دعوت
خيز و بيا، ناز پرستو، بيا
ناز پرستوي سخنگو، بيا
خيز و بيا، توري ام و توري ام
باغ بهشتم،پري ام، حوري ام
خيز و بيا،قمري باغم، بيا
خيز و بيا،چشم و چراغم، بيا
ما همه شمع و همه پروانه ايم
يكه رو و تكچر و تنها نئيم
همقدم روز و شبان هميم
گلّۀ آزاد و شبان هميم
رود بزرگي است، روان با وقار
مأمن بس جوي و بسي چشمه سار
هست در اين قافلۀ پرشكوه
از همه رنگ و همه دين و گروه:
آنكه فرستد به محمّد درود
و آنكه علي سرّ وي است و سرود
وآنكه_(چو طفلي كه به مادر پناه
برده، زبيم شبحي كينه خواه)_
خفته صليبي به روي سينه اش
سينۀ مهتابي و سيمينه اش
و آنكو با رهبريِ زردهشت
راه سپارد سوي خرّم بهشت
وآنكه بود صوفي صافي ضمير
سر نكشد از خط فرمان پير
و آنكو بر سنّت ديرينه اش
شنبۀ ما باشد آدينه اش
از همه نيرو، همه رنگ آدمي
اوّلي و دوّمي و سوّمي
***
هست در اين نادره باغ بهشت
بس گل نادر ز بسي باغ و كشت
كارگر بيشۀ مازندران
«پيشه ور باهنر اصفهان»
دختر شيراز پر از شعر و حال
آينۀ روي كمال و جمال
وآن پسر بابليِ شرم رو
چون همۀ بابليان گرم خو
وآنكه بود اهل خراسان زمين
روشنيِ ديدۀ ايران زمين
***
آنكه بود نقشگر و چهره ساز
خامۀ او مشرق سحر است و راز
و آنكه غزلخوان و نوازنده است
و آنكه نوازنده و سازنده است
من ، كه يكي مرد سخن پيشه ام
شعر تراود ز رگ و ريشه ام
و آن هنري دختر تنديسگر
چشمۀ زيبايي و ذوق و هنر
وآنكه ز بس ورزش و تعليم و فن
شيردل است و قوي و پيلتن
كوهي اگر كوبي بر گردنش
كوه بلرزد، كه نلرزد تنش
هست در اين قافلۀ پرشكوه
از همه رنگ و همه دين و گروه
***
خيز و بيا،جان پرستو، بيا
جان پرستوي سخنگو، بيا
خيز و بيا همره اين كاروان
اين گلۀ قمري و باغ جوان
گام سوي كوه و بيابان زنيم
دست در آغوش گلستان كنيم
راه سپاريم چو مرغ و بره
بر سر دشت و تن كوه و دره
مست سرود خوش نسل جوان
چون چمني لاله، گشوده دهان
خاك به چشم غم عالم كنيم
عالم را ايمن از غم كنيم
***
خيز و بيا،توري ام و توري ام
باغ بهشتم، پري ام، حوري ام
خيز و بيا دست به دست افكنيم
در صف بدخواه شكست افكنيم
نسل جوان باز قد افراشته
هر طرفي طرفه گلي كاشته
چون شود آدينه و هنگام صبح
پر شود از خنده و خون جام صبح
تهران در شور و شعف گم شود
غرقه در آمد شد مردم شود
شهر تو پنداري دريا شده است
دريايي از سر و تن ها شده است
ديده شود بر زبَر پشتها
زير بغلها، يا در مشتها
سفره و فرش و پتو و كولبار
نوبت خود را همه در انتظار
همسفر نسل جوان همچنان
مي رود از شهر بسي كاروان
هم به سراغ كرج سبز پوش
هم به شميرانِ پر از جنب و جوش
سوي دماوند كهنسال هم
درّۀ ميگون هم ، توچال هم
سوي چمنها ، دره ها ، لانه ها
چلچله ها ، گلها ، پروانه ها
سوي بهشتي كه نباشد خيال
سوي بهاري كه ندارد زوال
يوي خوشيها ، سوي آينده ها
سوي دهانها پر از خنده ها
***
خيز و بيا، قمريِ باغم، بيا
خيز و بيا، چشم و چراغم ، بيا
قافله مان قافلۀ شادي است
وين سفر شادي و آزادي است
قافله سالار، كه محبوب ماست
قافله را رهبر و فرمانرواست
رخصت اگر داد، توان خورد مي
زود به اين نكته توان برد پي
كاش دهد رخصت و مستان شويم
رشك همه باده پرستان شويم
پاي بكوبيم و برقصيم شاد:
جنبش دنياي جوان زنده باد
***
سر چو فرو برد به قير و به غار
روز، وشب آمد ز ره، افكند بار،
گر دلكت خواهد بيتوته كن
بستر و بالين گل و گلبوته كن
تا من و ناهيد و شب ماهتاب
جمله به چشم تو فرستيم خواب
قافله مان قافلۀ شادي است
وين سفر شادي و آزادي است
***
كوه پر از سبزه، خوش آب و هواست
جاي تو و جاي همه، جاي ماست
كرده بدانجا ابديّت حلول
نيست دلي غمگن و جاني ملول
هر طرفي چشمه و جوي و جري است
هر قدمي جادوييِ ديگري است
دم به دم از سينۀ سنگ صبور
رويد و رويد گل و برگ بلور
رويد و در هم شكند دم به دم
بر زبَر سبزه گذارد قدم
سبزه شود تازه و شاداب و تر
سبزتر و تازه و شاداب تر
***
نيست كسي در پي آزار، نيست
هيچ كسي را به كسي كار نيست
جمله هنرمندان، نام آواران
بهره رسانند به آن ديگران
دايرۀ رقص ببنديم خوش
شاد بگوييم و بخنديم خوش
پيچ و خم رقص و طنين سرود
نفرت نفرين و نشاط درود
هلهلۀ شادي و آوازها
زير و بم زمزمۀ سازها،
نور بر اين تيره شبان افكند
غلغله در گوش جهان افكند
گوش جهان بشنود آواز ما
آرزوي ما، گپ ما، راز ما
پهنۀ گيتي به كسي تنگ نيست
كينه و آزار چرا؟جنگ چيست؟
آدميِ زنده چه خواهد؟ خوشي
نفرت و نفرين بر آدمكشي
ما همه عشقي و وفا، اي جهان
با همه صلحيم و صفا، اي جهان
باد، كه جوييم ره بهتري
باد، كه پوييم سوي مهتري
نشكند اين ساز و سرودي كه هست
بشكفد اين بود و نمودي كه هست
***
خيز و بيا، ناز پرستو، بيا...
ناز پرستوي سخنگو، بيا...