میان خنجر و بازو

میان خنجر و بازو
خطوط سادۀ آبی
گمان سرخ رهایی
چه سرخوش است دل سبز سرو سینه باز و
سپیده
میان جنگل و آتش
تن رمیدۀ آهو

میان خنجر و بازو
خطوط سادۀ آبی
گمان سرخ رهایی
چه سرخوش است دل سبز سرو سینه باز و
سپیده
میان جنگل و آتش
تن رمیدۀ آهو
دیدیم
زنان ما
در شبی دراز
که به روز آمده بود
گم شدند
و مردان خاکستری
در کتاب ها خفتند
تمام پنجره ها رو به دیوار باز می شود
و باد
از هراس
پرده ها را پس می زند
و می گریزد.
زنان تنها دو چشم بودند
انبوه و بی(گیسوان و عناب وشمشاد و مروارید)
آری
زنان
تنها دو چشم بودند
سیاه
مادیانی که به دنبال جفت گیری می آید
و روزها
گرگان را به صحرا می برد
و علف ها را می جوید
همه جا پر از علف خاکستری است
اما من
در خاکستر دو یال گمشده
فریاد می زنم