کاوه یا اسکندر؟


موج‌ها خوابیده‌اند، آرام و رام،
طبل توفان از نوا افتاده است.
چشمه‌های شعله‌ور خشکیده‌اند،
آب‌ها از آسیا افتاده است.

در مزار آباد شهر بی تپش
وای ِ جغدی هم نمی‌آید به گوش.
دردمندان بی خروش و بی فغان.
خشمناکان بی فغان و بی خروش.

آه‌ها در سینه‌ها گم کرده راه،
مرغکان سرشان به زیر بال‌ها.
در سکوت جاودان مدفون شده ست
هر چه غوغا بود و قیل و قال‌ها.

آب‌ها از آسیا افتاده است،
دارها برچیده، خون‌ها شسته‌اند.
جای رنج و خشم و عصیان بوته‌ها
خشکبنهای پلیدی رسته‌اند.

مشت‌های آسمانکوب قوی
وا شده ست و گونه گون رسوا شده ست.
یا نهان سیلی زنان یا آشکار
کاسهٔ پست گدایی‌ها شده ست.

خانه خالی بود و خوان بی آب و نان،
و آنچه بود، آش دهن سوزی نبود.
این شب است، آری، شبی بس هولناک؛
لیک پشت تپه هم روزی نبود.

باز ما ماندیم و شهر بی تپش
و آنچه کفتار است و گرگ و روبه ست.
گاه می‌گویم فغانی بر کشم،
باز می بینم صدایم کوته ست.

باز می‌بینم که پشت میله‌ها
مادرم استاده، با چشمان تر.
ناله‌اش گم گشته در فریادها،
گویدم گویی که: «من لالم، تو کر.»

آخر انگشتی کند چون خامه‌ای،
دست دیگر را بسان نامه‌ای.
گویدم «بنویس و راحت شو» به رمز،
«_تو عجب دیوانه و خودکامه‌ای.»

من سری بالا زنم، چون ماکیان
از پس نوشیدن هر جرعه آب.
مادرم جنباند از افسوس سر،
هر چه از آن گوید، این بیند جواب.

گوید «آخر ... پیرهاتان نیز ... هم...»
گویمش «اما جوانان مانده‌اند.»
گویدم «این‌ها دروغند و فریب.»
گویم «آن‌ها بس به گوشم خوانده‌اند.»

گوید «اما خواهرت، طفلت، زنت...؟»
من نهم دندان غفلت بر جگر،
چشم هم اینجا دم از کوری زند،
گوش کز حرف نخستین بود کر.

گاه رفتن گویدم_ نومیدوار
و آخرین حرفش که: «این جهل است و لج،
قلعه‌ها شد فتح، سقف آمد فرود...»
و آخرین حرفم ستون است و فرج.

می‌شود چشمش پر از اشک و به خویش
می‌دهد امّید دیدار مرا.
من به اشکش خیره از این سوی و باز
دزد مسکین برده سیگار مرا.

آب‌ها از آسیا افتاده، لیک
باز ما ماندیم و خوان این و آن.
میهمان باده و افیون و بنگ
از عطای دشمنان و دوستان.

آب‌ها از آسیا افتاده، لیک
باز ما ماندیم و عدل ایزدی.
و آنچه گویی گویدم هر شب زنم:
«باز هم مست و تهی دست آمدی؟»

آن که در خونش طلا بود و شرف
شانه‌ای بالا تکاند و جام زد.
چتر پولادین ناپیدا به دست
رو به ساحل‌های دیگر گام زد.

در شگفت از این غبار بی سوار
خشمگین، ما ناشریفان مانده‌ایم.
آب‌ها از آسیا افتاده، لیک
باز ما با موج و توفان مانده‌ایم.

هر که آمد بار خود را بست و رفت.
ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب.
زآن چه حاصل، جز دروغ و جز دروغ؟
زین چه حاصل، جز فریب و جز فریب؟

باز می‌گویند: فردای دگر
صبر کن تا دیگری پیدا شود.
کاوه‌ای پیدا نخواهد شد، امید!
کاشکی اسکندری پیدا شود.

غزل ۱


باده‌ای هست و پناهی و شبی شسته و پاک.
جرعه‌ها نوشم و ته جرعه فشانم بر خاک.
نم نمک زمزمه واری، رهش اندوه و ملال،
می‌زنم در غزلی باده صفت آتشناک:

بوی آن گمشده گل را ز چه گلبن خواهم؟
که چو باد از همه سو می‌دوم و گمراهم.
همه سر چشمم و از دیدن او محرومم.
همه تن دستم و از دامن او کوتاهم.

باده کم کم دهدم شور و شراری که مپرس.
بَرَدم، افتان خیزان، به دیاری که مپرس.
گوید آهسته به گوشم سخنانی که مگوی.
پیش چشم آوردم باغ و بهاری که مپرس.

آتشین بال و پر و دوزخی و نامه سیاه،
جَهَد از دام دلم صد گله عفریتهٔ آه.
بسته بین من و آن آرزوی گمشده ام.
پل لرزنده ای _از حسرت و اندوه_ نگاه.

گرچه تنهایی من بسته در و پنجره‌ها،
پیش چشمم گذرد عالمی از خاطره‌ها.
مست نفرین منند از همه سو هر بد و نیک،
غرق دشنام و خروشم سره‌ها، ناسره‌ها.

گرچه دل بس گله ز او دارد و پیغام به او.
ندهد بار، دهم باری دشنام به او.
من کشم آه، که دشنام بر آن بزم که وی
ندهد نقل به من، من ندهم جام به او.

روشنایی دهِ این تیره شبان بادا یاد.
لاله برگ‌تر برگشته، لبان، بادا یاد.
شوخ چشم آهوک من که خورد باده چو شیر،
پیر می خوارگی، آن تازه جوان، بادا یاد.

باده‌ای بود و پناهی، که رسید از ره باد.
گفت با من: چه نشستی که سحر بال گشاد.
من و این نالهٔ زار من و این باد سحر.
«آه اگر نالهٔ زارم نرساند به تو باد.»

چون سبوی تشنه...


از تهی سرشار،
جویبار لحظه‌ها جاری ست.


چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب، واندر آب بیند سنگ،
دوستان و دشمنان را می‌شناسم من.
زندگی را دوست می‌دارم؛
مرگ را دشمن.
وای، اما با که باید گفت این؟ من دوستی دارم
که به دشمن خواهم از او التجا بردن.

جویبار لحظه‌ها جاری.

میراث


پوستینی کهنه دارم من،
یادگاری ژنده پیر از روزگارانی غبار آلود.
سالخوردی جاودان مانند.
مانده میراث از نیاکانم مرا، این روزگار آلود.


جز پدرم آیا کسی را می‌شناسم من؛
کز نیاکانم سخن گفتم؟
نزد آن قومی که ذرّات شرف در خانهٔ خونشان
کرده جا را بهر هر چیز دگر، حتی برای آدمیت، تنگ،
خنده دارد از نیاکانی سخن گفتن، که من گفتم.


جز پدرم آری
من نیای دیگری نشناختم هرگز.
نیز او چون من سخن می‌گفت.
همچنین دنبال کن تا آن پدر جدّم،
کاندر اخم جنگلی، خمیازهٔ کوهی
روز و شب می‌گشت، یا می خفت.


این دبیر گیج و گول و کوردل: تاریخ،
تا مذهّب دفترش را گاهگه می‌خواست
با پریشان سرگذشتی از نیاکانم بیالاید،
رعشه می‌افتادش اندر دست.
در بنان درفشانش کلک شیرین سلک می‌لرزید،
حبرش اندر محبر پر لیقه چون سنگ سیه می‌بست.
زآنکه فریاد امیر عادلی چون رعد بر می‌خاست:
-«هان، کجایی، ای عموی مهربان! بنویس.
ماه نو را دوش ما، با چاکران، در نیمه شب دیدیم.
مادیان سرخ یال ما سه کرّت تا سحر زایید.
در کدامین عهد بوده ست این‌چنین، یا آنچنان، بنویس.»


لیک هیچت غم مباد از این،
ای عموی مهربان، تاریخ!
پوستینی کهنه دارم من که می‌گوید
از نیاکانم برایم داستان، تاریخ!


من یقین دارم که در رگ‌های من خون رسولی یا امامی نیست.
نیز خون هیچ خان و پادشاهی نیست.
وین ندیم ژنده پیرم دوش با من گفت:
کاندرین بی فخر بودن‌ها گناهی نیست.


پوستینی کهنه دارم من،
سالخوردی جاودان مانند.
مرده ریگی داستانگوی از نیاکانم،که شب تا روز
گویدم چون و نگوید چند.


سالها زین پیش‌تر در ساحل پر حاصل جیحون
بس پدرم از جان و دل کوشید،
تا مگر کاین پوستین را نو کند بنیاد.
او چنین می‌گفت و بودش یاد:
-«داشت کم کم شب کلاه و جبهٔ من نو ترک می‌شد،
کشتگاهم برگ و بر می‌داد.
ناگهان توفان خشمی با شکوه و سرخگون برخاست.
من سپردم زورق خود را به آن توفان و گفتم هر چه بادا باد.
تا گشودم چشم، دیدم تشنه لب بر ساحل خشک کشفرودم،
پوستین کهنهٔ دیرینه‌ام با من.
اندرون، ناچار، مالامال نور معرفت شد باز؛
هم بدان سان کز ازل بودم.»


باز او ماند و سه پستان و گل زوفا؛
باز او ماند و سکنگور و سیه دانه.
و آن به آیین حجره زارانی
کآنچه بینی در کتاب تحفهٔ هندی،
هر یکی خوابیده او را در یکی خانه.


روز رحلت پوستینش را به ما بخشید.
ما پس از او پنج تن بودیم.
من بسان کاروانسالارشان بودم.
_کاروانسالار ره نشناس_
اوفتان و خیزان،
تا بدین غایت که بینی، راه پیمودیم.


سالها زین پیش‌تر من نیز
خواستم کاین پوستین را نو کنم بنیاد.
با هزاران آستین چرکین دیگر برکشیدم از جگر فریاد:
«این مباد! آن باد! »
ناگهان توفان بیرحمی سیه برخاست...


پوستینی کهنه دارم من،
یادگار از روزگارانی غبار آلود.
مانده میراث از نیاکانم مرا، این روزگار آلود.
های، فرزندم!
بشنو و هشدار
بعد من این سالخورد جاودان مانند
با بر و دوش تو دارد کار.
لیک هیچت غم مباد از این.
کو،کدامین جبهٔ زربفت رنگین می‌شناسی تو
کز مرقّع پوستین کهنهٔ من پاک‌تر باشد؟
با کدامین خلعتش آیا بدل سازم
کِه م نه در سودا ضرر باشد؟
اَی دختر جان!
همچنانش پاک و دور از رقعۀ آلودگان می دار.

گل


همان رنگ و همان روی،
همان برگ و همان بار.
همان خندهٔ خاموش در او خفته بسی راز،
همان شرم و همان ناز.
همان برگ سپید به مثل ژالهٔ ژاله به مثل اشک نگونسار،
همان جلوه و رخسار.


نه پژمرده شود هیچ،
نه افسرده، که افسردگی روی
خورد آب ز پژمردگی دل.
ولی در پس این چهره دلی نیست.
گرش برگ و بری هست،
ز آب و ز گلی نیست.


هم از دور به بینش.
به منظر بنشان و به نظاره بنشینش.
ولی قصه ز امّیدهایی که در او بسته دلت، هیچ مگویش.
مبویش.
که او بوی چنین قصه شنیدن نتواند.
مبر دست به سویش.
که در دست تو جز کاغذ رنگین ورقی چند، نماند.

مرداب


این نه آن آب است کآتش را کند خاموش.
با تو گویم، لولی لول گریبان چاک!
آبیاری می‌کنم اندوه زار خاطر خود را؛
زآن زلال تلخ شور انگیز،
تاکزاد پاک آتشناک.


در سکوتش غرق،
چون زنی عریان میان بستر تسلیم، امّا مرده یا در خواب،
بی گشاد و بست لبخندی و اخمی، تن رها کرده ست
پهنه ور مرداب.


بی تپش و آرام،
مرده یا در خواب مردابی ست.
و آنچه در وی هیچ نتوان دید،
قلهٔ پستان موجی، ناف گردابی ست.
من نشسته‌ام بر سریر ساحل این رود بی رفتار،
وز لبم جاری خروشان شطّی از دشنام.
زی خدای و جمله پیغام آورانش، هر که وز هر جای،
بسته گوناگون پل پیغام.

هر نفس لختی ز عمر من، بسان قطره‌ای زرّین
می‌چکد در کام این مرداب عمر اوبار.
چینه دان شوم و سیری ناپذیرش هر دم از من طعمه‌ای خواهد.
بازمانده، جاودان،‌منقار وی چون غار.
من ز عمر خویشتن هر لحظه‌ای را لاشه‌ای سازم،
همچو ماهی سویش اندازم،
سیر اما کی شود این پیرِ ماهی‌خوار؟
باز گوید: «طعمه‌ای دیگر.»
اینت وحشتناک‌تر منقار.

همچو آن صیاد ناکامی که هر شب خسته و غمگین،
تورش اندر دست،
هیچش اندر تور،
می‌سپارد راه خود را، دور
تا حصار کلبهٔ در حسرتش محصور؛
باز بینی باز گردد صبح دیگر نیز،
_تورش اندر دست و در آن هیچ_
تا بیندازد دگر ره چنگ در دریا،
و آزماید بخت بی بنیاد،
همچو این صیاد،
نیز من هر شب
ساقی دیر اعتنای فرقه ترسا را
باز گویم: «ساغری دیگر»
تا دهد آن: «دیگری دیگر»
ز آن زلال تلخ شورانگیز
پاکزاد تاک آتشخیز.

هر بهنگام و بناهنگام
لولی لول گریبان چاک،
آبیاری می‌کند اندوه زار خاطر خود را.
ماهی لغزان و زرّین پولکِ یک لحظه را شاید،
چشم ماهیخوار را غافل کند، وز کام این مرداب برباید.

غزل ۲


تا کند سرشار شهدی خوش هزاران بیشهٔ کندوی یادش را،
می‌مکید از هر گلی نوشی.
بی خیال از آشیان سبز، یا گلخانهٔ رنگین
_کآن ره آورد بهاران است، وین پاییز را آیین_
می‌پرید از باغ آغوشی به آغوشی.


آه، بینم پر طلا زنبور مست کوچکم اینک
پیش این گلبوتۀ زیبای داوودی،
کندویش را در فراموشی تکانده ست، آه می‌بینم
یاد دیگر نیست با او، شوق دیگر نیستش در دل،
پیش این گلبوتۀ ساحل.
برگکی مغرور و باد آورده را ماند
مات مانده در درون بیشهٔ انبوه؛
بیشهٔ انبوهِ خاموشی.


پرسد از خود کاین چه حیرت بار افسونی ست؟
و چه جادویی فراموشی؟
پرسد از خود آنکه هر جا می‌مکید از هر گلی نوشی.

خزانی


پاییز جان! چه شوم، چه وحشتناک.
آنک، بر آن چنار جوان، آنک
خالی فتاده لانهٔ آن لک لک.
او رفت و رفت غلغل غلیانش؛
پوشیده، پاک، پیکر عریانش.
سر زی سپهر کردنِ غمگینش.
تن با وقار شستن شیرینش.

پاییز جان! چه شوم، چه وحشتناک.
رفتند مرغکان طلایی بال.
از سردی و سکوت سیه جَستند،
وز بید و کاج و سرو نظر بستند.
رفتند سوی نخل، سوی گرمی؛
و آن نغمه‌های پاک و بلورین رفت.

پاییز جان! چه شوم، چه وحشتناک.
اینک، بر این کنارهٔ دشت، اینک
این کوره راه ساکت بی رهرو.
آنک، بر آن کمرکش کوه، آنک
آن کوچه باغ خلوت و خاموشت؛
از یاد روزگار فراموشت.

پاییز جان! چه سرد،‌ چه درد آلود.
چون من تو نیز تنها ماندستی.
ای فصل فصل‌های نگارینم،
سرد سکوت خود را بسراییم،
پاییزم! ای قناری غمگینم!

دریچه ها


ما چون دو دریچه، رو به روی هم،
آگاه ز هر بگو مگوی هم.
هر روز سلام و پرسش و خنده،
هر روز قرار روز آینده.
عمر آینۀ بهشت، اما ... آه
بیش از شب و روز ِ تیر و دی کوتاه
اکنون دل من شکسته و خسته ست،
زیرا یکی از دریچه‌ها بسته ست.
نه مهر فسون، نه ماه جادو کرد،
نفرین به سفر، که هر چه کرد او کرد.

گله


شب خامش است و خفته در انبان تنگ وی
شهر پلیدِ کودنِ دون، شهر روسپی،
ناشسته دست و رو.
برف غبار بر همه نقش و نگار او.


بر یاد و یادگارش، آن اسب، آن سوار،
بر بام و بر درختش، و آن راه و رهسپار.


شب خاموش است و مردم شهر غبار پوش
پیموده راه تا قلل دور دست خواب.
در آرزوی سایهٔ ترّی و قطره‌ای،
رویای دیر باورشان را
آکنده است همّت ابری، چنانکه شهر
چون کشتی شده ست، شناور به روی آب.


شب خامش است و اینک، خاموش‌تر ز شب،
ابری ملول می‌گذرد از فراز شهر.
دور آنچنانکه گویی در گوشش اختران
گویند راز شهر.
نزدیک آنچنانک
گلدسته‌ها رطوبت او را
احساس می‌کنند.

ای جاودانگی!
ای دشت‌های خلوت و خاموش!
باران من نثار شما باد.

بازگشت زاغان


در آستان غروب،
بر آبگونِ به خاکستری گراینده،
هزار زورق سیر و سیاه می‌گذرد.


نه آفتاب، نه ماه.
بر آبدان سپید،
هزار زورق آواز خوان سیر و سیاه.


یکی ببین که چه سان رنگ‌ها بدل کردند
سپهرِ تیره ضمیر و ستارهٔ روشن.
جزیره‌های بلورین به قیر گون دریا
به یک نظاره شدند،
چو رقعه های سیه بر سپید پیراهن.


هزار همره گشت و گذارِ یک‌روزه،
هزار مخلب و منقار دست شسته ز کار،
هزار همسفر و همصدای تنگ جبین،
هزار ژاغر پُر گند و لاشه و مردار.


بر آبگون به خاکستری گراینده،
در آن زمان که به روز
گذشته نام گذاریم، و بر شب آینده،
در آن زمان که نه مهر است بر سپهر، نه ماه،
در آن زمان،‌دیدم
بر آسمان سپید،
ستارگان سیاه.
ستارگان سیاهِ پرنده و پر گوی؛
در آسمان سپیدِ تپنده و کوتاه.

ناژو


دور از گزند و تیررس رعد و برق و باد.
وز معبر قوافل ایّام رهگذر،
با میوهٔ همیشگی‌اش،‌ سبزی مدام،
ناژوی سالخورد فرو هشته بال و پر.
او در جوار خویش
دیده ست بارها،
بس مرغ‌های مختلف الوان نشسته‌اند؛
بر بیدهای وحشی و اهلی چنارها.


پر جست و خیز و بیهوده گو طوطی بهار،
اندیشناک قمریِ تابستان،
اندوهگین قناریِ پاییز،
خاموش و خسته زاغِ زمستان.
امّا
او
با میوهٔ همیشگی‌اش، سبزیِ مدام،
عمری گرفته خو.

گفتمش برف؟ گفت: بر این بام سبز فام
چون مرغِ آرزوی تو لختی نشست و رفت.
گفتم تگرگ؟ چتر به سردی تکاند و گفت:
چندی، چو اشکِ شوق تو، امید بست و رفت.

دریغ


بی شکوه و غریب و رهگذرند
یادهای دگر، چو برق و چو باد.
یاد تو پرشکوه و جاوید است؛
و آشنای قدیم دل، امّا
ای دریغ! ای دریغ! ای فریاد!
با دل من چه می‌تواند کرد
یادت؟ ای یاد من ز دل برده!
من گرفتم لطیف،‌ چون شبنم،
هم درخشان و پاک، چون باران،
چه کنند این دو، ای بهشت جوان!
با یکی برگ پیر و پژمرده؟

طلوع


پنجره باز است،
و آسمان پیداست.
گل به گل ابر سترون در زلال آبی روشن
رفته تا بام برین، چون آبگینه پلکان، پیداست.
من نگاهم مثل نو پرواز گنجشک سحرخیزی
پله پله رفته بی پروا به اوجی دور و زین پرواز،
لذتم چون لذت مرد کبوترباز.


پنجره باز است،
و آسمان در چارچوب دیدگه پیدا.
مثل دریا ژرف،
آب‌هایش ناز و خواب مخمل آبی.
رفته تا ژرفاش
پاره‌های ابر همچون پلکان برف.
من نگاهم ماهی ِخونگرم و بی آرامِ این دریا.


آنک آنک مرد همسایه،
سینه‌اش سندان پتک دم به دم خمیازه و چشمانش خواب آلود،
آمده چون بامداد دگر بر بام.
می‌نوردد بام را با گام‌های نرم و بی آوا،
ایستد لختی کنار دودکش آرام.
او در آن کوشد که گوشش تیز باشد، چشم‌ها بیدار،
تا نیاید گربه غافلگیر و چالاک از پس دیوار.


پنجره باز است،
آسمان پیداست، بام رو به رو پیداست.
اینک اینک مرد خواب از سر پریدهٔ چشم و دل هشیار،
می‌گشاید خوابگاه کفتران را در.
و آن پری زادان رنگارنگ و دست آموز،
بر بی آذین بام پهناور،
«قور قو بقور قو» خوانان،
با غرور و شادخواری دامن افشانان،
می‌زنند اندر نشاط بامدادی پر.
لیک زهر خواب نوشین خسته‌شان کرده ست،
برده‌شان از یاد،‌پرواز بلند دوردستان را،
کاهل و در کاهلی دلبسته‌شان کرده ست.
مرد اینک می پراندشان.
می‌فرستد شان به سوی آسمان پر شکوه پاک.
کاهلی گر خواند ایشان را به سوی خاک،
با درفش تیرۀ پر هول _چوبی لخت دستار سیه بر سر_
می رماندشان و راندشان.
تا دل از مهر زمین پست برگیرند؛
و آسمان ، این گنبد بلور سقفش دور،
زی چمنزاران سبز خویش خواندشان.


پنجره باز است،
و آسمان پیداست.
چون یکی برج بلند جادویی، دیوارش از اطلس،
موج‌دار و روشن و آبی،
پاره‌های ابر، همچون غرفه‌های برج.
و آن کبوترهای پران در فضای برج
مثل چشمک زن چراغی چند،‌ مهتابی.


بر فراز کاهگل اندوده بام پهن،
در کنار آغل خالی،
تکیه داده مرد بر دیوار،
ناشتا افروخته سیگار،
غرفه در شیرین‌ترین لذات، از دیدار این پرواز.
ای خوش آن پرواز و این دیدار.
«گرد بام دوست »می‌گردند،
نرم نرمک اوج می‌گیرند، افسونگر پری زادان.
وه، که من هم دیگر اکنون لذتم ز آن مرد کمتر نیست.
چه طوافی و چه پروازی!
دور باد از حشمت معصومشان افسون صیادان.
خستگی از بالهاشان دور،
وز دلکهاشان غمان تا جاودان مهجور.


در طواف جادوییشان ،آن کبوترها
چون شوند از دیدگاهم دور و پنهان، تا که باز آیند،
من دلم پرپر زند، چون نیم بسمل مرغ پرکنده؛
ز انتظاری اضطراب آلود و طفلانه،
گردد آکنده.


مرد را بینم که پای پرپری در دست،
با صفیر آشنای سوت،
سوی بام خویش خواند، تا نشاندشان.
بالهاشان نیز سرخ است،
                                   آه شاید اتفاق شومی افتاده ست؟

 

پنجره باز است،
و آسمان پیدا.
فارغ از سوت و صفیر دوستدار خاکزاد خویش،
کفتران در اوج دوری، مست پروازند.
بالهاشان سرخ،
                                 زیرا بر چکاد دورتر کوهی که بتوان دید،
رُسته لختی پیش،
شعله‌ور خونبوتهٔ مرجانی خورشید.

غزل ۳


ای تکیه گاه و پناه ِ
                 زیباترین لحظه‌های
                               پر عصمت و پر شکوهِ
                                                  تنهایی و خلوت من!
ای شط ّشیرین پر شوکت من!
ای با تو من گشته بسیار،
در کوچه‌های بزرگ نجابت،
ظاهر نه بن بست عابر فریبندهٔ استجابت.
در کوچه‌های سرور و غم راستینی که‌مان بود.
در کوچه باغ گل ساکت نازهایت.
در کوچه باغ گل سرخ شرمم.
در کوچه‌های نوازش.
در کوچه‌های چه شب‌های بسیار،
تا ساحل سیمگون سحرگاه رفتن.
در کوچه‌های مه آلود بس گفت و گو ها،
بی هیچ از لذت خواب گفتن.


در کوچه‌های نجیب غزل‌ها که چشم تو می‌خواند،
گهگاه اگر از سخن باز می‌ماند،
افسون پاک منش پیش می‌راند.


ای شطّ پر شوکت هر چه زیبایی پاک!
ای شطّ زیبای پر شوکت من!
ای رفته تا دوردستان!
آنجا بگو تا کدامین ستاره ست
روشن‌ترین هم‌نشین شب غربت تو؟
ای هم‌نشین قدیم شب غربت من!


ای تکیه گاه و پناهِ
                 غمگین‌ترین لحظه‌های کنون بی نگاهت تهی مانده از نور،
در کوچه باغ گل تیره و تلخ اندوه،
در کوچه‌های چه شب‌ها که اکنون همه کور.
آنجا بگو تا کدامین ستاره ست
که شب فروز تو خورشید پاره ست؟

بی دل


آری، تو آنکه دل طلبد آنی.
امّا
افسوس!
دیری ست کان کبوتر خون آلود،
جویای برج گمشدۀ جادو،
پرواز کرده ست...
 

آخر شاهنامه


این شکسته چنگ بی قانون،
رام چنگ چنگی شوریده رنگ پیر،
گاه گویی خواب می‌بیند.‏
خویش را در بارگاه پر فروغ مهر‏
طرفه چشم انداز شاد و شاهد زرتشت،
یا پری زادی چمان سرمست‏
در چمنزاران پاک و روشن مهتاب می‌بیند.‏
روشنی‌های دروغینی
‏-کاروان شعله‌های مرده در مرداب-‏
بر جبین قدسی محراب می‌بیند.‏
یاد ایّام شکوه و فخر و عصمت را،
می‌سراید شاد،
قصهٔ غمگین غربت را:‏

‏«هان، کجاست‏
پایتخت این کج آیین قرن دیوانه؟
با شبان روشنش چون روز،
روزهای تنگ و تارش، چون شب اندر قعر افسانه،
با قلاع سهمگین سخت و ستوارش،
با لئیمانه تبسّم کردن دروازه‌هایش،‌سرد و بیگانه.‏

هان، کجاست؟‏
پایتخت این دژآیین قرن پر آشوب.‏
قرن شکلک چهر.‏
بر گذشته از مدار ماه،
لیک بس دور از قرار مهر.‏
قرن خون آشام،
قرن وحشتناک‌تر پیغام،
کاندران با فضلهٔ موهوم مرغ دور پروازی
چار رکن هفت اقلیم خدا را در زمانی بر می‌آشوبند.‏
هر چه هستی، هر چه پستی، هر چه بالایی
سخت می‌کوبند.‏
‏ پاک می‌روبند.‏

هان، کجاست؟‏
پایتخت این بی آزرم و بی آیین قرن.‏
کاندران بی گونه‌ای مهلت‏
هر شکوفهٔ تازه رو بازیچهٔ باد است.‏
همچنان که حرمت پیران میوهٔ خویش بخشیده
عرصهٔ انکار و وهن و غدر و بیداد است.‏

پایتخت این‌چنین قرنی
کو؟
بر کدامین بی نشان قلّه ست،
در کدامین سو؟‏
دیدبانان را بگو تا خواب نفریبد.‏
بر چکاد پاسگاه خویش،‌دل بیدار وسرهشیار،
هیچشان جادویی اختر،
هیچشان افسون شهر نقرهٔ مهتاب نفریبد.‏

بر به کشتیهای خشم بادبان از خون،
ما، برای فتح سوی پایتخت قرن می آییم،
تا که هیچستان نُه توی فراخ این غبار آلود بی غم را‏
با چکاچاک مهیب تیغهامان، تیز
غرّش زهره دران کوسهامان، سهم‏
پرّش خارا شکاف تیرهامان،‌تند؛
نیک بگشاییم.‏
شیشه‌های عمر دیوان را‏
از طلسم قلعهٔ پنهان، ز چنگ پاسداران فسونگرشان،
جَلد برباییم.‏
بر زمین کوبیم.‏
ور زمین -گهوارهٔ فرسودهٔ آفاق-‏
دست نرم سبزه‌هایش را به پیش آرد،
تا که سنگ از ما نهان دارد،
چهره‌اش را ژرف بشخاییم.‏

ما
فاتحان قلعه‌های فخر تاریخیم،
شاهدان شهرهای شوکت هر قرن.‏
ما
یادگار عصمت غمگین اعصاریم.‏
ما
راویان قصه‌های شاد و شیرینیم.‏
قصه‌های آسمان پاک.‏
نور جاری، آب.‏
سرد تاری،‌خاک.‏
قصه‌های خوش‌ترین پیغام.‏
از زلال جویبار روشن ایّام.‏
قصه‌های بیشهٔ انبوه، پشتش کوه، پایش نهر.‏
قصه‌های دست گرم دوست در شب‌های سرد شهر.‏

ما
کاروان ساغر و چنگیم.‏
لولیان چنگمان افسانه گوی زندگی‌مان،‌ زندگی‌مان شعر و افسانه.‏
ساقیان مست مستانه.‏

هان، کجاست،
پایتخت قرن؟‏
ما برای فتح می آییم،
تا که هیچستانش بگشاییم...»‏

این شکسته چنگ دلتنگ محال اندیش،
نغمه پرداز حریم خلوت پندار،
جاودان پوشیده از اسرار،
چه حکایت‌ها که دارد روز و شب با خویش!‏

ای پریشانگوی مسکین! پرده دیگر کن.‏
پور دستان جان ز چاه نابرادر در نخواهد برد.‏
مُرد، مُرد، او مُرد‏
داستان پور فرخزاد را سر کن.‏
آن که گویی ناله‌اش از قعر چاهی ژرف می‌آید.‏
نالد و موید،
موید و گوید:‏

‏«آه، دیگر ما‏
فاتحان گوژپشت و پیر را مانیم.‏
بر به کشتیهای موج بادبان از کف،
دل به یاد برّه‌های فرّهی، در دشت ایّام ِ تهی، بسته،
تیغهامان زنگخورد و کهنه و خسته،
کوسهامان جاودان خاموش،
تیرهامان بال بشکسته.‏
‎ ‎
ما
فاتحان شهرهای رفته بر بادیم.‏
با صدایی ناتوانتر زآنکه بیرون آید از سینه،
راویان قصه‌های رفته از یادیم.‏
کس به چیزی یا پشیزی برنگیرد سکّه هامان را.‏
گویی از شاهی ست بیگانه.‏
یا ز میری دودمانش منقرض گشته.‏
گاهگه بیدار می‌خواهیم شد زین خواب جادویی،
همچو خواب همگنان غار،‏
چشم می‌مالیم و می‌گوییم: آنک، طرفه قصر زرنگار
                                                     ‏ صبح شیرینکار.‏
لیک بی مرگ است دقیانوس.‏
وای، وای، افسوس.»‏

قولی در ابوعطا


کرشمهٔ درآمد:
دگر تخته پاره به امواج دریا سپرده‌ام من.
زمام حسرت به دست دریغا سپرده‌ام من.


همه بودها دگرگون شد.
سواحل آشنایی،
در ابرهای بی سخاوت پنهان گشت.
جزیره‌های طلایی،
در آب تیره مدفون شد.


برگشت:
افق تا افق آب است،
کران تا کران دریا.


حجاز ۱:
ببر ای گهوارهٔ سرد! ای موج!
مرا به هر کجا که خواهی.
دگر چه بیم و دگر چه پروا _چه بیم و پروا؟
که برگ‌های شمیم هستیم را، با نسیم صحرا سپرده‌ام من.
دگر تخته پاره به امواج دریا سپرده‌ام من.


برگشت:
کران تا کران آب است،
افق تا افق دریا.


حجاز۲:
چه پروا، ای دریا!
خروش چندان که خواهی برآور از دل.
نخواهد گشودن ز خواب چشم این کودک.
چه بیم ای گهواره جنبان دریا_ گم کرده ساحل؟
که دیری ست دیری،‌ تا کلید گنجینه‌های قصر خوابم را
به جادوی لالا سپرده‌ام من.
دگر تخته پاره به امواج دریا سپرده‌ام من.


گبری:
گنه ناکرده بادافره کشیدن
خدا داند که این درد کمی نیست.
بمیر ای خشک لب! در تشنه کامی
که این ابر سترون را نمی نیست.
خوشا بی دردی و شوریده رنگی
که گویا خوشتر از آن عالمی نیست.

برگشت:
افق تا افق آب است،
کران تا کران دریا.
نه ماهیم من، از شنا چه حاصل؟
که نیست ساحل -ساحل -که نیست ساحل
دگر بازوانم خسته ست.
مرا چه بیم و ترا چه پروا_ای دل!
که دانی _که دانی
دگر تخته پاره به امواج دریا سپرده‌ام من.
زمام حسرت به دست دریغا سپرده‌ام من.

چه آرزوها(قولی در سه گاه)


درآمد:
چه آرزوها که داشتم من و دیگر ندارم.
چها که می‌بینم و باور ندارم.
چها،‌چها، چها، که می‌بینم و باور ندارم.

مویه:
حذر نجویم از هر چه مرا بر سر آید.
گو درآید، درآید
که بگذر ندارد و من هم که بگذر ندارم.


برگشت به فرود:
اگرچه باور ندارم که یاور ندارم.
چه آرزوها که داشتم من و دیگر ندارم.

مخالف:
سپیده سر زد و من خوابم نبرده باز.
نه خوابم که سیر ستاره و مهتابم نبرده باز.
چه آرزوها که داشتیم و دگر نداریم،
خبر نداریم.
خوشا کزین بستر، دیگر، سر بر نداریم.

برگشت:
در این غم، چون شمع ماتم،
عجب که از گریه آبم نبرده باز.
چها چها چها که می‌بینم و باور ندارم.
چه آرزوها که داشتم من و دیگر ندارم.

وداع


سکوت صدای گام‌هایم را باز پس می‌دهد.
با شب خلوت به خانه می‌روم.
گله‌ای کوچک از سگ‌ها بر لاشهٔ سیاه خیابان می‌دوند.
خلوت شب آن‌ها را دنبال می‌کند،
و سکوت نجوای گامهاشان را می‌شوید.

من او را به جای همه بر می‌گزینم،
و او می‌داند که من راست می‌گویم.
او همه را به جای من بر می‌گزیند،
و من می‌دانم که همه دروغ می‌گویند.
چه می‌ترسد از راستی و دوست داشته شدن، سنگدل
                                                      بر گزینندۀ دروغها.
صدای گام‌های سکوت را می‌شنوم.
خلوت‌ها از با همی سگها به دروغ و درندگی _بهترند.


سکوت گریه کرد دیشب.
سکوت به خانه‌ام آمد،
سکوت سرزنشم داد،
و سکوت ساکت ماند سرانجام.


چشمانم را اشک پر کرده است.

پیامی از آن سوی پایان


اینجا که ماییم سرزمین سرد سکوت است.
به الهامان سوخته ست،‌ لب‌ها خاموش.
نه اشکی، نه لبخندی،‌و نه حتی یادی از لب‌ها و چشم‌ها؛
زیراک اینجا اقیانوسی ست که هر به دستی از سواحلش
مصبّ رودهای بی زمان ِبودن است.
وزآن پس آرامش خفتار و خلوت نیستی.
همه خبرها دروغ بود.
و همه آیاتی که از پیامبران بی شمار شنیده بودیم،
بسان گام‌های بدرقه کنندگان تابوت،
از لب گور پیشتر آمدن نتوانستند.
باری ازین گونه بود،
فرجام همه گناهان و بی‌گناهی.
نه پیشوازی بود و خوشامدی،‌نه چون و چرا بود،
و نه حتی بیداریِ پنداری که بپرسد: کیست؟
زیرک اینجا سردستان سکون است،
در اقصی پرکنه های سکوت.
سوت، کور، برهوت.


حباب‌های رنگین، در خواب‌های سنگین،
چترهای پر طاووسی خویش برچیدند.
و سیا سایهٔ دودها،‌در اوج وجودشان،‌گویی نبودند.
باغ‌های میوه و باغ گل‌های آتش را فراموش کردیم.
دیگر از هر بیم و امید آسوده‌ایم.
گویا هرگز نبودیم،نبوده‌ایم.


هر یک از ما، در مهگون افسانه‌های بودن
_هنگامی که می‌پنداشتیم هستیم_
خدایی را، گرچه به انکار
انگار
با خویشتن بدین سوی و آن سوی می‌کشیدیم.
اما کنون بهشت و دوزخ در ما مرده ست.
زیرا خدایان ما،
چون اشک‌های بدرقه کنندگان،
بر گورهامان خشکیدند و پیش‌تر نتوانستند آمد.


ما در سایهٔ آوار تخته سنگ‌های سکوت آرمیده‌ایم
گامهامان بی صداست.
نه بامدادی، نه غروبی.
وینجا شبی ست که هیچ اختری در آن نمی‌درخشد.
نه بادبانِ پلک چشمی، نه بیرق ِگیسویی،
اینجا نسیم اگر بود بر چه می‌وزید؟
نه سینهٔ زورقی، نه دست پارویی،
اینجا موج اگر بود، با که در می‌آویخت؟
چه آرام است این پهناور، این دریا.


دلهاتان روشن باد.
سپاس شما را، سپاس و دیگر سپاس.
بر گورهای ما هیچ شمع و مشعلی مفروزید.
زیرا تریِ هیچ نگاهی بدین درون نمی‌تراود.
خانه هاتان آباد.
بر گورهای ما هیچ سایبان و سراپرده‌ای مفرازید.
زیرا که آفتاب و ابر شما را با ما کاری نیست.
و های،‌ زنجره ها! این زنجموره هاتان را بس کنید.
اما سرودها و دعاهاتان این شب کورها،
که روز همه روز،‌و شب همه شب در این حوالی به طوافند،
بسیار ناتوانتر از آنند که صخره‌های سکوت را بشکافند؛
و در ظلمتی که ما داریم پرواز کنند.
به هیچ نذری و نثاری حاجت نیست.
بادا شما را آن نان و حلواها؛
بادا شما را خوان‌ها، خرماها،
ما را اگر دهانی و دندانی می‌بود،‌در کار خنده می‌کردیم
بر اینها و آنهاتان،
بر شمع‌ها، دعاها،‌خوانهاتان.


در آستانهٔ گور خدا و شیطان ایستاده بودند،
و هر یک هر آنچه به ما داده بودند،
باز پس می‌گرفتند.
آن رنگ و آهنگ‌ها، آرایه و پیرایه‌ها، شعر و شکایت‌ها،
و دیگر آنچه ما را بود،‌بر جا ماند.
پروا و پروانهٔ همسفری با ما نداشت.
تنها، تنهایی بزرگ ما،
که نه خدا گرفت آن را، نه شیطان،
با ما چو خشم ما به درون آمد.
کنون او
_این تنهایی بزرگ_
با ما شگفت گسترشی یافته،
این است ماجرا.
ما نوباوگان این عظمتیم.


و راستی،
آن اشک‌های شور،زادهٔ این گریه‌های تلخ،
وین ضجّه‌های جگرخراش و دردآلودتان،
برای ما چه می‌توانند کرد؟
در عمق این ستون‌های بلورین دل نمک،
تندیس «من‌»های شما پیداست.
دیگر به تنگ آمده‌ایم الحق
و سخت ازین مرثیه خوانی‌ها بیزاریم.
زیرا اگر تنها گریه کنید، اگر با هم،
اگر بسیار اگر کم،
در پیچ و خم کوره راههای هر مرثیه‌تان
دیوی به نام نامی من کمین گرفته است:
-«آه...
آن نازنین که رفت...
حقا چه ارجمند و گرامی بود؛
گویی فرشته بود نه آدم.
در باغ آسمان و زمین، ما گیاه و او
گل بود، ماه بود.
با من چه مهربان و چه دلجو، چه جان نثار،
او رفت، خفت،‌ حیف
او بهترین،‌عزیزترین دوستان من
جان من و عزیزتر از جان من...»
                                  بس است!
بسمان است این مرثیه خوانی و دلسوزی.
ما، از شما چه پنهان،‌دیگر
از هیچ کس سپاسگزار نخواهیم بود؛
نه نیز خشمگین و نه دلگیر.
دیگر به سر رسیده قصهٔ ما،‌مثل غصه‌مان؛
این اشکهاتان را
بر من‌های بی کس مانده‌تان نثار کنید.
من‌های بی پناه خود را مرثیت بخوانید.
تندیس‌های بلورین دل نمک!


اینجا که ماییم سرزمین سرد سکوت است.
و آوار تخته سنگ‌های بزرگ تنهایی.
مرگ ما را به سراپردهٔ تاریک و یخ زدهٔ خویش برد.
بهانه‌ها مهم نیست.
اگر به کالبد بیماری، چون ماری آهسته سوی ما خزید،
و گر که رعدش غرّید و مثل برق فرود آمد،
اگر که غافل نبودیم و گر که غافلگیرمان کرد،
پیر بودیم یا جوان،بهنگام بود یا ناگهان،
هر چه بود ماجرا این بود:
مرگ، مرگ، مرگ
ما را به خوابخانۀ خاموش خویش خواند.
دیگر بس است مرثیه،‌دیگر بس است گریه و زاری
ما خسته‌ایم، آخر
ما خوابمان می‌آید دیگر.
ما را به حال خود بگذارید.
اینجا سرای سرد سکوت است،
ما موجهای خامش آرامشیم.
با صخره‌های تیره ترین کوری و کری
پوشانده‌اند سخت چشم و گوش روزنه‌ها را.
بسته ست راه و دیگر هرگز هیچ پیک و پیامی اینجا نمی‌رسد.
شاید همین از ما برای شما پیغامی باشد.
کاین جا نه میوه‌ای نه گلی، هیچ هیچ هیچ،
تا پر کنید هر چه توانید و می‌توان
زنبیلهای نوبت خود را
از هر گل و گیاه و میوه که می‌خواهید.
یک لحظه لحظه هاتان را تهی مگذارید
و شاخه‌های عمرتان را ستاره باران کنید.

با همین دل و چشمهایم، همیشه...


با همین چشم، همین دل
دلم دید و چشمم می‌گوید:
آن قدر که زیبایی رنگارنگ است،‌هیچ چیز نیست.
زیرا همه چیز زیباست،‌زیباست،‌زیباست؛
و هیچ چیز همه چیز نیست.
و با همین دل، همین چشم
چشمم دید، دلم می‌گوید:
آن قد که زشتی گوناگون است،‌هیچ چیز نیست.
زیرا همه چیز زشت است،‌ زشت است،‌ زشت است؛
و هیچ چیز همه چیز نیست.


زیبا و زشت، همه چیز و هیچ چیز،
و هیچ، هیچ، هیچ، امّا
با همین چشم‌ها و دلم
همیشه من یک آرزو دارم؛
که آن شاید از همه آرزوهایم کوچک‌تر است،
از همه کوچک‌تر.
و با همین دل و چشمم
همیشه من یک آرزو دارم؛
که آن شاید از همه آرزوهایم بزرگ‌تر است،
از همه بزرگ‌تر.
شاید همه آرزوها بزرگند، شاید همه کوچک.
و من همیشه یک آرزو دارم.
با همین دل،
و چشمهایم،
همیشه.

پیغام


چون درختی در صمیم سرد و بی ابر زمستانی
هر چه برگم بود و بارم بود،
هر چه از فرّ بلوغ گرم تابستان و میراث بهارم بود،
هر چه یاد و یادگارم بود،
ریخته ست.


چون درختی در زمستانم،
بی که پندارد بهاری بود و خواهد بود.
دیگر اکنون هیچ مرغ پیر یا کوری
در چنین عریانی انبوهم آیا لانه خواهد بست؟
دیگر آیا زخمه‌های هیچ پیرایش،
با امید روزهای سبز آینده؛
خواهدم این سوی و آن سو خست؟

چون درختی اندر اقصای زمستانم.
ریخته دیری ست
هر چه بودم یاد و بودم برگ.
یاد با نرمک نسیمی چون نماز شعلهٔ بیمار لرزیدن،
برگ چونان صخرهٔ کرّی نلرزیدن.
یاد رنج از دست‌های منتظر بردن،
برگِ از اشک و نگاه و ناله آزردن.

ای بهار همچنان تا جاودان در راه!
همچنان تا جاودان بر شهرها و روستاهای دگر بگذر.
هرگز و هرگز
بر بیابان غریب من
منگر و منگر.
سایهٔ نمناک و سبزت هر چه از من دورتر،خوش‌تر.
بیم دارم کز نسیم ساحر ابریشمین تو،
تکمهٔ سبزی بروید باز، بر پیراهن خشک و کبود من.
همچنان بگذار
تا درود دردناک اندهان ماند سرود من.

برف

۱
پاسی از شب رفته بود و برف می‌بارید،
چون پر افشانِ پر یهای هزار افسانهٔ از یادها رفته‏.
باد چونان آمری مأمور و ناپیدا،
بس پریشان حکمها می‌راند مجنون وار‏،
بر سپاهی خسته و غمگین و آشفته‏.


برف می‌بارید و ما خاموش‏،
فارغ از تشویش،
نرم نرمک راه می‌رفتیم.
کوچه باغ ساکتی در پیش.


هر به گامی چند گویی در مسیر ما چراغی بود‏،
زاد سروی را به پیشانی.
با فروغی غالباً افسرده و کم رنگ‏،
گمشده در ظلمت این برف کجبار زمستانی.


برف می‌بارید و ما آرام‏،
گاه تنها، گاه با هم، راه می‌رفتیم.
چه شکایت‌های غمگینی که می‌کردیم،
با حکایت‌های شیرینی که می‌گفتیم.


هیچ کس از ما نمی‌دانست
کز کدامین لحظهٔ شب کرده بود این باد برف آغاز‏.
هم نمی‌دانست کاین راه خم اندر خم‏
به کجامان می‌کشاند باز‏.


برف می‌بارید و پیش از ما‏
دیگرانی همچو ما خشنود و ناخشنود‏،
زیر این کج بار خامشبار،‌از این راه‏
رفته بودند و نشان پایهایشان بود‏.


‏۲‏
پاسی از شب رفته بود و همرهان بی شمار ما‏
گاه شنگ و شاد و بی پروا‏،
گاه گویی بیمناک از آبکند وحشتی پنهان‏،
جای پا جویان،
زیر این غمبار، درهمبار‏،
سر به زیر افکنده و خاموش‏،
راه می‌رفتند.
وز قدم‌هایی که پیش از این
رفته بود این راه را،‌افسانه می‌گفتند.


من بسان برّه گرگی شیر مست، آزاده و آزاد‏،
می‌سپردم راه و در هر گام‏
گرم می‌خواندم سرودی‌تر،
می‌فرستادم درودی شاد‏،
این نثار شاهوار آسمانی را‏،
که به هر سو بود و بر هر سر‏.


راه بود و راه -این هر جایی افتاده- این همزاد پای آدم خاکی.
برف بود و برف -این آشوفته پیغام- این پیغام سرد پیری و پاکی؛
و سکوت ساکت آرام‏،
که غم آور بود و بی فرجام‏.


راه می‌رفتم و من با خویشتن گهگاه می‌گفتم:
«کو ببینم، لولی ای لولی!
این تویی آیا -بدین شنگی و شنگولی،
سالک این راه پر هول و دراز آهنگ؟‏»
                                         و من بودم‏
که بدین سان خستگی نشناس،‏
چشم و دل هشیار،
گوش خوابانده به دیوار سکوت، از بهر نرمک سیلی صوتی،
می‌سپردم راه و خوش بی خویشتن بودم‏.


‏۳‏
اینک از زیر چراغی می‌گذشتیم، آبگون نورش‏.
مرده دل نزدیکش و دورش‏.
و در این هنگام من دیدم
بر درخت گوژپشتی برگ و بارش برف‏،
همنشین و غمگسارش برف‏،
مانده دور از کاروان کوچ‏،
لک لک اندوهگین با خویش می‌زد حرف‏:


«بیکران وحشت انگیزی ست‏.
خامش خاکستری هم بارد وبارد.
وین سکوت پیر ساکت نیز
هیچ پیغامی نمی آرد‏.
پشت ناپیدایی آن دورها شاید
گرمی و نور و نوا باشد؛‏
بال گرم آشنا باشد‏؛
لیک من، افسوس‏
مانده از ره سالخوردی سخت تنهایم.
ناتوانیهام چون زنجیر بر پایم.
ور به دشواری و شوق آغوش بگشایم به روی باد‏،
همچو پروانهٔ شکستهٔ آسبادی کهنه و متروک‏،
هیچ چرخی را نگرداند نشاط بال و پرهایم.
آسمان تنگ است و بی روزن‏،
بر زمین هم برف پوشانده ست‏
‏ رد پای کاروان‌ها را.
عرصهٔ سردرگمیها مانده و بی در کجاییها.
باد چون باران سوزن، آب چون آهن.
بی نشانیها فرو برده نشانها را.
یاد باد ایام سرشار برومندی،
و نشاط یکّه پروازی،
که چه بشکوه و چه شیرین بود‏.
کس نه جایی جسته پیش از من‏؛
من نه راهی رفته بعد از کس‏،
بی نیاز از خِفّت آیین و ره جستن‏،
آن که من در می‌نوشتم، راه‏
و آن که من می‌کردم، آیین بود‏.
اینک اما، آه
ای شب سنگین دل نامرد‏...»
لک‌لک اندوهگین با خلوت خود درد دل می‌کرد.


باز می‌رفتیم و می‌بارید.
جای پا جویان
هر که پیش پای خود می‌دید.
من ولی دیگر،
شنگی و شنگولیم مرده‏،
چابکیهام از درنگی سرد آزرده‏،
شرمگین از ردّ پاهایی
که بر آنها می‌نهادم پای،
گاهگه با خویش می‌گفتم:
«کی جدا خواهی شد از این گلّه‌های پیشواشان بز؟‏
کی دلیرت را درفش آسا فرستی پیش؟
تا گذارد جای پای از خویش؟»


‏۴‏
همچنان غمبار درهمبار می‌بارید.
من ولیکن باز‏
شادمان بودم‏.
دیگر کنون از بزان و گوسپندان پرت‏،
خویشتن هم گلّه بودم هم شبان بودم‏.
بر بسیط برف پوش خلوت و هموار‏،
تک و تنها با درفش خویش، خوش خوش پیش می‌رفتم.
زیر پایم برف‌های پاک و دوشیزه
قژفژی خوش داشت‏.
پام بذر نقش بکرش را‏
هر قدم در برفها می‌کاشت.
مُهر بکری بر گرفتن از گل گنجینه‌های راز‏،
هر قدم از خویش نقش تازه‌ای هشتن‏،
چه خدایانه غروری در دلم می‌کشت و می‌انباشت.


‏۵‏
خوب یادم نیست
تا کجاها رفته بودم، خوب یادم نیست
این، که فریادی شنیدم، یا هوس کردم‏،
که کنم رو باز پس، رو باز پس کردم‏.
پیش چشمم خفته اینک راه پیموده.
پهن‌دشت برف پوشی راه من بود‏ه.
گام‌های من بر آن نقش من افزوده‏.
چند گامی بازگشتم، برف می‌بارید.
باز می‌گشتم.
برف می‌بارید.
جای پاها تازه بود امّا،
برف می‌بارید.
باز می‌گشتم،
برف می‌بارید.
جای پاها دیده می‌شد، لیک
برف می‌بارید.
باز می‌گشتم،
برف می‌بارید.
جای پاها باز هم گویی
دیده می‌شد، لیک
برف می‌بارید.
باز می‌گشتم،
برف می‌بارید.
برف می‌بارید، می‌بارید، می‌بارید...


جای پاهای مرا هم برف پوشانده ست.‏

قصیده


۱
همچو دیوی سهمگین در خواب،
پیکرش نیمی به سایه ، نیم در مهتاب،
درکنار برکهٔ آرام،
اوفتاده صخره‌ای پوشیده از گلسنگ،
کز تنش لختی به ساحل خفته و لختی دگر در آب.


سوی دیگر بیشهٔ انبوه،
همچو روح عرصهٔ شطرنج.
در همان لحظهٔ شکست سخت ، چون پیروزی دشوار،
لحظهٔ ژرف نجیب دلکش بغرنج.


سوی دیگر آسمان باز.
واندر آن مرغان آرام سکوتی پاک ، در پرواز.


گاه عاشق وار غوک نوجوان در دوردست برکه خوش می‌خواند،
با صدایی چون بلور آبی روشن.
غوکهای دیگر از این سوی و آن سو در جوابش گرم می‌خواندند،
با صداهایی چو آوار پلی ز آهن.
خرد می‌گشت آن بلورین شمش
زیر آن آوار.
باز خامش بود،
پهنهٔ سیمابگون برکهٔ هموار.
عصر بود و آفتاب زرد کجتابی.
برکه بود و بیشه بود و آسمان باز.
برکه چون عهدی که با انکار
در نهانِ چشمی آبی خفته باشد ، بود
بیشه چون نقشی
کاندران نقاش مرگ مادرش را گفته باشد ، بود.
آسمان خاموش
همچو پیغامی که کس نشنفته باشد ، بود.


۲
من چو پیغامی به بال مرغک پیغامبر بسته،
در نجیب پر شکوه آسمان پرواز می‌کردم.
تکیه داده بر ستبر صخرهٔ ساحل،
با بلورین دشت صیقل خوردهٔ آرام،
راز می‌کردم.


می‌فشاندم گاه -بی قصدی-
در صفای برکه مشتی ریگ خاک آلود.
و زلال سادهٔ آیینه وارش را
با کدورت یار می‌کردم.
و بدین اندیشه لختی می‌سپردم دل
که زلالی چیست پس ، گر نیست تنهایی ؟
باز با مشتی دگر تنهاییش را همچنان بیمار می‌کردم.


بیشه کم کم در کنار برکه می‌خوابید.
و آفتاب زردِ نارنجی،
جون ترنجی پیر و پژمرده،
از خلال شاخ و برگ ابر می‌تابید.
عصر تنگی بود،
و مرا با خویشتن گویی
خوش خوشک آهنگ جنگی بود.

من نمی‌دانم کدامین دیو
به نهانگاه کدامین بیشهٔ افسون،
در کنار برکهٔ جادو ، پرم در آتش افکنده ست.
لیک می‌دانم دلم چون پیر مرغی کور و سرگردان
از ملال و و حشت و اندوه آکنده ست.


۳
خوابگرد قصه‌های شوم  و وحشتناک را مانم.
قصه‌هایی با هزاران کوچه باغ حسرت و هیهات.
پیچ و خمهاشان بسی آفات را آیات.
سوی بس پس کوچه‌ها رانده،
کاروان روز و شب کوچیده ، من مانده،
با غرور تشنهٔ مجروح،
با تواضع‌های نادلخواه،
نیمی آتش را و نیمی خاک را مانم.


روزها را همچو مشتی برگ زرد پیر و پیراری
می‌سپارم زیر پای لحظه‌های پست.
لحظه‌های مست ، یا هشیار،
از دریغ و از دروغ انبوه،
وز تهی سرشار.
و شبان را همچو چنگی سکه‌های از رواج افتاده و تیره،
می‌کنم پرتاب،
پشت کوهِ مستی و اشک و فراموشی.
جاودان مستور در گلسنگهای نفرت و نفرین،
غرقه در سردی و خاموشی.


خوابگرد قصه‌های بی سرانجامم.
قصه‌هایی با فضای تیره و غمگین؛
و هوای گند و گرد آلود.
کوچه‌ها بن بست،
راهها مسدود.


۴
در شب قطبی،
-این سحر گم کردهٔ بی کوکب قطبی-
در شب جاوید،
زی شبستان غریب من
-نقبی از زندان به کشتنگاه-
برگ زردی هم نیارد باد ولگردی
از خزان جاودان بیشهٔ خورشید.

سر کوه بلند...


سر کوه بلند آمد سحر باد.
ز توفانی که می‌آمد خبر داد.
درخت و سبزه لرزیدند و لاله
به خاک افتاد و مرغ از چهچهه افتاد.

سر کوه بلند ابر است و باران.
زمین غرق گل و سبزهٔ بهاران.
گل و سبزهٔ بهاران خاک و خشت است
برای آن که دور افتد ز یاران.

سر کوه بلند آهوی خسته
شکسته دست و پا، غمگین نشسته.
شکستِ دست و پا درد است، اما
نه چون درد دلش کز غم شکسته.

سر کوه بلند افتان و خیزان،
چکان خونش از دهانِ زخم و ریزان،
نمی‌گوید پلنگ پیر مغرور
که پیروز آید از ره، یا گریزان.

سر کوه بلند آمد عقابی.
نه هیچش ناله‌ای، نه پیچ و تابی.
نشست و سر به سنگی هشت و جان داد؛
غروبی بود و غمگین آفتابی.

سر کوه بلند از ابر و مهتاب،
گیاه و گل گهی بیدار و گه خواب.
اگر خوابند اگر بیدار، گویند
که هستی سایهٔ ابر است، دریاب.

سر کوه بلند آمد حبیبم.
بهاران بود و دنیا سبز و خرم.
در آن لحظه که بوسیدم لبش را
نسیم و لاله رقصیدند با هم.

مرثیه


خشمگین و مست و دیوانه ست.
خاک را چون خیمه‌ای تاریک و لرزان بر می‌افرازد.
باز ویران می‌کند زود آنچه می‌سازد.
همچو جادویی توانا، هر چه خواهد می‌تواند باد.


پیل ناپیدای وحشی باز آزاد است.
مست و دیوانه،
بر زمین و بر زمان تازد.
کوبد و آشوبد و بر خاک اندازد.
چه تناورهای بارومند،
و چه بی برگان عاطل را
که تکانی داد و از بن کند.
خانه از بهر کدامین عید فرّخ می‌تکاند باد؟

لیکن آنجا، وای...
با که باید گفت؟
بر درختی جاودان از معبر بذل بهاران دور،
وز مسیر جویباران دور،
آشیانی بود، ‌مسکین در حصار عزلتش محصور؛
آشیان بود آن، که در هم ریخت،‌ ویران کرد،‌ با خود برد...
                                                       آیا هیچ داند باد؟

گفت و گو

-«…باری،حکایتی ست.‏
حتی شنیده ام
بارانی آمده ست وبه راه اوفتاده سیل.‏
هرجا که مرز بوده وخط، پاک شسته است.‏
چندان که شهربندِ قُرُقها شکسته است.‏

وهمچنین شنیده ام آنجا
باران ِ بال وپر
می بارد ازهوا.‏
دیگر بنای هیچ پلی بر خیال نیست.‏
کوته شده ست فاصلۀ دست وآرزو.‏
حتی نجیب بودن وماندن،محال نیست.‏
بیدار راستین شده خواب فسانه ها.‏
مرغ سعادتی که درافسانه می پرید،
آنجا فرود آمده بر بام خانه ها.‏

هرسو زند صلا
کای هرکئی!بیا،
زنبیل خویش پر کن،از آنچت آرزوست.‏
وهمچنین شنیده ام آنجا…‏
چی؟
لبخند می زنی؟
من روستاییم،نفسم پاک وراستین،
باور نمی کنم که تو باور نمی کنی.»‏

‏-«آری،حکایتی ست.‏
شهری چنین که گفتی،الحق که آیتی ست.‏
امّا
من خواب دیده ام
تو خواب دیده ای
اوخواب دیده است
ما خواب دی…‏
‏                      -«بس است.»‏

ساعت بزرگ


یادمان نمانده کز چه روزگار
از کدام روز هفته، در کدام فصل،
ساعت بزرگ
مانده بود یادگار.
لیک همچو داستان دوش و دی
مانده یادمان که ساعت بزرگ
در میان باغ شهر پر غرور،
بر سر ستونی آهنین نهاده بود.
در تمام روز و شب
تیک و تاک او به گوش می‌رسید.
صفحهٔ مسدّسش
رو به چارسو گشاده بود.
با شکفته چهره‌ای
زیر گونه گون نثار فصل‌ها
ایستاده بود.

گرچه گاهگاه
چهرش اندکی مکدّر از غبار بود،
لیکن از فرودتر مغاک شهر،
وز فرازتر فراز،
با همه کدورت غبار ‌، باز
از نگار و نقش روی او
آنچه باید آشکار بود.
با تمام زودها و دیرها ملول و قهر بود،
ساعت بزرگ
ساعت یگانه‌ای که راستگوی دهر بود.
ساعتی که طرفه تیک و تاک او
ضرب نبض شهر بود.
دنگ دنگِ زنگ او بلند،
بازویش دراز،
همچو بازوان میترای دیر باز،
دیر باز دور یاز،
تا فرودتر فرود،
تا فرازتر فراز.

سال‌های سال
گرم کار خویش بود.
ما چه حرف‌ها که می‌زدیم،
او چه قصه‌ها که می‌سرود:

-«ساعت بزرگ شهر ما!
هان بگوی
کاروان لحظه‌ها
تا کجا رسیده است؟
رهنورد خسته گام
با دیار آشنا رسیده است؟»

-«تیک و تاک - تیک و تاک
هر کرانه جاودان دوان،
رهنورد چیره گام ما
با سرود کاروان روان.»

-«ساعت بزرگ شهر ما!
هان بگوی
در کجاست آفتاب،
اینک، این دم، این زمان؟
در کجا طلوع؟
در کجا غروب؟
در کجا سحرگهان؟»

-«تاک و تیک - تیک و تاک
او بر آن بلند جای
ایستاده تابناک.


هر زمان بر این زمین گِرد گَرد
مشرقی دگر کند پدید.
آورد فروغ و فرّ پرشکوه
گسترد نوازش و نوید.»


یادمان نمانده کز چه روزگار
مانده بود یادگار،
مانده یادمان ولی که سال‌هاست
در میان باغ پیر شهر روسپی
ساعت بزرگ ما شکسته است...
زین مسافران گمشده
در شبان قطبیِ مهیب،
دیگر اینک، این زمان
کس نپرسد از کسی
در کجا غروب
در کجا سحرگهان.

جراحت


دیگر اکنون دیری و دوری ست
کاین پریشان مرد،
این پریشان پریشانگرد،
در پس زانوی حیرت مانده، خاموش است.
سخت بیزار از دل و دست و زبان بودن،
جمله تن، چون دُرّ دریا، چشم
پای تا سر، چون صدف، گوش است.

لیک در ژرفای خاموشی،
ناگهان بی اختیار از خویش می‌پرسد:
کآن چه حالی بود؟
آنچه می‌دیدیم و می‌دیدند
بود خوابی، یا خیالی بود؟

خامش، ای آواز خوان! خامش،
در کدامین پرده می‌گویی؟
وز کدامین شور یا بیداد؟
با کدامین دلنشین گلبانگ، می‌خواهی
این شکسته خاطر پژمرده را از غم کنی آزاد؟

چرکمرده صخره‌ای در سینه دارد او
که نشوید همت هیچ ابر و بارانش.
پهنه ور دریای او خشکید؛
کی کند سیراب جودِ جویبارانش؟
با بهشتی مرده در دل،‌کو سر سیر بهارانش؟
خندد، امّا خنده‌اش خمیازه را ماند.
عقده‌اش پیر است و پارینه،
لیک دردش درد زخم تازه را ماند.

گرچه دیگر دوری و دیری ست
که زبانش را ز دندانهاش؛
عاجگون ستوار زنجیری ست؛
لیکن از اقصای تاریک سکوتش، تلخ
بی که خواهد، یا که بتواند نخواهد، گاه
ناگهان از خویشتن پرسد:
راستی را آن چه حالی بود؟
دوش یا دی، پار یا پیرار،
چه شبی، روزی، چه سالی بود؟
راست بود آن رستم دستان
یا که سایهٔ دوک زالی بود؟

رباعی


گر زرّی و گر سیم زراندودی، باش.
گر بحری و گر نهری و گر رودی باش.
در این قفس شوم، چه طاووس چه بوم،
چون ره ابدی ست،‌هر کجا بودی، باش.
 

خفتگان


خفتگان نقش قالی، دوش با من خلوتی کردند.
رنگشان پرواز کرده با گذشت سالیان دور،
و نگاه این یکیشان از نگاه آن دگر مهجور،
با من و دردی کهن،‌ تجدید عهد صحبتی کردند.
من به رنگ رفته‌شان، وز تار و پود مرده‌شان بیمار،
و نقوش در هم و افسرده‌شان، غمبار،
خیره ماندم سخت و لختی حیرتی کردم.
دیدم ایشان هم ز حال و حیرت من حیرتی کردند.


من نمی‌گفتم کجایند آن همه بافندهٔ رنجور،
روز را با چند پاس از شب به (خلط سینه‌ای
                                   در مزبل افتاده بنام) سکه‌ای مزدور؛
یا کجایند آن همه ریسنده و چوپان و گلهٔ خوش چرا،
                                                     در دشت و در دامن،
یا کجا گل‌ها و ریحان‌های رنگ افکن؛
من نمی‌رفتم به راه دور.
به همین نزدیک‌ها اندیشه می‌کردم،
                                          همین شش سال و اندی پیش
که پدرم آزاد از تشویش ،بر این خفتگان می‌هشت
                                                               گام خویش.
یاد از او کردم که اینک سر کشیده زیر بال خاک و خاموشی،
پرده بسته بر حدیثش عنکبوت پیر و بی رحم فراموشی.
لاجرم زی شهر بند رازهای تیرهٔ هستی،
شطّی از دشنام و نفرین را روان با قطره اشک عبرتی کردم.
دیدم ایشان نیز
سوی من گفتی نگاه عبرتی کردند.
گفتم:« ای گل‌ها و ریحان‌های رویان بر مزار او!
ای بی آزرمان زیبا رو!
ای دهان‌های مکندهٔ هستی بی اعتبار او!
رنگ و نیرنگ شما آیا کدامین رنگسازی را بکار آید،
بیندش چشم و پسندد دل،
چون به سیر مرغزاری، بوده روزی گور زار، آید؟»
خواندم این پیغام و خندیدم،
و، به دل،‌ ز انبوه پیغام آوران هم غیبتی کردم.
خفتگان نقش قالی همنوا با من،
می‌شنیدم کز خدا هم غیبتی کردند.

قاصدک


قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟
از کجا، وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی، امّا،‌امّا
گرد بام و در من
بی ثمر می‌گردی.


انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیّار و دیاری -باری،
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس،
برو آنجا که تو را منتظرند.
قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند.

دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه‌های همه تلخ،
با دلم می‌گوید
که دروغی تو، دروغ؛
که فریبی تو.، فریب.
قاصدک! هان، ولی ... آخر ... ای وای!
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام، آی! کجا رفتی؟ آی...!
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی، جایی؟
در اجاقی -طمع شعله نمی‌بندم- خردک شرری هست هنوز؟

قاصدک!
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می‌گریند.