این شعر طنز را برای استاد ابوالفضل زرویی نصرآباد سروده‌ام . استاد زرویی از مفاخر ادب و از بزرگان طنز ایران زمین است . آثار منظوم و منثور این بزرگمرد ،از بهترین نمونه‌های هنر طنزپردازی تاریخ ادب سرزمینمان است .
                 
برایت ای ابوالفضل زرویی
دلم غش می‌رود بس که نکویی
ز مه رویان در این گلزار ، بن کل!
تو سهم من شدی  ، گل سهم بلبل
رقیب ، حسرت خورد بر روزگارم
که یاری چون تورا در کیسه دارم
تو نازی باوفایی خوش ادایی
تو با لفظ محبت آشنایی
قدت چون سرو شیرازی بلند است
لبانت معدن یاقوت و قند است
لطیفی ، خوشگلی ، گیسو کمندی
تو فرهادی ، تو شیرینی ، تو قندی
قشنگی ، نازنینی ، خوش بیانی
خلاصه ، آنکه دل خواهد ، همانی
سراپای تو بی‌عیب است و مقبول
و لپ‌های تو خوش طعم است و مأکول
فقط عیبت ، سبیل تاب داده‌ است
که چون دُردی ، درون جام باده‌ است
چو خلقی را به وصلت اشتیاق است
مَه رویت چرا اندر مُحاق است؟
مه رویت به پشت ابر تا کِی
مرا و دیگران را صبر تا کِی
ز ابر تیره بزدا ، روی مَه را
و از بالای لعلت ، آن شَبـَه را
برو فکر سبیل خویشتن کن
محل را پاک ، بهر بوس من کن