بازو به بازوی تو از جوانی خویش می گذرم
سربرمی گردانم چشمۀ جوشانی می بینم
آب زلالی...

از آه کدر می شوم
با سر آستین می زدایم از رخ آیینه ام غبار:
عشق
تبسم دخترکی می شود در مه صبحگاهی
با کیف و کتاب و مشق.
عشق
نگاه دزدیدۀ زنی می شود
که با خم گردن ، تابی به مو می دهد
زیر آفتابی از آن زمستان

که در جیب های خالی دست می فشردیم
کنار برکۀ آب حاصل باران.

دست های سپیدی ناگاه
با ذره های بی شمار خورشید
از گریبان
دو سیب کوچک
                 بیرون می آورد
و از سراسر اندام
نسیم می گذراند.

کودکی
بر زانوان گرم زنی
غش غش می خندد
و خشت اول عشق
نهاده می شود:
لبخند تو،خندۀ پر طمطراق مادر
نگاهت،گردش چشم های خاله
رخانت،گونۀ آن دختر همسایه
که هنگام خنده گود می افتاد.