خان دشتي
به هنرمند سوخته: اكبر مشكين
۱
سحر لبخند پر ابهام خاور
بشارت داد از يك روز ديگر
خروسان بالهاي خود گشودند
سرود باستاني را سرودند
بلند آواز مرغان سحر خيز
همه با جفت خود گفتند برخيز
پياپي كوهساران كم كم از دوش
بيفكندند پوشاك شب دوش
فراز تپه هاي سبز و خرم
نسيم و لاله رقصيدند با هم
عروس آسمان را لختي از تن
نمايان شد ، چو بر مي چيد دامن
قطار كاروانِ بامدادان
شد از دروازۀ خاور نمايان
نسيم دلكش صبح بهاران
بيامد، با نثار نرم باران
به روي شاخ آن بيد كهنسال
دگر باره به هم زد مرغ شب بال
به يادش آمد آن اندوه ديرين
كشيد آهي عميق از قلب غمگين
به هم پيچيد آن آه حزين را
غم افزا كرد نغمه يْ آخرين را
پريشان گشت امواج صدايش
پريد و رفت و خالي ماند جايش
به سوي آسمانها كرد پرواز
نسيم صبحدم را گشت همراز
گذشت از كوه و از دشت و گلستان
به زودي محو شد در دوردستان
هزاران نيزۀ رخشنده انبوه
دل افلاك را خست از پس كوه
شكفت از پشت كهسار و درخشيد
چو خونين لاله اي رخسار خورشيد
۲
به جفت خويش مرغي گفت و خنديد
«بت من هيچ آن ده را پسنديد؟
اگر چون من تو هم بپسندي آن را
بدانجاي آرم از كوه آشيان را»
به او زد طعنه جفتش با تبسم:
«مرا مانند عقل خود مكن گم
گر آنجا را كه گفتي ده شمارم
به هر مخروبه نام ده گذارم
تو يادت نيست، پيش از اين بهاران
شبيخونها به ما زد برف و باران
يكي از روزهاي آفتابي
دل من آسماني شد حسابي
پسيني آشيان را ترك كردم
يكي از بچه ها را نيز بردم
گرفتم اوج و گشتم آسماني
به سوي ابرهاي پرنياني
فراز آسمانها ابر از باد
شكايت كرد و پس در گريه افتاد
كه امشب پاك خواهم كرد كين را
كفن مي پوشم از كينت زمين را
ز ترس خشم باد و تازيانه
دويدم من به سوي آشيانه
بدانجايي كه مي گفتي رسيدم
چو يك مشت گِلش از دور ديدم
چو مشتي گِل كه افتد در گذرها
در او جنبد چندي از بشرها
هنوز ايران اسير شيخ و خان است
تمام روستاهايش چنان است»
۳
درختي چند از آن دور پيداست
ده آنجا، آشيان عشق آنجاست
به سوراخي خزد در زير ديوار
رونده جوي آبي تيره،چون مار
وز آن سو مي زند بيرون ز سوراخ
به صحرا مي رود پر زور و گستاخ
روان از پهلوي انبار غله
به سوي دشت و صحرا گاو و گلّه
ز دل بر مي كشد با شوق و شادي
خروس ده خروش بامدادي
رساند زوزۀ سگهاي چوپان
پيام بازگشت گوسفندان
صداي زنگ هاي گلّه از دور
به گوش ده رسد مأنوس و مهجور
به استقبال گلّه ، سوي منظر
كمر بسته زنان ديگ بر سر
شود نزديك كم كم گرد گلّه
ز راه آيند، بي آرام و ذلّه
وزآن سوي دگر از دور پيدا
شود، طفلي كه آرد بره ها را
چو آردشان به نزد مادرانشان
تماشايي است فرياد و فغانشان
۴
به صحرا مي رود محزون و خاموش
خميده پشت پيري بيل بر دوش
به زير لب كند آهسته تكرار
«خداوندا ! جليلم را نگهدار !»
خرامان مي رسد نزديك كِشته
ميان مغز او جوشد گذشته:
«رسول كدخدا نوميد برگشت
جراحتهاي قلبم بيشتر گشت
سه روزه رفته، صد جا سر كشيده
بتولش را، جليلم را نديده
دگر اينجا نمي آيد جليلم؟
جليلم، جان اين جسم عليلم؟
كجا برده بتول كدخدا را؟
خدايا ! نيست تأثيري دعا را؟»
دوباره مي كند آهسته تكرار
«خدايا ! هردوتاشان را نگهدار»
۵
چو رخشان مه به اوج چرخ بر شد
دراي كاروان آهسته تر شد
شتربانان سوي بيراهه رفتند
كنار چشمه اي منزل گرفتند
بزرگ ساربانها گفت:«از دور
چراغ خان دشتي مي زند نور،
از اين منزل نبايد رفت تا صبح
كنار چشمه بايد خفت تا صبح
شب از اين رهزن بي دين گمانم
نخواهد ماند سالم كاروانم
مسافرهاي من مشكل پسندند
خصوصاً آن دو كز اهل هرندند
و الّا جاي مرغوبي است اينجا
درخت و سبزۀ خوبي است اينجا»
***
كنار تپّه اي ، زير درختي
زمين از سبزه قالي داشت لختي
سپهر از اختران چون باغ لاله
ميان لاله ها، مه غرق هاله
به كردار عروسي كش به زيور
يكي طوق گل اندازند بر سر
گروه اختران با لاله و شمع
به گرد آن عروس ماهرو جمع
***
به روي سبزه ها افتاده آرام
بتول و عاشقش، سرمست و پدرام
جليل آهسته با او گرم گفتار:
«چه مقبول و چه شيريني تو اي يار
اگر خواهد خدا،در شهر شيراز،
كه آنجا خالويم پيري است بزّاز
ز خوشحالي دلش پَر در مي آرد
چو بيندمان،كه فرزندي ندارد
برايش كار خواهم كرد و با هم
به سر خواهيم بردن شاد و خرّم»
بتول از خنده مرواريد پاشيد
دو كف چون برگ گل بر چهره ساييد
نگاهش خيره در چشم ثريا
لبش چون غنچۀ پر شهد شد وا:
«ستاره سر زد و رايي شدم من
رفيق كفتر چايي شدم من
رفيق كفتر چايي نه چندون
كه جفت مرغ دريايي شدم من
جليل ! اينجا عجب جاي قشنگي است
نگا كن، تپه چون پشت پلنگي است»
به پهلو گشت و توأم با نگاهي
كشيد از قلب پر اميد آهي:
«اگر گفتي كه باباي من آنجا
چه حالي دارد الان از غم ما؟»
به آرامي سپس بر پشت افتاد
جواب خويشتن را خويشتن داد:
«يقين دل را به دست غم سپرده
همين الآن چپق را چاق كرده
ستون سقف را هي مي دهد دود
كه: ما را روزي و قسمت همين بود
ولي بيچاره باباي تو پير است
گذشته از غم پيري فقير است
دلم از غصۀ آن شب نيشتر خورد
كه از من خواستگاري كرد و سر خورد»
جليل آهسته غلتي خورد و خنديد
لبش را با نشاط و شوق بوسيد:
«ندونم سيب تر يا غبغب است اين
شكر بادوم شيرين يا لب است اين
به دور صورتت صف بسته گيسو
مرو دلبر،قمر در عقرب است اين»
***
اگر محفوظ باشد از بلا عشق
خوشا عشق و خوشا عشق و خوشا عشق
۶
چو خورشيد از فراز كوه سر زد
درختان را به سرها تاج زر زد،
دراي كاروان آواز برداشت
بلاي راه كوته گشت تا چاشت
سپاه خان فراز معبري تنگ
به پشت سنگري آمادۀ جنگ
چو نيم از كاروان در معبر آمد
صداي تيري از سويي برآمد
خروش تيرها از خانه جستند
سرود كارواني را شكستند
يكي از اشتران افتاد بر خاك
شد از رو رنگ اهل كاروان پاك
به تيري كشته شد مردي ز حرفي
نبست از حرف خود جز مرگ طرفي
نقاب افكنده؛ خان آهنگ ره كرد
يكايك سرنشينان را نگه كرد
سه تن را نامزد كردند و بردند
به باقي آنچه بايد كرد كردند
۷
مگر ده روز كم شد عمر خورشيد
نه طوفان شد،نه آب از آب جنبيد
جليل افتاده در زندان به خواري
جبينش خوني و گيسو غباري
گزيده خان فراز كوه مأمن
گرفته دشت را در زير دامن
بتول اندر برش محزون و دل ريش
ترنّم مي كند آهسته با خويش:
« دو پنج روزه كه بوي گل نيومد
صداي چهچه بلبل نيومد
برين از باغبون گل بپرسين
چرا بلبل به سير گل نيومد؟»
دل سنگين خان از جا نجنبيد
نگاهي پر شرارت كرد و خنديد:
«همين امروز خواهم كشت او را
به گورش مي فرستم آرزو را،
من آنگه خوب مي بوسم رخ گل
تو هم آسوده خواهي شد ز بلبل!»
***
به امر خان به پا شد چوب داري
بتول و خان نشسته در كناري
به سوي دار با قلبي شكسته
هدايت شد جليل دست بسته
قدوم نا اميدش راه پويان
به دل گريان،به لب آهسته گويان:
«مسلمونون من از اهل هرندم
كت بسته به ميدون مي برندم
شوِ آدينه و عيد محمد
عجب روزي به كشتن مي برندم»
***
بتول افتاده با اشكي نمايان
به پاي خان كه:«بر من رحم كن خان!
مگير اين خون ناحق را به گردن
مكش، امشب به حرفت مي كنم من
ببخش او را به فرزند عزيزت
جليل آزاد گردت ، من كنيزت»
***
سرانگشتِ اشارت رفت بالا
جليل آسوده شد از تير زنها
به پشت استر او را سخت بستند
دو تن بر اسبهاي خود نشستند
سفارشهاي خان يك يك شنفتند
سرازير از فراز تپه رفتند
بتول بينوا، با ديدۀ تر
دويده بر بلندي، سوي منظر
خمانده تن به سوي يار و گريان
دلش بر آتش اندوه بريان
به دستي خان، چو طوقي گردنش را
گرفته، وان دگر پيراهنش را
بتول از اشك باغ چهره شويان
ميان گريۀ پر سوز گويان:
_« ولِ شيرين زبانم رفتي آخر
جليل ! آرام جانم، رفتي آخر؟
اگر ديدي در آنجا مادرم را
پريشان مادر بي دخترم را
نگويي خان دشتي برد او را
بگو گرگ بيابان خورد او را»
۸
نهان شد در پس كهسار خورشيد
جهان شولاي مرگ اندود پوشيد
چراغ روز شد بي رونق و نور
سواد گرد اسبان دور شد، دور
طنين ناله اي در كوه پيچيد
بتول از روي كوه آن ناله بشنيد:
«به دشتي اومدم، ور لار ميرم
تنِ ساز اومدم، بيمار ميرم
الهي خير نبينه خان دشتي
كه با يار اومدم بي يار ميرم»
بتول خسته پاسخ گفت آن را
ولي محبوب او نشنفت آن را:
«ستاره در هوا مي بينم امشو
زمين در زير پا مي بينم امشو
خدايا! مرگ بده تا جون سپارم
كه يار از خود جدا مي بينم امشو»
۹
چه محزون و چه ناكامي تو اي عشق
خوش آغاز و بد انجامي تو اي عشق