رباعی شمارهٔ ۱ گر با توام از تو جان دهم آدم را


گر با توام از تو جان دهم آدم را
از نور تو روشنی دهم عالم را
چون بی تو شوم قوت آنم نبود
کز سینه به کام دل برآرم دم را
 

رباعی شمارهٔ ۲ اندوه تو دل شاد کند هر جان را


اندوه تو دل شاد کند هر جان را
کفر تو دهد تازگی ای ایمان را
دل راحت وصل تو مبیناد دمی
با درد تو گر طلب کند درمان را
 

رباعی شمارهٔ ۳ دل سیر نشد از کم و از بیش تو را


دل سیر نشد از کم و از بیش تو را
با آن که منازل است در پیش تو را
عذرت نپذیرند گهِ مرگ، از آنک
بسیار بگفته اند در پیش تو را
 

رباعی شمارهٔ ۴ در کار کش این عقل به کار آمده را


در کار کش این عقل به کار آمده را
تا راست کند کار به هم برزده را
از نقش خیال در دلت بتکده ای است
بشکن بت و کعبه ساز بتکده را
 

رباعی شمارهٔ ۵ بی آن که کس رسد زوری از ما


بی آن که کس رسد زوری از ما
یا گشت پریشان دل موری از ما
بی هیچ  برآورد به صد رسوایی
شوریده سر زلف تو شوری از ما
 

رباعی شمارهٔ ۶  ای دل تو ز هیچ خلق یاری مطلب


 ای دل تو ز هیچ خلق یاری مطلب
وز شاخ برهنه سایه داری مطلب
عزت ز قناعت است و خواری ز طمع
با عزت خود بساز و خواری مطلب
 

رباعی شمارهٔ ۷ آبی که به روزگار بندد کیمُخت


آبی که به روزگار بندد کیمُخت
تو گه پسرش نام نهی، گاهی دخت
خانی شد و پندار در او رخت نهاد
دیگی شد و امید در او سودا پخت
 

رباعی شمارهٔ ۸ گر بر فلکی به خاک باز آرندت


گر بر فلکی به خاک باز آرندت
ور بر سر نازی، به نیاز آرندت
فی الجمله حدیث مطلق از من بشنو
آزار مجوی تا نیازارندت
 

رباعی شمارهٔ ۹ باشد که ز اندیشه و تدبیر درست


باشد که ز اندیشه و تدبیر درست
خود را به در اندازم از این واقعه چست
کز مذهب این قوم ملالم بگرفت
هر یک زده دست عجز بر صحبت سست
 

رباعی شمارهٔ ۱۰ تا گوهر جان در صدف تن پیوست


تا گوهر جان در صدف تن پیوست
وز آب حیات گوهری صورت بست
گوهر چو تمام شد، صدف را بشکست
بر طرف کله گوشۀ سلطان بنشست
 

رباعی شمارهٔ ۱۱ ترس اجل و بیم فنا، هستی توست


ترس اجل و بیم فنا، هستی توست
ور نه ز فنا شاخ بقا خواهد رُست
تا از دم عیسی شده ام زنده به جان
مرگ آمد و از وجود ما دست بشست
 

رباعی شمارهٔ ۱۲ وی جملۀ خلق را ز بالا و ز پست


وی جملۀ خلق را ز بالا و ز پست
آورده به فضل خویش از نیست به هست
بر درگه عدل تو چه درویش و چه شاه
در خانۀ عفو تو چه هشیار و چه مست
 

رباعی شمارهٔ ۱۳ معلوم نمی شود چنین از سر دست


معلوم نمی شود چنین از سر دست
کاین صورت و معنی ز چه رو در پیوست
اسرار به جملگی به نزد هر کس
آن گاه شود عیان که صورت بشکست
 

رباعی شمارهٔ ۱۴ با یار بگفتم به زبانی که مراست


با یار بگفتم به زبانی که مراست
کز آرزوی روی تو جانم برخاست
گفتا: قدمی ز آرزو زآن سو نه
کاین کار به آرزو نمی آمد راست
 

رباعی شمارهٔ ۱۵ ترکیب عناصر ار نگشتی کم و کاست


ترکیب عناصر ار نگشتی کم و کاست
صورت بستی که طبع صورتگر ماست
بفزود و بکاست تا بدانی ره راست
کاین عالم را مصور کامرواست
 

رباعی شمارهٔ ۱۶ در عین علی، هو العلی الاعلی ست


در عین علی، هو العلی الاعلی ست
در لام علی، سّر الاهی پیداست
دریای علی سورۀ حی قیوم
برخوان و ببین که اسم اعظم آن جاست
 

رباعی شمارهٔ ۱۷ هر نقش که بر تختۀ هستی پیداست


هر نقش که بر تختۀ هستی پیداست
آن صورت آن کس است کان نقش آراست
دریای کهن چو بر زند موجی نو
موجش خوانند و در حقیقت دریاست
 

رباعی شمارهٔ ۱۸ در کار جهان، بیع و شری بر هیچ است


در کار جهان، بیع و شری بر هیچ است
نقشی است خوش آدمی، ولی بر هیچ است
زنهار بر این چهار دیوار وجود
فارغ ننشینی، که بنی بر هیچ است
 

رباعی شمارهٔ ۱۹ افضل دیدی که هر چه دیدی هیچ است


افضل دیدی که هر چه دیدی هیچ است
سر تا سر آفاق دویدی هیچ است
هر چیز که گفتی و شنیدی هیچ است
و آن نیز که در کنج خزیدی هیچ است
 

رباعی شمارهٔ ۲۰ آن کیست که آگاه ز حسن و خرد است


آن کیست که آگاه ز حسن و خرد است
آسوده ز کفر و دین و از نیک و بد است
کارش نه چو جسم و نفس داد و ستد است
آگاه بدو عقل و خود آگه به خود است
 

رباعی شمارهٔ ۲۱ با یک سر موی تو اگر پیوند است


با یک سر موی تو اگر پیوند است
بر پای دلت هر سر مویی بند است
گفتی که رهی دراز دارم در پیش
از خود به خود آی، دوست بین تا چند است
 

رباعی شمارهٔ ۲۲  در کوی تو صد هزار صاحب هوس است


 در کوی تو صد هزار صاحب هوس است
تا خود، به وصال تو، که را دسترس است
آن کس که بیافت، دولتی یافت عظیم
و آن کس که نیافت، داغ نایافت بس است
 

رباعی شمارهٔ ۲۳ در بادیۀ عشق دویدن چه خوش است


در بادیۀ عشق دویدن چه خوش است
وز خیر کسان طمع بریدن چه خوش است
گر دست دهد صحبت اهل نفسی
دامن ز زمانه در کشیدن چه خوش است
 

رباعی شمارهٔ ۲۴ سرتاسر آفاق جهان از گل ماست


سرتاسر آفاق جهان از گل ماست
منزلگه نور قدس کلی، دل ماست
افلاک و عناصر و نبات و حیوان
عکسی ز وجود روشن کامل ماست
 

رباعی شمارهٔ ۲۵ هر کار که هست در جهان، پیشۀ ماست


هر کار که هست در جهان، پیشۀ ماست
هر شیر دلی که هست، در بیشۀ ماست
از ما مگذر که چون ببینی به یقین
زان خرم و خوب تر در اندیشۀ ماست
 

رباعی شمارهٔ ۲۶ اول ز مکوّنات، عقل و جان است


اول ز مکوّنات، عقل و جان است
و اندر پی او، نُه فلک گردان است
زین جمله چو بگذری چهار ارکان است
پس معدن و پس نبات و پس حیوان است
 

رباعی شمارهٔ ۲۷ تا گردش گردون فلک تابان است


تا گردش گردون فلک تابان است
بس عاقل بی هنر که سرگردان است
تو غره مشو ز شادی ای گر داری
در هر شادی هزار  غم پنهان است
 

رباعی شمارهٔ ۲۸ من آن گهرم که عقل کل کان من است


من آن گهرم که عقل کل کان من است
و این هر دو جهان، دو رکن از ارکان من است
کونین و مکان و ماوراء زنده به اوست
من جان جهانم، نه جهان جان من است
 

رباعی شمارهٔ ۲۹ چرخ فلکی خرقۀ نُه توی من است


چرخ فلکی خرقۀ نُه توی من است
ذات ملکی نتیجۀ خوی من است
سّر ازل و ابد که گوش تو شنید
رمزی ز حدیث کهنه و نوی من است
 

رباعی شمارهٔ ۳۰ هرگز بت من روی به کس ننموده است


هرگز بت من روی به کس ننموده است
و این گفت و شنود خلق، بر بیهوده است
و آن کس که بتم را به سزا بستوده است
او هم به حکایت ز کسی بشنوده است
 

رباعی شمارهٔ ۳۱ هر نفس که او درد ز درمان دانست


هر نفس که او درد ز درمان دانست
دشخوار خرد تواند آسان دانست
چیزی که که وجود آن نیابی در خود
بیرون ز خود از چه روی بتوان دانست؟
 

رباعی شمارهٔ ۳۲ بر سیر اگر نهاده ای دل، ای دوست


بر سیر اگر نهاده ای دل، ای دوست
چون سیر به یک بار برون آی از پوست
زنهار مگرد گرد این راه مخوف
تا همچو پیاز خاطرت تو بر تو ست
 

رباعی شمارهٔ ۳۳ سمع و بصر و زبان و دستم، همه اوست


سمع و بصر و زبان و دستم، همه اوست
من نیستم و هستیِ هستم  همه اوست
این هستی موهوم، خیالی است صریح
زین هستی موهوم چو رستم، همه اوست
 

رباعی شمارهٔ ۳۴ راه ازل و ابد، زبان و سرِ توست


راه ازل و ابد، زبان و سرِ توست
و آن دّر که کسی نسفت، در کشور توست
چیزی چه طلب کنی؟ که گم کرده نه ای
از خود بطلب، که نقد تو در بر توست
 

رباعی شمارهٔ ۳۵ گر تخم برومند نشد، کشتۀ توست


گر تخم برومند نشد، کشتۀ توست
ور جامه پسندیده نشد، رشتۀ توست
گر ز آن که تو را پای فرو رفت به گل
از کس تو منال، کاین گل آغشتۀ توست
 

رباعی شمارهٔ ۳۶ در هر برزن که بنگرم آشوبی ست


در هر برزن که بنگرم آشوبی ست
آشوب شکنجه ای و زخم چوبی ست
تا پاک کنند گیتی از یک دیکر
هر ریش که هست، بر زنخ جارویی ست
 

رباعی شمارهٔ ۳۷ چندین غم مال و حسرت دنیا چیست


چندین غم مال و حسرت دنیا چیست
هرگز دیدی کسی که جاوید بزیست؟
این یک نفسی که در تنت عاریتی ست
با عاریتی، عاریتی، باید زیست
 

رباعی شمارهٔ ۳۸ من من نی ام، آن کس که منم، گوی که کیست؟


من من نی ام، آن کس که منم، گوی که کیست؟
خاموش منم، در دهنم گوی که کیست
سر تا قدمم نیست به جز پیرهنی
آن کس که منش پیرهنم، گوی که کیست
 

رباعی شمارهٔ ۳۹ گفتم که مگر تخم هوس کاشتنی ست


گفتم که مگر تخم هوس کاشتنی ست
نه نه، غلطم، که جمله بگذاشتنی ست
بگذاشتنی ست هر چه در عالم هست
الا عزت که آن نگه داشتنی ست
 

رباعی شمارهٔ ۴۰ عشق تو ز هر بی خبری خالی نیست


عشق تو ز هر بی خبری خالی نیست
درد تو ز هر بی بصری خالی نیست
هر چند که در خلق جهان می نگرم
سودای تو از هیچ سری خالی نیست
 

رباعی شمارهٔ ۴۱ احداث زمانه را چو پایانی نیست


احداث زمانه را چو پایانی نیست
و احوال جهان را سر و سامانی نیست
چندین غم بیهوده به خود راه مده
کاین  مایۀ عمر نیز چندانی نیست
 

رباعی شمارهٔ ۴۲ آن کس که درون سینه را دل پنداشت


آن کس که درون سینه را دل پنداشت
گامی دو نرفته، جمله را حاصل پنداشت
علم و ورع و زهد و تمنا و طلب
این جمله رهند، خواجه منزل پنداشت
 

رباعی شمارهٔ ۴۳ ای در طلب آن که لقا خواهی یافت


ای در طلب آن که لقا خواهی یافت
وقتی دگر از فوق سما خواهی یافت
با توست خدا و عرش اعظم دل توست
با خود چو نیابی اش کجا خواهی یافت
 

رباعی شمارهٔ ۴۴ راهی ست دراز و دور، می باید رفت


راهی ست دراز و دور، می باید رفت
آنجات اگر مراد برناید، رفت
تن مرکب توست تا به جایی برسی
تو مرکب تن شوی، کجا شاید رفت؟
 

رباعی شمارهٔ ۴۵ آرام منا، کجاست آرامگه ات


آرام منا، کجاست آرامگه ات
ره سوی تو کو؟ که سوی من باد رهت
زین روی که مه به شب بُوَد، روز رهی
شب گشت در آرزوی روی چو مهت
 

رباعی شمارهٔ ۴۶ بر خود چه نهی رنج در این جای سه پنج


بر خود چه نهی رنج در این جای سه پنج
چون پای یقین نهاده ای بر سر گنج
بنشین به تأنی و بر آسا از رنج
و آن گنج به معیار خرد بر خود سنج
 

رباعی شمارهٔ ۴۷ هستی تو سزای این و صد چندین رنج


هستی تو سزای این و صد چندین رنج
تا با تو که گفت کاین همه بر خود سنج
از خوردن و خواستن بر آسا و بباش
و آرام گزین که خفته ای بر سر گنج
 

رباعی شمارهٔ ۴۸ ای کرده فریبنده جهانت گستاخ


ای کرده فریبنده جهانت گستاخ
می آیی و می روی در او پهن و فراخ
گویی نرسد مرگ به من؛ چون نرسد؟
نه پای وی آبله، نه کفشش سوراخ
 

رباعی شمارهٔ ۴۹  عمر تو اگر افزون شود از پانصد


 عمر تو اگر افزون شود از پانصد
افسانه شوی، عاقبت از روی خرد
باری چو فسانه می شوی، ای بخرد
افسانۀ نیک شو، نه افسانۀ بد
 

رباعی شمارهٔ ۵۰ چون درد توام در این دل ریش افتاد


چون درد توام در این دل ریش افتاد
بیگانگی ام نخست بر خویش افتاد
چون دیده به جستجوی رویت برخاست
از آرزوی تو اشک در پیش افتاد