رباعی شماره ۱ باز آ باز آ، چو روح در تن باز آ


باز آ باز آ، چو روح در تن باز آ
چون جان به بدن، چو گل به گلشن باز آ
گفتی که چه سان تو زنده‌ای دور از من
دور از تو فتاده‌ام به مردن باز آ
 

رباعی شماره ۲ در دین حق ار نبوده‌ای مادر زا


در دین حق ار نبوده‌ای مادر زا
این چشم ببند و چشم دیگر بگشا
بشناخت تو را هر آنکه دور از من دید
چون قبله که پیدا شود از قبله نما
 

رباعی شماره ۳ شوخی که تمام پای بستم او را


شوخی که تمام پای بستم او را
بی منت جام و باده مستم او را
گفتا مپرستید به غیر از من کس
جز او نه کسی تا که پرستم او را
 

رباعی شماره ۴ از بس در سر هوای آن دوست مرا


از بس در سر هوای آن دوست مرا
روی دل از آن جهت به هر سوست مرا
چون دوست نمی‌کند ز دشمن فرقم
دشمن که نکرد فرق از دوست مرا
 

رباعی شماره ۵ ای عشق به حسن دیده در ساز مرا


ای عشق به حسن دیده در ساز مرا
عیبم همه سر به سر، هنر ساز مرا
دل گیرم از آب زندگانی، دلگیر
لب تشنه به خوناب جگر ساز مرا
 

رباعی شماره ۶ رفتم بر آن نگار سیمین غبغب


رفتم بر آن نگار سیمین غبغب
گفتم به سفر می‌روم ای مه امشب
روئی چو قمر،زلف چو عقرب بنمود
یعنی که مرو هست قمر در عقرب
 

رباعی شماره ۷ هر گز دل خو نگشته‌ام از غم نگرفت


هر گز دل خو نگشته‌ام از غم نگرفت
راه و روش مردم عالم نگرفت
کس یار نشد به ما که اغیار نگشت
کس مار نشد که او ز ما رم نگرفت
 

رباعی شماره ۸ ای گشته تو را صفات، مانع از ذات


ای گشته تو را صفات، مانع از ذات
از ذات فرو نمان به امید صفات
چندم پرسی کز چه جهت روزی توست
با آنکه خداست رازق از کل جهات
 

رباعی شماره ۹ آهم ز فراز آسمانها بگذشت


آهم ز فراز آسمانها بگذشت
اشکم ز محیط هفت دریا بگذشت
گفتی که به کار سازی ات برخیزم
بنشین بنشین که کار از اینها بگذشت
 

رباعی شماره ۱۰ سر کردهٔ اهل دانش و دید این است


سر کردهٔ اهل دانش و دید این است
شایستۀ تخت و تاج جمشید این است
خورشید هزار طعنه دارد با بدر
بدری که زند طعنه به خورشید این است
 

رباعی شماره ۱۱ از کوتهی، ار عمرِ درازت هوس است


از کوتهی، ار عمرِ درازت هوس است
جاوید اگر شوی همان یک نفس است
خر تیرهٔ‌ ای الاغ تا کی شرمی
درماندهٔ‌ ای مزبله تا چند بس است
 

رباعی شماره ۱۲ بی عشق مباش اگر چه محض سخن است


بی عشق مباش اگر چه محض سخن است
بی درد مزی اگر چه درد بدن است
در قید فنا مباش کآزادی تو
از نیستی و نیست، مجرد شدن است
 

رباعی شماره ۱۳ آن رند که در عالم دل آگاه است


آن رند که در عالم دل آگاه است
از دامن او دست فلک کوتاه  است
ای آنکه به دل تو را غم جانکاه است
از ما تا تو هزار فرسخ راه است
 

رباعی شماره ۱۴ با درویشان کبر خود اندیش بد است


با درویشان کبر خود اندیش بد است
با خویش بدست آنکه به درویش بد است
از بس که بدم به خویش، از خوبی خویش
با من خوب است آنکه به درویش بد است
 

رباعی شماره ۱۵ یک حرف مگو اگر هزارت سخن است


یک حرف مگو اگر هزارت سخن است
از خود مشنو اگر چه دُر عدن است
بگذر ز دو کون وهیچ در هیچ مپیچ،
بر خویش مپیچ اگر چه بار کفن است
 

باعی شماره ۱۶ ای دل شادی به سوز ماتم این است


ای دل شادی به سوز ماتم این است
بیگانۀ عالم غمی، غم این است
دوزخ به مکافات تو درمانده و تو
جنت طلبی برو جهنم این است
 

رباعی شماره ۱۷ ما را غم دی و محنت فردا نیست


ما را غم دی و محنت فردا نیست
آن را چه خوریم غم که پا بر جا نیست
یک دم فرصت به هر دو عالم ندهیم
کم فرصتی ار کند فلک با ما نیست
 

رباعی شماره ۱۸ ای آن که تو را بسی غم تنباکوست


ای آن که تو را بسی غم تنباکوست
خوش باش که هر خار و خسی تنباکوست
اوقات تمام تیره و تلخ گذشت
گویا همه عمرت، نفسی تنباکوست
 

رباعی شماره ۱۹ در عشق اگر جان بدهی، جان آن است


در عشق اگر جان بدهی، جان آن است
ای بی سر و سامان، سر و سامان آن است
گر در ره او دلِ تو دارد دردی
آن درد نگه دار که درمان آن است
 

رباعی شماره ۲۰ آن کو به زبان خلق جز عیب نداشت


آن کو به زبان خلق جز عیب نداشت
او هیچ خبر ز عالم غیب نداشت
من زندهٔ عقل را فشردم صد بار
چیزی به جز آن واهمه در جیب نداشت
 

رباعی شماره ۲۱ این وادی عشق طرفه شورستانی است


این وادی عشق طرفه شورستانی است
غافل منشین که خوش حضورستانی است
هر دل که در او مهر بتی چهره فروخت
هر جا برود، چراغ گورستانی است
 

رباعی شماره ۲۲ هر دل که رهین تن بود او دل نیست


هر دل که رهین تن بود او دل نیست
در عالم دل خبر ز آب و گل نیست
راهی نبود که او به منزل نرسد
جز راه محبت، که در او منزل نیست
 

رباعی شماره ۲۳ عشق است که بی زلزله وغلغله نیست


عشق است که بی زلزله وغلغله نیست
گر ره نبری به جان جای گله نیست
این راه نرفت هر که سر در ننهاد
گویا که در این قافله سر قافله نیست
 

رباعی شماره ۲۴ در عشق حکایت غم انگیزی نیست


در عشق حکایت غم انگیزی نیست
افسانۀ مصر و شام و تبریزی نیست
گفتم شاید جز او ببینم چیزی
چون دیدم من به غیر او چیزی نیست
 

رباعی شماره ۲۵ ای ذرهٔ سرگشته، قرار تو کجاست


ای ذرهٔ سرگشته، قرار تو کجاست
وی مشت غبار، اعتبار تو کجاست
در آمدن و بودن و رفتن مجبور
ای عاجز مضطر، اختیار تو کجاست
 

رباعی شماره ۲۶ این دار فنا بلند از پستی ما است


این دار فنا بلند از پستی ما است
وین سختی ناتمام از هستی ما است
گفتم چه گناه کرده‌ام تا هستم
یا رب چه گناه بدتر از هستی ما است
 

رباعی شماره ۲۷ عرق از برگ گل انگیختنش را نگرید


عرق از برگ گل انگیختنش را نگرید
آب و آتش به هم آمیختنش را نگرید
به خدا گر دهنش، هیچ تواند کس دید
یا اگر دید توان، پس ذقنش را نگرید
 

رباعی شماره ۲۸ در باز به روی دلم از ناز نمی کرد


در باز به روی دلم از ناز نمی کرد
هر چند که در می زدم، آواز نمی کرد
با غیر اگر صحبت او گرم نمی بود
دل در بر من بیهده پرواز نمی کرد
 

رباعی شماره ۲۹ بر کف چه نهم سبحه که زنارم شد


بر کف چه نهم سبحه که زنارم شد
در بر چه کنم خرقه که سربارم شد
عقلم ننمود چاره و عشق بسوخت
از پیش نرفت کاری و کارم شد
 

رباعی شماره ۳۰ عاشق نه گدائی نه شهی می خواهد


عاشق نه گدائی نه شهی می خواهد
نه لاغری و نه فربهی می خواهد
عاشق به مثل اگر چه روح القدس است
خود را از ننگ خود تهی می خواهد،
 

رباعی شماره ۳۱ ناصح چه کنی زبانم از پند مبند


ناصح چه کنی زبانم از پند مبند
یک بار بیا ببین در آن سرو بلند
گر چشم ز روی او توانی برداشت
من نیز دل از غمش توانم بر کند
 

رباعی شماره ۳۲ آنانکه علم به عالم تجریدند


آنانکه علم به عالم تجریدند
علامهٔ دانشند و عین دیدند
ناکشته، تر و خشک جهان را کشتند
نادیده بد و نیک جهان را دیدند
 

رباعی شماره ۳۳ در صومعه و مدرسه دیار نبود


در صومعه و مدرسه دیار نبود
در هر دو جهان واقف اسرار نبود
بودند همه لنگر آن عالم لیک
از عالم دل کسی خبردار نبود
 

رباعی شماره ۳۴ ز آئینهٔ دل چو زنگ اغیار زدود


ز آئینهٔ دل چو زنگ اغیار زدود
نه جامه سفید ساز و نه خرقه کبود
چون اهل زمان نه‌ایم در قید فنا
ما فانی مطلقیم در عین وجود
 

رباعی شماره ۳۵ مجنون که تمام محو لیلی نشود


مجنون که تمام محو لیلی نشود
شایستهٔ انوار تجلی نشود
گفتی که به عشق دل تسلی گردد
عشق آن باشد که دل تسلی نشود
 

رباعی شماره ۳۶ یک جرعه هر آنکه از می ما نوشد


یک جرعه هر آنکه از می ما نوشد
عیب و هنر تمام عالم پوشد
ما صاف دلان کینه نداریم ز مهر
خون در دل ما ز مهر دشمن، جوشد
 

رباعی شماره ۳۷ گاهیم چو مرده در کفن می سازد


گاهیم چو مرده در کفن می سازد
گاهی از من، هزار من می سازد
می سوخت مرا اگر نمی سوخت دلم
این می سوزد که او به من می‌سازد
 

رباعی شماره ۳۸ گه مجنونم به دشت و کو می سازد


گه مجنونم به دشت و کو می سازد
گه معقولم به گفتگو می‌سازد
گویند که نیکو نبود ساختگی
پس از چه نکوست آنچه او می سازد
 

رباعی شماره ۳۹ ای رتبهٔ تاج و تخت را کرده بلند


ای رتبهٔ تاج و تخت را کرده بلند
وی گردن سرکشانت در خم کمند
شاه است سوار گشته بر اسب سمند
یا کرده طلوع آفتاب از الوند
 

رباعی شماره ۴۰ خاکم که به هیچ کس گذارم نبود


خاکم که به هیچ کس گذارم نبود
آبم که به هیچ کس مدارم نبود
بادم که به هیچ جا قرارم نبود
نارم که ز سوختن کنارم نبود
 

رباعی شماره ۴۱ هر چیز که پرتوی به تو در تابد


هر چیز که پرتوی به تو در تابد
اندیشه مکن که نیک باشد یا بد
زنهار به جز درِ خرابات مکوب
کانجاست که هر که هر چه خواهد یابد
 

رباعی شماره ۴۲ این خلق جهان به یکدگر کینه ورند


این خلق جهان به یکدگر کینه ورند
گویا که ز مرگ خویشتن بی‌خبرند
همچون دو سگ گرسنه از بهر شکم
از روی حسد به یکدگر می نگرند
 

رباعی شماره ۴۳ دل جز به غمش، بهر چه در ساخته بود


دل جز به غمش، بهر چه در ساخته بود
خود را ز حضور دور انداخته بود
عشقم به سر ار سایه نینداخته بود
عقلم ز برای هیچ در باخته بود
 

رباعی شماره ۴۴ تا در ره عشق پای از سر نشود


تا در ره عشق پای از سر نشود
ایمان با کفر ما برابر نشود
تا آینه از آه منور نشود
بر روی کسی گشاده این در نشود
 

رباعی شماره ۴۵ از خواری شاگرد و ز فخر استاد


از خواری شاگرد و ز فخر استاد
صد چاک به جیب هستی ام پیش افتاد
ز استاد به گوشم آمد این حرف آزاد
فریاد زدانش و ز نادانی داد
 

رباعی شماره ۴۶ تا گلگون اشک و چهره کاهی نشود


تا گلگون اشک و چهره کاهی نشود
دل مشرق انوار الهی نشود
سالک که ز سر خویش واقف گردد
او عارف اسرار  کماهی نشود
 

رباعی شماره ۴۷ حسن عملم ز برگ کاهی پی شد


حسن عملم ز برگ کاهی پی شد
راه ازلم ز برق آهی طی شد
از عمر حضر نشد جز اینم معلوم
کی صبح بهر شادمانی دی شد
 

رباعی شماره ۴۸ در گوش هر آنکه این صدا بنشیند


در گوش هر آنکه این صدا بنشیند
مشکل که در این طلب ز پا بنشیند
از بوی گلی مرغ دلم از جا شد
اکنون حیران است کجا بنشیند
 

رباعی شماره ۴۹ عشقم مجنون و هرزه‌گو می سازد


عشقم مجنون و هرزه‌گو می سازد
عقلم مفتی شهر او می سازد
گرم است میان عقل و عشقم صحبت
می سوزد این مرا که او می سازد
 

رباعی شماره ۵۰ تا چند دلا تیره و تارت دارند


تا چند دلا تیره و تارت دارند
حیرانم من، بهر چه کارت دارند
مانندهٔ دزدی که کشندش بردار
سر گشته دراین پای چو نارت دارند