از شعر:فصل پنجم

در دست های کوچک تو
آغاز می شوم
از انتهای همه هستی...
ما را به هم می خوانند
از من_
تو
از تو_
میوه
و از گیاه_
عسل
و از درخت و گندم
دوباره زمین آغاز می شود.
و خورشید از میان من وتو
بر همه آبادی خواهد تابید
از میان بازوان تو
از میان عینک تو
چشمان گیاه باز می شود.
و من از میان رنگ چشمان عقیق تو
ای شاهزادۀ این اتاق های هزاران بار مربع،آغاز می شوم...
فصل پنجم از تو آغاز می شود.
تشنگی اگر بود
در تابستان بود که نه باقی ماند و نه از یاد خواهد رفت
و ما که نه مانده ایم و نه از یاد خواهیم رفت.
من از دست های کوچک تو بر دست زمان می بارم
من از مذهب بیابانی خود
در مذهب بی مکان تو جای می گیرم
نه از برای قبول عشق
نه از برای زمان
نه از برای مکان
نه از برای بیابان
من در تو جای می گیرم
که جایگاه من در دست های کوچک توست
و با دست های دیگرت
که بیرون مانده اند از باغ
باید اسب برانی
و برانی مرا
تا بچرخانم چرخ را
و بگردانم
گردون گردان را
بر گرد هوا
و بنشانم
هوایت را بر دل و بر گیاه
تا روییده شود
نام از دست های کوچک تو
و روییده شود
دست از تن بی پای زمین...
می بینم و خواب نمی بینم
که همان درختان عقیم از ناباورترین سوی زمین
به حلال ترین میوه ها خواهند رسید...
فصل پنجم
فصل توست
فصلی که نه کسی از سرمای درون به سوی آتش برون فرو خواهد رفت
و نه آب عطش گرما زده را خواهد گرفت
من تو را و فصل تو را
خواهم سرود
آنگاه که من و هزاران پرندۀ بی دست از میان دست های کوچک تو آب نوشیدیم
چشم شدیم بر تن عطش
و جوشیدیم
شر شدیم و شرارت
شهید شدیم به راه دریات و هوات
نفس شدیم در دهان ماهیان شفا نایافته ات
فصل اگر هست
دست های کوچک توست
که درختان نه به برگ خواهند رسید
و نه از برگ خواهند ایستاد
و من از دست های کوچک و پرثمر تو آغاز می شوم
و آغاز می شود دوباره زمین
از نگاه بی عینک تو.