خان دشتي

                                                                                           به هنرمند سوخته: اكبر مشكين

۱
سحر لبخند پر ابهام خاور
بشارت داد از يك روز ديگر
خروسان بالهاي خود گشودند
سرود باستاني را سرودند
بلند آواز مرغان سحر خيز
همه با جفت خود گفتند برخيز
پياپي كوهساران كم كم از دوش
بيفكندند پوشاك شب دوش
فراز تپه هاي سبز و خرم
نسيم و لاله رقصيدند با هم
عروس آسمان را لختي از تن
نمايان شد ، چو بر مي چيد دامن
قطار كاروانِ بامدادان
شد از دروازۀ خاور نمايان
نسيم دلكش صبح بهاران
بيامد، با نثار نرم باران
به روي شاخ آن بيد كهنسال
دگر باره به هم زد مرغ شب بال
به يادش آمد آن اندوه ديرين
كشيد آهي عميق از قلب غمگين
به هم پيچيد آن آه حزين را
غم افزا كرد نغمه يْ آخرين را
پريشان گشت امواج صدايش
پريد و رفت و خالي ماند جايش
به سوي آسمانها كرد پرواز
نسيم صبحدم را گشت همراز
گذشت از كوه و از دشت و گلستان
به زودي محو شد در دوردستان
هزاران نيزۀ رخشنده انبوه
دل افلاك را خست از پس كوه
شكفت از پشت كهسار و درخشيد
چو خونين لاله اي رخسار خورشيد

۲
به جفت خويش مرغي گفت و خنديد
«بت من هيچ آن ده را پسنديد؟
اگر چون من تو هم بپسندي آن را
بدانجاي آرم از كوه آشيان را»
به او زد طعنه جفتش با تبسم:
«مرا مانند عقل خود مكن گم
گر آنجا را كه گفتي ده شمارم
به هر مخروبه نام ده گذارم
تو يادت نيست، پيش از اين بهاران
شبيخونها به ما زد برف و باران
يكي از روزهاي آفتابي
دل من آسماني شد حسابي
پسيني آشيان را ترك كردم
يكي از بچه ها را نيز بردم
گرفتم اوج و گشتم آسماني
به سوي ابرهاي پرنياني
فراز آسمانها ابر از باد
شكايت كرد و پس در گريه افتاد
كه امشب پاك خواهم كرد كين را
كفن مي پوشم از كينت زمين را
ز ترس خشم باد و تازيانه
دويدم من به سوي آشيانه
بدانجايي كه مي گفتي رسيدم
چو يك مشت گِلش از دور ديدم
چو مشتي گِل كه افتد در گذرها
در او جنبد چندي از بشرها
هنوز ايران اسير شيخ و خان است
تمام روستاهايش چنان است»

۳
درختي چند از آن دور پيداست
ده آنجا، آشيان عشق آنجاست
به سوراخي خزد در زير ديوار
رونده جوي آبي تيره،چون مار
وز آن سو مي زند بيرون ز سوراخ
به صحرا مي رود پر زور و گستاخ
روان از پهلوي انبار غله
به سوي دشت و صحرا  گاو و گلّه
ز دل بر مي كشد با شوق و شادي
خروس ده خروش بامدادي
رساند زوزۀ سگهاي چوپان
پيام بازگشت گوسفندان
صداي زنگ هاي گلّه از دور
به گوش ده رسد مأنوس و مهجور
به استقبال گلّه ، سوي منظر
كمر بسته زنان ديگ بر سر
شود نزديك كم كم گرد گلّه
ز راه آيند، بي آرام و ذلّه
وزآن سوي دگر از دور پيدا
شود، طفلي كه آرد بره ها را
چو آردشان به نزد مادرانشان
تماشايي است فرياد و فغانشان

 ۴

به صحرا مي رود محزون و خاموش
خميده پشت پيري بيل بر دوش
به زير لب كند آهسته تكرار
«خداوندا ! جليلم را نگهدار !»
خرامان مي رسد نزديك كِشته
ميان مغز او جوشد گذشته:
«رسول كدخدا نوميد برگشت
جراحتهاي قلبم بيشتر گشت
سه روزه رفته، صد جا سر كشيده
بتولش را، جليلم را نديده
دگر اينجا نمي آيد جليلم؟
جليلم، جان اين جسم عليلم؟
كجا برده بتول كدخدا را؟
خدايا ! نيست تأثيري دعا را؟»
دوباره مي كند آهسته تكرار
«خدايا ! هردوتاشان را نگهدار»

 ۵
چو رخشان مه به اوج چرخ بر شد
دراي كاروان آهسته تر شد
شتربانان سوي بيراهه رفتند
كنار چشمه اي منزل گرفتند
بزرگ ساربانها گفت:«از دور
چراغ
خان دشتي مي زند نور،
از اين منزل نبايد رفت تا صبح
كنار چشمه بايد خفت تا صبح
شب از اين رهزن بي دين گمانم
نخواهد ماند سالم كاروانم
مسافرهاي من مشكل پسندند
خصوصاً آن دو كز اهل هرندند
و الّا جاي مرغوبي است اينجا
درخت و سبزۀ خوبي است اينجا»

***

كنار تپّه اي ، زير درختي
زمين از سبزه قالي داشت لختي
سپهر از اختران چون باغ لاله
ميان لاله ها، مه غرق هاله
به كردار عروسي كش به زيور
يكي طوق گل اندازند بر سر
گروه اختران با لاله و شمع
به گرد آن عروس ماهرو جمع

***

به روي سبزه ها افتاده آرام
بتول و عاشقش، سرمست و پدرام
جليل آهسته با او گرم گفتار:
«چه مقبول و چه شيريني تو اي يار
اگر خواهد خدا،در شهر شيراز،
كه آنجا خالويم پيري است بزّاز
ز خوشحالي دلش پَر در مي آرد
چو بيندمان،كه فرزندي ندارد
برايش كار خواهم كرد و با هم
به سر خواهيم بردن شاد و خرّم»
بتول از خنده مرواريد پاشيد
دو كف چون برگ گل بر چهره ساييد
نگاهش خيره در چشم ثريا
لبش چون غنچۀ پر شهد شد وا:
«ستاره سر زد و رايي شدم من
رفيق كفتر چايي شدم من
رفيق كفتر چايي نه چندون
كه جفت مرغ دريايي شدم من
جليل ! اينجا عجب جاي قشنگي است
نگا كن، تپه چون پشت پلنگي است»
به پهلو گشت و توأم با نگاهي
كشيد از قلب پر اميد آهي:
«اگر گفتي كه باباي من آنجا
چه حالي دارد الان از غم ما؟»

به آرامي سپس بر پشت افتاد
جواب خويشتن را خويشتن داد:
«يقين دل را به دست غم سپرده
همين الآن چپق را چاق كرده
ستون سقف را هي مي دهد دود
كه: ما را روزي و قسمت همين بود
ولي بيچاره باباي تو پير است
گذشته از غم پيري فقير است
دلم از غصۀ آن شب نيشتر خورد
كه از من خواستگاري كرد و سر خورد»
جليل آهسته غلتي خورد و خنديد
لبش را با نشاط و شوق بوسيد:
«ندونم سيب تر يا غبغب است اين
شكر بادوم شيرين يا لب است اين
به دور صورتت صف بسته گيسو
مرو دلبر،قمر در عقرب است اين»

***

اگر محفوظ باشد از بلا عشق
خوشا عشق و خوشا عشق و خوشا عشق

 ۶
چو خورشيد از فراز كوه سر زد
درختان را به سرها تاج زر زد،
دراي كاروان آواز برداشت
بلاي راه كوته گشت تا چاشت
سپاه خان فراز معبري تنگ
به پشت سنگري آمادۀ جنگ
چو نيم از كاروان در معبر آمد
صداي تيري از سويي برآمد
خروش تيرها از خانه جستند
سرود كارواني را شكستند
يكي از اشتران افتاد بر خاك
شد از رو رنگ اهل كاروان پاك

به تيري كشته شد مردي ز حرفي
نبست از حرف خود جز مرگ طرفي
نقاب افكنده؛ خان آهنگ ره كرد
يكايك سرنشينان را نگه كرد
سه تن را نامزد كردند و بردند
به باقي آنچه بايد كرد كردند

۷
مگر ده روز كم شد عمر خورشيد
نه طوفان شد،نه آب از آب جنبيد
جليل افتاده در زندان به خواري
جبينش خوني و گيسو غباري
گزيده خان فراز كوه مأمن
گرفته دشت را در زير دامن
بتول اندر برش محزون و دل ريش
ترنّم مي كند آهسته با خويش:
« دو پنج روزه كه بوي گل نيومد
صداي چهچه بلبل نيومد
برين از باغبون گل بپرسين
چرا بلبل به سير گل نيومد؟»
دل سنگين خان از جا نجنبيد
نگاهي پر شرارت كرد و خنديد:
«همين امروز خواهم كشت او را
به گورش مي فرستم آرزو را،
من آنگه خوب مي بوسم رخ گل
تو هم آسوده خواهي شد ز بلبل!»

***

به امر خان به پا شد چوب داري
بتول و خان نشسته در كناري
به سوي دار با قلبي شكسته
هدايت شد جليل دست بسته
قدوم نا اميدش راه پويان
به دل گريان،به لب آهسته گويان:
«مسلمونون من از اهل هرندم
كت بسته به ميدون مي برندم
شوِ آدينه و عيد محمد
عجب روزي به كشتن مي برندم»

***

بتول افتاده با اشكي نمايان
به پاي خان كه:«بر من رحم كن خان!
مگير اين خون ناحق را به گردن
مكش، امشب به حرفت مي كنم من
ببخش او را به فرزند عزيزت
جليل آزاد گردت ، من كنيزت»

***

سرانگشتِ اشارت رفت بالا
جليل آسوده شد از تير زنها
به پشت استر او را سخت بستند
دو تن بر اسبهاي خود نشستند
سفارشهاي خان يك يك شنفتند
سرازير از فراز تپه رفتند
بتول بينوا، با ديدۀ تر
دويده بر بلندي، سوي منظر
خمانده تن به سوي يار و گريان
دلش بر آتش اندوه بريان
به دستي خان، چو طوقي گردنش را
گرفته، وان دگر پيراهنش را
بتول از اشك باغ چهره شويان
ميان گريۀ پر سوز گويان:
_« ولِ شيرين زبانم رفتي آخر
جليل ! آرام جانم، رفتي آخر؟
اگر ديدي در آنجا مادرم را
پريشان مادر بي دخترم را
نگويي خان دشتي برد او را
بگو گرگ بيابان خورد او را»


 ۸
نهان شد در پس كهسار خورشيد
جهان شولاي مرگ اندود پوشيد
چراغ روز شد بي رونق و نور
سواد گرد اسبان دور شد، دور
طنين ناله اي در كوه پيچيد
بتول از روي كوه آن ناله بشنيد:
«به دشتي اومدم، ور لار ميرم
تنِ ساز اومدم، بيمار ميرم
الهي خير نبينه خان دشتي
كه با يار اومدم بي يار ميرم»
بتول خسته پاسخ گفت آن را
ولي محبوب او نشنفت آن را:
«ستاره در هوا مي بينم امشو
زمين در زير پا مي بينم امشو
خدايا! مرگ بده تا جون سپارم
كه يار از خود جدا مي بينم امشو»

 

 ۹
چه محزون و چه ناكامي تو اي عشق
خوش آغاز و بد انجامي تو اي عشق

عشق از ياد رفته

                                                                                        به دوست نازنين شاعر و نويسنده:
                                                                                                                          رضا مرزبان

 

 ۱
اي عشق از ياد رفته
گمگشته، بر باد رفته
باز آمدي؟ داد از تو
فرياد و فرياد از تو
يكچند همچون كبوتر
آن طاير پرنيان پر
در شهر خاموشيِ دل
ملكِ فراموشيِ دل
ره جسته، مأوا گرفتي
در گوشه اي جا گرفتي
اكنون پس از روزگاران
بعد از خزان ها، بهاران
از دور ديدي نشان را
ويرانۀ آشيان را
چون شد كه از دوردستان
چون اخگري در نيستان
ناگه پريدي به يادم؟
آتش زدي در نهادم؟

۲
اي عشق از ياد رفته
گمگشته ، بر باد رفته
من خود غمي تازه دارم
دردي بي اندازه دارم
ديگر چه خواهي ز جانم؟
وز اين تن ناتوانم؟
يادش به خير آن بهاري
و آن دلنشين روزگاري
كز بوي تو مست بودم
سرمست و پا بست بودم
خرّم بهار جواني
بحبوحۀ كامراني
ابر فرح ژاله ريزان
اشباح غمها گريزان
مرغ خوشيها به آواز
ساز طرب نغمه پرداز
خورشيد احلام خندان
چون قلب اميدمندان
بيرون ز دنياي غمها
وز سرزمين المها
بر تپه اي رشك چالوس
خوش رنگ چون پرّ طاووس
از تنك چشمان كناري
بر ساحل جويباري
آهسته چون گل شكفتي
با اختران راز گفتي
از سبزه ها بستري نرم
وز مهر تابيدني گرم
من نيز با مهرباني
هم جاني و هم زباني
بودم نگهبان جانت
وز اين و آن پاسبانت

 

۳
اي عشق از ياد رفته
گمگشته، بر باد رفته
دانم كه ياد گذشته
از خاطرت محو گشته
آن خاطرات فراري
و آن شوق و آن بي قراري
كنج نهانخانۀ دل
بودند دردانۀ دل
تو جان من بودي ، اي عشق
ايمان من بودي، اي عشق
هر گه كه از بي وفايي
يا از نسيم جدايي،
در دامنت آذري بود
يا گرد و خاكستري بود
از جوي چشمان به زاري
مي كردمت آبياري
آن آذرت مي نشاندم
گرد از رخت مي فشاندم
تو لاله اي تازه بودي
خاموش آوازه بودي
نور تو در قلب من بود
آرايش انجمن بود
آخر نسيم خزاني
يكباره و ناگهاني
بر پيكرت حمله ور شد
روح مرا هم خبر شد
تو خوش درخشيدي اي عشق
اما نپاييدي اي عشق
زآن سان كه ديدم شگفتي
ديدم كه بر باد رفتي
پرپر شدي، باد بردت
بر دور دستان سپردت

 ۴
اي عشق از ياد رفته
گمگشته، بر باد رفته
باز آمدي؟ داد از تو
فرياد و فرياد از تو
مي پرسي از من دلت كو؟
شمعت چه شد، محفلت كو؟
اي عشق الهي نميري
سوزاندي، آتش بگيري
من بي دلم ، دل ندارم
من شمع محفل ندارم
ما بي دل و بي قراريم
بازيچۀ روزگاريم
تير بلا را نشانيم
مرغي خراب آشيانيم


۵
اي عشق از ياد رفته
گمگشته، بر باد رفته
دوشينه در خواب ديدم
وز مادر خود شنيدم
كآن نازنين مظهر تو
آن بادۀ ساغر تو
اندر شب خواستگاريش
در گوشۀ بي قراريش
از عشق من نام برده
بر عكس من گريه كرده
چون چهرۀ دلفروزش
آتش گرفتم ز سوزش
اي كاش من مرده بودم
زهر اجل خورده بودم
كاين آتش مهرباني
سوزد مرا جاوداني
افسوس كاين دلفريبان
اين دختران ، اين حبيبان
هرچند چون جان عزيزند
بي مدرك و بي تميزند
تا مي روي از قفاشان،
سرگشته اي از جفاشان
چندان كه بيچاره گشتي
مهجور و آواره گشتي
از بي وفايي گسستي
با ديگري عهد بستي
گويند مرد هوا بود
در عاشقي بي وفا بود
آخر نگويند چون ما
او هم دلي داشت شيدا


 ۶
اي عشق از ياد رفته
گمگشته، بر باد رفته
اكنون به پاس محبت
بهر سپاس محبت
اين مرغك پر شكسته
اين خامۀ سر سكشته
پاشيد بر دفتر غم
جانسوز، بس گوهر غم
كآن اشكهاي جگر سوز
زآن شمع پاك دلفروز
در شهر ناكامي و درد
تنها نباشند و دلسرد

 

 ۷
اي عشق از ياد رفته
گمگشته، بر باد رفته
پرسيدي از من دلم كو؟
شمعم چه شد، محفلم كو؟
افسوس اي عشق، خاموش
دل كرده ما را فراموش
بنشين كه گويم غم خود
اندوه خود ، ماتم خود
در سايه بنشين كه اين ماه
وين اختران دل آگاه
ما را نبينند با هم
گويند حرفي به ماهم
زين ماه با اين ظرافت
وين نور با اين لطافت
بين من و يار راهي است
پيغمبر سوز و آهي است
شبها كه خلوت گزينم
با غم به كنجي نشينم
ياد آرم از طرفه بحري
نزديك آن بحر، شهري
بحر خزر نام آن بحر
گلگشت رشت اسم آن شهر
شهر نكويان، حبيبان
ديوانه كن  دلفريبان
زآن جنگل و كوه و درّه
ز آن جرّه و آن مجرّه
از خانۀ ايده آلم
مأواي وحشي غزالم
زآن ترك شيرين زبانم

توران نامهربانم
آن كفتر چايي من
آن مرغ دريايي من
ياد آرم و اشك ريزم
خود را گذارم، گريزم؛
اين ماه با خنده اي مات
گويد كه: «هيهات هيهات
يار تو خندان و سرمست
سرگرم تفريح و عيش است
ز آن نازنين دل آزار
افتاده كنجي دلت زار»
اكنون هم آنجاست يارم
شيرين لبم، گلعذارم
وآنجاست روحم، خيالم
عشقم، دلم، ايده آلم

 ۸
اي عشق از ياد رفته
گمگشته، بر باد رفته...

دعوت

خيز و بيا، ناز پرستو، بيا
ناز پرستوي سخنگو، بيا
خيز و بيا، توري ام و توري ام
باغ بهشتم،پري ام، حوري ام
خيز و بيا،قمري باغم، بيا
خيز و بيا،چشم و چراغم، بيا
ما همه شمع و همه پروانه ايم
يكه رو و تكچر و تنها نئيم
همقدم روز و شبان هميم
گلّۀ آزاد و شبان هميم
رود بزرگي است، روان با وقار
مأمن بس جوي و بسي چشمه سار
هست در اين قافلۀ پرشكوه
از همه رنگ و همه دين و گروه:
آنكه فرستد به محمّد درود
و آنكه علي سرّ وي است و سرود
وآنكه_(چو طفلي كه به مادر پناه
برده، زبيم شبحي كينه خواه)_
خفته صليبي به روي سينه اش
سينۀ مهتابي و سيمينه اش
و آنكو با رهبريِ زردهشت
راه سپارد سوي خرّم بهشت
وآنكه بود صوفي صافي ضمير
سر نكشد از خط فرمان پير
و آنكو بر سنّت ديرينه اش
شنبۀ ما باشد آدينه اش
از همه نيرو، همه رنگ آدمي
اوّلي و دوّمي و سوّمي

***

هست در اين نادره باغ بهشت
بس گل نادر ز بسي باغ و كشت
كارگر بيشۀ مازندران
«پيشه ور باهنر اصفهان»
دختر شيراز پر از شعر و حال
آينۀ روي كمال و جمال
وآن پسر بابليِ شرم رو
چون همۀ بابليان گرم خو
وآنكه بود اهل خراسان زمين
روشنيِ ديدۀ ايران زمين

***
آنكه بود نقشگر و چهره ساز
خامۀ او مشرق سحر است و راز
و آنكه غزلخوان و نوازنده است
و آنكه نوازنده و سازنده است
من ، كه يكي مرد سخن پيشه ام
شعر تراود ز رگ و ريشه ام
و آن هنري دختر تنديسگر
چشمۀ زيبايي و ذوق و هنر
وآنكه ز بس ورزش و تعليم و فن
شيردل است و قوي و پيلتن
كوهي اگر كوبي بر گردنش
كوه بلرزد، كه نلرزد تنش
هست در اين قافلۀ پرشكوه
از همه رنگ و همه دين و گروه

***

خيز و بيا،جان پرستو، بيا
جان پرستوي سخنگو، بيا
خيز و بيا همره اين كاروان
اين گلۀ قمري و باغ جوان
گام سوي كوه و بيابان زنيم
دست در آغوش گلستان كنيم
راه سپاريم چو مرغ و بره
بر سر دشت و تن كوه و دره
مست سرود خوش نسل جوان
چون چمني لاله، گشوده دهان
خاك به چشم غم عالم كنيم
عالم را ايمن از غم كنيم

***

خيز و بيا،توري ام و توري ام
باغ بهشتم، پري ام، حوري ام
خيز و بيا دست به دست افكنيم
در صف بدخواه شكست افكنيم
نسل جوان باز قد افراشته
هر طرفي طرفه گلي كاشته
چون شود آدينه و هنگام صبح
پر شود از خنده و خون جام صبح
تهران در شور و شعف گم شود
غرقه در آمد شد مردم شود
شهر تو پنداري دريا شده است
دريايي از سر و تن ها شده است
ديده شود بر زبَر پشتها
زير بغلها، يا در مشتها
سفره و فرش و پتو و كولبار
نوبت خود را همه در انتظار
همسفر نسل جوان همچنان
مي رود از شهر بسي كاروان
هم به سراغ كرج سبز پوش
هم به شميرانِ پر از جنب و جوش
سوي دماوند كهنسال هم
درّۀ ميگون هم ، توچال هم
سوي چمنها ، دره ها ، لانه ها
چلچله ها ، گلها ، پروانه ها

سوي بهشتي كه نباشد خيال
سوي بهاري كه ندارد زوال
يوي خوشيها ، سوي آينده ها
سوي دهانها پر از خنده ها

***

خيز و بيا، قمريِ باغم، بيا
خيز و بيا، چشم و چراغم ، بيا
قافله مان قافلۀ شادي است
وين سفر شادي و آزادي است
قافله سالار، كه محبوب ماست
قافله را رهبر و فرمانرواست
رخصت اگر داد، توان خورد مي
زود به اين نكته توان برد پي
كاش دهد رخصت و مستان شويم
رشك همه باده پرستان شويم
پاي بكوبيم و برقصيم شاد:
جنبش دنياي جوان زنده باد

***
سر چو فرو برد به قير و به غار
روز، وشب آمد ز ره، افكند بار،
گر دلكت خواهد بيتوته كن
بستر و بالين گل و گلبوته كن
تا من و ناهيد و شب ماهتاب
جمله به چشم تو فرستيم خواب
قافله مان قافلۀ شادي است
وين سفر شادي و آزادي است

***
كوه پر از سبزه، خوش آب و هواست
جاي تو و جاي همه، جاي ماست
كرده بدانجا ابديّت حلول
نيست دلي غمگن و جاني ملول
هر طرفي چشمه و جوي و جري است
هر قدمي جادوييِ ديگري است
دم به دم از سينۀ سنگ صبور
رويد و رويد گل و برگ بلور
رويد و در هم شكند دم به دم
بر زبَر سبزه گذارد قدم
سبزه شود تازه و شاداب و  تر
سبزتر و تازه و شاداب تر

***
نيست كسي در پي آزار، نيست
هيچ كسي را به كسي كار نيست
جمله هنرمندان، نام آواران
بهره رسانند به آن ديگران
دايرۀ رقص ببنديم خوش
شاد بگوييم و بخنديم خوش
پيچ و خم رقص و طنين سرود
نفرت نفرين و نشاط درود
هلهلۀ شادي و آوازها
زير و بم زمزمۀ سازها،
نور بر اين تيره شبان افكند
غلغله در گوش جهان افكند
گوش جهان بشنود آواز ما
آرزوي ما، گپ ما، راز ما
پهنۀ گيتي به كسي تنگ نيست
كينه و آزار چرا؟جنگ چيست؟
آدميِ زنده چه خواهد؟ خوشي
نفرت و نفرين بر آدمكشي
ما همه عشقي و وفا، اي جهان
با همه صلحيم و صفا، اي جهان
باد، كه جوييم ره بهتري
باد، كه پوييم سوي مهتري
نشكند اين ساز و سرودي كه هست
بشكفد اين بود و نمودي كه هست

***

خيز و بيا، ناز پرستو، بيا...
ناز پرستوي سخنگو، بيا...

قضيۀ درد زادن

داستاني ز راويان كهن
مانده در پرده هاي خاطر من
كه شبي زير اين حجاب كبود
انجمن شد ز دختران يهود
جمله از رنج زندگي شاكي
گفت و گوشان ز حالشان حاكي
نزد
موسي شكايت آوردند
گله از وضع خويشتن كردند:
«كاي رسول شريف! دست بردار
بار رنج از دل زنان بردار
اين چه قانون و سنّت و ديني است؟
اين چه رسمي است؟ اين چه آييني است؟
به چه موجب گذاشت ايزد فرد
اين قدر فرق بين زن با مرد
مرد آزاد و شاد، زن بنده
آن سرافراز، اين سرافكنده
تا بود دوره دورۀ پسري
به خوشي گردد و خوش سپري
هر كجا خواست گام بگذارد
بخورد باده ، كام بگزارد
هر شبي وصل سيم بر صنمي
جوجه كبكي ، كبوتر حرمي
چون رسد روزگار دامادي
باز هم شادي است و آزادي
سر خوش و مست و بي خبر گردد
كام دل گيرد و پدر گردد
گر كند شبي هزار گنه
يا كه روزي هزار بار گنه
لكّه بر دامنش نمي ماند
راز او را كسي نمي داند
كاسه چيني است و پاك شود
شست وشو داده تابناك شود
زشت و زيباش را نداند كس
بد و نيكش خداي داند و بس
ليك زن عالمي دگر دارد
هر زماني غمي دگر دارد
تا بود دور دور دختريش
عهد شرم است و خون دل خوريش
حال دختر هميشه معلوم است
از همه عيش و نوش محروم است
گر گشايد لبي به لبخندي
يا كه بندد دلي به دلبندي،
شود آماج تير تهمتها
متحمّل شود مرارتها
چون عروسي كند، شود مادر
تازه دارد هزار خون جگر
نيش و پوز و اداي مادر شوي
حسد و كبر و كين خواهر شوي
درد نُه ماه بارداريها
خون دلها و بي قراريها
چون كه پا در جهان نهد فرزند
پاي مادر بيفتد اندر بند
با هزاران هزار رنج و تعب
تر و خشكش كند به روز و به شب
گوشتين تكمه در دهن نهدش
شيرۀ جان خويشتن دهدش

***
بدترين دردها بود دردي،
كه از آن فارغ است هر مردي
چيست آن درد؟ درد زاييدن
مرگ را پيش چشم خود ديدن
بايد اي مهربان پيمبر ما
اي كليمِ خداي بي همتا
اين كرت چون به كوه طور روي،
وز هياهوي خلق دور شوي
از خداوند ما كني خواهش
كه دهد رنج و درد ما كاهش
زن از او خواهشي كند تنها:
كم كند درد زادن از زنها
ما زنان را هزار خواري بس
درد نُه ماه بارداري بس
دردهاي دگر به پيكر ما
درد زادن نسيب شوهر ما
رنج اين درد و زحمت شب و روز
هست مانند قوز بالا قوز
درد زادن نصيب شو گردد
اي يكي درد سهم او گردد.»

***

با تقاضاي دختران جوان
گشت موسي به سوي طور روان
چهره بر خاك سود و نجوا كرد
خواهش از ايزد توانا كرد
كاي خدا ، اين دعا اجابت كن
اي دعا تير شو ، اصابت كن
هر چه ايزد بهانه مي آورد
باز موسي مقاومت مي كرد
عاقبت آن دعا قبول آمد
پيك شادي سوي رسول آمد
كاي رسول مطيع و منقادم
بازگرد، آنچه خواستي دادم

***

بعد از آن وضع و حال ديگر شد
درد زادن نصيب شوهر شد
بود زن در كمال آرايش
وقت زايش قرين آسايش
نه دگر آخ و ناله اي مي كرد
نه به شوهر حواله اي مي كرد
پدر طفل در كنار دگر
داشت فرياد و ناله، خوف و خطر
ناله هايي كه كوه آب كند
جگر سنگ را كباب كند:
«اي خدا ، پشتم ، اي خدا كمرم

اي خدا نافم ، اي خدا جگرم
مُردم از درد ، اي خدا مُردم
چه «غلط» بود اينكه من خوردم
هفت بندم زهم گسيخت ، خدا
آب عمرم به خاك ريخت، خدا
آخ نافم خدا... عجب دردي است
درد زادن چه درد نامردي است...»
همچنان داشت ناله و شيون
تا كه فارغ شود زن از زادن

***

چندگاهي گذشت از اين احوال
دختران شاد و مادران خوشحال
تا كه ناگه ز جفت و طاقي بد
روزي افتاد اتفاقي بد
زن و مردي ز دودمان شرف،
آيت عزّت و نشان شرف،
چشم در باغ و ملك و ثروت و مال
بي توجه به چند و چون مآل
اختلاط و مزاوجت كردند
شب چو آمد مناسبت كردند
زن جوان بود و مرد مسكين پير
مابقي را دگر قياس بگير
جاده هموار و پاي ما لنگان
ماده و نر چنان و حال عيان

***

چند ماهي گذشت از اين زد و بند
نه خدايا...گذشت از اين پيوند
مرد دنبال كاسه و كوزه
سفته هاي هزار و يك روزه
جنسِ يك دست جا به جا نشده
اسكناس تميز تا نشده
زن از آنجا كه شأن اشراف است،
هم در اسلاف و هم در اخلاف است
ساده شان گاده،ماده شان ددري است
وين شرافت اصالي و پدري است،
گاه و بي گاه جا به جا مي شد
راست مي خفت ، يا كه تا مي شد
سر و گوشي نهفته مي جنباند
رهگذاري به باغ خود مي خواند

***

خوش خوشك روزگار نو آمد
موسم حاصل و درو آمد
موضع نيش مار كرده ورم
چشم بد دور، طبل گشته شكم
قطره گوهر در آن صدف شده بود
جزء اشراف با شرف شده بود
خواجه سر خوش در انتظار پسر
ليك ترسان ز درد ناف و كمر
خاصه درد پسر كه سخت تر است
آتش قلب و آفت جگر است

***

در زنك حال وضع ظاهر شد
مردك از بهر درد حاضر شد
گفت آنجا نهند كارگران
خادمان سراي ، و آن دگران
پنبه و چنبه ، سنبه و زنبيل
آب و صابون و قيف و زير و زبيل
خود لباس عذاب بر تن كرد
رو به درگاه ربّ ذوالمن كرد
شد سوي تخت خود به بيم و اميد
قصه كوته ، بر آن درازا كشيد
همچنان متظر كه درد آيد
درد زادن به پشت مرد آيد
ليك دردي نبود و راحت بود
پس و پيشش در استراحت بود
ساعتي شد بدين نمط سپري
بد بلايي است رنج منتظري
آن هم اين انتظار بي معني
در چنين حال زار بي معني
مرد در انتظار و اخم آلود
و آن طرف، زن به حال زادن بود
عاقبت لاي پرده را وا كرد
رو به اطرافيان ماما كرد
«حال خانم چطوره؟»«اي...بد نيست»
«آمده؟»«كاملاً نه» «پس باقي ست؟»
«كمترش آمده است و بيشترش
گرو «آخ نافم»    پدرش»
پس فغان تو كو؟صداي تو كو؟
«آخ نافم خدا خدا»ي تو كو؟
واي از اين زادن دگرگونه
بچه گك آمده است وارونه
اي خدا نافم ي بگو شايد
پسرك باقي اش برون آيد
پسر است؟ اوه مثل زهره و ماه
پس چرا؟ لا...اله...الا...الله

***

ناگهان از سراي همسايه
شد به گردون صداي همسايه:
«اي خدا پشتم ، اي خدا كمرم
اي خدا نافم ، اي خدا جگرم
چه «غلط» بود اينكه من خوردم
مُردم از درد، اي خدا مُردم
آخ نافم خدا خدا ... پسره
پا به دنيا نهاد بالأ خره
قيل و قالي فتاد بين زنان
همه بر پشت دست ، دست زنان:
«اين صدا را شناختي، طوبي؟»
«عمدة الدين و قدوة الدنيا!»

***
باز رفتند نزد پيغمبر
دسته جمعي، همه زن و دختر
كاي كليم خداي بي همتا
مهربان رهبر و پيمبر ما
ما ، در اين شش صباح ، سنجيديم
محنت شوهران خود ديديم
دل ما بر عذاب ايشان سوخت
دل نه تنها ، كه ريشۀ جان سوخت
مردهاي شريف زحمتكش
شوهران نجيب محنتكش
بسشان است كار ناهموار
زحمت كسب و كوچه و بازار
درد زادن اگر زياده شود
واقعاً ظلم فوق عاده شود
پا نبايد گذاشت بر سر حق
اين بود ظلم مطلق مطلق
رنج اين درد و زحمت شب و روز
هست مانند قوز بالا قوز
رو به درگاه ايزد متعال
دست و پايي بكن كه در هر حال
حق به ما منتي گذارد باز
درد ما را به ما سپارد باز!

نامه ای به روم

 

میر محمود، حضرت تقوی
بوده رازی وگشته انقروی
آنکه شیرازی است بیخ و بنش
گرچه رازی است لهجه در سخنش
رفت زی روم، روم مولانا
دومین مرز و بوم مولانا
خزری سوی ملک مرمره شد
رفت وساکن به شهر انقره شد...

 


ای دلت آشیان سرّ و سرود
روم،ای روم پیر، بر تو درود
ای خوشا آن بلاد فرخنده
دل پر ازشوق ولب پر از خنده
ای خوشا شهر پیر
قسطنطین
یادگار کهن قرون و سنین
رو به دریا گشوده پنجره هاش
داده دریا دگر جمال و بهاش
مترصد که «تنگۀ» بسفور
نه «گشاده» گردد ، نه گردد پر
باد آباد و شاد و با رونق
مرمره اش پر سفینه و زورق
حبذا شهر شاهد
ازمیر
غیرت کاشمر، نه بل کشمیر
برده سلجوقی اش ز بیزنطین
در دلش یادها از آن و از این
گه ز نزدیک رنجه،گاه از دور
خوره بس تازیانۀ
تیمور
شده تیمور خاک و او برجاست
همچنان پرغرور و نور و نواست
خوش لمیده کنار بحر اژه
بیند از خاطرات خویش رژه
فری آن شهرک ظریف و قشنگ
ادرنا،رشک شهرهای فرنگ
کهنه همسایه و جلیس و انیس
با فلاطون و ارسطاطالیس
ریخته از فرنگیان ترسش
داده یونان پیر بس درسش
ای خوشا شهرشاه روحانی

قونیه، آن مدینۀ ثانی
آن حریم وفا،حظیرۀ قدس
مأمن امت و عشیرۀ قدس
آن شبستان حال وهوش وصفا
جلوه گاه جمیل شور و نوا
خیمۀ عشق و خلوت ملکوت
حرم شعر ومحرم جبروت
خفته در او امین شهر شهود
شاه در ثمین بحر وجود
لولی مست قولی وغزلی
ازلی نغمه هاش لم یزلی
شاهدی درسپهر معنی ماه
مغولش رانده، ترک داده پناه
فخر ایران وروم وجمله جهان
ساقی اهل دل،کهان ومهان
آنکه با شعر وشور وتن تننش
مرده را زنده می کند سخنش
آنکه تا باقی است شعر وجمال
نفتد دامنش به دست زوال...
خاطرت شاد و طالعت مسعود
خوش به حال دل تو ، ای محمود
دائماً همچو ماه در سفری
هر کجا هست راه،رهگذری
روی آن ره که رهروان رفتند
راه بینان راهدان رفتند
مثل رودی روان و بی تابی
نه چو من منزوی و مردابی
گه به هندی،چو نور و آزادی
گه به ایران،چو شعر و بیدادی
نک به رومی،که هست بی حاشا
هر که در وی، افندی و پاشا


ای سفر کردۀ گرامی و راد
شاد بادی و از غمان آزاد
گرچه دیری است رفنه ای زبرم
نرود روی خوبت از نظرم
مهر تو باقی است و یاد تو نیز
و آن دو پر ارج یادگار عزیز
نثر بوالفضل وشعر شاعر جام
هر دو در حد خود کمال و تمام
آن چو کوهی زسیم بی دغلی
این چو زنجیره ای ز زرّ  طلی
برده بیهق زفضل آن بهره
نام جام از حدیث آن شهره
من برم حظ از این دو حضرت وسود
می فرستم به حضرت تو درود...
باری،ای دوست کامران باشی
زنده باشی و شادمان باشی
ما ثنا خوان روح راد توایم
یاد ما کن،که ما به یاد توایم