مهتاب

در زير سايه روشن ماه پريده رنگ،
در پرتوي چو دود ، غم انگيز و دلربا
افتاده بود و زلف سياهش به دست باد،
مواج و دلفريب
مي زد به روشنايي شب ، نقش تيرگي.
مي رفت جويبار و صداي حزين آب ،
گويي حكايت غم ياران رفته داشت.
وز عشق هاي خفته و اندوه مردگان
رنجي نهفته داشت.
در نور سرد و خستۀ مهتاب ، كوهسار،
چون آرزوي دور،
چون هالۀ اميد،
يا چون تني ظريف و هوسناك در حرير،
مي خفت در نگاه.
وز دشت هاي خرم و خاموش مي گذشت،
آهسته شامگاه.
«او» آن اميد جان من ، آن سايۀ خيال،
مي سوخت در شرارۀ گرم خيال خويش.
مي خواند در جبين درخشان ماهتاب،
افسانۀ غم من و شرح ملال خويش.