دامن كشيد و رفت چو خورشيد از افق
تنها به باغ ماند از آن سايه هاي شب
در ديدگان خيرۀ من تيرگي فزود
تا چيره شد به جان من افسانه هاي تب

اين سايه هاي مبهم و درهم به چشم من
اشباح عشق هاي گذشته است در ملال
شب چيرگي دهد به سرانگشت هاي غم
تا بر درند دفتر افسانۀ خيال

آن سايه بنفشه به طرف جوي
موي سياه دلبر دور جواني است
وآن سايه هاي نرگس فتان نيم باز
چشمان نيمه شب كامراني است

آن سايه بلند ز سرو سهي به باغ
يادي ز قد و قامت معشوق رفته است
و آن سايه هاي مظلم مخفي به گوشه ها
افسانۀ زمان زخاطر نهفته است

امشب به يادبود زمان هاي گمشده
رهبرد من به باغ در آغوش سايه هاست
در جست و جوي جان تو همراه يادها
افسانۀ خموش تو در گوش سايه هاست.