سه رباعي

 ۱
داني چه كند خاطر محزونم شاد
وين خسته دلم را ز غم دهر آزاد؟
ديدار عزيز قبلۀ فضل و ادب
استاد سخن
گلشن آزادي راد

 ۲
اي شعر تو انگبين پالودۀ ناب
باغ هنر از رشحۀ كلكت شاداب
اي گلشنِ آزاديِ ما، خرّم زي
خورشيد ادب تويي تو، جاويد بتاب

 

۳
اي دل تا كي در انده دهر تنيم؟
وز ساغر حسرت، ميِ چون زهر زنيم

توس است و بهار فرّخ و آزادي
برخيز كه سير گلشن شهر كنيم

 

چه تفاوت؟

گر زرّي و گر سيم زراندودي، باش
گر بحري و گر نهري و گر رودي، باش
در اين قفس شوم،چه طاووس، چه بوم
چون ره ابدي است، هركجا بودي،باش

خشكيد و...

خشكيد و كوير لوت شد دريامان
امروز بد و از آن بتر فردامان
زين تيره دل ديو صفت ، مشتي شمر
چون آخرت يزيد شد دنيامان

خيامي

مرگ آمد و خواست جان آسودۀ من
تا بستاند كاسته و افزودۀ من
در كار طرب كرده بُدم بود و نبود
او برد همين قالب فرسودۀ من

من باشم و...

نه نغمۀ نی خواهم و نه طرف چمن
نه یار جوان،نه بادۀ صاف کهن
خواهم که به خلوتکده ای از همه دور
«من باشم ومن باشم ومن باشم ومن»