانِ ژرف با این عرض و طول
کِی به کُنه آن رسد عقل فضول؟
ما نِه‌ایم آگه ز تدبیر جهان
ما نمی‌دانیم پیدا و نهان
هر دو با پندار خود نقشی زنیم
بس دغل در کار خلقت می‌کنیم
گر یقین ِ ما به قدر علم ماست
آن یقین بی‌شک ز بیخ و بُن خطاست
از کتابِ آفرینش ، یک دو خط
در ازل خواندیم ، آن هم با غلط !
گر دو حرفی در ازل آموختیم
آفتاب ، از شعله‌ای افروختیم
هر کجا ، مجهول و مبهم یافتیم
در بیانش ، تُـرَّهاتی بافتیم
آدمی ، تا شطح و طاماتی شناخت
روزنی دید و ازآن دروازه ساخت
        

۰۲ - در به روی غمگساران بسته ایم


در به روی غمگساران بسته‌ایم
پس به مهمانی‌ّ غم بنشسته‌ایم
گرگِ غم ، ما را به نوبت می‌برد
پیش چشم ما ، یکی را می‌درد
ما چنین ، آسوده مشغول چرا
چشم ما عبرت نمی‌گیرد چرا؟
لشگر ظلمش به هر جا تاخته
از جهان ، ماتم سرایی ساخته
هر کجا ، لبخندِ بر لب دیده است
بر زوال عیش او خندیده است
کس نمی‌یابی که از غم ، زار نیست
زین همه مؤنس ،یکی غمخوار نیست
کس نمی‌پرسد ز حالِ دیگری
کو برای این سخن‌ها مشتری؟!
هر که در گردابِ اندوهی ، غریق
چشم بر ساحل ، به امّید رفیق
در مصافِ غم ، چو غافل از همیم
تک به تک ، مغلوب جنگ با غمیم
گر به دل‌هامان نباشد اتحّاد
خاکِ ما را می‌دهد گردون به باد
گر دو تَن باشند با هم یک صدا
بهتر از صد تَن و دلهاشان جدا
اُف از این دوران بی‌معیار ما
تُف بر این دنیای نکبت‌بار ما
گر چه انسان از بَدی خیری ندید
پس چرا با اشتیاق آن را گزید؟
ای مُروت از جهان کِی گم شدی
کِی نهان از دیدهٔ مردم شدی؟
دستگیری از ضعیفان ، باب نیست
هیچ چیزی چون شرف ، نایاب نیست
دانی آن خط ، بین گندم بهر چیست؟
نیمی از تو ، نیم حقّ دیگری است
گر تو را بیش از تو ، حاصل شد زری
باقی آن هست ، سهم دیگری
« بر سر هر لقمه بنوشته ، عیان
کز فلان ابن فلان ابن فلان »
روزگار ِ قحط انسانیّت‌ است
آدمی از کار خود ، در حیرت است
قرنِ اشک و قرنِ آه و قرنِ خون
قرنِ مقبولیت جهل و جنون
ذاتِ حق ، از خلقتِ انسان خجل
از سیاهی‌هایمان شیطان خجل
قبله‌هامان ، حجره‌های صیرفی
سبحه‌هامان ، دانه‌های اشرفی
نذرها کردیم بر نام امام
تا میان خلق ، در‌جوییم نام
خرجها دادیم در روز عزا
اندکی از مال دزدی و دَغا
از چه می‌کاری ، چو دانی نَدرَوی
از چه می‌گویی ،چو خواهی نشنوی
دُنبه را با گرگ خوردی در خفا
حال ، گِریی با شبان بینوا؟!
تا که نانی چربتر آری به کف
از کَفَت گم گشت وجدان و شرف
ای که دائم می‌کنی حیّ صلات
گاه گاهی هم شتاب اندر زکات
حاصلت ، این باید از تسبیح و دلق
رکعتی بر خالق و نانی به خَلق
دل به بازار و تَـنَت اندر سجود
از چه می‌سازی پلی آن سوی رود؟
لاف آزادی و پا در سلسله؟
زن نشد با خواب دیدن حامله!
گر که شیطان ایستاده پشت در
پنجره بستن ، کِی‌ات دارد ثمر
اشکِ ما بر دین ، نه از دلسوزی است
گریهٔ طفل ، از برای روزی است
کار کردند و نکردندی ریا
ما ریا کردیم بر نا‌کرده‌ها
ارث و عاداتی‌ است ، دین و مذهبت
شد به تقلیدی ، هدر روز و شبت
شادمان هستی که آخر یافتی
شاد شو ، روزی اگر دریافتی
کِی به خانه ، جُز به قدر روزنی؟
دیده از خورشید بیند روشنی
وصله‌ها بر جامهٔ دین ملحق است
از ریا ، بازار دین پُر رونق است
گر که مویی ، بر کمال افزون کنی
نقصش افزایی ، غرض وارون کنی
از حقیقت ، نزد قومی سودجو
جز خرافاتی اگر مانده ، بگو؟
               

۰۳ - عیب اُشتر را به او گفتند فاش


عیب اُشتر را به او گفتند فاش :
گردنت کج هست ، فکر چاره باش
گفت : در اندامم از بالا و پست
منصفی گوید ، کجایم راست هست؟!



                    
 

 

۰۴ - هر کسی با دیگ گردد همنشین


هر کسی با دیگ گردد همنشین
پس ، سیاهی باشد او را بر جبین
هر چه جامه پاک‌تر باشد تو را
لکّه برآن هست چون شمس الضّحی


                
 

 

۰۵ - مرد رندی بر لب دریا نشست


مردِ رندی بر لب دریا نشست
کاسه‌ای از ماست ، بگرفتی به دست
کَم کَمَک با قاشقی ، آن ماست را
کردی اندر آبِ آن دریا ، هَبا
گاه گاهی آب را هم می‌زدی
تا کند صافش ، دمادم می‌زدی
ابلهی گفتش : چه می‌سازی بگو؟
گفت : دارم بحر  ِ دوغی آرزو!
می‌زنم دوغی به کام تشنگان
تا که هر تشنه خورد جامی از آن
هان مخوان دوغش ، بگو رشکِ شراب
در سفیدی و طراوت چون سحاب...
****
مردِ ابله گفتی‌اش : ای با سخا!
کاسه‌ای هم کُن ز احسان نذر ما
مِیل ِ دوغم در دل و خون در جگر
کُن تَـرَحُّم بر لب خشکم نگر
مرد گفتش : پس به پهلویم نشین
چون مهیّا شد ، ببَر خیکی از این!
ساعتی دیگر که شد وقت درو
چشمه‌ای زین دوغ می‌بخشم به تو!
****
مرد نادان ، محو  ِ این سِحر حِلال
خود چه‌ها اندوختی اندر خیال
از قضا ، شخصی از آنجا می‌گذشت
چون که از این ماجرا آگاه گشت
گفت: این را باش! از یک کاسه ماست
بحر دوغی ساختن ، ماخولیاست
عقلتان را آب دریا شُسته است؟!
یا ز شوق ِ این همه دوغید ، مست؟
رند گفتش : من اگر چه کودنم
با خیالِ خویش ، دوغی می‌زنم
لیکن این را باش! کو بنشسته است
تا که دوغی زین میان آرد به دست
از من احمق‌تر ، تو این ابله بدان
در قیاسش ، خود ، ارسطویم بخوان!
****
هست در سَر ، عقل ِ برخی مردمان
چون به دریا ، کشتی بی‌بادبان
ای بسا اندر سرای جانشان
خود نبودی ، عقل یک شب میهمان
در جهان ، گر احمق و گول آمدند
در عوض ، بی‌باده شنگول آمدند
عقل و سرمستی ، چو آب و آتش است
بین که دیوانه ،چه مایه سرخوش است
آدمی ، گر شرّ « مِی » کردی قبول
تا دمی آساید از عقل فضول
پادشاهِ عقل هر جا خیمه زد
در زمینش ، بادِ نکبت می‌وَزَد
عقل گوید : فکر ِ فردایی بکُن
مال دنیا را تمنایی بکُن
یا بگو : آنجا چرا کَم بُرده‌ای؟
یا چرا از این و از آن خورده‌ای؟
آنقَدَر ، چون و مگر آرد به کار
تا شود عشرت به کامت ، زهر مار!
عقل ، هر جا خیش خود را افکَـنَد
نخل ِ شادی را ز ریشه برکَـنَد     
         

۰۶ - واعظی می گفت: شیطانِ لعین


واعظی می‌گفت : شیطانِ لعین
می‌کند دائم دعا ، تا مؤمنین ،
ثروت اندوزند و مالِ بی‌حساب
تا به عیش و فسق اُفتند و شراب
از میانِ حاضران ، مردی فقیر
نان به عمرش ، وعده‌ای ناخورده سیر
گفت : شیطان و چنین کار ثواب؟
کاش می‌شد این دعایش مستجاب!

                         

۰۷ - مُقتدای مردمان ، دیوان شدند


مُقتدای مردمان ، دیوان شدند
پس سلیمانان کجا پنهان شدند؟
پاسبان و دزد ، در این روزگار
هم‌نشین و هم‌صدا و یار غار
گمرهان ، در عالم اکنون رهبرند
این شبانان ، گله را خود می‌درند
راهشان را گر که می‌پویی ، مپوی
رسمشان را گر که می‌جویی؟ مجوی
رهزنند و رهنمای کاروان
هم غذای گرگ و غمخوار شبان
این جهان ،پُر می‌شد از لبخند و سور
گر برفتی از میان ، قانون زور
پای خود ، بگذار اول در رکاب
حرفِ حق ، آنگه بزن بی‌اضطراب
ظلم ، از مظلوم می‌یابد حیات
کِرم را می‌پرورد در خود ، نبات

۰۸ - شاهراهی هست این ذات بشر


شاهراهی هست این ذات بشر
جمله خصلت‌ها در آن اندر سفر
وندرین رَه ، رشک و غیرت هم قطار
عُجب و خودبینی و نخوت در گذار
خشم و قهر و رحم و رأفت در ذهاب
بغض و کین و غیظ و نفرت هم رکاب
شرم و شوق و عشق و شهوت هم زبان
عدل و ظلم و جود و خسّت هم عنان
شکّ و ظنّ و بدگمانی هم قسم
مکر و تزویر و دورویی هم قدم
حُبّ ذات و حُبّ جاه و حُبّ مال
الغرض ، کوتاه سازم این مقال
جملهٔ این عاملان خیر و شر
جمع گشته در نهاد بوالبشر
هر که جوید سبقت از آن دیگری
هر که خواهد بر رقیبان سروری
هر که با خودمحوری اندر شتاب
تا کشد بیرون گلیم خود ز آب
****
در توان ِ این غرایز بی‌گمان
ضعف و قوّت هست اندر مُلک جان
عشق و شهوت ، حاکمان بی‌نزاع
حرص و خسّت ، پادشاهان مطاع
خودپرستی ، جایگاهش بس بلند
ثروت‌اندوزی ، مقامش ارجمند
حُبّ دنیا ، دلبر است و دلپذیر
این غریزه نقش بسته در ضمیر
چون نگردد بی « دغل » ، چرخ معاش
پس بسی والا بود ارج و بهاش
چون ریاکاری است ستّارالعیوب
لاجرم گردیده محبوب القلوب
چون گره بتوان گشودن با دروغ
پس بود صِدق و درستی بی فروغ
****
نقش وجدان چیست خود در این میان ؟
منع این کردن و همراهی به آن !
هست وجدان ، مشفقی اندرزگوی
تا که آب رفته را آرد به جوی
آبروی رفته را باز آورد
ذات انسان را به اعزاز آورد
عده‌ای را پند و هشداری دهد
دسته‌ای را جرأت کاری دهد
می‌کند وعظی به طینت‌های زشت :
گوش دارید ای خصال بدسرشت ...
تا به کِی غارتگری در ملک جان ؟
سلطه جُستن بر دل و دست و زبان ؟
هر کجا دامی چرا گسترده‌اید ؟
آبروی آدمی را بُرده‌اید
هر کجا خونی بریزد بر زمین
هر کجا از غم ، دلی گردد حزین
هر کجا اشکی چکد بر دامنی
هر کجا آتش بگیرد خرمنی
غالبا محصول تحریک شماست
نام آن هم : حکم تقدیر و قضاست
****
گر چه وجدان می‌دهد اندرزشان
نیست از تغییر در اینان نشان ؟
پند اگر چه ظاهرا شیرین بُوَد
نیست گوشی تا نصیحت بشنَود
حکم ِ وجدان چون بُوَد یادآوری
کو به بازار نصایح مشتری ؟!
وعظِ وجدان ، جز تلنگر بیش نیست
سیلی و پس‌گردنی و نیش نیست
چون مترسک ، هیبتش پوشالی است
ادعایش پُر ، تفنگش خالی است
قدرتِ وجدان کجا و زور عشق
ای بس آتش خیزد از این گور عشق
آن چنان شهوت به انسان چیره است
چشم وجدان از نفوذش خیره است
موعظه کردن به گرگِ گرسِنِه
کِی اثر دارد ، خیال از سر بنه
****
گرگ را گفتند : ای درنده خوی
کِی ز بد‌نامی رهی؟ راهی بجوی
بهر کسب آبرو ، ای تیره‌‌روز
از شرافت ، جامه‌ای بر تن بدوز
چند باشی در کمین گوسفند ؟
در قفایت ، آه و لعنت تا به چند ؟
شرمی از کردار ننگینت بکُن
توبه‌ای از دین و آئینت بکُن
گرگِ نفْسَت را به تقوا ، پند دِه
جانِ خود ؛ با اهل ِ دل پیوند دِه
****
گرگ گفتا : آفرین بر رآی‌تان
دلنشینم شد نصیحت‌های‌تان!
زین نصایح ، منقلب شد حال من
روسیاهم ، اُف براین اعمال من
از پشیمانی دلم در سینه تَفت
حالیا مهلت دهیدم گله رفت!!

بخت سیاه


وه که بختی سیاه دارم من
نقد عمری تباه دارم من
هم جوار غمم ز صحبت دوست
حرمت غم نگاه دارم من
شکوه ها در حریم خلوت دل
با نسیم پگاه دارم من
نکن از شهد بوسه محرومم
اشتیاق گناه دارم من
شب بر آمد حجاب بر فکنیم
که لبی بوسه خواه دارم من

غزل شمارهٔ ۱۲۲ نظر ز حال من ناتوان دریغ مدار


نظر ز حال من ناتوان دریغ مدار
نظارهٔ رخت از عاشقان دریغ مدار
اگر سزای جمال تو نیست دیده رواست
خیال روی تو باری ز جان دریغ مدار
به پرسش من رنجور اگر نمی‌آیی
عنایتی ز من ناتوان دریغ مدار
ز خوان وصل تو چون قانعم به دیداری
تو نیز این قدر از میهمان دریغ مدار
به من، که گرد درت چون سگان همی گردم
نواله گر ندهی، استخوان دریغ مدار
چو دوستان را بر تخت وصل بنشانی
ز من، که خاک توام، آستان دریغ مدار
چو با ندیمان جام شراب نوش کنی
نصیب جرعه‌ای از خاکیان دریغ مدار

غزل شمارهٔ ۱۲۳ غلام روی توام، ای غلام، باده بیار


غلام روی توام، ای غلام، باده بیار
که فارغ آمدم از ننگ و نام، باده بیار
کرشمه‌های خوش تو شراب ناب من است
درآ به مجلس و پیش از طعام باده بیار
به غمزه‌ای چو مرا مست می‌توانی کرد
چه حاجت است صراحی و جام؟ باده بیار
به مستی از لب تو وام کرده‌ام بوسی
گر آمدی به تقاضای وام، باده بیار
مگر که مرغ طرب درفتد به دام مرا
شده است تن همه دیده چو دام، باده بیار
کجاست دانهٔ مرغان؟ که طوطی روحم
فتاد از پی دانه به دام، باده بیار
نظام بزم طرب از می است، مجلس ما
چو می نگیرد بی می نظام، باده بیار
عنان ربود ز من توسن طرب، ساقی
مگر زبون شود این بدلگام، باده بیار
ز انتظار چو ساغر دلم پر از خون شد
مدار منتظرم بر دوام، باده بیار
اگر چه روز فروشد، صبوح فوت مکن
که آفتاب برآید ز جام، باده بیار
در این مقام که خونم حلال می‌داری
مدار خون صراحی حرام، باده بیار
به وقت شام، بیا تا قضای صبح کنیم
اگر چه صبح خوش آید، به شام باده بیار
نمی‌پزد تف غم آرزوی خام مرا
برای پختن سودای خام باده بیار
منم کنون و یکی نیم جان رسیده به لب
همی دهم به تو، بستان تمام، باده بیار
به مستی از لب تو می‌توان ستد بوسی
مگر رسم ز لب تو به کام، باده بیار
مرا ز دست عراقی خلاص ده نفسی
غلام روی توام، ای غلام، باده بیار

غزل شمارهٔ ۱۲۴ مرا از هر چه می‌بینم رخ دلدار اولی‌تر


مرا از هر چه می‌بینم رخ دلدار اولی‌تر
نظر چون می‌کنم باری بدان رخسار اولی‌تر
تماشای رخ خوبان خوش است، آری، ولی ما را
تماشای رخ دلدار از آن بسیار اولی‌تر
بیا، ای چشم من، جان و جمال روی جانان بین
چو عاشق می‌شوم باری، بدان رخسار اولی‌تر
ز رویش هرچه بگشایم نقاب روی او اولی
ز زلفش هر چه بر بندم، مرا زنار اولی‌تر
کسی کاهل مناجات است او را کنج مسجد به
مرا، کاهل خراباتم، در خمار اولی‌تر
فریب غمزهٔ ساقی چو بستاند مرا از من
لبش با جان من در کار و من بی‌کار اولی‌تر
چو زان می درکشم جامی، جهان را جرعه‌ای بخشم
جهان از جرعهٔ من مست و من هشیار اولی‌تر
به یک ساغر در آشامم همه دریای مستی را
چو ساغر می‌کشم، باری، قلندروار اولی‌تر
خرد گفتا: به پیران سر چه گردی گرد میخانه؟
از این رندی و قلاشی شوی بیزار اولی‌تر
نهان از چشم خود ساقی مرا گفتا: فلان، می خور
که عاشق در همه حالی چو من می‌خوار اولی‌تر
عراقی را به خود بگذار و بی‌خود در خرابات آی
که این جا یک خراباتی ز صد دین‌دار اولی‌تر

غزل شمارهٔ ۱۲۵ نیم چون یک نفس بی غم دلم خون خوار اولی‌تر


نیم چون یک نفس بی غم دلم خون خوار اولی‌تر
ندارم چون دلی خرم، تنی بیمار اولی‌تر
نیابد هر که دلداری، چو من زار و حزین اولی
نبیند هر که غمخواری، چو من غمخوار اولی‌تر
دلی کز یار خود بویی نیابد تن دهد بر باد
چنین دل در کف هجران اسیر و زار اولی‌تر
وصال او نمی‌یابم، تن اندر هجر او دارم
به شادی چون نیم لایق، مرا تیمار اولی‌تر
چو درد او بود درمان، تن من ناتوان خوشتر
چو زخم او شود مرهم، دلم افگار اولی‌تر
چو روزی من از وصلش همه تیمار و غم باشد
به هر حالی مرا درد و غم بسیار اولی‌تر
دلا، چون عاشق یاری، به درد او گرفتاری
همی کن ناله و زاری، که عاشق زار اولی‌تر
هر آنچه آرزو داری برو از درگه او خواه
ز هر در، کان زند مفلس، در دلدار اولی‌تر
عراقی، در رخ خوبان جمال یار خود می‌بین
نظر چون می‌کنی باری به روی یار اولی‌تر

رباعی شمارهٔ ۱۷ آن دوستی قدیم ما چون گشته است؟


آن دوستی قدیم ما چون گشته است؟
مانده است به جای؟ یا دگرگون گشته است؟
از تو خبرم نیست که با ما چونی
باری، دل من ز عشق تو خون گشته است

 

 

رباعی شمارهٔ ۱۸ در دام غمت دلم زبون افتاده است


در دام غمت دلم زبون افتاده است
دریاب، که خسته بی‌سکون افتاده است
شاید که بپرسی و دلم شاد کنی
چون می‌دانی که بی تو چون افتاده است؟

 

 

رباعی شمارهٔ ۱۹ هرگز بت من روی به کس ننموده است


هرگز بت من روی به کس ننموده است
این گفت و مگوی مردمان بیهوده است
آن کس که تو را به راستی بستوده است
او نیز حکایت از کسی بشنوده است

 

 

غزل شمارهٔ ۱۲۶ سر به سر از لطف جانی ای پسر


سر به سر از لطف جانی ای پسر
خوشتر از جان چیست؟ آنی ای پسر
میل دل‌ها جمله سوی روی توست
رو که شیرین دلستانی ای پسر
زان به چشم من درآیی هر زمان
کز صفا آب روانی ای پسر
از می حسن ار چه سرمستی، مکن
با حریفان سرگرانی ای پسر
وعده ای می ده، اگر چه کج بود
کز بهانه درنمانی ای پسر
بر لب خود بوسه زن، آنگه ببین
ذوق آب زندگانی ای پسر
زآن شدم خاک درت کز جام خود
جرعه‌ای بر من فشانی ای پسر
از لطیفی می‌نماند کس به تو
زان یقینم شد که جانی ای پسر
گوش جان‌ها پر گهر در حضرتت
کز سخن دُر می‌چکانی ای پسر
در دل و چشمم، ز حسن و لطف خویش
آشکارا و نهانی ای پسر
نیست در عالم عراقی را دمی
بی لب تو زندگانی ای پسر

غزل شمارهٔ ۱۲۷ آب حیوان است، آن لب، یا شکر؟


آب حیوان است، آن لب، یا شکر؟
یا سرشته آب حیوان با شکر؟
نی خطا گفتم: کجا لذت دهد
آب حیوان پیش آن لب یا شکر؟
کس نگوید نوش جان‌ها را نبات
کس نخواند جان شیرین را شکر
لعل تو شکر توان گفت، ار بود
کوثر و تسنیم جان افزا شکر
قوت جان است و حیات جاودان
نیست یار لعل تو تنها شکر
ای به رشک از لعل تو آب حیات
وی خجل زان لعل شکرخا شکر
وامق ار دیدی لب شیرین تو
خود نجستی از لب عذرا شکر
نام تو تا بر زبان ما گذشت
می‌گدازد در دهان ما شکر
از لب و دندان تو در حیرتم
تا گهر چون می‌کند پیدا شکر؟
تا دهانت شکرستان گشت و لب
در جهان تنگ است چون دلها شکر
من چرا سودایی لعلت شدم
از مزاج ار می‌برد سودا شکر؟
گرد لعل تو همی گردد نبات
نی، طمع دارد از آن لبها شکر
گرد بر گرد لب شیرین تو
طوطیان بین جمله سر تا پا شکر
لعل و گفتار تو با هم در خور است
باشد آری نایب حلوا شکر
طبع من شیرین شد از یاد لبت
ای عجب، چون می‌شود دریا شکر؟
لفظ شیرین عراقی چون لبت
می‌فشاند در سخن هر جا شکر

غزل شمارهٔ ۱۲۸ ای امید جان، عنایت از عراقی وامگیر


ای امید جان، عنایت از عراقی وامگیر
چاره ساز آن را که از تو نیستش یک دم گزیر
مانده در تیه فراقم، رهنمایا، ره نمای
غرقهٔ دریای هجرم، دستگیرا، دست گیر
در دل زارم نظر کن، کز غمت آمد به جان
چاره کن، جانا، که شد در دست هجرانت اسیر
سوی من بنگر، که عمری بر امید یک نظر
مانده‌ام چون خاک بر خاک درت خوار و حقیر
از تو بو نایافته، نه راحتی دیده ز عمر
ساخته با درد بی‌درمان تو، مسکین فقیر
دل که سودای تو می‌پخت آرزویش خام ماند
کو تنور آرزو تا اندر او بندم فطیر؟
دایهٔ مهرت به شیر لطف پرورده است جان
شیرخواره چون زید، کش باز گیرد دایه شیر؟
ز آفتاب مهر بر دل سایه افگن، تا شود
در هوای مهر روی تو چو ذره مستنیر
گر فتد بر خاک تیره پرتو عکس رخت
گردد اندر حال هر ذره چو خورشید منیر
وز نسیم لطف تو بر آتش دوزخ وزد
خوشتر از خلد برین گردد درک‌های سعیر

غزل شمارهٔ ۱۲۹ بر درت افتاده‌ام خوار و حقیر


بر درت افتاده‌ام خوار و حقیر
از کرم، افتاده‌ای را دست گیر
دردمندم، بر من مسکین نگر
تا شود درد دلم درمان پذیر
از تو نگریزد دل من یک زمان
کالبد را کی بود از جان گزیر؟
دایهٔ لطفت مرا در بر گرفت
داد جای مادرم صد گونه شیر
چون نیابم بوی مهرت یک نفس
از دل و جانم برآید صد نفیر
دل، که با وصلت چنان خو کرده بود
در کف هجرت کنون مانده است اسیر
باز هجرت قصد جانم می‌کند
کشته‌ای را بار دیگر کشته گیر

غزل شمارهٔ ۱۳۰ به دست غم گرفتارم، بیا ای یار، دستم گیر


به دست غم گرفتارم، بیا ای یار، دستم گیر
به رنج دل سزاوارم، مرا مگذار، دستم گیر
یکی دل داشتم پر خون، شد آن هم از کفم بیرون
چو کار از دست شد بیرون، بیا ای یار، دستم گیر
ز وصلت تا جدا ماندم همیشه در عنا ماندم
از آن دم کز تو واماندم شدم بیمار، دستم گیر
کنون در حال من بنگر: که عاجز گشتم و مضطر
مرا مگذار و خود مگذر، در این تیمار دستم گیر
به جان آمد دلم، ای جان، ز دست هجر بی‌پایان
ندارم طاقت هجران، به جان، زنهار، دستم گیر
همیشه گرد کوی تو همی گردم به بوی تو
ندیدم رنگ روی تو، از آنم زار، دستم گیر
چو کردی حلقه در گوشم، مکن آزاد و مفروشم
مکن جانا فراموشم، ز من یاد آر، دستم گیر
شنیدی آه و فریادم، ندادی از کرم دادم
کنون کز پا درافتادم، مرا بردار، دستم گیر
نیابم در جهان یاری، نبینم غیر غم‌خواری
ندارم هیچ دلداری، تویی دلدار، دستم گیر
عراقی، چون نه‌ای خرم، گرفتاری به دست غم
فغان کن بر درش هر دم، که ای غمخوار، دستم گیر

شمارهٔ ۱

بنیادی ترین اصل در طبیعت آدمی،اشتیاق و آرزوی فراوان اوست به گرامی داشته شدن.

شمارهٔ ۲

همۀ ما آمادگی داریم تا به دلایلی،کارهای وحشیانه و به دور از تمدن انجام دهیم.تفاوت بین یک آدم خوب و یک آدم بد در برگزیدن آن دلیل است.

شمارهٔ ۳

بسیاری از مردم می اندیشند که در حال اندیشیدن هستند، در حالی که سرگرم بازآرایی و تنظیم پیش داوری ها وتعصباتشان هستند.

شمارهٔ ۴

انگیزۀ نهانی تمام کارهایی که بیشتر مردم انجام می دهند این است که چگونه شادی را به دست آورند،چگونه آن را نگه دارند و چگونه آن را بهبود ببخشند.

شمارهٔ ۵

مردان شجاع فرصت می آفرینند،ترسوها و ضعیف ها منتظر فرصت می نشینند.