از عشق من تخته سنگي خواهد ماند

از عشق من تخته سنگي خواهد ماند
بر كوره راهي
كه در آن يادگار هزاران لحظه
درخشيدن خورشيد است
و يادگار هزاران موج آب
و آمد و رفت سايه ها و صداها
و رقصيدن ماسه سنگ هاي اميد.
و ته نشست آن ها
و سنگ شدن آن هاست
از عشق من تخته سنگي خواهد ماند
بر كوره راهي
كه از فشار گام ها نخواهد آزرد
زيرا پاي بند هزاران
يادگار خويش است.

سايۀ زني

سايۀ زني
همراه من است
كه نشاني از همه زن ها
دارد
و شايد آنگاه كه
با تاريكي ها يكي
شدم
اين سايه ، نوراني
شود

و مرا در آغوش خود
بپذيرد.

تن تو

تن تو
چون سپيدارهاست
انبوهي از سپيدي
پايدار
و برگ هاي سبز انديشه
در پاي تو فرو مي ريزند
اي رفتن خاك
به سوي آسمان
و اي پيوند جاويدانِ
خاك و خورشيد

تن باراني تو

تن باراني تو
ابتداي اميد من است
و انتهاي اندوه من
تن باراني تو
كه چون آب
مرا تشنه مي كند
و چون خاك
مرا مي پوشاند.