ويجين هوس
يا
ورزۀ عشق

آبخيزه هاي خوشرفتار تابستان
صخره ها را مي شويند
مي بويند
مي بوسند
و به دريا باز مي گردند

آه!
اين تمثيل كدام واقعيت است؟
زيرا
در اين ديار، نه عاشق ها چون آبند
و نه معشوقه ها، چون سنگ.

شايد
عشق در اين جا
قمقمه اي شير و قهوۀ شيرين به هم آميخته است
كه زمستان و تابستان
سرد كرده اش را مي نوشند.
شايد
عشق در اين جا
چتر آبي رنگ بزرگي است
كه دو كودك
در زير آن
گل هاي باران خورده را مي چينند.

شايد
عشق در اينجا
تعارف يك درخت،هلوي رسيده است
براي كسي كه
تنها
تشنۀ يك ليوان آب معدني است.

شايد!
چه مي دانم؟...