۱ - زرویی

         
این شعر طنز را برای استاد ابوالفضل زرویی نصرآباد سروده‌ام . استاد زرویی از مفاخر ادب و از بزرگان طنز ایران زمین است . آثار منظوم و منثور این بزرگمرد ،از بهترین نمونه‌های هنر طنزپردازی تاریخ ادب سرزمینمان است .
                 
برایت ای ابوالفضل زرویی
دلم غش می‌رود بس که نکویی
ز مه رویان در این گلزار ، بن کل!
تو سهم من شدی  ، گل سهم بلبل
رقیب ، حسرت خورد بر روزگارم
که یاری چون تورا در کیسه دارم
تو نازی باوفایی خوش ادایی
تو با لفظ محبت آشنایی
قدت چون سرو شیرازی بلند است
لبانت معدن یاقوت و قند است
لطیفی ، خوشگلی ، گیسو کمندی
تو فرهادی ، تو شیرینی ، تو قندی
قشنگی ، نازنینی ، خوش بیانی
خلاصه ، آنکه دل خواهد ، همانی
سراپای تو بی‌عیب است و مقبول
و لپ‌های تو خوش طعم است و مأکول
فقط عیبت ، سبیل تاب داده‌ است
که چون دُردی ، درون جام باده‌ است
چو خلقی را به وصلت اشتیاق است
مَه رویت چرا اندر مُحاق است؟
مه رویت به پشت ابر تا کِی
مرا و دیگران را صبر تا کِی
ز ابر تیره بزدا ، روی مَه را
و از بالای لعلت ، آن شَبـَه را
برو فکر سبیل خویشتن کن
محل را پاک ، بهر بوس من کن

۲ - آب حیات


عارف ار مست باده و یار است
مستی ما به چای و سیگار است
حق کند حفظ این دو از آفات
حق اینان ، به بنده بسیار است
دود این یک ، مُفرّح دل و جان
طعم آن یک ، شفای بیمار است
بی چنین دود ،کار شُش مغشوش
بی چنان طعم ، حال تن زار است
هر که آید به دیدنم ، بی چای
گو میاید ، اگر چه دلدار است
ما و چایی و خضر و آب حیات
هر که بر دلبری گرفتار است

۳ - مزاح



مطایبه‌ای در جواب شعر طنز مرحوم دکتر توکل ( از دوستانم ) که برای من سروده بودند.
                     

چرا هجوم نمودی ای توکل؟
مگر آگه نبودی ای توکل؟
که بر جایی گذاری پای خود را
که آخر ، تَر نمایی جای خود را
مسیر هجو را جانا رها کن
طریق دیگری را دست و پا کُن
چرا بازی کنی با دُمّ شیری
که چون موشی به چنگالش اسیری
تو هجو شاعران ای دوست کم کن
اگر کردی برو عزم عدم کن
دعایی می‌کنم پیرت ببینم
گرفتار بواسیرت ببینم
که وقتی می‌نشینی در مبالی
ز دست خالق مقعد بنالی
تو روی خوش از این مقعد نبینی
تو روزی خوش از این مقعد نرینی
الهی مقعدش مسدود گردان!
چنین فرخنده روزی زود گردان
به محصولش خدایا آفتی ده
مزاجش را همان بخشا که آن به
مثل باشد که بر دندان چو دردی...
رسد ، باید کَشی آسوده گردی
کنون دَردی اگر بر مقعد اُفتد
چه باید کرد با این درد مقعد؟
دوایش را اگر یابی نگهدار
که آخر ، بر بواسیری گرفتار
 

***
خلافی گر که گفتم مقعدت را
گمان کردی که می‌خواهم بَدت را
تو را من جان «سالک» دوست دارم
که گاهی پا به دُمت می‌گذارم
وگرنه مقعدت صد سال دیگر
دهد از باغ ِ خود خروارها بَر
ترقی گر کند این گونه ، کم‌کم
رقابت می‌کند با چاه زمزم
اگر همت کنی سرکار عالی
به باری پُر کنی چاه مبالی
تو را آن کس که مقعد آفریده
خط بطلان به حسن گُل کشیده

***
نصیحت می‌کنم اسفند کن دود
سفارش می‌کنم این کار را زود
به اطرافش بیاویزا طلسمی
در آن حالت بخوان وردی و اسمی
مبادا چشم زخمی آید او را
به لب از غصه ، اخمی آید او را

***
ترا هجوی نمودم باب « دندان »!
که نامت را نگهدارد به دوران
اگر « ایرج » شنیدی این سخن را
بسی احسنت گفتی طبع من را
مزاحی با مزاجت گر که کردم
نرنجی کاین عمل را از چه کردم
بَدم گفتی و این اعلان جنگ است
کلوخ انداز را پاداش سنگ است