در بين زرد و سبز

درهاي خانه بسته و بيرون،سكوت محض
باد از كدام سو، به سراي دلم وزيد
آيا تو آمدي؟
هرگز نبود هيچ درختي،چنين سريع
در بين زرد و سبز
بگذار تا ببينم و باور كنم تو را.
برچيده مو،شكسته نظر
قرقاول قديمي مرداب انزلي
افسرده مانده ديري
در نم نم مداوم باران جنگلي.

امشب تو از هزار سفر بازگشته اي
صدها گياه تجربه،در كوله بار توست
اما سخن درست
اي بي وفا تو همسفرت را شناختي؟
(اين طفل سرخ پوست
تاوان شب نشيني مغز تو، خون اوست)

اي باغ را طراوت_اي خانه را فروغ
اي ارتفاع سبز صدا
اي اهتزار زرد بلوغ
آيا تو آمدي؟

اي كشتي شبانه رو بادبان سپيد
قيلوله ات به پاك ترين ترعه هاي روز
سوت بلند و سرد ملامت ولي هنوز
آزار آن دو گوش نجيب.

درهاي خانه بسته و بيرون،سكوت محض
ليك از كدام باد
آونگ خواب مردمكم تاب مي خورد
در بين زرد و سبز...

عشق در اينجا

ويجين هوس
يا
ورزۀ عشق

آبخيزه هاي خوشرفتار تابستان
صخره ها را مي شويند
مي بويند
مي بوسند
و به دريا باز مي گردند

آه!
اين تمثيل كدام واقعيت است؟
زيرا
در اين ديار، نه عاشق ها چون آبند
و نه معشوقه ها، چون سنگ.

شايد
عشق در اين جا
قمقمه اي شير و قهوۀ شيرين به هم آميخته است
كه زمستان و تابستان
سرد كرده اش را مي نوشند.
شايد
عشق در اين جا
چتر آبي رنگ بزرگي است
كه دو كودك
در زير آن
گل هاي باران خورده را مي چينند.

شايد
عشق در اينجا
تعارف يك درخت،هلوي رسيده است
براي كسي كه
تنها
تشنۀ يك ليوان آب معدني است.

شايد!
چه مي دانم؟...

پير و پنجره

آدينه اي در پاييز
آفتابي خوش

آسايش دل پير
پنجره اي گشوده بر خيابان ظهر
و نسيمي از باغچۀ روبه رو
با بوي برگ هاي كهنه و خيس
اما چه خلسه انگيز.

درهاي بستۀ خريد و فروش
پياده روهاي فراغت
روبه رو ! پايين ! ميانسالي مي گذرد،بلند بالا
آه!
گمشده اي نيم يافته كه باز مي گذرد...باز...

و ديگر پنجره بسته نمي شود
تا چايش دل پير