تعليم و تربيت


سه گونه بود رواج عقيده در عالم
كه مرد از آن سه سري جست و پيروان اندوخت
يكي به زور كه تا مردمانش بپذيرند
پشت مردم و بنياد كند و خانه بسوخت
دو ديگر آنكه عقيدت به سيم و زر بخرند
بدان كسي كه عقيدت به سيم و زر بفروخت
سه ديگر آنكه به تعليم و تربيت پرداخت
چراغ علم به تعليم و تربيت افروخت
چو رفت زور و زر آن هردو نيز باز ببست
بماند آنچه به تعليم و تعليم آموخت

 

 

كشاورزي


زارعي را كه شد خدا يارش
بذر خود زودتر به موقع كاشت
هرگياهي كه رَست بي جا،كَند
خاك بد را به كود خوب انباشت
تا بگردد ز وحش و طير ايمن
دشت باني به كشت خويش گماشت
هم درو كرد زود و هم كوبيد
پاك كرد و به خانه برد و گذاشت
سود برد و زيان نديد آن كو
زود تر كشت و زودتر برداشت

 

حفظ صحت


تا تواني به حفظ صحت كوش
كاندر اين كار جاي سستي نيست
ناتواني بود طلايۀ مرگ
زندگي جز به تندرستي نيست


 

 

فروغ دانش

چراغ اگر نفروزد چه رونق افزايد
اگر بر آن بگذاري حباب سرخ و سفيد
فروغ دانش اگر نيست روز آن ملت
سياه تر شود از انقلاب سرخ و سفيد


 

گوشه گيري


گوشه بگيرم زعشق عارض خوبان
گوشۀ چشم نگار اگر بگذارد
ازهمۀ عالم كناره سازم،گردون
يار مرا در كنار اگر بگذارد
بر لب خود آب آتشين نرسانم
باد وهواي بهار اگر بگذارد

 

جامۀ وطني

 

ازمادر وطن بشنيدم كه مي سرود
اين پند جان فزا كه به از دُرُّ و گوهر است
آن تن كه يافت زيب و فر از جامۀ وطن
در چشم من تني است كه با جان برابر است

انتخاب دوست


به روزگار جواني بيازماي كسان
ببين فرشته خصال اند يا كه ديو و ددند
براي خويش رفيقي شفيق گلچين كن
ز مردمي كه هنر پيشه اند و باخردند
ملامت نكنند ار بدند خويشانت
به اختيار براي تو منتخب نشدند
ولي به نيك وبد همنشين تو مسئولي
به هم نشيني مردم به اختيار خودند
معاشران تو گرچند تن ز نيكان اند
غمت مباد كه ابناء روزگار بدند

 

ترجمۀ كلام اميرالمؤمنين علي


آن شنيدم كه رادمرد بزرگ
پايۀ مردمي چنين بنهاد
كه نه از كس فريب بايد خورد
نه كسي را فريب بايد داد

 

آرزوي آزادي


آن کسی را بستایید که اندر همه عمر
بهر آسایش مردم قدمی بردارد
لیک مرد آنکه نگردد دل او هرگز شاد
مگر از خاطر کس بار غمی بردارد
مرد مرد آنکه ستم‌کاری نابود کند
تا مگر از سر مردم ستمی بردارد
مردم از دورهٔ ضحاک به جان آمده‌اند
کاوه‌ای کاش برآید عَلَمی بردارد

ذمِّ انتحار

ای که بیهوده می‌کشی خود را
که نگشتی ز عیش برخوردار
یا چون کودک دل تو نشکیبد
از غم روزگار کج رفتار
باری این خوی زشت دشمن توست
به چنین خوی زشت جان مسپار
خوی بد مرد را قرین بد است
زینهار از قرین بد زنهار
خری ازبهر خویش آتش را
و قنا ربنا عذاب النار
وگر اندیشه هم نداری از آن
زشت‌تر هم از این نباشد کار
که از آن دشمنان کنی خرسند
دوستان را کنی به رنج دچار

راستگويي

همیشه راست بگو از دروغ کن پرهیز
دروغ زشت بود گرچه مصلحت‌آمیز
گرفتم از سخنی راست فتنه‌ای برخاست
مکن برای دروغش همیشه دست‌آویز
چو بود سود، هزاران هزار به درّهٔ زر
خَرَد به هیچ شمارد زبان نیم‌پشیز

ذمّ دشنام

هیچ میالا زبان خویش به دشنام
کشته شود به که ناسزا شنود کس
سعدی گوید که طیباب بود فحش
چون ز لب لعل دلربا شنود کس
بنده چنین گویم و ز عهده برآیم
فحش بد است ار چه از خدا شنود کس

تحمل ناملایمات

برای اینکه بیاسایم از حوادث دهر
جهان و هرچه در او هست مختصر گیرم
سزای نیکی من گر هزار بد بدهند
بدین خوشم که نکو کرده‌ام ز سر گیرم

تعارفات دروغي

عادت زشتی است می‌باید قلم بروی کشید
ای که بنویسی به مردم برخی جانت شوم
از برای آنکه یک بز هم نمی‌داری فدا
کی سزوار است بنویسی که قربانت شوم

مادر دانا


مادر دانا تواند پرورد فرزند را
تندرست و پردل و جان‌سخت و با عزم و متین
در تن سالم بود عقل سیلم و فکر خوب
کی توان از ناتوانان خواست اوصافی چنین
ناتوانی خیزد از ناتندرستی در جهان
هست آری تندرستی با توانايی قرین
مادر دانا، تواند پرورد فرزند خویش
آفرین براین چنین مادر هزاران آفرین
ای زن نادان مپرور بچه را ناتندرست
«بچه نازادن بِه از شش‌ماهه افکندن جنین»

رباعی شمارهٔ ۱

هر طرز نوی که در جهان روی نمود
نه از همه دیرتر فراگیر نه زود
نه پیشرو طرز نوین باید شد
نه پی سپر رسم کهن باید بود

رباعی شمارهٔ ۲  

ای مرغ چو آزاد برآیی ز قفس
آزادی مطلق نکنی هیچ هوس
آزادی سودمند آن باشد و بس
کز وی نرسد زیان به آزادی کس

غزل شمارهٔ ۱   

اي آنكه ببردي مي خمخانۀ ما را
ديگر مشكن كوزه و پيمانۀ ما را
شمعي سحري گفت مرا هم سروپا سوخت
آن شعله كه سوزد پر پروانۀ ما را
از دست تو بس خانه خراب است در اين شهر
يك جغد نپرسد ره ويرانۀ ما را
اين شعر كه فرزانه به زنجير ببندد
يارب چه كنند اين دل ديوانۀ ما را
سرسبز نگشتم كه از ريشه بكندند
اي كاش نمي كاشت كسي دانۀ ما را
شمعي بفروزم همه شب ز آه سحرگاه
تا گم نكند خيل غمش خانۀ ما را
افسوس كه نشنيد زما قصۀ افسر
از مدعيان بشنود افسانۀ ما را

غزل شمارهٔ ۲   

درسينه به جز عشق تو اندوختني نيست
درسي نبود عشق تو و آموختني نيست
اين شعلۀ عشق تو كه بر جان و دل ماست
خود آتش طور است كه افروختني نيست
آن جامۀ سالوس و ريايي كه به تن بود
آن گونه دريدم كه دگر دوختني نيست
دل سوختگان را چه غم از آتش دوزخ؟
صد بار سوخته ام سوختني نيست
هرچند فروشند به زر يوسف مصري
دلدار تو افسر بفروختني نيست

غزل شمارهٔ ۳   

اين كاخ كه مي بيني، گاه از تو و، گاه از من
جاويد نخواهد ماند، خواه از تو و خواه از من
گردون چو نمي گردد بر كام كسي هرگز
گيرم كه تواند بود مهر از تو و ماه از من؟
گر هيچ نبازي، باز چون هيج نخواهي برد
رنجي ز چه زين شطرنج، فرزين ز تو شاه از من
كبكي به هزاري گفت: پيوسته بهاري نيست
اين خنده و افغان چيست؟ گل از تو گياه از من
با خويش درافتاديم ، تا ملك ز كف داديم
از جنگ كسان شاديم، داد از تو و آه از من
نه تاج كياني ماند، نه افسر ساساني
«افسر» ز چه نالاني، تاج از تو كلاه از من