رباعی شمارهٔ ۶۳ در مانده به چنگ شیر و دندان پلنگ


در مانده به چنگ شیر و دندان پلنگ
در سینۀ اژدها و در کام نهنگ
سر کوفته و مغر برآورد به سنگ
به زان که بود سلیطه ای با تو به جنگ
 

رباعی شمارهٔ ۶۴ نور تو که در سینه نهان بد چو هلال


نور تو که در سینه نهان بد چو هلال
از شعشعۀ بدر برآمد به کمال
اکنون که عروس سخنت یافت جمال
المنة لله تبارک و تعال
 

رباعی شمارهٔ ۶۵ ای قطره ز دریا برسیدی به کمال


ای قطره ز دریا برسیدی به کمال
از مشرب عذب یافتی آب زلال
نور تو ز بدر است و لطافت ز جمال
المنّة لله تبارک و تعال
 

رباعی شمارهٔ ۶۶ آنها که ببسته اند چون رشتۀ طبل


آنها که ببسته اند چون رشتۀ طبل
بر جعبه میوه های گوناگون حبل
در روضه چو الوان فواکه بینند
قالوا هذا الّذی رزقنا مِن قبل
 

رباعی شمارهٔ ۶۷ بلبل بنشست  باز بر منبر گل


بلبل بنشست  باز بر منبر گل
بگشاد ز هم ورق ورق دفتر گل
بر گل ز رخت آیت خوبی می خواند
جان می پرورد از رخ جان پرور گل
 

غزل ۳۳۹ گردن افراشته‌ام بر فلک از طالع خویش


گردن افراشته‌ام بر فلک از طالع خویش
کاین منم با تو گرفته ره صحرا در پیش
عمرها بوده‌ام اندر طلبت چاره کنان
سال‌ها گشته‌ام از دست تو دستان اندیش
پایم امروز فرورفت به گنجینۀ کام
کامم امروز برآمد به مراد دل خویش
چون میسر شدی ای دُر ز دریا برتر
چون به دست آمدی ای لقمۀ از حوصله بیش
افسر خاقان وان گاه سر خاک آلود
خیمۀ سلطان وان گاه فضای درویش
سعدی ار نوش وصال تو بیابد چه عجب
سال‌ها خورده ز زنبور سخن‌های تو نیش

غزل ۳۴۰ هر کسی را هوسی در سر و کاری در پیش


هر کسی را هوسی در سر و کاری در پیش
من بی‌کار گرفتار هوای دل خویش
هرگز اندیشه نکردم که تو با من باشی
چون به دست آمدی ای لقمۀ از حوصله بیش
این تویی با من و غوغای رقیبان از پس
وین منم با تو گرفته ره صحرا در پیش
همچنان داغ جدایی جگرم می‌سوزد
مگرم دست چو مرهم بنهی بر دل ریش
باور از بخت ندارم که تو مهمان منی
خیمۀ پادشه آن گاه فضای درویش
زخم شمشیر غمت را ننهم مرهم کس
طشت زرینم و پیوند نگیرم به سریش
عاشقان را نتوان گفت که بازآی از مهر
کافران را نتوان گفت که برگرد از کیش
منم امروز و تو و مطرب و ساقی و حسود
خویشتن گو به در حجره بیاویز چو خیش
من خود از کید عدو باک ندارم لیکن
کژدم از خبث طبیعت بزند سنگ به نیش
تو به آرام دل خویش رسیدی سعدی
می خور و غم مخور از شنعت بیگانه و خویش
ای که گفتی به هوا دل منه و مهر مبند
من چنینم تو برو مصلحت خویش اندیش

غزل شمارهٔ ۱۵۷ من مرغ آشیانۀ قدسم به دام تو


من مرغ آشیانۀ قدسم به دام تو
ز آرامگه رمیده و یک چند رام تو
ای ساکنان کوی ترا چشم روشنی
از خاک آستانۀ عرش احترام تو
روح ملک به جبهه بساید هزار بار
خاکی که بر کشند براو نقش نام تو
زنده شود به بوی تو عظم رمیم من
بر خاکم ار رسد قدم خوش خرام تو
روی تو روز روشن و زلفت شب سیاه
فرخنده باد روز و شب و صبح وشام تو
خوش می کشد به دایره خط زمرُّدی
برگرد شکَّرت لب یاقوت فام تو
تا نسخ کرد ثلث عذارت خط غبار
نصفی خسوف یافت ز ماه تمام تو
باشد صباح دور قیامت صبوح من
آن شب که جرعه ای بدهندم ز جام تو
ابن حسام بادۀ گلگون منه ز دست
پاینده باد عشرت شرب مدام تو

غزل شمارهٔ ۱۵۸ چون بلا نیست بی مشیَّت او


چون بلا نیست بی مشیَّت او
دل نهادیم بر بلیَّت او
جلوۀ حسن یار بین و مبین
حال کیفیت و کمیَّت او
مفلسانیم و با هزار امید
دست در دامن عطیَّت او
غیر با دوست در نمی گنجد
بر حذر زآتش حمیَّت او
صوفی انکار دُرد نوش مکن
تو چه دانی صفای نیَّت او
های و هویی که از هوا داریم
آن هوی نیست بی هویَّت او
با قدش راست گشت ابن حسام
آفرین باد بر سویَّت او

غزل ۳۴۱ گرم قبول کنی ور برانی از بر خویش


گرم قبول کنی ور برانی از بر خویش
نگردم از تو و گر خود فدا کنم سر خویش
تو دانی ار بنوازی و گر بیندازی
چنان که در دلت آید به رای انور خویش
نظر به جانب ما گر چه منت است و ثواب
غلام خویش همی‌پروری و چاکر خویش
اگر برابر خویشم به حکم نگذاری
خیال روی تو نگذارم از برابر خویش
مرا نصیحت بیگانه منفعت نکند
که راضیم که قفا بینم از ستمگر خویش
حدیث صبر من از روی تو همان مثل است
که صبر طفل به شیر از کنار مادر خویش
رواست گر همه خلق از نظر بیندازی
که هیچ خلق نبینی به حسن و منظر خویش
به عشق روی تو گفتم که جان برافشانم
دگر به شرم درافتادم از محقر خویش
تو سر به صحبت سعدی درآوری هیهات
زهی خیال که من کرده‌ام مصور خویش
چه بر سر آید از این شوق غالبم دانی
همان چه مورچه را بر سر آمد از پر خویش

غزل ۳۴۲ یار بیگانه نگیرد هر که دارد یار خویش


یار بیگانه نگیرد هر که دارد یار خویش
ای که دستی چرب داری پیشتر دیوار خویش
خدمتت را هر که فرمایی کمر بندد به طوع
لیکن آن بهتر که فرمایی به خدمتگار خویش
من هم اول روز گفتم جان فدای روي تو
شرط مردی نیست برگردیدن از گفتار خویش
درد عشق از هر که می‌پرسم جوابم می‌دهد
از که می‌پرسی که من خود عاجزم در کار خویش
صبر چون پروانه باید کردنت بر داغ عشق
ای که صحبت با یکی داری نه در مقدار خویش
یا چو دیدارم نمودی دل نبایستی شکست
یا نبایستی نمود اول مرا دیدار خویش
حد زیبایی ندارند این خداوندان حسن
ای دریغا گر بخوردندی غم غمخوار خویش
عقل را پنداشتم در عشق تدبیری بود
من نخواهم کرد دیگر تکیه بر پندار خویش
هر که خواهد در حق ما هر چه خواهد گو بگوی
ما نمی‌داریم دست از دامن دلدار خویش
روز رستاخیز کان جا کس نپردازد به کس
من نپردازم به هیچ از گفت و گوی یار خویش
سعدیا در کوی عشق از پارسایی دم مزن
هر متاعی را خریداری است در بازار خویش

غزل ۳۴۳ به عمر خویش ندیدم شبی که مرغ دلم


به عمر خویش ندیدم شبی که مرغ دلم
نخواند بر گل رویت چه جای بلبل باغ
تو را فراغت ما گر بود و گر نبود
مرا به روی تو از هر که عالم است فراغ
ز درد عشق تو امید رستگاری نیست
گریختن نتوانند بندگان به داغ
تو را که این همه بلبل نوای عشق زنند
چه التفات بود بر ادای منکر زاغ
دلیل روی تو هم روی توست سعدی را
چراغ را نتوان دید جز به نور چراغ

غزل شمارهٔ ۱۵۹ نگار من که میان بسته ام به خدمت او


نگار من که میان بسته ام به خدمت او
هزار شکر که مستظهرم به همَّت او
اگر چه در قدمش همچو سایه بی قدرم
ز فرق ما مرواد آفتاب دولت او
لبش به دور ازل جرعه ای به ما بخشد
نمی رود ز مذاقم هنوز لذت او
اگر چه در لبش آب حیات موجود است
بسوخت سینۀ من زآتش محبت او
بدین قدم نتوانم که راه او پویم
بدین زبان نتوانم شمرد نعمت او
کدام سر که توانم فکند در پایش
کدام دیده که بینا شود به طلعت او
حواله گر به سوی کعبه گر خرابات است
تو دم مزن که برون نیست از مشیَّت او
مراد گوشه نشینان نعیم حور و قصور
مراد ما همه او هرکسی و نیّت او
ز یمن موکبش ابن حسام زنده شود
گر اتّفاق گذر افتدش به تربت او

از عشق وسوسه می سازی


 از عشق وسوسه می سازی،تا پیش پام بیندازی
 یعنی : بزن !‌ و نمی دانی کز یاد رفته مرا بازی
در این چمن به گل افشانی،  بس دیده ای که چه می کردم
خشکم کنون و نمی دانم،  کز چوب خشک چه می سازی
 زین اعتراف نپرهیزم ، کاین دل هنوز نفس دارد
 اما نه این که تو بتوانی،  بازش به کار بیندازی
 می بایدم دگری جز تو ، پر شور و پر شرری جز تو
 افسوس ، رانده مرا از دل ،  آن طرفه مرشد شیرازی
 با یاد او چه کبوترها ،  پر می گشود از این دفتر
 من خیره مانده و در حیرت ،  زین گونه شعبده پردازی
آن شعر و نامه نوشتن ها ،  نقش بهار به دل می زد
اندیشه جفت صبا می شد ، در باغ گل به سبک تازی
کنون تو شور منت در سر ،  بازیچه می فکنی در پا
 بس کودکانه هوس داری،  تا ناشیانه بیاغازی
بر بام خانه مبند آذین ،  من با تو عشق نمی بازم
 گر صد چراغ برافروزی،  گر صد درفش برافرازي

گفت و گو


 تازگی چه خبرها ؟کهنه هم خبری نیست
 جز گرفتن و بستن ،  کار تازه تری نیست
شور و شوق و تحرک ؟ طرفه یی که ندیدیم
 هر چه بود ، همان هست ،  تحفهٔ دگری نیست
 پیش بینی ی فردا ؟ تلخ کامی ی دیروز
 در مجال تصور ،  شهدی وشکری نیست
 کو کرامت و عصمت ،  دم مزن که در این شهر
غیر ناخن و دامن ،  هیچ خشک و تری نیست
عصمتی به دو تا نان ؟ گر گرسنه بمانی
 در معامله دانی ،  آن چنان ضرری نیست
 شهر نکبت و خواری،  بی مجامله آری
 جز عفونت ازاین گند ، سودی و ثمری نیست
 شب به روز رسد باز ؟ روز ؟ هرگز و هرگز
 در تلاطم ظلمت ،  ساحل سحری نیست
ساز کن قوقولی قو ،  کو تسلط و تاجم ؟
 من کلاغم و با من ،  این چنین هنری نیست
 ای کلاغ بدآواز ،  با شمایل ناساز
گرچه آیهٔ یأسی ،در منت اثری نیست
 باش تا نفس صبح ،  درفساد بگیرد
 بیشه زار خشونت ، خالی از شرری نیست

به کاسهٔ خالی


به کاسهٔ این خالی،  چه بوده ، که دیگر نیست؟
 تفکر و هشیاری،  که نیست ، سرم سر نیست
 تفکر و هشیاری ؟ چه بیهوده می گویی
 که دشمن آسایش،  از این دو فراتر نیست
خوشا که چنین مستم ،  ز خویش برون هستم
به کو به مفرسا در ، که کس پس این در نیست
 که خفته چنین با من ،  تو پیرهنی یا تن
که با تو مرا خفتن ، پذیرهٔ باور نیست
ز باور وناباور ،  به یاوه سخن گفتم
مراد من از معنا ،  به لفظ میسر نیست
تمامی  تن حسم،  و در تب آغوشت
به منطقم از عصیان ،  خلاص مقدر نیست
به کاسهٔ این خالی ، کنون ز جنون سرشار
 تجاسر کودک هست ،  تعقل مادر نیست
سزد که تو از یاری، حریم نگه داری
 نیاز عطشناک ،  به خون کبوتر نیست

فرمان پذیر آتش باش


هی قرص ،‌ هی دوا ، ول کن،   این زندگی است؟ آری ؟نه
 بهبود جسم ویران را ،  هیچ انتظاری داری ؟ نه
فردا چگونه خواهد بود ؟ دنیا درست خواهد شد ؟
 خورشید رقص خواهد کرد ،  از بعد سوگواری ؟ نه
مهتاب در سرابستان ،  هر شب حریر خواهد بافت ؟
صبح از ستیغ خواهد تافت،   با شال نقره کاری ؟ نه
 فقر و فساد و فحشا را ،  از این خرابه خواهی راند
تا عیش و امن و تقوا را ،  سوی سرا بیاری ؟  نه
مقتوله های مسکین را ،  کز بغض خویش نان خوردند
 بر گور اگر گذر کردی ،  نان دگر گذاری ؟  نه
هی قرص ، هی دوا ، بس کن ،  این شرق شرق شلاق است
 هر ضربه را یقین دارم ،  با نبض می شماری ، نه ؟
بالا بلند پویا را ،  ننگ است ضعف و بیماری
گر آخرین دوا خواهی ، مرگ است و شرمساری ، نه ؟
 برخیز و چهره رنگین کن ،  تا باز نوجوان باشی
 پیش عدوی بدخواهت ،  خواری مباد و زاری نه
 در آخرین نبرد، ای زن ،  فرمان پذیز آتش باش
 دست به خود گشودن هست ،  گر پای پایداری نه

ارهاب


گوشهٔ چشمم ستاره یی است،   دیده ای آن را ؟ندیده ام
حبهٔ انگور از آسمان ،  دست فرا برده ، چیده ام
حبهٔ انگور از آسمان ؟ پس تو زمین را ندیده ای
بستر خون است و آتش است ، این که در او آرمیده ام                                          گوشهٔ چشم مرا ببین ، خنجر بهرام سرخ از اوست
 روی زمین از چکیده هایش،  نقشهٔ دریا کشیده ام
گریهٔ خونبار توست ؟ نه ،  بحر گدازان دوزخ است
من همه شب در گدازه هاش ،  همچو حبابی تپیده ام
 دود جسد ها ز روی خاک ، تا دل افلاک می دود
رقص کنان در فضای آن ،  سایهٔ ابلیس دیده ام
پیش نگاهم تمام شب ،  چشم ز وحشت دریده یی است
از دل آوار هر سحر ،  جیغ جنون زا شنیده ام
 دست تو انگور چیده است ،  از دل من خون چکیده است
 گر تو بهشت آفریده ای ،  من به جهنم رسیده ام

رباعی شمارهٔ ۶۸ بشکفت شکوفه باز چون خرمن گل


بشکفت شکوفه باز چون خرمن گل
سبزه بکشید حلّه در دامن گل
در تاک نگر که با سر افرازی خویش
کرده است به ناز دست در گردن گل


رباعی شمارهٔ ۶۹ تیسیر ز فَسر سخنت یافت نظام


تیسیر ز فَسر سخنت یافت نظام
کشّاف مکمّلی و حاوی کلام
هر نکته که در وقایۀ دین کافی است
در سلک معانی بیان تو تمام
 

رباعی شمارهٔ ۷۰ بدخواه تو صد بلا کشیده چو قلم


بدخواه تو صد بلا کشیده چو قلم
با اشک روان به سر دویده چو قلم
از دست تو تیغ تیز بر سر خورده
سر داده ز دست و پا بریده چو قلم
 

غزل ۳۴۴ ساقی بده آن شراب گلرنگ


ساقی بده آن شراب گلرنگ
مطرب بزن آن نوای بر چنگ
کز زهد ندیده‌ام فتوحی
تا کی زنم آبگینه بر سنگ
خون شد دل من ندیده کامی
الا که برفت نام با ننگ
عشق آمد و عقل همچو بادی
رفت از بر من هزار فرسنگ
ای زاهد خرقه پوش تا کی
با عاشق خسته دل کنی جنگ
گرد دو جهان بگشته عاشق
زاهد بنگر نشسته دلتنگ
من خرقه فکنده‌ام ز عشقت
باشد که به وصل تو زنم چنگ
سعدی همه روز عشق می‌باز
تا در دو جهان شوی به یک رنگ

غزل ۳۴۵ گرم بازآمدی محبوب سیم اندام سنگین دل


گرم بازآمدی محبوب سیم اندام سنگین دل
گل از خارم برآوردی و خار از پا و پا از گل
ایا باد سحرگاهی گر این شب روز می‌خواهی
از آن خورشید خرگاهی برافکن دامن محمل
گر او سرپنجه بگشاید که عاشق می‌کشم شاید
هزارش صید پیش آید به خون خویش مستعجل
گروهی همنشین من خلاف عقل و دین من
بگیرند آستین من که دست از دامنش بگسل
ملامتگوی عاشق را چه گوید مردم دانا
که حال غرقه در دریا نداند خفته بر ساحل
به خونم گر بیالاید دو دست نازنین شاید
نه قتلم خوش همی‌آید که دست و پنجۀ قاتل
اگر عاقل بود داند که مجنون صبر نتواند
شتر جایی بخواباند که لیلی را بود منزل
ز عقل اندیشه‌ها زاید که مردم را بفرساید
گرت آسودگی باید برو عاشق شو ای عاقل
مرا تا پای می‌پوید طریق وصل می‌جوید
بهل تا عقل می‌گوید زهی سودای بی‌حاصل
عجایب نقش‌ها بینی خلاف رومی و چینی
اگر با دوست بنشینی ز دنیا و آخرت غافل
در این معنی سخن باید که جز سعدی نیاراید
که هرچ از جان برون آید نشیند لاجرم بر دل

غزل ۳۴۶ مرا رسد که برآرم هزار ناله چو بلبل


مرا رسد که برآرم هزار ناله چو بلبل
که احتمال ندارم ز دوستان ورقی گل
خبر برید به بلبل که عهد می‌شکند گل
تو نیز اگر بتوانی ببند بار تحول
اما اخالص ودی الم اراعک جهدی
فکیف تنقض عهدی و فیم تهجرنی قل
اگر چه مالک رقی و پادشاه به حقی
همت حلال نباشد ز خون بنده تغافل
من المبلغ عنی الی معذب قلبی
اذا جرحت فؤادی بسیف لحظک فاقتل
تو آن کمند نداری که من خلاص بیابم
اسیر ماندم و درمان تحمل است و تذلل
لا وضحن بسری و لو تهتک ستری
اذا لا حبه ترضی دع اللوائم تعذل
وفا و عهد مودت میان اهل ارادت
نه چون بقای شکوفه است و عشقبازی بلبل
تمیل بین یدینا و لا تمیل الینا
لقد شددت علینا الام تعقد فاحلل
مرا که چشم ارادت به روی و موی تو باشد
دلیل صدق نباشد نظر به لاله و سنبل
فتات شعرک مسک ان اتخذت عبیرا
و حشو ثوبک ورد و طیب فیک قرنفل
تو خود تأمل سعدی نمی‌کنی که ببینی
که هیچ بار ندیدت که سیر شد ز تأمل

غزل ۳۴۷ جزای آن که نگفتیم شکر روز وصال


جزای آن که نگفتیم شکر روز وصال
شب فراق نخفتیم لاجرم ز خیال
بدار یک نفس ای قاید این زمام جمال
که دیده سیر نمی‌گردد از نظر به جمال
دگر به گوش فراموش عهد سنگین دل
پیام ما که رساند مگر نسیم شمال
به تیغ هندی دشمن قتال می‌نکند
چنان که دوست به شمشیر غمزۀ قتال
جماعتی که نظر را حرام می‌گویند
نظر حرام بکردند و خون خلق حلال
غزال اگر به کمند اوفتد عجب نبود
عجب فتادن مرد است در کمند غزال
تو بر کنار فراتی ندانی این معنی
به راه بادیه دانند قدر آب زلال
اگر مراد نصیحت کنان ما این است
که ترک دوست بگویم تصوری است محال
به خاک پای تو داند که تا سرم نرود
ز سر به درنرود همچنان امید وصال
حدیث عشق چه حاجت که بر زبان آری
به آب دیدۀ خونین نبشته صورت حال
سخن دراز کشیدیم و همچنان باقی است
که ذکر دوست نیارد به هیچ گونه ملال
به ناله کار میسر نمی‌شود سعدی
ولیک نالۀ بیچارگان خوش است بنال

غزل ۳۴۸ چشم خدا بر تو ای بدیع شمایل


چشم خدا بر تو ای بدیع شمایل
یار من و شمع جمع و شاه قبایل
جلوه کنان می‌روی و باز می‌آیی
سرو ندیدم بدین صفت متمایل
هر صفتی را دلیل معرفتی هست
روی تو بر قدرت خدای دلایل
قصۀ لیلی مخوان و غصۀ مجنون
عهد تو منسوخ کرد ذکر اوایل
نام تو می‌رفت و عارفان بشنیدند
هر دو به رقص آمدند سامع و قایل
پرده چه باشد میان عاشق و معشوق
سد سکندر نه مانع است و نه حايل
گو همه شهرم نگه کنند و ببینند
دست در آغوش یار کرده حمایل
دور به آخر رسید و عمر به پایان
شوق تو ساکن نگشت و مهر تو زایل
گر تو برانی کسم شفیع نباشد
ره به تو دانم دگر به هیچ وسایل
با که نگفتم حکایت غم عشقت
این همه گفتیم و حل نگشت مسائل
سعدی از این پس نه عاقل است نه هشیار
عشق بچربید بر فنون فضایل

غزل شمارهٔ ۱۶۰ بلبل از شاخ گل زند هوهو


بلبل از شاخ گل زند هوهو
نغمۀ کبک و بانگ تیهو هو
بگذر وقت گل به باغ بهار
بشنو از مرغزار آهو هو
در رخ و زلف آن نگار نگر
تا بگوین ترک و هندو هو
می نماید به عینه گویی
زان میان دو چشم جادو هو
چشم و ابرو و غمزه دلجویند
فَتحا شَیت لَن یَضلُّوا هو
بنگر ابن حسام از چپ و راست
بشنو ، دم به دم ز هر سو هو
ما هم او و او همه ماییم
هو و هوهو و هو و هوهو

رباعی شمارهٔ ۷۱ تا نرگس یار لاله گون می بینم


تا نرگس یار لاله گون می بینم
چشمم به میان آب و خون می بینم
از عارضۀ چشم تو ای بینایی
اندر عجبم ز خود که چون می بینم
 

رباعی شمارهٔ ۷۲ از خرمن جود خوشه ای می خواهم


از خرمن جود خوشه ای می خواهم
وز کشت جلال توشه ای می خواهم
چون گوش به حال خود همی باید داشت
من گوشه گرفته گوشه ای می خواهم
 

رباعی شمارهٔ ۷۳ ماییم که بی هیچ غمی دم نزنیم


ماییم که بی هیچ غمی دم نزنیم
یک دم به مراد خویش بی غم نزنیم
صدبار شبی بود که صد خار فراق
بر دیده زنیم و دیده بر هم نزنیم
 

رباعی شمارهٔ ۷۴ گر موی تو را مشک خطا می گویم


گر موی تو را مشک خطا می گویم
در تاب مرو که من خطا می گویم
بالای تو گر به سرو گفتم به مرنج
زیرا که حدیث ناروا می گویم
 

رباعی شمارهٔ ۷۵ تا من صفت عارض او می گویم


تا من صفت عارض او می گویم
الحق سخن از او چه نکو می گویم
دل  مایل دوست گشت و من مایل او
زآن هر چه دلم گفت بگو می گویم
 

رباعی شمارهٔ ۷۶ از خاک جهان به زرق رستن نتوان


از خاک جهان به زرق رستن نتوان
بر رهگذر سیل نشستن نتوان
از مکر جهان حذر که از وی زادی
با مادر خود نکا بستن نتوان
 

رباعی شمارهٔ ۷۷ اکنون که وداع می کنی مسکین من


اکنون که وداع می کنی مسکین من
دل را به چه انواع دهم تسکین من
بر روی نهم روی که هنگام وداع
بر مه ریزم ز اشک خود پروین من
 

رباعی شمارهٔ ۷۸ خود نیست کسی دگر تبه کار چو من


خود نیست کسی دگر تبه کار چو من
جز جامۀ من کسی سیه کار چو من
یا رب تو اگر گناه می آمرزی
نبود به جهان گنه کار چو من
 

رباعی شمارهٔ ۷۹ ای روضه برون آی رسول ثقلین


ای روضه برون آی رسول ثقلین
ای ماه حجاز و آفتاب حرمین
پر زهر ببین خلعت زیبای حسن
پر خون بنگر کسوت زیبای حسین
 

رباعی شمارهٔ ۸۰ جانی است مرا و نیست اندر خور تو


جانی است مرا و نیست اندر خور تو
غایب ز بر من است و اندر بر تو
لطف تو هزار در به رویم بگشاد
دیگر نروم به هیچ باب از در تو
 

رباعی شمارهٔ ۸۱ ای قامت دلکش تو سرمایۀ سرو


ای قامت دلکش تو سرمایۀ سرو
سبز است لباس تو چو پیرایۀ سرو
مهتاب شبی چه خوش  بود بر لب جوی
تنها من و تو نشسته در سایۀ سرو
 

رباعی شمارهٔ ۸۲ ای روضه بگو ابوالبشر آدم کو


ای روضه بگو ابوالبشر آدم کو
وای باد که صاحب خاتم کو
ای روح بگو که عیسی مریم کو
اینها همه رفت خواجۀ عالم کو
 

رباعی شمارهٔ ۸۳ درد است و دوا هست طبیب من کو؟


درد است و دوا هست طبیب من کو؟
فریاد  رس حال عجیب من کو؟
جودت به تمام مردم شهر رسید
انعام چو عام شد نصیب من کو؟
 

غزل شماره ۱ (در بازگشت از سفر حج)


وا حسرتا که جدا شدم از خانۀ خدا
از غصه وقت گشت شود دل ز هم جدا
ما را نبود خواهش رفتن ز کوی دوست
اما چو امر اوست، ز سر می کنیم پا
اهل صفا به داغ غم مروه مرده اند
من شاد چون زیم، که شدم دور از صفا
حجر و مقام و زمزم و ارکان و ملتزم
گویند باز گرد، کجا می روی کجا؟
دامان دل گرفته، برندم کشان کشان
حنانه، روضه، منبر و محراب مصطفی
از اشتیاق یثرب و درد فراق بیت
کاهی است دل، فتاده میان دو کهربا
خالد چو دوست در همه جا جلوه گر شود
پس غم مخور ز خانۀ او گر شدی جدا

غرل شماره ۲ وام بگرفتم به صد جان گرد نعلین تورا


وام بگرفتم به صد جان گرد نعلین تورا
هست جانی آن هم از تو چون دهم دین تورا
بی توام چندان مطول شد شب تاریک هجر
مختصر خوانم تطاولهای زلفین تورا
ماه نو بر مهر ثابت عقرب و پروین روان
وه چه زیبد هیئت اشکال بی شین تورا
بر رسد بندان نگردد کشف راز ار ننگرند
گرد روی خون چکان ، چوگان زلفین تورا
نفی جزء و حصر فرد شمس و استلزام او
بس منافی شد دهان و زلف و خدین تورا
چشم بیمارت دهد در هر اشارت صد شفا
بوعلی مشکل که داند حکمت العین تورا
چهره ات ز آب دلارائی هوا را داده نم
تاب رخسارت هویدا کرد قوسین تورا
خالد از ابروی مشکینت اگر گوید سخن
چون کشد آخر کمان قاب قوسین تورا

غزل شماره ۳ به معمار غمت نو ساختم ویرانۀ خود را


به معمار غمت نو ساختم ویرانۀ خود را
به یادت کعبه کردم عاقبت بتخانۀ خود را
فرو ماندند اطبای جهان از چاره ام آخر
به دردی یافتم درمان، دل دیوانۀ خود را
ز سودایت چنان بد نام گشتم در همه عالم
به گوش خود شنیدم هر طرف افسانۀ خود را
به گرد شمع رویت بس که گشتم ماندم از پرواز
سرت گردم چه زیبا سوختی پروانۀ خود را
ادیب من جلیس من شود در حلقۀ رندان
به گوشش گر رسانم نالۀ مستانۀ خود را
در اقلیم محبت از خرابی هاست معموری
به سیل اشک باید کند اساس خانۀ خود را
سراپا نعمتم با این همه درماندگی خالد
نمی دانم چه سان آرم بجا شکرانۀ خود را

غزل شماره ۴ جز تو سرمایۀ جان نیست مرا


جز تو سرمایۀ جان نیست مرا
بی تو سودای جنان نیست مرا
کی کنم قول کسی در حق تو
گوش جز تو به جهان نیست مرا
گر شوم از سر کوی تو جدا
غیر فریاد و فغان نیست مرا
بی وصالت که جز او مایۀ عیش
نیست شادی به روان ، نیست مرا
به وفای تو که تا روز وفات
جز وفا از تو گمان نیست مرا

غزل شماره ۵ چنان ببریدی آخر رشته های آشنایی را


چنان ببریدی آخر رشته های آشنایی را
که نتوان داد داد شکوۀ روز جدایی را
پس از هم خانگی چندان بیابان در میان آمد
کبوتر بر نتابد خط شرح بینوائی را
کسی کاو باشد از اهل سعادت چون روا دارد
به حرف دشمن دین ترک احباب خدایی را
چنان دانم که ناگه دامن از وصلت بر افشانم
که تا بینی جزای این همه بی اعتنائی را
بسی گفتم مشو زنهار مغرور تلطفها
که لطف و قهر یکسان است رند لاابالی را
بود بس ناروا در ناز و نعمت ناسپاسی ها
چه سان هرگز روا دارد خدا این ناروائی را

غزل شماره ۶ می رسد گر شوی تو دور از ما


می رسد گر شوی تو دور از ما
تا سمک اشک و آه تا به سما
دل به کویت چنان شده است اسیر
ابدا لیس یرفع القدما
دیده جویای خاک درگه توست
ترب اقدامکم یزیل عمی
بی جمال تو گر روم به بهشت
لا اری الروح بل اری الما
دم به دم در فراقت ای همدم
تمزج العین بالدموع دما
دل هدف پیش تیر غمزۀ توست
لحظ عینیک لورمی کرما
خالد از عشق تو چه چاره کند؟
خالق العرش بالهوی حکما

غزل شماره ۷ ای گل رویت بود مژگان به چشمم خارها


ای گل رویت بود مژگان به چشمم خارها
صد ماه کنعانی برم چون نقش بر دیوارها
احوال آزار مرا پرسیده بودی از کرم
سهل است با هجر تو بر جان سختی آزارها
لیک از وفور انتظار، شد چشم گریانم چهار
شاید کند آن غمگسار، غم خواری بیمارها
نا آمدن را تیر بیم از طعن مردم وجه نیست
هستند صافی طینتان عاری ز عیب و عارها
نبود تفاوت پیش من از نامدن تا آمدن
این بس که خالد در دلت باری گذشت از بارها

غزل شماره ۸ الهی تابه کی مرغ دل اندر دام کاکلها


الهی تابه کی مرغ دل اندر دام کاکلها
بود درمانده و پا بسته، ای حلال مشکلها
اگر نه خامۀ مانی ز فیضت رشحۀ ریز آمد
کجا یک قطره شبنم ریختی بر چهرۀ گلها
وگرنه بر گلستان پرتو حسنت زدی عکسی
که در وی می شنیدی بانگ واویلای بلبلها
به تقدیر ار نبودی دست تقدیر جهان آرا
که را در خود بدی مشاطگی زلف سنبلها
به یک جلوه ز روی ماه کنعنانی در افکندی
ز شهرستان مغرب تا به مصر آواز غلغلها
جمالی را که نه آرایش از عکس رخت گیرد
چه سود از خط و خال و غازه و زیب و تجملها
به داد خالد بیچارۀ درمانده رس یا رب
که دارد قلزم جودت بسی چون او به ساحلها
به یک جنبش ز برق لامع نور قدیم جود
به لطفش وارهان از گردش دور تسلسلها

غزل شماره ۹ ای به قد سرو به عارض همچون ب و د و ر


ای به قد سرو به عارض همچون ب و د و ر
کرده زلفت آفتابی را نهان در ش و ب
مرده را لعلت حیات جاودانی می دهد
کی از این معجز زند دم م و س و ی و ح
زخم دل را از تو می خواهم به تازی مرهمی
اعطنی من فیک لطفا ق و ب و ل و ه
گر نقاب از روی برداری که خواهد فرق کرد
مه برآمد ز ابر یا بنمود يارم ر و خ
منکران را کشف گردد آیۀ یحیی العظام
کشتگان خویش را گر لب نهی بر ل و ب
ما کنعان حبس زندان بود خالد ماه من
صد جو او دارد اسیر چاه ز و ن و خ

غزل شماره ۱۰ مجمر سینه ز دوریت به تاب است امشب


مجمر سینه ز دوریت به تاب است امشب
وز غمت صبر به دل نقش بر آب است امشب
در هوای نمک لعل و می دیدۀ مست
دل که در آتش عشق تو کباب است امشب
گل رخسار تو نقش است و چنان در دیده
کآب چشمم همگی عین گلاب است امشب
نادیم خواب مبادا که به خوابت بینم
دیدۀ بخت مرا بین چه به خواب است امشب
وز غمت سیل سرشکم همه معموره گرفت
بی گل روی توام خانه خراب است امشب
به زلال لبت از بس که بود تشنه لبم
عالم اندر نظرم موج سراب است امشب
خالدا تا به خیال نگهش مدهوشم
کی مرا داعیۀ بادۀ ناب است امشب؟