دوزخ،اما سرد


درآمد:
می دمد شبگیر فروردین و بیدارم.
باز شبگیری دگر،وز سال دیگر،باز.
باز یک آغاز...


گاهان:
در میان راه ایستاده،رفت و آینده را طومار می خوانم.
رفته و آینده گفتم،لیک
کس چه داند،من چه می دانم،
وزکجا،که همچنان که م رفته ای بوده است،
همچنان آینده ای هم هست،خواهد بود؟
راستی،هان؟باید این را از که پرسید؟از کجا دانست؟
کاین میان راه است،اینجایی که امروز ایستاده ام؟
گرچه از بود و نبود رفته و آینده بیزارم،
پرسم،اما از کجا بایست دانست این
که چون فصل رفته ها آینده ای هم پیش رو دارم؟
یا نه؟شاید اینکه پندارم میان راهش
فصل آخر را
برگهای آخرین،یا باز هم کمتر،
سطرهای آخرین ، از برگ فرجام است.
بین لبهام این دم فرسودۀ نمناک
واپسین نم،از پسین قطره ها،از جام انجام است.
آه...
...و گر آن ناخوانده مهمانی که ما را می برد با خویش،
ناگهان از در درآید زود،
پس چه خواهد بود_می پرسم_
سرنوشت آن عزیزانی که نام آرزوشان بود؟
آرزوها،این به ما نزدیکتر،این خویشتر خویشان،
پس چه باید کرد با ایشان؟
بگذریم...


گرنگفتم،این بگویم نیز
در میان راه ایستاده ام،
یا که در آخر،نمی دانم،
لیک این دانم که بی تردید
قصۀ تا اینجاش،اینجایی که من خواندم
قصۀ بیهوده تر بیهودگی ها بود.
لعنت
آغازی،سراپا نکبتی منفور،
گاهکی شاید یک رؤیائکی شیرین،
بیشتر اما
قالب کابوس گنگی خالی از مفهوم.
بی هوا تصویر تاری،کار دستی کور،
دوزخ، اما سرد
وز بهشت آرزوها دور...


چون به اینجا می رسم،با خویش می گویم
پس چه دانی؟پس چه دانستن؟
راستی که وحشت انگیز است
نیز درد آلود وشرم آور.
آه،
پس چه دانش،پس چه دانایی؟
آنچه با علم تو بیگانه است و نامعلوم
گرگ-حتی گرگ-می داند
که چه هنگام است آن هنگامۀ محتوم.
وکناری می گزیند از قبیلۀ خویش،
در پناهی می خزد،وانگه به آرامی
همچو خواب آلودگان مست،بی تشویش،
می کشد سر در گریبان فراموشی،
و فرامش می کند هستیش را در خوابک مستیش،...
چون به اینجا می رسم،از خویش می پرسم
همچو بسیاری که می دانم،
من هم آیا راستی از مرگ می ترسم؟


برگشت:
ابر شبگیر بهاران سینه خالی کرد.
خیل خیل عقده ها را درگلو ترکاند.
و به هر کوچ و به هر منزل
سیل سیل از دیده بیرون راند.
پرده را یکسو زدم،دیدم،...
                     (چه دیدم، آه
آسمان تر گونه بود وروشن و بشکوه.
صبح،اینک صبح بی همتای فروردین
می دمید از کوه.
آفتابش،این نخستین نوشخند سال،
طرۀ زرتار بر پیشانی پاک وبلند سال


صبح،صبح،ای اورمزدی جام و فام ای صبح!
نوش بادت باده زین پاکیزه جام ای صبح!
با گل شاداب زرین نوشخندت،جاودان بشکفت
بر نگین تاج این فیروزه بام ای صبح!
بر تو ای بیدار دل،ای شاد،ای روشن
زین دل تاریک غمگین صد سلام ای صبح!
غم مبادت گر نداری بهر من جز حسرت وحسرت
زنده دل مستان سرخوش را ببر هر روز
شادتر،فرخنده تر،خوشتر پیام ای صبح!

شهابها و شب

ز ظلمت ِ رمیده خبر می‌دهد سحر
شب رفت و با سپیده خبر می‌دهد سحر
در چاه ِ بیم، امید به ماه ِ ندیده داشت
و اینک ز مهر ِ دیده خبر می‌دهد سحر
از اختر ِ شبان، رمهٔ شب رمید و رفت
وز رفته و رمیده خبر می‌دهد سحر
زنگار خورد جوشن ِ شب را، به نوشخند
از تیغ ِ آبدیده خبر می‌دهد سحر
باز از حریق ِ بیشهٔ خاکسترین فلق
آتش به جان خریده خبر می‌دهد سحر
از غمز و ناز انجم و از رمز و راز ِ شب
بس دیده و شنیده خبر می‌دهد سحر
نطع ِ شَبَق مرصع و خنجر زُمُرّداب
با حنجر ِ بریده خبر می‌دهد سحر
بس شد شهید ِ پردهٔ شب‌ها، شهاب‌ها
و آن پرده‌های دریده خبر می‌دهد سحر
آه، آن پریده رنگ که بود و چه شد، کز او
رنگش ز ِ رخ پریده خبر می‌دهد سحر؟
چاووشخوان ِ قافلهٔ روشنان، امید!
از ظلمت ِ رمیده خبر می‌دهد سحر

نو خسروانی۶،۵،۴،۳،۲،۱


نوخسروانی۱
لبخند او در خواب
آب زلال و برگ گل بر آب
ماند به مَه در برکۀ مهتاب
وین هر دو چون لبخند او در خواب.


نوخسروانی۲
هرگز،آیا...؟
گفت:«آیَمَت مَه برآیان ،به دیدار»
اینک دَمَد مِهر هم؛_بی وی امّا_
این هرگز آیا کند یار با یار؟


نوخسروانی۳
تنها تو
هان،ماه ماهان!کجایی؟
خورشید اینک برآید،
تنها تو با او برآیی.


نوخسروانی ۴
تو آن ابری که...
گل از خوبی به مه گویند ماند،ماه با خورشید،
تو آن ابری که عطر سایه ات،چون سایۀ عطرت
تواند هم گل و هم ماه هم خورشید را پوشید.


نوخسروانی۵
آن مرغک
کس در زمستان این شگفتی نشنید،
آن مرغک آواز بهاری می خواند
بویت اگر نشنید،پس رویت دید.


نوخسروانی۶
چه بود این...؟
چه بود این_از سبک روحی چو آوای تو در گوشم_؟
پری،چون سایۀ مهتابی پروانه؟یا عطری
نسیم آورده با گلبرگ؟یا دست تو بر دوشم؟

ییلاقی(طرح)

شور ِ شباهنگان،
                     شب ِ مهتاب
غوغای غوکان
                     برکۀ نزدیک
ناگاه ماری تشنه، لکّی ابر،
کوپایه سنگی ساکت و تاریک .

آنک!ببین...

اوصاف ِ این همیشه همان، تا که بوده‌ام
از بی غمان ِ رنگ نگر، این شنوده‌ام:
بر لوح ِ دودفام ِ سحر، صبح ِ آتشین
                                                           شنگرف تا اقاصی ِ زنگار گسترد
اما شنیده کی بَرَدَم دیده‌ها ز یاد
کاین کهنه زخمِ زرد، به هر روز بامداد
سر واکند به مشرق و خوناب و زهر و درد
                                                           تا مغرب ِ قلمرو ِ تکرار گسترد
صبح است و باز می‌دمد از خاور آفتاب
گفتند هر کسی نگرد نقش ِ خود در آب
زین رو چو من به صبح، هزاران تفو فکن
                                                        نفرت بر این سُتور ِ زر افسار گسترد
برخیز تا به خون جگرمان وضو کنیم
نفرین کنان به چهرهٔ زردش تفو کنیم
کاین پیر کینه، بهر چه تا بیکران چنین
                                                           بیداد و بد، مصیبت و آزار گسترد؟
آنک! ببین، مهیب‌ترین عنکبوت زرد
برخاست از سیاه و بر آبی نظاره کرد
تذکار ِ رنگ‌های ِ اسارت، به روشنی
                                                      اینک به روی ِ ثابت و سیار گسترد...

از برخوردها

اولین دیدار ما بود و شاید آخرین دیدار؟
ما در آن غربت به هم نزدیک تر یاران.
یاد عطر آگین آن افسانه گون لحظه
نور و باران باد و گلباران!

گشته در رویش نگاهم محو،
مانده در چشمم نگاهش مات.
باز هم او را توانم دید؟
آه ! کی دیگر؟ کجا؟ هیهات!

و خدای من! چه زیبا بود و بهت انگیز
و چه والا بود زیبائیش، والا و شگفت آور!
واندرآن منزلگه پرت و حقارت بار
آن چنان زیبائی والا چه نادر بود ناباور!

 

راهها را بر نگاه رهگذران بسته بود آنجا.
کس نمی دانست
کان پریدخت از کدام افسانه بیرون جسته بود آنجا.

 

چه نگاهی – وای!- وانگه از چه چشمانی!
هوُبَره واهو برۀ طنّاز را نازم.
وچه رویی وچه لبخندی،
سِحر را،اعجاز را نازم.

آه
کاش می شد گاه،
با خدا در آفرینش همعنانی کرد.
ناب نوشین لحظه ها را جاودانی کرد.

کاشکی یک روز، یک ساعت
کور خود کوکِ زمان را خواب می شد کرد.
و گریزان سحر تصویر سعادت را،
-چون پریزادان روح عطر در شیشه-
خواب، وانگه قاب می شد کرد.
آه!

آن نخستین بار و گویا آخرین دیدار با او بود،
دیگر او را کی توانم دید؟
یا کجا؟ هرگز!
حسرتم بسیار و می گویم ببازم کاش
شرطهائی که بستم با هرگز

چون رواق حسرتی از کاخ رؤیائی،
-از مداین،طاق کسرائی،-
یادگار از گنج باد آور،برایم سکه ای مانده است
-هفت دریا را نشانی، چکه ای مانده است.-
لذت آن لحظه را مانند قصری شاد،
همچنان تا زنده باشم زنده خواهم داشت
هیچگاه آن را به تاراج فراموشی نخواهم داد
های!
گر درختک ریشه کن شد،یاد شادش سبز و خرم باد:
خوب یادم هست
آن قطاری که مرا می برد،
از صمیم عُطلت ِ این بی سرانجامی،
تا سواد اعظم آن تیره فرجامی،
ناگهان آن روز ،روزِ کام و ناکامی
لحظه ای چند در یک منزل گمنام
-در وسیع دشت ِ بی فریاد-
ایستاد.
چاشتگاه گرمی بود و چون دَم ِ دیوان دوزخ ،باد.
آن بهشت اما در آنجا بود.
-تخته سنگی تکیه گاهش، در پناه ِ سایۀ بیدی-
او در آنجا بود و تنها بود.
من پیاده گشته ، نا گشته
بر زمین داغ گاهی هشته ، ناهشته،
دیدمش کز دور،
مثل چتری باز، باد افتاده در چادرسیاه ِ آن زمینی حور-
او چو شاخک های پروانه سیاهی ، دست ها افراشته بالا،
دو کنارۀ چادرش در مشتها، افراشته بالا،
هوُبرۀ افلاکیم ، آهوبرۀ بی باک،
بی خبر از خویش، سویم پیش می آمد،
چابک و چالاک،
او مرا بی شک گُمان با دیگری می بُرد،
که به سوی من شتابان بود،
من چرا بودم شتابان سوی او؟ این را ندانستم.
رو به یکدیگر دوان هر دو،
کم کمک خواندن خطوط چهره را می توانستم.

چاشتگاهی آفتاب روزی از مرداد،
داغ داغ ، آنسانک
لاشۀ هر سایه، پای ذات خود بیهوش می افتاد.
دشت روشن بود و من در آتشی نشناخته روشن؛
ناگهان یک لحظۀ تاریک،
هر دو بر جا مانده حیران، خشک
روبرو نزدیک
-"آه"
هر دو یا گفتیم، یا می خواستیم آن گفت.
-حال ما می گفت از این ، در ساکت آن لحظۀ کوتاه-
لیک گویا هیچ یک از دیگری نشنفت
بعد لختی حیره و حیرت زده ماندن،
-« چه اشتباهی! اوه!...»
                              -«اما دلنشین البته»
                                                   -«..... می بخشید»
گفت او، اما
در نگاهش از فروغ و اخمناز ِ شیطنت لبریز،
شعله های شاد یک لبخند معصومانه می درخشید.
ما جدا از هم ولیکن سایه های چاشت گاهیمان
درهم و با هم یکی گشته
قربتی با غربت آغشته
شاهد این وحدت و بیگانگی خورشید.
ناگهان دیدم،
سایمان کم رنگ شد،بیرنگ شد،گم شد.
لکّه ابری بود با چادر سیا نا محرم خورشید را پوشید!

یك بار دگر...

یك بار دگر عبث در آیینه
غمگین و خموش خنده بر من کرد
یک بار دگر ز خوشۀ سیگار 
در آیینه آه و دود خرمن کرد

مشرق چپق طلایی خود را 
برداشت ، به لب گذاشت، روشن كرد 
زرین دودی گرفت عالم را
آفاق ردای روز بر تن كرد

و آن زلف گلابتون آبی پوش
باغی گل آتشی به دامن كرد
پرید از آشیان پرستو جلد
کی سنگ پرنده در فلاخن کرد؟

طاووس گشود چتر بوقلمون 
خفاش به كنج غار مسكن كرد
البرز كلاه سرخ بر سر داشت
برداشت ، قبای زرد بر تن كرد

               هر چند كه تازه می كنی دردم 
               ای صبح سلام برتو خوش بَر دَم!

آهای! با توام...


                                                                                        تقدیم به:عبدالمحمد آیتی
                                                    به احترام وگرامی داشت یاد آن شیر شکار خورشیدِ
                                                           غروب کرده،آن زنده ترین یاد و زیباترین فریاد...


 

ستاره های گلابتونی؛ بر مخمل تاريک
و دود فشرده ای که نسيم کلافش را گم می کند ......


شب هنوز به نيمه نرسيده بود
با اين همه پيرترها که دیرتر باور می کنند
در کوچه ها و کوچه باغهای ما
صدای دیو شنیده بودند .
و تو می دانستی ای والاترین کلمه! ای روشن ترین
که بی خوابی ؛ شبهای مرا چه ستمگرانه تاراج می کند.
زیرا گوش هایم هنوز هم به سکوت عادت نکردند .


و هنوز هم فراموش نمی توانند کرد
که در این نزدیکها،در میدان محلۀ ما،
هر روز چند بار صدای انفجار شنیده می شد.



ای دریچۀ روبرو در کوچۀ سلام
می دانم که تو بهتر از من می بینی
چه بیدادی وزیدن گرفت و چه بی رحم تر از مهیب سیل
دریچه هامان را بستند و نامهایمان را
از دیوار کوچه های نشانی پایین آوردند.
اما هنوز هم گل و شکوفه را چون میوه باور داریم .
و می دانیم که روشن تنها فقط کلمه نیست .


ای کوچه روبرو با دريچۀ سلام
می دانم که تو نيز فراموش نمی توانی کرد
گردش در آن راههای روستايی و روز های آفتابی را
که سايه هامان را با خود نمی آورديم .

و آن کوچه باغها،با همه شعله های شدّادشان
باز هم پیغام غم و ترنم قهرآمیز ما را به کوهها می رساندند
وخنکای نسیم برف را،از قلل مه آلود ونمناک
در برگ برگ لحظات انسانی ما
_هر چند غمگنانه تر از غمناک_
چه پاک و روشن زمزمه می کردند.


بر تو سلام!
آهای! با توام دريچۀ بيدار!
از کوچۀ هميشه ترين هرگز و هنوز
آهای!.....با تو ..... می شنوی؟ باز هم سلام!
وقتی هوا به رنگ فنا تيره تنگنا شد
برخيز باز هم جامه های گل آلود و چرکمرده مان را

در جویبار ستاره های آفتابی و آبی
از غلظت شبهای بلند و شبانه های باور نکردنی
پاکيزه بشوييم و پهن کنيم
روی درخت زنده ترين ياد و زيباترين فرياد.

بی شک نسیم کوهسارانِ خورشید،خواهد وزید
و دستمال آبی شب ؛ وقتی پر از گلابی شد
حتی در تراکم تاریکتر از خواب مخمل ها
گل های دور و نزدیک آسمانها و زمین
برای هم چشمک های روشن
و بوسه ای گلابتونی پرواز خواهند داد .

ابرها

ابرها،این بیشه های آب و زیبایی
خیمه های خیس نور وسایه،اما با نهادِ موج
آشیان بی قرارِ روحِ شیدایی.
عاصی آزادِ نا آرام،
بی چرا،زیبایی دیوانه را تا ناکجا همگام،
در سماع و پرسه و رقص تماشایی.


ابرها،آواره تر رؤیای دریاها،
کاروانها کوهموج و کشتی لنگان بی لنگر،
بادبانهاشان ز نَسجِ بی قراریها،
جلوۀ ناپایداریها،


ابرهایی که سحرگاهان بر اقیانوس پهناور
و ابرهایی که شبانگه بر کویر تشنه می بارند.
آنکه آب سار و مار از دورتر دریا
وآنکه آب سور و نور از برکۀ نزدیک می آرند.


آنکه از بس بُخل دلشان را نجنباند
نه دعا،نه التماس و ضجّه،حتی مرگ؛
وآنکه بی افسون و جادو هم دل بخشنده ای دارند.


ابرهایی که هوسهای دل آسوده را مانند،
ابرهای که هراس تیره بختی را؛
وابرهایی که امید سوخته و داغ دریغ اندوده را مانند.
آنکه چون سیمرغ زال افسانه آفاقند و افسون سیر.
مرز هفت اقلیمشان در زیر پَر،پویند.
وآنکه خاطر گوشۀ پژمرده ای را هم نمی شویند
ابرهای کوهساران را
چون کلاه دوخته بر سر؛
وآنکه همچون ساریِ هندو زنان نادوخته آرایشِ پیکر؛
هم رها بر پای،هم در بر.
ابرهایی همچو شولای سراپاپوش،
وابرهایی چون شنل تور طراوت بیشه را بر دوش.
آنکه چون از پرنیان بستر
وآنکه شان ذات آتشین و سایه خاکستر.
آنکه چون خیس نمد بر پشت کوهستان،
آنکه پیچۀ تیرۀ جنگل،
وآنکه نمناک شمد در ظهر تابستان.


دیده ای بسیار
ابرها را،در هم رؤیای دریاها،
با هزاران حالت و هنجار.
ابرهایی را که می بارند ومی بارند
جَرجَر و جَرجَر،
روی بام هاشم وهاجر.
آنکه تنها سایه و رنگ است بارانشان؛
ابر پندارند پنداری،که یکسان است
چارفصل روزگارانشان.
ابرهایی را که نم نم بار وکم کم بار؛
وآنکه سیل آسا و درهم بار.
آنکه بارانشان بهنگام است.
وآنکه ناهنگام.
ابرهایی که سحرگاهان،
و ابرهایی که شباهنگام.
آنکه خیل آتشند و کاروانهای گدازنده؛
وآنکه زایشان شعله ها ریزان و خیزان دود،
آنکه سوزان،وانکه سازنده.
ابرهایی که چو روح انتظارند و نفس در سینه هاشان حبس،
و چه باید کردشان،گویی نمی دانند.
وآنکه دانند آسمانها و زمینهاشان
پلکها و پای چشمانند.
و به کشت اندهان در دیمه زار درد
زهر و آتش باید افشانند.
ابرهایی که درنگی پویه شان ماند
با شتاب پیلهای تشنه و بی تاب
سوی آبشخوار دور و دیگری در راه.
وابرهایی که به کوچ بی صدای ایلها مانند؛
در دل شب از حریم دشمن کین خواه،
بعد چندی همرهی با هول وهم نجوایی لاحول
ناگهان با باد شبگیر مخالف روبرو گشته
خصم غافلگیر و برق تیغ ها،وانگاه
جنگ وحشتناک مغلوبه،
با غریو رعد وار و سیل خون همراه


گرچه می گویند یاران:هیچ ابری نیست بی باران؛
لیک؛
من_چنان چون خویشتن را_نیک
می شناسم ابرهایی را که شب هنگام
چون شب بارانی تصویر سرشارند
طفلکان آشیان را، با سخاوتمندی دریا
سالهای سال،
شب همه شب در فضای روشن افسانه می بارند؛
لیک روز اندوه زارانِ حقیقت را
خیس خجلت،با فریب وعده ها سیراب می دراند.


آه،
ابرهایی که چو من،تنها
ابرِ تصویرند،ابر سایه و رنگند؛
چشمشان دارد دریغ از گریه هم حتی،
گرچه می دانم چو من غمگین و دلتنگند.

شب که شد


شب که شد آینه تب کرد.
آن شب امّا چه شبی بود.
و چه پرتاب تبی.


هر چها را که در او می دیدم،
_آن پری خانۀ تاریک_
چه از آن دورترین دور
چه از این گوشۀ نزدیک،
مثل آن بود که در دوزخی از داغ ترین آتش خون،
یا که دریاچه ای از سرخ ترین
خونِ آتش، نه در آن دود بسی،
غوطه شان داده کسی.


شب که شد آینه تب کرد.
و برآشفت وغضب کرد.
من اگر با کژ وکوژ تَرَک تصویرم،
_آشنایی به نگه بیگانه_
خنده می کردم و در باطن می ترسیدم؛
دیو باد غضبی،جنگل اخم آلودی،
آه در ظاهر تصویر چها می دیدم؟

شب که شد آینه می ترسید،
که نگه در نگه مُردۀ تصویرش،غمناک،بیندازد.
دیدم آنگه،چه ملول امّا
آن زلالش به نسیم آژده می لرزید.


شب که شد آینه چون آینه حیران بود.
با همه خستگیش زآن تب توفانی،
 تا سحر دستخوش وحشی توفان بود.


باد در بیشۀ همسایه درختان را
به هیاهوی ملال آوری انداخته بود.
با تصاویر مه آلودی فریاد کنان،
مشت کوبان به در و داد کنان،
خلوت آینه را خانۀ خود ساخته بود.


شب که شد آینه قهقاه زنان گهگاه،
گاه آهسته چو نجوای پریزادان،
قصه پرداز دل،آن کودک سودایی:


-پریان شنگک و شیطانک
عور وبلور بر آینه چو گل رستند.
در زلالش سر وتن شستند
ناگهان صیقلی آینه بر هم خورد
ریگی افتاد در آن غلغلۀ حیرت وزیبایی
کودک افکند، وتماشا را؛
و تماشای چه پرواز،بلورین وتماشایی


هرچه می دید نهان گشت به تاریکی
شب که شد آینه دیوانه شد از شیون تنهایی.
تاول عقدۀ پردردی در سینۀ تنگش ترکید.
خونش از زخم چکید.


شب که شد آینه با عالم قهر
خشمگین،چشم پر از شعلۀ زهر،
مشت می کوفت به تصویر ترنجیدۀ بیهودگیش؛
و تهی ماندن پر حسرت فرسودگیش.
مشت می کوفت به صد گونه دگرگونی
نام اهریمن مسخ آمده در پای همه؛
آن ورم کرده زغمبادش،
وآن فرنگ آتشک خاک بر سر، عالمسوز.
و آن عرب آب و عَجَمبادش.


شب که شد آینه با من مست،
ضجه می کرد وهراسان بود:


-«آه،ای آینه، آه
گریه ام می گیرد
مانده در تنگ خود آزردۀ من زندانی،
از خوشی می میرد.
آه ، ای آینه، آه
عالمی رفت و به دلخواه رسید.
چه بگویم، حتی
عاری از مردمی و مهری،تا ماه رسید.
ما همان مانده به آغاز رهی نا فرجام،
دوست کش، دشمن کام.
ما به جا مانده و سرگرم چه بازیهایی:
توپ ، زنجیر ،پله.
به زمین و به هوا گرگم وچوپان وگله
بازیِ پیرِ گُزل،گاو، پنیر،
بازی کهنۀ شا،دزد، وزیر،
همه بیهوده وبسیار حقیر.
آه ،ای آینه ، آه»-


ضجه می کرد و هراسان بود.
سایه خیسانده در آفاقش،
ابر صد بغض سیه باران،
شب که شد،آینه گریان بود...

به دیدارم بیا هر شب


به دیدارم بیا هر شب، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند
دلم تنگ است
بیا ای روشن، ای روشن‌تر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی‌ها
دلم تنگ است
بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده‌ام با این پرستوها و ماهی‌ها.
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی.
بیا ای هم گناه ِ من درین برزخ.
بهشتم نیز و هم دوزخ.
به دیدارم بیا، ای هم گناه، ای مهربان با من،
که اینان زود می‌پوشند رو در خواب‌های بی گناهی‌ها
و من می‌مانم و بیداد بی خوابی.


در این ایوان سرپوشیدهٔ متروک
شب افتاده ست و در تالاب ِ من دیری است
که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهی‌ها، پرستوها
بیا امشب که بس تاریک و تنهایم
بیا ای روشنی، اما بپوشان روی
که می‌ترسم ترا خورشید پندارند
و می‌ترسم همه از خواب برخیزند
و می‌ترسم همه از خواب برخیزند
و می‌ترسم که چشم از خواب بردارند
نمی‌خواهم ببیند هیچ کس ما را
نمی‌خواهم بداند هیچ کس ما را
و نیلوفر که سر بر می‌کشد از آب
پرستوها که با پرواز و با آواز،
و ماهی‌ها که با آن رقص غوغایی
نمی‌خواهم بفهمانند بیدارند.


شب افتاده است و من تنها و تاریکم
و در ایوان و در تالاب من دیری است در خوابند
پرستوها و ماهی‌ها و آن نیلوفر آبی
بیا ای مهربان با من!
بیا ای یاد مهتابی!

آی...!ترستان بیهوده است از من...


آی...!
با شمایم...آی!
ای شمایان!باشمایم،با...شما،
               البته می بخشید.
هان،همین جایم،همین جا،کهکشانی آن سوی خورشید.
در مدار غربت جاوید.
در دل تاریکی مطلق.
در کنار حق.
اندکی این سو ترک،آری،همین جایم.
چون شما؟هرگز!مبادا این!
که در این نامیده روشن تان فرود آیم.
کیستم؟ یک تکه تنهایی.
ترستان بیهوده است از من،
آری،آری تک وتنهایم.
در همین خاموشی تاریک تر از ترس؛
وشما را در شهود روشنی نامیده هاتان خوب می بینم،
خوب می پایم.
ای شما ابله تر از تعریف خوشبختی،
ای شما خالی تر از بیهودگی هاتان؛
ای شما تصویر بودن را خیالی خام،
آری،آری،این منم،بی هیچ تصویری،
دور یا نزدیک،
در همین تاریک،
من دلی با صورتی خوش کرده ام دیری
                                              است.
گرنباید این،چه باید؟پس چ
ه می باید؟
با جنون نزدیکم؟آری این تواند بود،
نیستم دور از جنون،شاید.
ازچه ؟ از سختی؟ نمی دانم.
دانم امّا اینکه می گویید بی شک قافیه ی خوبی است.
این...چه می گفتید؟...هان،سختی.
قافیه ی خوبی ست، می گفتم،
خار این غمبوتۀ محبوب من،این سخت،
با گل روی شما،از باغ خوشبختی.
این جنون،یا من نمی دانم چه می گویید،
این همانیها فراوانند،شاید نیز
این همان باشد که می گویید.
چیست چی؟...تعریف؟تعریف چه؟سختی؟هوم!
                                                      چه شوخیها!
شوخی خوبی است شاید،لیک
حال اگر جدی است،
حرفش آسان است،امّا آنچه از سختی است؛
-آه،این باور بفرمایید-
عین بدبختی است.
باز هم تعریف؟
این نه؟آخر پس چه می پرسید؟
پس چه می جویید؟
من ندانم چیست تعریفش.
هیچ تعریفی ندارد، آه،
بگذریم.
خوب،می گفتید.
هی!چه تان شد؟...آی...!
با شما بودم...کجا رفتید؟
آه...


گر به جانم!گر به تنهاییم!دیدی؟
می روند،آری نمی خواهند،
بوی بدبختی شنیدن را.
و نمی خواهند از سختی،
نه شنیدن را،نه دیدن را.
آنچه می جویند طوماری
از تعاریف است.
و آنچه می خواهند تندیسی است
موزۀ مردم شناسی را.
باشد. این باشد.
می روند ورفته اند، آری
شاید این بهتر
من دلی با صورتی خوش کرده ام ،باری.
کنج تنهایی،همین تصویر تاریکی
همچنانم همنشین بهتر.
آه ،شاید این چنین بهتر.
خواستم با رهگذاری،لحظه ای کوتاه
گفت وگویی کرده باشم،
خواستم حرفی بپرسم،
تا بدانم رنگ خوشبختی
چیست؟
سرخ؟یا خاکستری؟یا زرد؟
سبز؟یا آبی است؟
و بدانم رنگ خوشبختی
نیز شبها تیره گردد؟
و هوایش سردتر؟یا...بگذرم،بگذر.
گر نشد پرسید از ایشان،هم نشد،باشد.
می توان باری
شب که شد از کهکشان پرسید
می توان از بیکرانۀ جاودان پرسید.
می توان از ترس،از تاریکی تنها تر از ساکت
می توان از موش ترسوی شب تاریک
می توان از گربه های آسمان پرسید.


باز چشمت را ببند،ای گربۀ تنهاییم،انگار
باز تنهایی،همه رفتند.
دستهای خُرخُرت گرمند،سر بگذار.

چند دوبیتی

شب از شور شباهنگان نخفتم
سحر پیغامشان با زهره گفتم
به ساز سوخته،دمسازشان دل
از آتش می زد و خون می شنفتم.


جوارم در کلیسا بانگ اُرگ است
دل من کوچک است وغم بزرگ است
بترس از روشناییهای آن شب
که چشم اخترش دندان گرگ است


فسرده در دلم بسیار حسرت
که بارد از در و دیوار حسرت
درختان هر یکی دارند باری
درخت ریشه کن را بار حسرت


پسینی می سپردم در چمن راه
فضا تاریک شد ناگاه وبیگاه
گل پژمرده ای می گفت و می ریخت:
«یقین پروانه ای غمگین کشد آه»


دلی دارم،قرار اما ندارد
سرشکی اختیار اما ندارد
شنیدم در جهان جز نیش هم هست
دل از کس انتظار اما ندارد


شب است وغم گرفته چارسویم
بیا ای دوست بنشین روبرویم
بیا تا قصۀ غم را و شب را
اگر خوابت نمی آید بگویم


درخت خشک باری هم ندارد
نه تنها گل،که خاری هم ندارد
بیا ای ابر بر باغی بگرییم
که امید بهاری هم ندارد

روز وشب در تو

روز آفاق ِ عاج خواند سرودی
شب اقالیم ِ آبنوس شنفتند...


سایه در سایه سحرهای شبانه
تن در امواج گیسوی تو نهفتند
روزها طالع طلایی خود را
 همچو رازی کهن به روی تو گفتند
این جدایان جاودان چه بسا شد
در تو با هم ، چو نقش و آینه خفتند
سِحر شب را به راز روز بسی من
در تو ای طاق ، دیده ام که چه جفتند


باز صبح است و روشنان پگاهی
روی شستند و گرد آینه رُفتند
باز اقالیم عاج خواند از آن دست
 که در آفاق آبنوس شِنفتند ...

دریغا

بخندد بُت، چو قربانی پسین آب
به شوق ِ رأفت قصاب نوشد
دریغا! بیشهٔ گرگان همیشه
ز خون ِ دشت ِ میشان آب نوشد!

شمعدان

چون شمعم و سرنوشت ِ روشن، خطرم
پروانهٔ مرگ پر زنان دور سرم
چون شرط ِ اجل بر سر از آتش تبرم
خصم افکند آوازه که با تاج زرم!


اکنون که زبان شعله ورم نیست، چو شمع
وز عمر همین شبم باقی ست، چو شمع
فیلَم نه به یاد ِ هیچ هندوستانی
پس بر سرم آتشین کجک چیست، چو شمع؟


از آتش دل شب همه شب بیدارم
چون شمع ز شعله تاج بر سر دارم
از روز دلم به وحشت، از شب به هراس
وز بود و نبود خویشتن بیزارم

این است که...

چون روشن روشنان فرو میرد
تاریک شود جهان و خوف انگیز
دیگر همه چیز رنگ ِ او گیرد


او اهرمنی ستمگر و خیره است
او دشمن روشنی است، او دزدی
بر گسترهٔ قلمروش چیره است


او چهرهٔ کائنات را چالاک
تصویر کند به مسخ ِ کوبیکش
چون هندسهٔ جذام، وحشتناک


در نوبت او که حکم‌ها راند
از خرد و بزرگ، از نو و کهنه
هیچ چیز به رنگ خود نمی‌ماند


هر چیز که هست، رنگ خود بازد
یکرنگ چو شد جهان، رود در خواب
خواب است و سیاهی آنچه او سازد


آری، به شب سیاه خواب انگیز
هر چیز که هست، حکم شب دارد
آری، همه هر چه هست، جز یک چیز


این است که می‌ستایم آتش را
آن روشن پاک، زندهٔ بیدار
نستوه و بلند، روح سرکش را

آوار عید


بس که همپایش غم و ادبار می آید فرود
بر سر من عید چون آوار می آید فرود.

می دهم خود را نوید سال بهتر، سالهاست،
گر چه هر سالم بتر از پار می آید فرود.

در دل من خانه گیرد، هر چه عالم را غم است
می رسد وقتی به منزل، بار می آید فرود.

رنگ راحت کو به عمر، – این تیر پرتاب اجل-؟
می گریزد سایه، چون دیوار می آید فرود.

شانه زلفش را به روی افشاند و بست از بیم چشم
شب چو آید، پردۀ خمّار می آید فرود.

بهر یک شربت شهادت، داد یک عمرم عذاب
گاه تیغ مرگ هم دشوار می آید فرود.

وارثم من تخت
عیسی را، شهید ثالثم
وقت شد،
منصور اگر از دار می آید فرود.

بر سر من عید چون آوار می آید، اُمید!
بس که همپایش غم و ادبار می آید فرود.

در رثای آن زنده یاد


ز صف ما چه سری رفت و گرامی گهری
ای دریغا! چه بگویم که چه‌ها بود جلال

ریشۀ خون و گل گوشت رها کن، که تمام
عصب شعله‌ور و عاصی ما بود جلال

همۀ تن، رگِ غیرت، همه خون، خشم و خروش
همه جان شور و شرر، نور و نوا بود جلال

استخوان‌قرص تنی، پیکرۀ جهد و جهاد
تن بهل؛ کز جنم و جان جدا بود جلال

دل ما بود و در آن،  درد و دلیری ضربان
سینه‌اش خانقه سِرّ و صفا بود جلال

هم زبان دل ما، هم ضربان دل ما
تپش و تابش آتشکده‌ها بود جلال

هر خط او خطری، هر قدمش اقدامی
هر نگه نایرۀ نور و ذکا بود جلال

پیشگامان خطر، گاه خطا نیز کنند
گرچه گویند که معصوم‌نیا بود جلال

دم عصمت نزد، اما قدم عبرت زد
جای کتمان پی جبران خطا بود جلال

قلمش پیک خطر پویه، که بر لوح سکوت
تازه صد سینه سخن، بلکه صلا بود جلال

چه یلی از صف ما، بی بدلی از کف ما
رفت و دردا که به صد درد دوا بود جلال

گر چه می رفت از اولاد پیمبر به‌شمار
من بر آنم که ز ابنای خدا بود جلال

گر چه در خانه و بر بستر خود رفت به خواب
شک ندارم که یکی از شهدا بود جلال

اگر غم را...


اگر ساز نسیم آهسته باشد؛
و آوازش نه فریاد ونه کولاک،
من این دانم که رقص شعله شاد است؛
و رقص دود تاریک است وغمناک.


من این را نیز دانم،
که اینان هرسه،دود وشعله و رقص،
از آتش ریشه می گیرند،آتش.
پس آتش را ستاییم،
که آتش را سزاوارست،اگر هست،
درود شوق وپیغام ستایش؛
نگاه ناز ولبخند نوازش؛
پس آتش زنده باد،آتش فروزان باد وسرکش.


من این را نیز می دانم،اگر چند
که رازی نیست،یا گر هست رازی؛
-(نه گر چون شمع یا پروانه،باری)-
به قدر سوز خود دانم که آتش
نباشد،گر نباشد سوز وسازی


پس آن سوزنده را باید ستاییم؛
که او سوزد که دارد آتش بزم،
نگاهی گرم وروشن تار و پودی
هم او سوزد که همرهی کند گرم،
سماع شعله ای را رقصِ دودی.


اگر ساز نسیم آهسته یاتند،
و آوازش چه آرامش ، چه کولاک؛
تو را باید ستود و می ستاییم،
تو که سوزنده ای، ای برتر، ای پاک.


چه جانسوز است آواز تو، ای من،
تو هم آتش نفس، آتش سرودی.
هم آوازا ،بخوان با من که هیهات
«اگر غم را چو آتش دود بودی»...

پارینه

چون سبویی است پر از خون، دل بی کینهٔ من
این که قندیل غم آویخته در سینهٔ من
ندهد طفل ِ مرا شادی و غم راحت و رنج
پر تفاوت نکند شنبه و آدینهٔ من
زندگی نامدم این مغلطهٔ مرگ و دم، آه
آب از جوی ِ سرابم دهد، آیینهٔ من
کهکشان‌ها همه با آتش و خون، فرش شود
سر کشد یک دم اگر دود ِ دل از سینهٔ من
پر شد از قهقه دیوانگیش چاه ِ
شغاد
شکر ِ کاووس شه این است ز تهمینهٔ من
با می ِ ناب ِ مغان، در خم ِ
خیام، امید!
خیز و
جمشید شو از جام سفالینۀ من
شعر
قرآن و اوستاست، کزین سان دم ِ نزع
خانه روشن کند از سوز من و سینهٔ من
سال دیگر که جهان تیره شد از مسخ ِ فرنگ
یاد کن ز آتش ِ روشنگر ِ پارینهٔ من

شبنم شاباشی که زهرآگین شد


شبنم گلهای کوهی را سحرخیز آهوان نوشند،
شبنم گلهای باغ وبوستانها را،
انگبین زنبور و پروانه.
آری،اما بخت بیدار تو را نازم،
ای به تنهایی تو هم پروانه،هم زنبور،هم آهو
در سرابُستان یک خانه.
بی که بیند،هیچ مرغ دیده ایی،یا دیدۀ مرغی،
بُرده باغی،صدبهارش گل،به دنج ایمن لانه.


پرسه و پرواز خوش بادت،
هم چراگه سبز،هم آبشخورت سرشار،
عرصۀ گلگشت و چشم انداز خوش بادت.
ای بهشتی عیش، در این دوزخی کانون
-دوزخ ، اما سرد-
گیتی،بیمار و بیگانه.
عمر شیرینت گوارا باد.
نوش بادت،ای شراب خانگی،در بزم کاشانه.


چار فصلت بی کدورت،چون حبابِ آبیِ روشن.
خنده ات زنجیرۀ زرین،صراحی وار،
چهره ات انگارۀ شادی،چندان لبخند پیمانه.
تیک تاک ساعتت،ناقوس شادیهای شب هنگام،
جدول تقویم،فهرست سعادت های روزانه.
مثل برگ یاس،عطرآگین و روشن باد،
رازهای هستی ات درچشم،
این چنین باد،این چنین تر باد،ای راز نجابت،ای نجیبانه
دور باد اندیشۀ بیهودگی از خاطرت،جاوید.
بر دلت مکتوم باد،اسرار بدبختانه،چون آلام فرزانه.
زآن همه چون وچراهایی که بارانی است زهر آلود،
روح آرام تو ایمن باد، وزغفلت به جوشن باد.
تا دلت را درد وغم در پنجۀ بیرحم نفشارد.
غفلت آری،یا بگویم ابلهی، باری
عقل مزدور وزبونت را به حال خویش بگذارد.
وزجنون غمگنانت در امان دارد؛
ابلهان زیرا به غفلت ایمنند از رنج دیوانه
-که چرا این بودن؟آنگه این چنین بودن؟
وچرا این هرچه بینی،بد؟
و چرا از بد بتر،بیداد؟
وچرا آن ناله ، این فریاد؟
آبنوس است این،چرا باید شمردش عاج؟
وچرا هم زشت، هم پرکبر و تردامن؟
وچرا هم باج، هم تاراج؟-


آه باری دوربادت این چراها از دل فارغ.
که حقیقت زهر باران می کند کامت؛
و به تلخی می پراند از سرت،این خوابک شیرین افسانه.
بعد از آن محروم خواهی ماند از شادی.
سبزه ها را زهر خواهی دید،وانگه دام،در اطراف هر دانه.
و پرستوهای شادی خاطرت را ترک می گویند.
و چه غمگین است وپرفریاد وحشت، خالیِ خانه.
و چه تاریک است،تنهایی.
و چه دردآلود،گردآلودی متروک.
وچه دهشتناک،کوکو گفتن خاموش ویرانه.
دیگر آنگه ابر غمها خیمه خواهد زد،
بر دلت،این درّۀ تاریک،با چتر زمستانه،...


وای من!بنگر چه شاباشی ترا گویم؟!
بشکنادم کلک حنظل پاش،
                  وانگاه اینچنین در ساغر شاباش
بر من این ناساز خوانی را ببخشایاد،
خاطر آیین شناسان،کاش.
سالگرد کدخدایی بر تو فرخ باد.
همچنان کدبانویت را؛ای شما مَشّی و مَشیانه.
بر شما خوش بگذرد ایّام؟
آشیانتان لانۀ مرغ سعادت باد
عیشتان گلزار و گلخانه.

اینک من و این باغ...


بر سینه ،دو شیرین شکر آویز ، فرو هشت
زآن زلف،و دلم بافته صدبار ، به هر بند
وانگه به ظرافت کمری بست و چه زیبا!
با آن شکر آویز همآهنگ،شکربند.
بندکمر از جلوۀ باریک میانش
زیباتر از آن شد،که میانش زکمربند
از آینه پُرسان که: سراپاش چگونه است؟
آن هوش ربا مست و دلاویز جگربند.
آینه سراپا نگه و آن گل تصویر
جانش به تن،اما شده مسحور و نظر بند
اینک من واین باغ به گُلگَشت روانیم
تجریش و تماشاگه پُل، گو همه در بند!

باز هم شبی سپری شد...


می روم دگر ز دیارت، خیز و توشۀ سفرم کن
دل که شد لبالب دردت، خون به ساغر جگرم کن
چون سبو شکسته سفالم،کوزه گر! نگر به چه حالم
یا درستم از لب لعلی، یا از این شکسته ترم کن
خاک ره بسا که سبوئی، گردد و بسا گل روئی
یا که سبزه بر لب جوئی، خاک اگر چنین به سرم کن
چون دگر شدن ز سفالی، باشد آرزوی محالی
ای که بی نظیر و مثالی، پس دگر تو خود دگرم کن
خوانده ای به بزم جهانم، بر نشانده بر سر خوانم
یا به کام دل برسانم، یا ز خانه ات به درم کن

آدمی که میرد و زاید، هول و حیرتم بفزاید
مشکلم خرد نگشاید، خاک دیگری به سرم کن

با هزار خبر از یک، با هزارها اثر از تک
شک بدو یقین بترازشک، زین دو بد تو بر حذرم کن
غرقه شد به وسوسه ها دل، قصه شد سلامت ساحل
همچو خود پس ای دل غافل، با یقین ز دین به درم کن
ای امین شرع طریقت، حق میان ما به وثیقت
با فسانه ها به حقیقت، چون رسد کسی؟ خبرم کن
ای طلسم تیره سرشتم، از تو قالبم ز تو خشم
خاک مادر،ای به تو کشتم، خیز وشکوه با پدرم کن
هستی آفرین که هنر کرد، از تو خلق نوع بشر کرد
خاک را به رتبه چو زر کرد، خود نگفته ای تو زرم کرد
ای درخت تیرگی، ای شب، پر شکوفه و گل کوکب
قطع خویش را چوزر و سیم، روشن اره و تبرم کن
باز هم شبی سپری شد، وقت نغمۀ سحری شد
خیز«امید»! و نای و نواساز با ترانه سحرم کن

مردُم! ای مردُم

مردُم! ای مردُم
من همیشه یادم است این،یادتان باشد
نیم شب ها وسحرها،این خروس پیر،
می خروشد،با خراش سینه می خواند.
مردم! ای مردم
من همیشه یادم است این،یادتان باشد.


و شنیدم دوش،هنگام سحر می خواند.
باز،
این چنین با عالم خاموش فریاد از جگر می خواند:
مردم! ای مردم،
من اگر جغدم، به ویران بوم،
یا اگر برسر
سایه از فَرّ هما دارم،
هر چه هستم از شما هستم؛
هر چه دارم،ازشما دارم


مردم! ای مردم،
من همیشه یادم است این،یادتان باشد...