شماره ۱


رفتی از چشمم و دل محو تماشاست هنوز
عکس روی تو در این آیینه پیداست هنوز
هر که در سینه دلی داشت به دلداری داد
دل نفرین شدۀ ماست که تنهاست هنوز
در دلم عشق تو چون شمع به خلوتگه راز
در سرم شور تو چون باده به میناست هنوز
گر چه امروز من آیینۀ فردای من است
دل دیوانه در اندیشۀ فرداست هنوز‏
عشق آمد به دل و شور قیامت برخاست
زندگی طی شد و این معرکه برپاست هنوز
لب فرو بسته ام از شرم و زبان نگهم
پیش چشمان سخنگوی تو گویاست هنوز

شماره ۲


آمد امّا در نگاهش آن نوازشها نبود‎ ‎
چشم خواب‌آلوده‌اش را مستی رؤیا نبود
نقش عشق و آرزو از چهرۀ دل شسته بود‏‎ ‎
عکس شیدایی در آن آیینۀ سیما نبود‏
لب همان لب بود امّا بوسه‌اش گرمی نداشت‎ ‎
دل همان دل بود امّا مست و بی‌پروا نبود
در دل بیزار خود جز بیم رسوایی نداشت‎ ‎
گر چه روزی همنشین جز با من رسوا نبود
در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود‎ ‎
برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود‎ ‎
دیدم آن چشم درخشان را ولی در این صدف‎ ‎
گوهر اشکی که من می‌خواستم پیدا نبود
برلب لرزان من فریاد دل خاموش شد‎ ‎
آخر آن تنها امید جان من تنها نبود
جز من و او دیگری هم بود اما ای دریغ‎ ‎
آگه از درد دلم زان عشق جانفرسا نبود
ای نداده خوشه‌ای زآن خرمن زیبایی‌ام‎ ‎
تا نبودی در کنارم زندگی زیبا نبود

شماره ۳


باز عشق آمد و آتش به دل و جانم زد
خنده بر سوز دل و دیدۀ گریانم زد‏
من که دامن ز غم عشق کشیدم همه عمر
آتش این شعلۀ سوزنده به دامانم زد‏‎ ‎
پرتو چشم سیاه تو به اشکم افتاد
برق این شام سیه،خنده به بارانم زد‎ ‎
اشک عشق آمد و گل های امیدم بشکفت
خیمه این ابر بهاران به گلستانم زد‎ ‎
غم عشق آمد و در خلوت دل جای گرفت
پرچم شادی خود بر دل ویرانم زد‎ ‎
همچو رگبار بهاری که به دریا ریزد
عشق،خود را به دل غرقه به طوفانم زد‎ ‎
از غم و درد تو ای عمر چه کم داشت دلم
باز درد دگری آمد و بر جانم زد‎ ‎
همچو خورشید که در آینه ای جلوه کند
برق رخسار تو بر دیدۀ حیرانم زد‏

شماره ۴


ز بس زخم زبان خوردم،دهان ازگفتگو بستم
در دل را ز نومیدی به روی آرزو بستم
صراحی وار از چشمم دمادم اشک خون ریزد
چو راه گریۀ خونین خود را در گلو بستم‏
به عهد سست او از دست دادم زندگانی را
سزای خویشتن دیدم که پیوندی به مو بستم
نهان کردم به خلوتگاه دل،گنج غم او را
بر این ویرانۀ خاموش،راه جستجو بستم‏
ز بس،با نامردی خو گرفتم من به روی دل
در امید را با دست خویش از چارسو بستم
به امیدی که اندازد نظر بر جان بیمارم
نگاه دردمند خویش را در چشم اوبستم
چو پایم را برید از کوی خود دست از جهان شستم
چو نامم را به خواری برد چشم از آبرو بستم
وفاداری همینم بس که با نومیدی از عشقش
وفا را صرف او کردم،امیدم را به او بستم

شماره ۵


آن شب که تو را با دگری دیدم و رفتم
چون مرغ شب از داغ تو نالیدم و رفتم
مانند نسیمی که نداند ره خود را
دامن ز گلستان تو برچیدم و رفتم
یا همچو شعاعی که گریزنده و محو است
بر گوشۀ دیوار تو تابیدم و رفتم‏
ای کوکب تابندۀ دولت! تو چه دانی
کز این شب تاریک چه ها دیدم و رفتم؟
ای شمع!که در خلوت او اشک فشانی!‏
بر گریۀ بی جای تو خندیدم و رفتم
آن روز که دور از نگه مست تو گشتم
چون اشک تو،در پای تو غلتیدم و رفتم ‏
آغوش تو چون محرم راز دگری بود
پیوند دل از عشق تو ببریدم و رفتم
هر نغمه که برخاست از این بزم غم آلود ‏
غیر از سخن عشق تو،نشنیدم و رفتم
ای باد که باز است به رویت در این باغ!‏
این خرمن گل را به تو بخشیدم و رفتم

شماره ۶


ناز کن ناز که من تشنۀ ناز آمده ام‏
بر سر کوی محبت به نیاز آمده ام
تا در خانۀ خود را نگشودی به رخم‏
رفتم افسرده از آن خانه و باز آمده ام
پرتو روز ز خورشید رخت می طلبم
من که از ظلمت شب های دراز آمده ام
آمدم من که شکار تو دل آزار شوم‏
چون کبوتر که به جولانگه باز آمده ام
راز دل چشم سخنگوی تو آرد به زبان
من از او در طلب جستن راز آمده ام
نیست غیر از تو بتی بهر پرستیدن من
گر به بتخانه به سودای نماز آمده ام
دل دیوانۀ من مهر و نوازش می خواست‏
تا تو را دید چو دیوانه نواز آمده ام
خیمه برتر ز سرا پردۀ خورشید زنم‏
من که در کوی تو از راه دراز آمده ام
چون سکندر هوس آب حیات است مرا
که به ظلمت کدۀ عشق فراز آمده ام‏
با زبانی که پر از شعله بود همچون شمع‏
به شبستان تو با سوز و گداز آمده ام
گوهر عشق ز طوفان بلا باید خواست
من که طوفان زده ام بهر نیاز آمده ام

شماره ۷


روزگاری که دلم واله و شیدای تو بود
لاله ای بود و در او داغ تمنای تو بود
نقشی از هوس بود اگر در دل من
عکس آن نقش در آیینۀ سیمای تو بود
بود اگر سنبل و گل در چمن زیبایی
موی مشکین تو و چهرۀ زیبای تو بود‏
جان من شیفتۀ قامت جان پرور تو
در دل من هوس روی دلارای تو بود
غنچه خون در جگر از حسرت لب های تو داشت
سرو را آرزوی قامت رعنای تو بود
ماه با آن همه زیبایی و نور افشانی
کی فریبنده تر از روی فریبای تو بود
نه همین روی تو را دیده تماشا می کرد
که نگاه هوس من به سرا پای تو بود‏
فارغ از دیدن گل بود و تماشای بهار
تا دل شیفته ام محو تماشای تو بود
زندگی در نظرم بود پریشان خوابی
گرنه تابیده بر او پرتو رؤیای تو بود
آرزو های فریبنده برای دل من
چون سرابی است که در دامن صحرای تو بود
از زبانت نشنیدم من اگر راز دلت
راز گوی دل تو دیده گویای تو بود
اشک چون شبنم من تا کندت تازه چو گل
چشم چون ابر بهارم چمن آرای تو بود
اشک من بود که شد جلوه گر از پرتو عشق‏
گر یکی کوکب تابنده به شب های تو بود
از تو ای عشق گهر جستم و طوفان دیدم
آخر این گوهر مقصود به دریای تو بود
ای دل سوخته غوغای تو را او نشنید
عالمی گرچه پر از شور ز غوغای تو بود
در دیار تو که عشق این همه رسوایی داشت
دل شوریدۀ من بود که رسوای تو بود‏

شماره ۸


به من آن روز بخشیدند عمر جاودانی را
که نوشیدم ز جام عشق آب زندگانی را
صفائی نیست گلزار جوانی را اگر در آن
به دست شوق ننشانی نهال مهربانی را
شبی ای مایۀ امید ، شمع محفل من شو‏
که تا پروانه از من یاد گیرد جانفشانی را
مصیبت های دوری را من ِ دور از وطن دانم
که دور از خانمان داند غم بی خانمانی را
دگر سر زیر پَر کردم ولی روزی در این گلشن
به مرغان یاد می دادم طریق نغمه خوانی را
از آن رو شمع از سوز دل ِ پروانه آگه شد
که گوش ِ عشق می داند زبان بی زبانی را
ز حرف عشق نیکوتر در آن حرفی نمی بینی
اگر با چشم ِ دل خوانی کتاب زندگانی را