مهتاب

در زير سايه روشن ماه پريده رنگ،
در پرتوي چو دود ، غم انگيز و دلربا
افتاده بود و زلف سياهش به دست باد،
مواج و دلفريب
مي زد به روشنايي شب ، نقش تيرگي.

مي رفت جويبار و صداي حزين آب ،
گويي حكايت غم ياران رفته داشت.
وز عشق هاي خفته و اندوه مردگان
رنجي نهفته داشت.

در نور سرد و خستۀ مهتاب ، كوهسار،
چون آرزوي دور،
چون هالۀ اميد،
يا چون تني ظريف و هوسناك در حرير،
مي خفت در نگاه.
وز دشت هاي خرم و خاموش مي گذشت،
آهسته شامگاه.

«او» آن اميد جان من ، آن سايۀ خيال،
مي سوخت در شرارۀ گرم خيال خويش.
مي خواند در جبين درخشان ماهتاب،
افسانۀ غم من و شرح ملال خويش.

كارون

بلم ، آرام چون قويي سبكبار
به نرمي بر سر كارون همي رفت
به نخلستان ساحل ، قرص خورشيد
ز دامان افق بيرون همي رفت.

شفق، بازي كنان در جنبش باد
شكوه ديگر و راز دگر داشت.
به دشتي پر شقايق ، باد سرمست
تو پنداري كه پاورچين گذر داشت.

جوان ،پارو زنان بر سينۀ موج
بلم مي راند و جانش در بلم بود
صدا سر داد ، غمگين ، در ره باد
گرفتار دل و بيمار غم بود.

«دو زلفونت بود تار ربابم»
«چه مي خواهي از اين حال خرابم»
«تو كه با ما سر ياري نداري»
«چرا هر نيمه شو آيي به خوابم»

درون قايق ، از باد شبانگاه
دو زلفي نرم نرمك تاب مي خورد
زني خم گشته از قايق بر امواج
سرانگشتش به چين آب مي خورد.

صدا ، چون بوي گل در جنبش باد
به آرامي به هر سو پخش مي گشت
جوان مي خواند و سرشار از غمي گرم
پي دستي نوازش بخش مي گشت:

«تو كه نوشم نئي نيشم چرايي»
«تو كه يارم نئي پيشم چرايي»
«تو كه مرهم نئي زخم دلم را»
«نمك پاش دل ريشم چرايي»

خموشي بود و زن در پرتو شام
رخي چون رنگ شب نيلوفري داشت
ز آزار جوان دلشاد و خرسند
سري با او ، دلي با ديگري داشت

ز ديگر سوي كارون زورقي خورد
سبك بر موج لغزان پيش مي راند
چراغي ، كور سو مي زد به نيزار،
صدايي سوزناك از دور مي خواند.

نسيمي ، اين پيام آورد و بگذشت:
«چه خوش بي مهربوني از دو سر بي»
جوان ناليد زير لب به افسوس:
«كه يكسر مهربوني دردسر بي»