آتش فراق


بیدل کجا رود، به که گوید نیاز خویش؟
با ناکسان چگونه کند فاش، راز خویش؟
با عاقلانِ بی‏ خبر از سوز عاشقی
نتوان دری گشود ز سوز و گداز خویش
اکنون که یار راه ندادم به کوی خود
ما در نیاز خویشتن و او به ناز خویش
با او بگو که: گوشۀ چشمی ز راه مهر
بگُشا دمی به سوختۀ پاکباز خویش
ما عاشقیم و سوختۀ آتش فراق
آبی بریز، با کف عاشق نواز خویش
بیچاره‏ ام ز درد و کسی چاره ساز نیست
لطفی نمای، با نظر چاره ساز خویش
با موبدان بگو: ره ما و شما جداست
ما با ایاز خویش و شما با نماز خویش

در هوای دوست


من در هوای دوست، گذشتم ز جان خویش
دل از وطن بریدم و از خاندان خویش
در شهر خویش، بود مرا دوستان بسی
کردم جدا، هوای تو از دوستان خویش
من داشتم به گلشن خود، آشیانه‏ ای
آواره کرد عشق توام ز آشیان خویش
می‏ داشتم گمان که  تو  با من وفا کنی
ورنه، برون نمی‏ شدم از بوستان خویش

 

محرم عشق


وه، چه افراشته شد در دو جهان پرچم عشق
آدم و جنّ و مَلَک، مانده به پیچ و خم عشق
عرشیان، ناله و فریاد کنان در ره یار
قدسیان بر سر و بر سینه زنان، از غم عشق
عاشقان از در و دیوار هجوم آوردند
طرفه سرّی است هویدا، ز در محکم عشق
ریزه خوارانِ  درِ میکده شاداب شدند
جلوه‏گاهی است ز رندان، به درِ خاتم عشق
غم مخور، ای دل دیوانه که راهت ندهند
پیش سالک نبود فرق، ز بیش و کم عشق
به حریفانِ ستم پیشه، پیامم برسان
جز من مست، نباشد دگری محرم عشق

جلوۀ دیدار


پرده برگیر که من یار توام
عاشقم، عاشق رخسار توام
عشوه کن، ناز نما، لب بگشا
جان من، عاشق گفتار توام
بر سر بستر من پا بگذار
منِ دل‏سوخته، بیمار توام
با وصالت ز دلم عقده گشا
جلوه‏ ای کن که گرفتار توام
عاشقی سر به گریبانم، من
مستم و مردۀ دیدار توام
گر کُشی یا بنوازی، ای دوست
عاشقم، یار وفادار توام
هر که بینیم، خریدار تو است
من خریدارِ خریدارِ توام

محرم اسرار


هیچ دانی که منِ زار گرفتار توام
با دل و جان، سببِ گرمیِ بازار توام
هر جفا از تو به من رفت، به منت بخرم
به خدا یار توام، یارِ وفادار توام
تار گیسوی تو آخر به کمندم افکند
من، اسیر خم گیسوی تو و تار توام
بس کن ای جغد، ز ویرانۀ خود دم بربند
که در این دایره، من نقطۀ پرگار توام
عارفان پرده بیفکنده به رخسار حبیب
من دیوانه، گشایندۀ رخسار توام
عاشقان سرّ سویدای تو را فاش کنند
پیش من آی که من محرم اسرار توام
روی بگشای بر این پیر ز پا افتاده
تا دم مرگ به جان، عاشق دیدار توام

فصل طرب


دست افشان به سر کوی نگار آمده ‏ام
پای‏کوبان ز پی نغمۀ تار آمده ام
حاصل عمر اگر نیْم نگاهی باشد
بهر آن نیم نگه، با دل زار آمده ام
باده از دست لطیف تو در این فصل بهار
جان فزاید که در این فصل بهار آمده ام
مطرب عشق کجا رفته، در این فصل طرب
که به عشق و طربش باده گسار آمده ‏ام
در میخانه گشایید که از مسلخ عشق
به هوای رُخ آن لاله عذار آمده‏ ام
جامۀ زهد دریدم، رهم از دام بلا
باز رستم، ز پی دیدن یار آمده‏ ام
به تماشای صفای رخت، ای کعبۀ دل
به صفا پشت و سوی شهر نگار آمده‏ ام

نهانخانۀ اسرار


بر در میکده از روی نیاز آمده ‏ام
پیش اصحاب طریقت، به نماز آمده‏ ام
از نهانخانۀ اسرار، ندارم خبری
به در پیر مغان صاحب راز آمده ‏ام
از سر کوی تو راندند مرا با خواری
با دلی سوخته از بادیه باز آمده‏ ام
صوفی و خرقۀ خود، زاهد و سجّادۀ خویش
من سوی دیر مغان، نغمه نواز آمده‏ ام
با دلی غمزده از دیر به مسجد رفتم
به امیدی هِله با سوز و گداز آمده ام
تا کند پرتو رویت به دو عالم غوغا
بر هر ذره، به صد راز و نیاز آمده‏ ام

آیینۀ جان


بر در میکده بگذشته ز جان، آمده ‏ام
پشت پایی زده بر هر دو جهان، آمده ‏ام
جان که آیینۀ هستی است در اقلیم وجود
بر زده سنگ به آیینۀ جان، آمده ‏ام
سرّهستی چو نشد حاصلم از ملک شهود
در نهانخانه پی سرّ نهان، آمده‏ ام
جلوۀ روی تو بی منّت کس مقصود است
کاین همه راهْ کران تا به کران آمده‏ ام
دستگیری کنم ای خضر که در این ظلمات
پی سرچشمۀ آب حَیوان آمده ‏ام
همّت ای دوست که من، چشم ببستم ز جهان
به سر کوی تو، چشمِ نگران آمده‏ ام
خوش دل از عاقبت کار شو، ای هندی، از آنک
بر در پیر ره از بخت جوان آمده ام

گنج نهان


بر در میکده با آه و فغان آمده ‏ام
از دغل‏ بازی صوفی به امان آمده ‏ام
شیخ را گو که درِ مدرسه بربند که من
زین همه قال و مقال تو، به جان آمده‏ ام
سر خم باز کن ای پیر که در درگه تو
با شعف، رقص کنان دست فشان آمده‏ ام
گرهی باز نگردد، مگر از غمزۀ یار
بر درش با تن شوریده، روان آمده‏ ام
همه جا خانۀ یار است که یارم همه جاست
پس ز بتخانه سوی کعبه چه سان آمده‏ ام؟
راز بگشا و گره باز و معما حل کن
که از این بادیه، بی تاب و توان آمده‏ ام
تا که از هیچ کنم کوچ به سوی همه چیز
بوالهوس در طمع گنج نهان، آمده‏ ام

شمارهٔ ۱ گر سینه بخست شاه سنجر ما را


گر سینه بخست شاه سنجر ما را
کم نیست خمار عشق در سر ما را
گر دل‌بر بود یار دلبر ما را
پیکان بَدَل دل است در بر ما را

 

 

شمارهٔ ۲ بی قدرکند رخ تو لالستان را


بی قدرکند رخ تو لالستان را
تشویر دهد لب تو خوزستان را
آن‌کس که تورا قبلهٔ ترکستان دید
از بهر تو کرد قبله‌ ترکستان را

 

 

شمارهٔ ۳ ای تاخته از جهان جهانبانان را


ای تاخته از جهان جهانبانان را
برهم زده ملک و خانهٔ خانان را
ای وارث نامدار سلطانان را
فخر است به تو جمله مسلمانان را

 

 

شمارهٔ ۴ شاها ادبی کن فلک بد خو را


شاها ادبی کن فلک بد خو را
گر چشم رسانید رخ نیکو را
گر گوی خطا کرد به چوگانش زن
ور اسب خطا کرد به‌ من بخش او را

 

 

شمارهٔ ۵ شاها همه تدبیر صواب است تو را


شاها همه تدبیر صواب است تو را
وز بخت به فرخی جواب است تو را
آتش تیغی و نفع آب است تورا
از خاکی و نور آفتاب است تورا

 

 

شمارهٔ ۶ جاوید شها عز و شرف باد تو را


جاوید شها عز و شرف باد تو را
تیغ و قلم و جام به‌ کف باد تو را
از تاجوران هزار صف باد تو را
صد شاه خلیفهٔ خَلَف باد تو را

 

 

شمارهٔ ۷ مهر است ظفر نگین فرمان تو را


مهر است ظفر نگین فرمان تو را
صید است بهشت دام احسان تو را
خاک است ستارۀ صحن میدان تو را
گوی است زمانه خَمٌ چوگان تورا

 

 

شمارهٔ ۸ خورشید چو بیند ای ملک رای تورا


خورشید چو بیند ای ملک رای تورا
وین فر و جمال عالم آرای تورا
جوینده شود بزمگه و جای تو را
تا سجده برد خاک‌کف پای تورا

 

 

شمارهٔ ۹ خورشید فلک سجده برد رای تو را


خورشید فلک سجده برد رای تو را
ور سجده برد روی دلارای تورا
من خود چه‌ کسم که جان کنم جای تو را
جان در تن من خاک سزد پای تو را

 

 

شمارهٔ ۱۰ ای شاه چو بیند آسمان رای تو را


ای شاه چو بیند آسمان رای تو را
وین طبع لطیف رامش افزای تو را
احسنت زند طلعت زیبای تو را
خواهد که شود خاک‌ کف پای تو را

 

 

شمارهٔ ۱۱ بر خلق توراست پادشاهی ملکا


بر خلق توراست پادشاهی ملکا
وز ماه توراست تا به ماهی ملکا
دور فلک و حکم الهی ملکا
آن باد و چنان بادکه خواهی ملکا

 

 

شمارهٔ ۱۲ در زلف تو آویخته دلبندی ها


در زلف تو آویخته دلبندی ها
پیش خردت خیره خردمندی ها
در دل دارم که بندگی هات کنم
تا خود چه کنی تو از خداوندی ها

 

 

شمارهٔ ۱۳ ای جام تو آب و آتش ناب شراب


ای جام تو آب و آتش ناب شراب
ای خون عدو ز آتش شمشیر تو آب
گه آتش را کنی تو از آب نقاب
گه بفروزی ز روی آب آتش ناب


یازنده‌تر از روزشماری ای شب
تاریک‌تر از زلف نگاری ای شب
از روز همی یاد نداری ای شب
گویی که سپیده‌دم نداری ای شب

شمارهٔ ۱۴ تا شاه نشاط دجله کردست امشب


تا شاه نشاط دجله کرده است امشب
اندر دل بندگان فزوده است طرب
دریاست شه پاکدل پاک نسب
دریا به ‌میان دجله در هست عجب

 

 

شمارهٔ ۱۵ کوه از صف ترکان ملک ‌گردد پست


کوه از صف ترکان ملک ‌گردد پست
ز ایشان به هنر یکی و از خصمان شصت
در مجلس و میدان شه حورپرست
دارند نهاده جام و جان برکفِ دست

 

 

شمارهٔ ۱۶ ای شاه زمین بر آسمان داری تخت


ای شاه زمین بر آسمان داری تخت
سست است عدو تا تو کمان داری سخت
حمله سبک آری وگران داری لخت
پیری تو به تدبیر و جوان داری بخت

 

 

شمارهٔ ۱۷ ای داده به تو خدای جاه پدرت


ای داده به تو خدای جاه پدرت
خرم به تو میران و سپاه پدرت
گر بی‌پدرت بماند گاه پدرت
اندی که تویی به جایگاه پدرت

 

 

شمارهٔ ۱۸ بر خاک سر کوی تو ای عشق پرست


بر خاک سر کوی تو ای عشق پرست
تنها نه منم فتاده شوریده و مست
چون من به سر کوی تو صد عاشق هست
از پای بیفتاده و جان بر کف دست

 

 

شمارهٔ ۱۹ تا شاه گشاده دست بر تخت نشست


تا شاه گشاده دست بر تخت نشست
دست همه بیدادگران سخت ببست
دستور به دستوری شاه اندر دست
از پای فتاده را همی گیرد دست

 

 

شمارهٔ ۲۰ این ابر که دُرّ شاهوار آورده است


این ابر که دُرّ شاهوار آورده است
بر شادی جشن شهریار آورده است
آورده نثار مهرگانی هر کس
او نیز چو دیگران نثار آورده است

 

 

شمارهٔ ۲۱ گر خصم نخواست از حسد کار توراست


گر خصم نخواست از حسد کار توراست
ایزد ملکا هر آنچه او خواست نخواست
امروز که راست این سعادت که تو راست
اقبال فزون گشته و خصمان کم و کاست

 

 

شمارهٔ ۲۲ گر نور مه و روشنی شمع توراست


گر نور مه و روشنی شمع توراست
پس سوزش وکاهش من از بهر چراست
گر شمع تویی مرا چرا باید سوخت
ور ماه تویی مرا چرا باید کاست

 

 

شمارهٔ ۲۳ شاها همه آشوب ز بدخواه تو خاست


شاها همه آشوب ز بدخواه تو خاست
دادار جز آن خواست که بدخواه تو خواست
پیغمبری ملوک بی‌وحی تو راست
کارت همه معجزات را ماند راست

 

 

رسوای تو


پروانۀ شمعِ رُخِ زیبای توام
دلباختۀ قامت رعنای توام
آشفته‏ ام از فراقت، ای دلبر حُسن
برگیر حجاب من که رسوای توام

 

 

غرق کمال


آن روز که عاشقِ جمالت گشتم
دیوانۀ روی بی‏ مثالت گشتم
دیدم، نبود در دو جهان جز تو کسی
بی خود شدم و غرق کمالت گشتم

 

 

بیگانۀ خویش


تا روی تو را دیدم و دیوانه شدم
از هستی و هر چه هست، بیگانه شدم
بیخود شدم از خویشتن و خویشی ها
تا مست، ز یک جرعۀ پیمانه شدم

 

 

 

چه کنم؟


فرهادم و سوزِ عشق شیرین دارم
امّید لقاء یار دیرین دارم
طاقت ز کفم رفت و ندانم چه کنم
یادش همه شب در دل غمگین دارم

 

 

کوی دوست


گر بر سرِ کوی دوست، راهی دارم
در سایۀ لطف او، پناهی دارم
غم نیست که راه رفت و آمد باز است
طاعت اگرم نیست، گناهی دارم

 

 

یاد


از دست فراقت، برِ کی داد برم؟
فریاد رس، از تو، به که فریاد برم؟
طوفان غمت رشتۀ هستی بگسیخت
یاد تو شود، یاد خود از یاد برم

 

 

از دست تو


از دست تو در پیش که فریاد برم؟
از دادستان همچو تویی داد برم؟
گر لطف کنی، نوازیم با نظری
صاحب نظران را همه از یاد برم

 

 

آن روز


آن روز که ره به‏ سوی میخانه برم
یاران همه را به دلق و مسند سپرم
طومار حکیم و فیلسوف و عارف
فریاد کشان و پای‏ کوبان بدرم

 

 

مدد نما


ای دوست، مدد نما که سیری بکنم
طاعت به کناری زده، خیری بکنم
فارغ ز تویی و منی و سرّ و علن
یاری طلبم، روی به دیری بکنم

 

 

واله


گر بر سر کوی تو نباشم، چه کنم؟
گر والۀ روی تو نباشم، چه کنم؟
ای جان جهان به تار موی تو اسیر
گر بستۀ موی تو نباشم، چه کنم؟

 

 

گناه


تا چند ز دست خویش، فریاد کنم؟
از کردۀ خود کجا روم داد کنم؟
طاعات مرا گناه باید شمری
پس از گنه خویش چه سان یاد کنم؟

 

 

قطره


من پشّه‏ ام، از لطف تو طاووس شوم
یک قطره‏ ام، از یم تو قاموس شوم
گر لطف کنی، پربگشایم چو ملک
آمادۀ پابوس شه طوس شوم

 

 

یاران نظری


یاران، نظری که نیک اندیش شوم
بیگانه ز قید هستیِ خویش شوم
تکبیر زنان رو سوی محبوب کنم
از خرقه برون آیم و درویش شوم

 

 

باغ زیبایی


ای روی تو نور بخش خلوتگاهم
یادِ تو فروغِ دلِ ناآگاهم
آن سرو بلند باغ زیبایی را
دیدن نتوان، با نظر کوتاهم

 

 

فکر راه


طاعت نتوان کرد، گناهی بکنیم
از مدرسه رو به خانقاهی بکنیم
فریاد اناالحق، رهِ منصور بود
یا رب مددی که فکر راهی بکنیم

 

 

شمارهٔ ۲۴ شاها اثر صبوح کاری عجب است


شاها اثر صبوح کاری عجب است
نازد به صبوح هرکه شادی طلب است
باده به همه وقت طرب را سبب است
لیکن به صبوح‌ کیمیای طرب است

 

 

شمارهٔ ۲۵ ای شاه به دولت از جهان بهر توراست


ای شاه به دولت از جهان بهر توراست
بر جان و تن مخالفان قهر توراست
سلطانی عصر و شاهی دهر توراست
با این همه فتح ماوراء‌النهر تو راست

 

 

شمارهٔ ۲۶ ای شاه زمانه بخت پیروز تو راست


ای شاه زمانه بخت پیروز تو راست
اندیشه و رای عالم‌افروز تو راست
شمشیر ظفرساز عدوسوز تو را ست
ز انطاکیه تا کاشغر امروز تو را ست