دیباچه


می خواهم
 در زیر آسمان نشابور
چندان بلند و پاک
 بخوانم که هیچ گاه
 این خیل سیلو وار مگس ها
 نتوانند
روی صدای من بنشینند
می خواهم
 در مزرع ستاره زنم شخم
و بذرهای صاعقه را یک یک
با دستهای خویش بپاشم
وقتی حضور خود را دریافتم
دیدم تمام جاده ها از من
 آغاز می شود
ای حاضران غایب از خود
ای شاهدان حادثه از دور
 من عهد کرده ام
 حتی اگرچه یک شب
رم را
 پس از نرون
به تماشا روم نرون
دیوانه ای که می خواهد
 زنجیر را به گردن تندر درافکند

منطق الطیر


به هیچ خنجر
 این ریسمان نمی گسلد
 صدا می آید
 یک ریز
 روز و شب از باغ
 چیو چیو
 چ چ
 چه چه
 چیو چیو
 چه چه
زلال زمزمه
 جاری است زان سوی دیوار
جلال می پرسد
 این مرغ را گلو هرگز
ز کار خواندن و خواندن نمی شود خسته
  که با نوایش در هرم روز و سایۀ شب
نگاه می دارد این باغ و بیشه را بیدار ؟
ببین که
 می گویم
 این سحر عاشق است و سحر
یکی نرفته هنوز
 آن دگر کند آغاز
 صدا یکی است                                                                                             ولیکن پرندگان بسیار

خطاب


اینک بهار بر در قلب تو می زند
 اما تو آن طرف
بیرون قلب خویشتن
استاده ای هنوز
 صبحی که روی شانۀ زیتون
در حالت هبوط است
 فردا
از نخل های سوخته
 بالا خواهد رفت
اما
یک شاخه گل برای تو کافی است
  تا فاصله شود
بین تو و هزار ستاره
بین تو و حضور سپیده
بین تو هیاهوی شهری که هر سحر
در سربی صفیری بیدار می شود

در بادهای امشب و هرشب


این بادهای هر شب و امشب
  این باد آسیایی این باد مشرقی
وا می کنند پنجره ها را به روی تو
 و فصل را دوباره ورق می زنند
 در بادهای هر شب و امشب
از بهر این هیولا
این لاشۀ بزک شده در باران
گوری به عمق چند هزاران سال
 در یک دقیقه حفر خواهد شد
 این بادهای هر شب و امشب
 با کیمیای عشق و با سیمیای مستی
نسجی ز آب و آتش ترکیب می کنند
 و تا زباله دان
 اوراق روزنامه های محلی را
  تعقیب می کنند

آیه های شنگرفی


در سربی و ستاره و سرما
 کبوترها
 میدان را می دانند
 هر چند روزنامه نخوانند
 شوق عبور از پل طوفان و هر چه باد
 این پیغمبران کوچک را
تسخیر کرده است
 آه
 پیغمبران کوچک ؟
هرگز
این صاحبان عزم و عزیمت
  این انبیای مرسل
این خیل عاشقان اولوالعزم
با سحرشان سحرها
معنای دیگری است که در واژه می دمند
اینان
بر جا نمی گذارند از خود
جز آیه ای شگرف
واندر حضور حادثه
 شنگرف روی برف

با سبزنای گندم چنگیز


اینجا غبار صورتی و سبزی
 پاشیده اند روی درختان دوردست
 که در هوا
 هنوز شناور
معلق است
از راه دور
 بوی بهار تو را هنوز
آمیخته به خون خزانی
احساس می کنم
 ای جلگه ای که رایحۀ هجرت
 از برگ برگ باغ و
بهار تو می وزد
می بینم
آه
 اینجا
گنجشک ها
که بر لب پاشوره های حوض
با ماهیان سرخ
 سخن از مهاجرت
 می گویند
با سبزه نای گندم چنگیز
دهقان توس و تبریز
 نوروز باستانی فرخنده باد

قصه الغربه الغربیه


نیلوفری شدم
 بر آبهای غربت بالیدم
 نالیدم
 گفتم
با انقراض سلسلۀ سرما
 این باغ مومیایی بیدار می شود
  وآنگاه آن چکاوک آواره
حزن درخت ها را
 در چشمه سار سحر سرودش
خواهد شست
 واینک
 درمانده ام که امشب
در زیر برف پر حرف
نعش سروده های شبانگاهی اش را
آیا کجا به خاک سپردند ؟

بودن


پیمانه های برگ نیلوفران قدسی پر شد
 مستان
 یک یک
 از پای اوفتادند
اما یکی از ایشان
 با سایه اش هنوز
در حذبۀ سماع است
 در نور سرخ کژتاب
دو خط : سیاه و سربی
بر سطح ارغوانی آرام می گذشت
پرواز محو زاغچه ای با کبوتری
شاید به سوی نور و
 شاید به سوی خواب
بر برکۀ غروب نشستن
 و اضطراب بودن را دیدن
در پیچ و تاب سایۀ نیلوفری بر آب

هویت جاری


فیروزه های منتشر سرد سرمدی
آب است و آب و آبی بی ابر
بر آسمان جاری واژون
اسکندریه مثل هلالی است
بر موج ها گریز ستیزای فرصت است
و مرغکان چیرۀ ماهی خوار
۷۷ و
۷ و
 فراوان ۷
در انتشار هندسی خویش
 بر موج ها هجوم می آرند
  و من طنین پویه و پرواز و پنجه را
 بر سطح این هویت جاری
در واجموج هایم
تصویر می کنم

آوارۀ یمگان


کیست در آنجا
 کنار چشمه
  که خود را
 از گره موج می گشاید تصویر
موی سپیدش : غبار لشکر ایام
 ذهنش :‌ آیینه ای موازی شبگیر
تیشۀ طوفان و تندباد نکاهید
هیچ ازین صخره
 این شکوه تناور
 اینک فریاد اوست از پس ده قرن
بر سر خیزاب و تندباد شناور
 اسبش آنجا رهاست
 نظم رهایی است
 می چمد ‌آنجا که نثر سادۀ شبدر
  ریخته در شعر آب و شیری مهتاب
 صبح شقایق کنار عصر اساطیر
 شعر فروشان روزگار من و او
 اینک بعد از هزار سال ببینید
  شاعر و شمشیر را و
 بیشه ای از شیر

آیینه ای برای صداها


آیینه ای شدم
 آیینه ای برای صدا ها
فریاد آذرخش و گل سرخ
و شیهه شهابی تندر
 در من
 به رنگ همهمه جاری است
آیینه ای شدم
 آیینه ای برای صدا ها
 آنجا نگاه کن
فریاد کودکان گرسنه
  در عطر اودکلن
آری شنیدنی است ببینید
 فریاد کودکان
 آن سو به سوک ساکت گلبرگ ها
وزان
خنیای نای حنجرۀ خونی خزان
 آیینه ای شدم
آیینه ای برای صداها

نیویورک


او می مکد طراوت گل ها و بوته های آفریقا را
 او می مکد تمام شهد گلهای آسیا را
 شهری که مثل لانۀ زنبور انگبین
تا آسمان کشیده
 و شهد آن دلار
یک روز  در هرم آفتاب کدامین تموز
موم تو آب خواهد گردید
 ای روسپی عجوز ؟

سرود


گره می زنم تار ابریشم سرخگون را
 به آوای تندر
 به آوای باران
 می آمیزم این شبنم پرتپش را
 به دریای یاران
اگر چند کوتاه اما
 گره می زنم این صدا را
 در این کوچه آخر
به هیهای بالنده بالای یاران

درخت


زیباتر از درخت در اسفند ماه چیست ؟
 بیداری شکفته پس از شوکران مرگ
 زیباتر از درخت در اسفند ماه چیست ؟
 زیر درفش صاعقه و تیشۀ تگرگ
 زیباتر از درخت در اسفند ماه چیست ؟
عریانی و رهایی و تصویر بار و برگ
 

شطح اول


 با همین واژه هایی که هرگز
دعوی سحر و اعجازشان نیست
مثل سار و قناری و قمری
که اگر چند پیغمبران اند
آیه ای غیر آوازشان نیست
بر من این لحظه وحی آمد از صبح
 کان که بودی تو در انتظارش
جز تو خود هیچ کس نیست باری
دیگران گر ندانند این را
 بی گمان دیدۀ بازشان نیست

شطح دوم


شهری که آن سوی شقایق می شود طالع
در جادۀ جادوی ابریشم
 دروازه های عالمی دیگر
 به روی آدمی دیگر
 آن عالم و آدم که حافظ آرزو ی کرد
 نزدیک است
 آنک
 شهری که از دروازه های آن
 هم بوی جوی مولیان خیزد
هم یاد یار مهربان آید

مرثیه


درآن سپیدۀ ناپایدار
 تو مثل کرگدن
از بیشه پا برون هشتی
و آسمانۀ شب را
 چو آسمان سحر
شکافتی و
 شکفتی به سوی بی سویی
درآن سپیدۀ ناپایدار مرغی را
 به همسرایی خود خواندی
 و مرغ هیچ نگفت
و خون ز شاخه فرو ریخت
 و مرغ پر زد و از ریسمان باد آویخت
درآن سپیدۀ ناپایدار مردانی
 ز دور می خواندند
 هنوز نعش صداشان بر آبها جاری است

از سرزمین زیتون


تا که بماند درون حافظۀ آب
 نقش کنید ای خطوط موج به دریا
در وزش وحشت و تلاطم پاییز
 نسترن از شاخ و برگ خویش پلی ساخت
بهر عبور شکوفه : کودک فردا

 

کیمیای عشق سبز


هیچ کس گمان نداشت این
کیمیای عشق را ببین
کیمیای نور را که خاک خسته را
صبح و سبزه می کند
کیمیا و سحر صبح را نگاه کن
جای بذر مرگ و برگ خونی خزان
 کیمیای عشق و صبح
 و سبزه آفریده است
خنده های کودکان وباغ مدرسه
 کیمیای عشق سرخ را ببین
هیچ کس گمان نداشت این

اشراق


زان پیش تر که سدر و صنوبرها
 که قدکشیده اند به دیدارش
 از روی دوش هوش
آوای گام او را
از دور بشنوند
اینجا
 انبوه بوته ها و علف ها
آن ها که
 نزدیک تر به قلب زمین اند
 زودتر
 تندی و طعم سبز بهاری را
  در کام خویشتن
 احساس کرده اند

پرسش ۱


خوابیده اید زیر جبۀ ابریشم نسیم
 تن بر سریر سبزه
رها کرده
 چون شمیم
 دستت به روی سبزه و سر خفته روی دست
 دور از گزند گردش پرمای زنجره
کز آن طرف جدار خموشی را
 سوراخ می کند
بر سبزه زیر آبی بی ابر آسمان
 آفاق را به مردمک دیده دادی
این چیست این که لحظۀ بی خویشی تو را
 آشفته می کند
این تیک و تاک ساعت مچ بند
 زیر سر
 یا این صدای چشمۀ جوشان عمر توست
 کاین گونه قطره قطره
 به مرداب می چکد ؟

پرسش ۲


‎ ‎این نه اگر معجزه است پاسخ تان‏
‏ چیست ؟‏
‎ ‎در نفس اژدها چگونه شکفته است‎ ‎
این همه یاس سپید و نسترن سرخ ؟‏


 

وجود حاضر و غایب


چشمم به روی بیشه و
دریاچه بود و ابر
و خوشه های خیس اقاقی ها
و روشنای آب که قلبم را
در هرم آفتاب نشابور
طفلان منتظر
در کوچه ای محکمه کردند
قلبم برهنه شد
آنجا به روی خاره و خارا
در تیز تاب دشنۀ خورشید
با واژه واژه پرسش آنان
قلبم برهنه شد
از خویش رفته بودم
باران نرم و ریز فرو می ریخت
بر بازوان سبز علف ها
و گیسوان خیس خزه ها
بر سطح پر تبسم امواج آب و
من
در هرم آفتاب نشابور
آتش گرفته بودم

 

حسب حال


شب آمد و گرد روز پرگار گرفت
بر صبح و سپیده راه دیدار گرفت
 چندان که درون سینه و دفتر ماند
آواز و سرود و شعر زنگار گرفت
 
 

مزمور اول


 مرا نیز چون دیگران خنده ای هست
و اشکی و شکی جنونی و خونی
رها کن مرا
رها کن مرا در حضور گل و
  زمرۀ نور
نور سیه فام ابلیس
مرا دست و پیراهن آغشته گردید
 به خون خدایان
 مرا زیر این مطلق لاژوردی
 نفس گشت فوارۀ درد و دشنام
نه چونان شمایان
مرا آتشی باید و بوریایی
که این کفر در زیر هفت آسمان هم نگنجد
 برابلیس جا تنگ گشته است آنجا
رها کن مرا
 رها کن مرا

مزمور دوم


 از همدان تاصلیب
راه تو چون بود ؟
 مرکب معراج مرد
 جوشش خون بود
نامۀ شکوی که زی دیار نوشتی
بر قلم آیا چه می گذشت که هر سطر
 صاعقۀ سبز آسمان جنون بود ؟
من نه به خود رفتم آن طریق که عشقم
از همدان تا صلیب راهنمون بود

سال پار


سال پار
دانه ای درون ظلمت زمین در انتظار
واینک این زمان
 فت سنبله
 به روی بوته
 زیر آفتاب
 هفت چهرۀ صبور
  سال دیگرش ببین
 هفتصد هزار و بی شمار

از محکمۀ فضل الله حروفی


که تازیانه فرود آمد
  و باز شکوه نکرد
کجای اطلس تاریخ تو می خواهی
به آب حرف بشویی
و قصر قیصر را
و تاج خاقان را ؟
 و تازیانه فرود آمد
 و باز شکوه نکرد
حروف : مبدا و فعل اند و
فعل :‌ آب و درخت
و سبزه و لبخند
 و طفل مدرسه و سیب
سیب سرخ خدا
من این عفونت رنگین را
 به آب همهمه خواهم شست
که واژه های من از دریا
 می آیند
و هم به دریا می پویند
کجای اطلس تاریخ را
تو می خواهی
 به آب حرف بشویی
و قصر قیصر را
و تاج خاقان را ؟
 و تازیانه فرود آمد
 و باز شکوه نکرد
خبر رسیده که باران دوباره
 خواهد بارید
 خدا برهنه خواهد شد
 و باغ خاکستر خواهد شکفت
مسافری در راه است
 که بادبانش از ارغوان و ابر
 پر است
و جسم ظلمت را
 این هزار پای زخمی را
 از خواب نسترن ها بیرون می افکند
مسافرانی در راه اند
سپیده دم را بر دوش می کشند آنان
لباس صاعقه بر تن دارند آنان
 برادرانم
شب را با واژه هاشان
سوراخ می کنند
خبر رسیده که باران درشت
 خواهد بارید
 خدا برهنه خواهد شد
 مگر نمی بینی
که قلب من سبز است
 و حالتی دارم
که آب و آتش دارند
به جست و جوی نظام نو حروفم و
 وزنی
که روز و روزبهان را کنار یکدیگر
مدیح گویم و
 طاسین عشق را بسرایم
که کفر من کفری است
که هیچ سیمرغی بر اوج آن
 نیارد پرزد
نگاه کن
که بغض تندر ترکید
و تر شد مژۀ خوشه های گندم
  از شوق
 و ارغوان ها آنجا نماز می خوانند
و تازیانه فرود آمد
 و باز شکوه نکرد
کجای اطلس تاریخ را
 تو می خواهی
به آب حرف بشویی
و قصر قیصر را
 و تاج خاقان را ؟
 و تازیانه فرود آمد
گذار بر ظلمات آب زندگانی را
 به خضر خواهد بخشید
مبین که صف بستند
هزار خواجه نظام الملک
 هزار خواجۀ اخته
و بر لب هر یک
 هزار واژۀ اخته
ببین که این ها
 این ها
 چگونه در باران
رخان لاشۀ مردار شش هزاران سالی را
 به خون گل ها سرخاب می کنند هنوز
 برای سیر چنین باغ وحش چنگیزی
مگر به گردن زرافه ای در آویزی
و تازیانه فرود آمد
 و باز شکوه نکرد
درون جنگل سبز
چکاوکی پر زد
و در نسیم آویخت

در برابر درخت


صبح زود بود‏‎ ‎
‎ ‎باغ پر صنوبر و‎ ‎
سرود بود‏‎ ‎
‎ ‎سینه سرخ ها در اوج ها و اوج ها‏‎ ‎
پر گشوده فوج ها و فوج ها‏‎ ‎
‎ ‎می زد از کران شرق‏‎ ‎
در نگاه شان‏‎ ‎
‎ ‎شعاع شیری سحر‏‎ ‎
موج ها و موج ها و موج ها‏‎ ‎
هر گیاه وبرگچه در آستانۀ سحر‎ ‎
‎ ‎آن صدای سبز را‏‎ ‎
زان سوی جدار حرف و صوت‏‎ ‎
می چشید‎ ‎
‎ ‎آن صدا که موسی از درخت می شنید
‎ ‎گر چه خویش را ز خویشتن‎ ‎
‎ ‎تکانده بودم و رها شده ‏
‏ باز هم در آن میان
‏ غریبه بودم و کسی
از حضور من خبر نداشت‏‎ ‎
هرچه واژه داشتم نثار کردم و درخت‏‎ ‎
لحظه ای مرا به کنه خویش ره نداد

مرد ایستاده است


در ساحت حضور نسیم و
 نماز نور
در ساحت وقوف به زیبایی حیات
در آفتاب از پس باران کنار راه
مرد ایستاده است و
 نمی خواهد
 رز رهگذار خویش
 بر هم زند
آرامش موقر سنجابی را
 که
با خوشۀ اقاقی یا ساقۀ علف
دم لرزه می کند
می دانم
 آه
 هرگز
باور نمی کند کسی از من
کاین مرد
تا چند روز پیش چه می کرد
 در شرق دوردست
در آفتاب از پس باران
کنار راه
 مرد ایستاده است

تسلی


باز می گردن با دست تهی
نه پرستویی با من نه خدایی نو
نه سبویی آواز
دست هایم خالی است
 هیچ صحرایی این گونه سترون آیا
خواب دیده است کسی ؟
گاه می گویم
غم این نیست که دستانم خالی است
  کاسۀ چشم لبریز رهایی هاست

نور زیتونی


از حلب تا کاشغر
میدان ظلمت بود
 آن روزی
که تو خون واژه را با نور آغشتی
تو سخن را سحر کردی
 در سحر
 دوشیزگی دادی
 آه
عاشق را همیشه بغض این غم هاست
که به قربانگاه فردای شقایق می برد
 ای سبز
تو
در ظلامی
  آنچنان ظالم
واژه ها را از پلیدی های تکرار تهی
 با نور می شستی
نور زیتونی که نه شرقی است نه غربی
لیکن ای عاشق
بی گمان
گنجای آوازی چنان را
 در جهان
 بیهوده می جستی

ناکجا


من و شعر وجوبار
رفتیم و رفتیم
به آنجا رسیدیم آنجا که دیگر
نه جای پای کس بود
 و نه آشنا بود
درختان به آیین دیگر
 و مرغان به آیین دیگر
صدایی که می آمد از دور
 صدای خدا بود
رها بود
به هنگام پرواز
 از روی باغی به باغی
کسی زیر بال پرستو و پروانه ها را
 نمی کرد تفتیش
شقایق
ز طوفان نمی گشت خاموش
چراغش همیشه پر از روشنا بود
 نمی دانم آنجا کجا بود
 نمی دانم آنجا کجا بود

بار امانت


آن صداها به کجا رفت
 صداهای بلند
 گریه ها قهقه ها
 آن امانت ها را
آسمان آیا پس خواهد داد ؟
پس چرا حافظ گفت
آسمان بار امانت نتوانست کشید
 نعره های حلاج
بر سر چوبۀ دار
 به کجا رفت کجا ؟
به کجا می رود آه
چهچۀ گنجشک بر ساقۀ باد
 آسمان آیا
 این امانت ها را
 باز پس خواهد داد ؟

سفرنامه


 از یادها برهنه و در بادها دوان
 همپای و پویۀ نفس گرم آهوان
می کوچم از رهایی در چشم کوچه ای
 کانجا سراچه ها همه لبریز هجرت اند
و آواز را به خاک فرو رفته زانوان
خاموش مانده بودم یک چند
 زیرا
 از خشم
در شعرهای من
دندان واژه ها
به هم افشرده می شد
  آه
ناگاه
 ترکید بغض تندر
 در صبر ابرا
 پاشید خون صاعقه
 بر سبزۀ جوان
جایی که نان گرسنه شد و آب تشنه زیست
 شمشیر در نخاع سحرگه نهاده اند
در جاده های صبحدم
 این جمع جادوان
 در لحظه ای که کج شد فریاد ها
 همه
 در زیر ثقل شب
 ناگاه
 برگ لاله برون آمد از محاق
 آن گاه
 دیدم
 مشتی طلوع کامل بر آبها روان

پژواک


به پایان رسیدیم اما
 نکردیم آغاز
 فرو ریخت پرها
 نکردیم پرواز
 ببخشای
 ای روشن عشق بر ما
 ببخشای
ببخشای اگر صبح را
 ما به مهمانی کوچه
 دعوت نکردیم
ببخشای
 اگر روی پیراهن ما
نشان عبور سحر نیست
ببخشای ما را
 اگر از حضور فلق
روی فرق صنوبر
 خبر نیست
 نسیمی
 گیاه سحرگاه را
 در کمندی فکنده ست و
 تا دشت بیداری اش می کشاند
 و ما کمتر از آن نسیمیم
در آن سوی دیوار بیمیم
ببخشای ای روشن عشق
 بر ما ببخشای
به پایان رسیدیم
 اما
نکردیم آغاز
فرو ریخت پر ها
نکردیم پرواز