بخت سیاه


وه که بختی سیاه دارم من
نقد عمری تباه دارم من
هم جوار غمم ز صحبت دوست
حرمت غم نگاه دارم من
شکوه ها در حریم خلوت دل
با نسیم پگاه دارم من
نکن از شهد بوسه محرومم
اشتیاق گناه دارم من
شب بر آمد حجاب بر فکنیم
که لبی بوسه خواه دارم من

شب دعا


نگاه تو با چشم من آشناست
حریم نگاه تو باغ خداست
سفر در فراسوی چشمان تو
به معنای رفتن به بی انتهاست
کویر عطشناک احساس من
ز باران چشم تو باغ صفاست
شب با تو بودن بهشت من است
شب لحظه های قشنگ دعاست

 

نفرین آفرینش


نفرین آفرینش ، دشنام سر نوشتم
تمثیل شور بختی نا کام سر نوشتم
محکوم رای خوبان در دادگاه حیرت
بر دار روزگاران اعدام سر نوشتم
تلخ است کام هستی از آن چه من چشیدم
زهر سیاه حسرت در جام سر نوشتم
نسیان آفرینش عصیان بخت نا جور
از یاد رفته صیدی در دام سر نوشتم
تقدیر این چنین شد در غیبت کبوتر
جغد سیاه هستی بر بام سر نوشتم

نامه های یادگاری


نامه های یادگاری بوسه های پر حرارت
یاد ایام جوانی پیری آمد با حقارت
مست بودم از تمنا تک سوار شهر رؤیا
باز خواهم داشت آیا آن انرژی آن جسارت
کوچه گرد آرزویم هم نفس با یاد اویم
مرده آری های و هویم گشته ویران آن عمارت
مانده ام تنهای تنها مانده در تشویش فردا
پرسم از خود آه آقا کو رفیق بی شمارت؟
من جوان بودم که یک دم پیری آمد پشت او خم
با تمسخر گفت آدم این منم پایان کارت

رنگ خاکستر


ناله ام جوشید و آهم گریه کرد
چشم های بی گناهم گریه کرد
هم صدا با لاله های دشت عشق
نرگس باغ نگاهم گریه کرد
ناله هایم رنگ خاکستر گرفت
شمع شب های سیاهم گریه کرد
در سیه روزی مردان خدا
کفر می گویم خدا هم گریه کرد

 

مزرعۀ خیال


میوۀ خواب می دهد ، مزرعۀ خیال من
می شود آنچه می شود در هوس محال من
می روم اوج آسمان می دهم عرش را تکان
خلوت عرش می دهد سایه به زیر بال من
مست غرور می شوم از اثر نگاه او
خلوت ناز چشم او عرصۀ دل مجال من
پلۀ ادعا مزن بر سر بام خود دلا
لاف تو می کشد تو را در سفر زوال من

 

مجموعۀ تهی


من مردی از کویر فقیه دل خودم
بی مشکلم چرا که خودم مشکل خودم
مجنون منم که باز به این حال آمدم
من جاودان از این تسلسل نا باطل خودم
گرداب می رسد همه را آب می برد
چون عاشقم دوباره لب ساحل خودم
مهمان من خداست و افطار می کنیم
با خرده نان بی کلک منزل خودم
آخر چقدر مسئله را سخت می کنی
سن مرا مپرس که من غافل خودم
آیا ریاضیات مرا کشف می کند
مجموعه ای تهی که فقط شامل خودم
مجذور زندگی است همین قطره های اشک
تقسیم من به غایت غم به حاصل خودم

خدای مستان


من ماندم و يک خیال واهی
شاید که ببینمت نگاهی
دل می دود از پی تو هر شب
ای دل تو چقدر سر به راهی
بی یاد تو بودنم گناه است
پس من نکنم دگر گناهی
من مدعی غم تو هستم
بیچاره دلم کند گواهی
آنِ منی ای خدای مستان
آخر چه بخواهی و نخواهی

کیمیای دل


من در غمت مجال تمنا نداشتم
در سینه ام برای دلم جا نداشتم
عشق تو فرصتی است که دل کیمیا شود
در فرصتی که بود دل اما نداشتم
آرامشی نبود مرا در تمام عمر
خاکسترم که آتش پيدا نداشتم
می رفت بی هراس دلم در کنار مرگ
دیوانه من که دل ز خطر وا نداشتم
دستی نداشتم که کشم دامنت به پیش
باری برای آمدنم پا نداشتم
طوفان خسته ام نه مجال وزیدنی
موجی که هیچ دولت دریا نداشتم
من بی آبروی جمعیت عشق می شوم
در شهر بی دلان دل رسوا نداشتم
دیدار روی خوب تو در خواب ممکن است
از دست عشق فرصت رؤیا نداشتم
وصل تو ممکن است ولی در سراب مرگ
آن هم لیاقتی است من آیا نداشتم ؟
آن زندگی که فارغ از اسرار دل گذشت
بیهوده بود عشق تو را تا نداشتم

شراب نگاه


من در شراب چشم تو تحقیق می کنم
خود را به بوسه های تو تشویق می کنم
مژگان خوب توست که در لحظۀ خمار
با آن به خویش شوق تو تزریق می کنم
چون جمع می شود دل من با خیال تو
از دل بلای هجر تو تفریق می کنم
چشم زلال تو و شرار نگاه من
آب است و آتش است که تلفيق می کنم
شاید که هیچ ره نبرم در وصال تو
دل را به وعده های تو تحمیق می کنم

اذان یار


من در حصار عشق گرفتار آمدم
رفتم زخویش تا به بر یار آمدم
عمری است روزۀ لب معشوق بوده ام
تا با اذان یار به افطار آمدم
من در هوای خانۀ معشوق نیمه شب
مثل شبح ز کوچۀ پندار آمدم
چون گفته اند یار به ویرانه می رود
در خود خراب مثل یک آوار آمدم

عالم مستی


من در به در خویشم حیران معمایم
عمری است که مجنونم چندی است که رسوایم
رخساره چو از مستی پر شور و شرر باشد
آیینه نمی گوید آنقدر که زیبایم
ای ساقی دیوانه پر کن دو سه پیمانه
هیها کن و هیها کن من باز همی آیم
در عالم سر مستی اسرار همه هستی
در خلوت اشعارم در معنی آوایم

پادشاه جم


من در این عالم نبودم عشق در جانم نشست
هر چه بودم کم نبودم عشق در جانم نشست
آدمی از ترس مردم عشق را بلعیده است
من مگر آدم نبودم عشق در جانم نشست
عشق یعنی اوج بودن پس چرا اینگونه غافل
هم نبودی هم نبودم عشق در جانم نشست
گر بگویم مثل عیسی عشق در جان زاده باشم
من ولی مریم نبودم عشق در جانم نشست
من گدای کوچه هستم ژنده پوش بی هویت
پادشاه جم نبودم عشق در جانم نشست
در ازل مردم تمامی در صف زر بوده اما
من پی درهم نبودم عشق در جانم نشست

فریاد سبز


من چون بهار نغمه به گلزار می زنم
بر خاک عشق بوسۀ بسیار می زنم
فریاد سبز می کشم از همت بهار
دیوانه وار نعرۀ انکار می زنم
وهم فراق را نگذارم که سرکشد
رنگ امید بر تن پندار می زنم
من نبض عشق بازی مستان کوچه ام
تا هست خون عشق به تکرار می زنم
فردا از آن ماست اگر مهربان شوی
داروی مهر بر دل بیمار می زنم

بام دعا


من پریشانم پریشان زاده ام
من فریب دوست خورده ام ساده ام
گفته بودی عشق مجنون می کند
هر چه بادا باد پس آماده ام
قصد جانم می کند هر شب فراق
خون بهای خویش را من داده ام
از ریا خالی است باور کن عزیز
سجده ام ، پیشانی ام ، سجاده ام
حال دشواری است بغضم در گلو
وقتی از بام دعا افتاده ام

شراب آفرین


من امام تمام مستانم
مکتب نا تمام مستانم
من شراب آفرین میخانه
آفرین ، من غلام مستانم
می توانی تلاوتم بکنی
من سراپا کلام مستانم
سعی کن در صفای خلوت من
قبله گاه قیام مستانم
گر حرام است این حلال عزیز
من فقیه الحرام مستانم

معجون اشک


مشت جنون به سینۀ دیوار می زنم
دل را به جرم بوالهوسی دار می زنم
برقبلۀ خودم به نماز ایستاده ام
بر غیر دوست نعرۀ انکار می زنم
مطرب بیا و خلوت دل را نگاه کن
در طور عشق خوب خدا تار می زنم
امشب گریست کودک حیران جان من
معجون اشک بر دل بیمار می زنم
طعم تبسم تو لبم را حکایتی است
زیبایی تو را به غزل جار می زنم
عکس تو را به خلوت تصویر می کشم
قاب تو را به سینۀ دیوار می زنم
امشب به جان دل که در خانۀ تو را
در شهر خواب کوچۀ پندار می زنم

کفش عرفان


مرد شبگرد کوچه های دلم
همه دیدند مبتلای دلم
مثنوی های درد خواهد بود
حجم دیوان های های دلم
کفش هایی برای عرفان داشت
کوچه گرد خیال ، پای دلم
اضطرابی دوباره پنهان است
در تپشهای نا به جای دلم

غزل آفتاب


گوهر نازنین ناب منی
گل زیبای باغ خواب منی
تو ز دیوان بی کرانۀ صبح
غزل سرخ آفتاب منی
تویی آن گنج بی نهایت عشق
که در آواره خراب منی
خوشتر آن کز غم تو جان بازم
برو ای جان که خود حجاب منی
تو حدیث تجسم آبی
که در آوازه سراب منی
تو بزرگی ، معطری ، پاکی
که مسیح دل کباب منی

مرد درویش


مرد درویش منم گمشده در خویش منم
خویش گم کرده ترین آدم درویش منم
کمترین درد من این است که از خود دورم
مردی آلودۀ غم خستۀ تشویش منم
قلعۀ مردم دیوانه همین جاست ولی
کیست دیوانه ترین مرد ، کم و بیش منم
عاقبت آخر دیوانه شدن رسوائی است
مست دیوانه و ناعاقبت اندیش منم
مثل سربازی فراری شده از یک شطرنج
مثل یک شاه پر آوازه ولی کیش منم

عروس آرزو


مرا عشق پری رویان جوان کرد
هم آغوش خیالی جاودان کرد
مرا با بوسه ای تب دار می سوخت
مرا مسحور عشق این و آن کرد
دلم هم گوی چوگان هوس بود
که در تابوت دردش آشیان کرد
عروس آرزو در خلوت عشق
مرا بگذاشت عزم دیگران کرد
خروش شعر احمد بین که امروز
دل نا مهربان را مهربان کرد

پریشان


زلف تو از دل بیچاره پریشان تر نیست
صبر نوح از من آزرده فراوان تر نیست
نیمه جانی است مرا خسته اگر می خواهی
هیچ از دادن جان بهر تو آسان تر نیست
عشق آن است که جان بر سر ره بگذاری
بر حذر باش کزین مرتبه ارزان تر نیست
گفته بودند مرا دوش رفیقان در عشق
از دلت خسته تر از چشم تو گریان تر نیست
من خداوند کویرم ز هیاهوی عطش
شوره زار از جگر خون شده عطشان تر نیست
آه من سنگ گرانمایه بسوزد آخر
صخره از حوصلۀ عشق گرانجان تر نیست

تندیس خدا


مثل تندیس خدایی همه نور
چشم بد از قد رعنای تو دور
آتشم زن که سپندت بشوم
چشم بد خواه حسودان همه کور
من اگر دست دهد خاک شوم
که تو بر من بنهی پای عبور
شعر من گوشه ای از مستی هاست
وقت زائل شدن عقل و شعور
شعر من زمزمۀ یک چوپان
در شب سرد تماشایی طور
ذهن من خالی از اندیشۀ خویش
که تو شاید بکنی باز خطور
دل سودا زده ام باز گریخت
خنده ای کرد و ببخشید قصور

فرصت فانی


عمری در آرزوی تو دل ریش بوده ایم
آتش فشان منطقۀ خویش بوده ایم
روی نیاز ما به زر هیچ سفله نیست
تا در حریم کوی تو درویش بوده ایم
در کار عشق فرصت فانی غنیمت است
اما دریغ عاقبت اندیش بوده ایم
مثل کبوتران ، لب بام نگاه تو
با سنگ خود همیشه به تشویش بوده ایم

خرمن گیسو


لعل لب توست بهترینم
تمثیل خداست در زمینم
در خرمن بی بدیل گیسو
من مرد گدای خوشه چینم
جانم ز غمت چنان بسوزد
کآتش بجهد ز پوستینم
از کوچۀ اضطراب تا من
راهی است به وسعت یقینم

مصرع فردا


لحظه ها می گذرد روزنه ای پیدا نیست
شعر امروز مرا مصرعی از فردا نیست
بی کسی زندگی سرد مرا می سوزد
هیچ کس مثل دل خستۀ من تنها نیست
کینه انباشته در سینۀ یاران افسوس
عشق را عاطفه را در دل یاران جا نیست
لحظه ها در به در و ثانیه ها آواره
این پریشانی از آنجاست که او با ما نیست
چشم می شویم و یک بار دگر می خندم
تا نگویی که در اندیشۀ من غوغا نیست

کیش مهربانان


گفتم بیا که مستم گفتی بگو بگو نیست
بی آبرو شدم من ، این آب ، آب جو نیست
گفتم به گریه اما با خنده طعنه کردی
در کیش مهربانان این رسم گفتگو نیست
دریای اشک چشمم خشکیده ، قحط آب است
خشکیده چشمم اما هرگز بی آبرو نیست
گفتم بیا بنوشان گفتی نمی شود نه
ذوق قدح ندارم گفتی تب سبو نیست
در آسمان چشمت یک آسمان ستاره
می میرد آنکه آنجا سرگرم جستجو نیست
گفتم نگو که با من ذوق طرب ندارم
این قدر بد شنیدن از چون تویی نکو نیست

فصل سخت


گفتم به تو انتظار سخت است
دیر آمدن نگار سخت است
خود را به خطر نیازمائید
عاشق نشوید کار سخت است
پاییز اگر چه فصل سختی است
بی غنچه ولی بهار  سخت است
بگریخت ز دست من جوانی
من لنگم و او سوار سخت است
می خواستمت ببوسم اما
پنهان بد و آشکار سخت است
درگیر خودم عجب جدالی است
از دست خودم فرار سخت است
از سینه برون جهیده قلبم
قلب این همه بی قرار سخت است
رفتی که دوباره باز گردی
بد عهدی روزگار سخت است
در حجم تن لطیف نازت
قلبی است که بی شمار سخت است
ای کاش همیشه جام پر بود
پایان شب خمار سخت است

وصف هجران


گیسو بیفشان تا سر ببازم
دریای نازی غرق نیازم
از این معما با کس نگفتم
خاک مزارم صندوق رازم
بودی که بودم ، هستی که هستم
گر در نشیبم ، گر در فرازم
در وصف هجران گوید دمادم
شرحی بر آتش سوز و گدازم
گفتی از این ره صد توبه باید
گیرم که کردم با دل چه سازم

ستایش گیسو


گفتی لبم برای لبت شیرین بیان کنم
عالی است جان من بگذار امتحان کنم
شیرین و تلخ هر چه که باشد لبت گل است
پروانه وش ز شهد لبت نوش جان کنم
ترسم کسی بدزد عزیزم لب تو را
باید لبت میان لب خود نهان کنم
گفتی لبت قساوت سنگ است وای من
باید به ناز بوسه ، دلت مهربان کنم
خاک زمین منم و تو زیبای آسمان
طوفان شوم مگر که سر از آسمان کنم
باشد که در ستایش گیسوی ناز تو
چون شانه خدمت تو و آن گیسوان کنم

تیر افسون


گلشن اندیشه را با بوی او
رونقی دیگر دهم در کوی او
رهگذار وصل را آبی زنیم
اشک دل مژگان من گیسوی او
تیر افسون می رسد بر دل هنوز
دام عشق است و کمان ابروی او
ای گل ار بازار تو بی رونق است
دست خلقت بین و حسن روی او
عاقل از راه ملامت می رود
تا نیفتد در کمند موی او
درد روز فرقتش دارم عیان
تا نهم سر بر سرَ زانوی او
احمد از لطف سواران نسیم
عالمی مجنون شود در کوی او

روستای تنهایی


مقصدم روستای تنهایی است
جاده ها سنگلاخ رسوایی است
کوچ مردان آفتابی عشق
تا فراسوی شرق دانایی است
تا رسيدن به کوچه های خدا
دشت اخلاص و کوچ شیدایی است
سربداران خسته می آیند
هر کجا جمع بی سرو پایی است
در لب پاک دختران بهشت
شعر من آیه های رؤیایی است

خمار چشم


گفتم عزیز من دل در غمت نشست
گفتی که بشکند چه کنم من ؟ همین که هست
دل نیست مثل دف که زند دار در کفت
بیداد می کند اگرش وا نهی ز دست
پیرم جوان شوم تو اگر مهربان شوی
خورشید می برد ز سرم برف اگر نشست
باور نمی کنم می شود بی تو مست شد
تنها خمار چشم تو باید که بود مست
آخر خدا نکرده مگر من چه کرده ام ؟
تقصیر من چه بود که بند دلم گسست

گدای خفته


گدای خفته در منزل تو من بودم
و کوچه گرد شب محفل تو من بودم
تو شاهزادۀ افسانه های من بودی
و قصه گوی پریشان دل تو من بودم
جفای تو و وفای من است قصۀ شهر
تسلسل غلط باطل تو من بودم
تو از کمال خدایی رواست هر چه کنی
که نقص سلسلۀ کامل تو من بودم

کافر عشق


کافر عشقم و توحید غمت در پیش است
صبر رنجور ورا محنت پیش از بیش است
آیۀ مهر تو جاری شده در زمزم دل
غم حدیثی است که در سینۀ پاک اندیش است
آسمان زمزمۀ عشق تو بارید مگر
آسمان آینه گردان دل درویش است
آنچه در عقدۀ دل همسفر اشک نبود
تیر آهی است که از محنت او در کیش است

تمنا


کاش که دل جای تمنا نبود
یا که اگر بود دل ما نبود
کاش دل این گونه که بی آبرو است
حداقل پیش تو رسوا نبود
قافلۀ نور سواران گذشت
خواسته بودم بروم جا نبود
ریختن خون دلم واجب است
گر چه مرا جرأت فردا نبود
این دل بی خاصیت پر خطر
هیچ در اندیشۀ پروا نبود
راز تو را هیچ نفهمیده ام
هوش مرا درک معما نبود
می روم اما دل من خسته است
حیف مرا فرصت اما نبود

تکاپوی خدا


کاش در خاطره ها گم می شد
وسط دشت بلا گم می شد
کاش در هاله ای از وهم سیاه
در تکاپوی خدا گم می شد
گر نبودی تو خدا می داند
دل بیچاره کجا گم می شد
هر چه گم کرده امش بیم مباد
آه از آن دم که وفا گم می شد

چشم خراب


کاش امشب ثواب می کردی
حاجتم مستجاب می کردی
خواهشم را جواب می دادی
چهره ات بی حجاب می کردی
کاش حرفم قبول می آمد
روی قولم حساب می کردی
وقت مرگم دوباره می آیی
کاش یک کم شتاب می کردی
حال مرا چنان که می خواهی
مثل چشمت خراب می کردی

قطار لحظه


قطار لحظه واگن ثانیه ها چه تند گذشت
در ایستگاه زمان گرد انتظار نشست
مسافری که نیامد و مهلتی که نبود
و کودکی که به آجر غرور لحظه شکست
سوار واگن خویشم و حسرت دیروز
قطار می رود افسوس کاش بر می گشت
قطار رفت و نماند مگر غبار خیال
به روی بوتۀ رؤیا ، میان باور دشت

خلوت آیینه


قاب دل خالی است تصویرت کجاست
عکس تو در خلوت آیینه هاست
لحظه هایت را برایم هدیه کن
هدیه خواهم کرد آنچه مال ماست
کوچه ها مستند از بوی عبور
یا عبور توست یا بوی خداست
قصۀ تقدیر این باشد که هست
کار خوبان وعده کار ما وفاست

عطر دامن


فقط سکوت می کنم اگر مرا صدا کنی
مگر دوباره ای صنم ندای احمدا کنی
قیام می کند دلم برای بوسه های تو
اگر ببوسدت شبی ، قیامتی به پا کنی
من آن مریض خسته ام اگر برانیم ز خود
مگر به عطر دامنت دوباره ام دوا کنی
صفای چشم مست تو مرا به سعی می کشد
و مست می شوی اگر که سعی در صفا کنی
دعا کنم اگر شبی مرا به خاطر آوری
به یاد عشق پاک من برای من دعا کنی
اسیر زلف سر کشم مرا مران ز درگهت
چگونه می شود که تو اسیر خود رها کنی
نمی شود که یاد تو جدا شود ز جان من
مگر تن نحیف من ز جان من جدا کنی
تو ای خدای بوسه ها مرا رسالتی بده
بگو که می توانیم اسیر بوسه ها کنی

گل اخلاص


فرصت نمی شود که ز حیرت فرار کرد
باید که عشق وقف دل بی قرار کرد
باغ خیال نشئۀ عطر است ای عزیز
وقتی که خاطرات تو از من گذار کرد
باید نوشت یک غزل از واژه های تو
آن را به پیشگاه عزیزت نثار کرد
پاییز می شوم اگر از عشق بگذرم
با عشق می توان همه جا را بهار کرد
دل می گریخت گاه از روزن هوس
باید اگر دلی است در آتش مهار کرد
بشنو مرا وگرنه به دل یاد داده ام
بایست در منارۀ حسرت هوار کرد
من را ببخش چون که دلم در هوای تو
پنهان گناه توبه ولی آشکار کرد
وقتی بناست زنده بمانم بدون تو
باید نبود و مرد و به مرگ افتخار کرد
کمیاب می شود گل اخلاص عاقبت
باید به حکم عقل کمی احتکار کرد

فانوس اشک


فانوس اشک ، طاقچۀ انتظار ، خانۀ صبر
امید وصل تو تنها مرا بهانۀ صبر
در مغازۀ تقدیر می روم همه روز
مگر که قیمت غم کم کنم ز چانۀ صبر
درخت خشک تبر خورده ام مگر چه شود
که آب اشک دهم او دهد جوانۀ صبر
فقط رباعی غم ، شعر تب ، قصیدۀ دل
به ساز دل ، نی دلخوان بخوان ترانۀ صبر
برای طفل دلم این یتیم بد هنگام
به رسم هدیه بخوان شعر کودکانۀ صبر

اسیر خلسه


غم تو کار دلم را خراب خواهد کرد
تمام هستی من را بر آب خواهد کرد
دلت شبیه مسیحا و من در اوج صلیب
گمان نکن که بمیرم ثواب خواهد کرد
به پاست آتش منقل کمی تعارف کن
دلم برای تو خود را کباب خواهد کرد
اجل برای من امروز نقشه ای دارد
اگر تو دیر بیایی شتاب خواهد کرد
اسیر خلسۀ خویشم و بی نیاز حشیش
خیال چشم تو کار شراب خواهد کرد
مرا اگر تو ببخشی که بی تو می مانم
خودم همیشه خودم را عذاب خواهد کرد

هیچ آباد


غریب غربت خویشم ز حسرت خیز تنهایی
که از تنها بپرهیزم به حکم پیر شیدایی
فریب خویش را خوردم که در خود این چنین مُردم
که از بیگانگان این سان نخوردم تیر رسوایی
دل مردم گریزی هست و عزم نا کجا رفتن
ز هیچ آباد بگذشتن ، گذشتن از من و مایی
کدامین جاده خواهد رفت تا سر حد بی خویشی
که سر بگذارم اندر آن به شور بی سرو پایی

عروج


عیار عشق تو چند است دلبرم می گفت
دلم به پای که بند است دلبرم می گفت
دلم نه لایق عشق است پیش موی بتان
کم است یا به کمند است دلبرم می گفت
کجاست فرصت تقصیر در نوازش باغ
بهار رو به گزند است دلبرم می گفت
بها نمی دهد اینجا کسی به ناز غزل
غزل بلوغ چرند است دلبرم می گفت
حدیث حضرت مجنون و شرح حال فراق
هزار تجربه پند است دلبرم می گفت
به حیله ره نتوان برد تا کرانۀ عرش
عروج کار سپند است دلبرم می گفت

شوکران


عمر کوتاه به سر شد و نیاورد کسی
زخم جان سوز مرا مرهم فریاد رسی
آنکه پنداشته بودم که رفیقم باشد
استخوانم به گلو ، چشم مرا بود خسی
من در این فاجعه زاری که جهانش نامند
شوکران خورده ام از ساغر هر دوست بسی
مهلت رفتن از این منزل فانی به سر آ
بشنوم کاش ز ناقوس اجل من جرسی
مبتلا بوده ام من از اول خلقت به بلا
بر نیامد همه عمرم به حلاوت نفسی

عهد اولین


عمر مرا ستانده ای خون ز دلم چکانده ای
باز بگو برای من اشک چرا فشانده ای
می زنی ام که خود برو هر چه زنی نمی روم
در سر عشق و عاشقی درس مرا نخوانده ای
گفته ام و نگفته ای آنچه ز عشق می شوی
بر سر عهد اولین مانده ام و نمانده ای
می شکنی شکسته را احمد جان گسسته را
تا به کجا و تا به کی می کشی و کشانده ای

صدای غم


عشق دارد ریشه در اندیشه ام
در کویر عشق بازی ریشه ام
بیشه زاری هست دشت بی دلی
من تمام رونق این بیشه ام
با تو در بازار سرمستان شهر
سر خوش سر مست بازی پیشه ام
من که خود دل سنگ صحرای غمم
گر تو سنگم می زنی من شیشه ام

شب یلدا


عشق با دیوانگی خو کرده بود
بینوایی سوی من رو کرده بود
عشق با بیچارگی هم خانه بود
بی دلی هم رو بدین سو کرده بود
روز او همچون شب یلدا سیاه
هر که روزی رو بدان کو کرده بود
غیر احمد کز ازل آواره بود
هر که را آواره بود او کرده بود