بر سینه ،دو شیرین شکر آویز ، فرو هشت
زآن زلف،و دلم بافته صدبار ، به هر بند
وانگه به ظرافت کمری بست و چه زیبا!
با آن شکر آویز همآهنگ،شکربند.
بندکمر از جلوۀ باریک میانش
زیباتر از آن شد،که میانش زکمربند
از آینه پُرسان که: سراپاش چگونه است؟
آن هوش ربا مست و دلاویز جگربند.
آینه سراپا نگه و آن گل تصویر
جانش به تن،اما شده مسحور و نظر بند
اینک من واین باغ به گُلگَشت روانیم
تجریش و تماشاگه پُل، گو همه در بند!