اي گام خورشيد
تالار روحم بي تو تاريك.
با گام ساعت
دهليزهاي رنج ها در مي گشايند
در پرتگاهان
با گردبادان
انديشه ها پر مي گشايند
تالار روحم بي تو تاريك
هر لحظه را در پيچ و خم ها
اردوگهي با راه باريك.
اي گام خورشيد
بي تو طنين گام اين گودال ها چيست؟
ايوان ها و پلكان را
جز گام تشويش زمان نيست.
در كوچه هاي گام تشويش
با درد و دود آلوده موسيقي شعر است
اي شعر،اين آهنگ هاي شعله ور چيست
اين خفتگان را خيمۀ ابريشم خواب
آواز تو مهتاب بر مرداب
اي پاك آتشگاه زردشت
بند غم از بال عقاب روح بردار
وز معبد عرش
آن چلچراغ روشن آرامشت را
آرامش پاك اوستا را فرود آر
در چهار ديوار بلند جسم
قصر زمستان است قصر كهنۀ روح
بي تو نگاه سرد من قطب جنوب است
بي تو طلوعم؛
آغازش آغاز غروب است
بي آبشاران نسيمت
هر ميوه ام خاكستر كشكول باد است
اي زندگي؛
اي دوست
بي تو هوا و آب ها در دست و باد است!
درد است ديگر لحظه ها بي گام هايت
بي گام هايت در نگاهم گام پاييز
بي تو خزانم شعله و دود رگ خويش
بي تو من آن دهقان پيرم با سگ خويش.