رنگین کمان به دست
                    و گریان
همراه آفتاب دویدم
پنداشتم
در پردۀ خیال گل شب بو
در غنچه
              در تبسم آهو
رنگی نمانده است.
آنگاه از زادگاه نور شتابیدم
                                تا از برزن بهار
وشبنم را
از لانه های مور درآوردم
تا در کف نسیم نشانم.

وقتی به نیمروز رسیدم
سبابۀ نسیم علامت داد
بدرود برگ را
با شاخۀ بهار
و باران ها

بر بیشه های دور فرو ریخت
از آن دقیقه آتش خورشید

بر سایه های سرد فرو بارید
بر سبابۀ درخت
بر سایۀ نسیم
و من دیدم
انسان چگونه سایۀ خود را
تقدیم آفتاب جهانتاب می کند.
هرچند

رفت از دیار چلچله،خورشید
اما
من ماندگار این شب دیجورم
تا هر دقیقه طرح شقایق را
بر پرده های شب زده بنشانم
تا شاید از کجاوۀ آن باد
روزی به کوی دوست، درآید دوست.
اکنون که کوه فاصله استاده است
بین من و صدای پرستو
فریاد می زنم:
اینک طنین تیشۀ فرهاد.