شعر ۱۷

تو را می بینم
دیواری فرو می افتد
گل می چینم
جامه ات را
لمس می کنم
بر گیسویت گل می گذارم
من و تو را
گلی تکان می دهد.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۴۰۰ ساعت ۶ ب.ظ توسط سیل سرشک
|

تو را می بینم
دیواری فرو می افتد
گل می چینم
جامه ات را
لمس می کنم
بر گیسویت گل می گذارم
من و تو را
گلی تکان می دهد.
در زمستان
از بالای نرده ها
عطسه می کنی
در من نگاه می کنی
که تصویرم
بر آب حوض افتاده است
کنار دست تو سایۀ گل
و شطرنج برگ های درختان در خواب است
چرا بر صندلی نباشیم
کنار یک کودک
که جهان
پنجرۀ اوست؟