بخت سیاه
وه که بختی سیاه دارم من
نقد عمری تباه دارم من
هم جوار غمم ز صحبت دوست
حرمت غم نگاه دارم من
شکوه ها در حریم خلوت دل
با نسیم پگاه دارم من
نکن از شهد بوسه محرومم
اشتیاق گناه دارم من
شب بر آمد حجاب بر فکنیم
که لبی بوسه خواه دارم من
وه که بختی سیاه دارم من
نقد عمری تباه دارم من
هم جوار غمم ز صحبت دوست
حرمت غم نگاه دارم من
شکوه ها در حریم خلوت دل
با نسیم پگاه دارم من
نکن از شهد بوسه محرومم
اشتیاق گناه دارم من
شب بر آمد حجاب بر فکنیم
که لبی بوسه خواه دارم من
نگاه تو با چشم من آشناست
حریم نگاه تو باغ خداست
سفر در فراسوی چشمان تو
به معنای رفتن به بی انتهاست
کویر عطشناک احساس من
ز باران چشم تو باغ صفاست
شب با تو بودن بهشت من است
شب لحظه های قشنگ دعاست
نفرین آفرینش ، دشنام سر نوشتم
تمثیل شور بختی نا کام سر نوشتم
محکوم رای خوبان در دادگاه حیرت
بر دار روزگاران اعدام سر نوشتم
تلخ است کام هستی از آن چه من چشیدم
زهر سیاه حسرت در جام سر نوشتم
نسیان آفرینش عصیان بخت نا جور
از یاد رفته صیدی در دام سر نوشتم
تقدیر این چنین شد در غیبت کبوتر
جغد سیاه هستی بر بام سر نوشتم
نامه های یادگاری بوسه های پر حرارت
یاد ایام جوانی پیری آمد با حقارت
مست بودم از تمنا تک سوار شهر رؤیا
باز خواهم داشت آیا آن انرژی آن جسارت
کوچه گرد آرزویم هم نفس با یاد اویم
مرده آری های و هویم گشته ویران آن عمارت
مانده ام تنهای تنها مانده در تشویش فردا
پرسم از خود آه آقا کو رفیق بی شمارت؟
من جوان بودم که یک دم پیری آمد پشت او خم
با تمسخر گفت آدم این منم پایان کارت
ناله ام جوشید و آهم گریه کرد
چشم های بی گناهم گریه کرد
هم صدا با لاله های دشت عشق
نرگس باغ نگاهم گریه کرد
ناله هایم رنگ خاکستر گرفت
شمع شب های سیاهم گریه کرد
در سیه روزی مردان خدا
کفر می گویم خدا هم گریه کرد
میوۀ خواب می دهد ، مزرعۀ خیال من
می شود آنچه می شود در هوس محال من
می روم اوج آسمان می دهم عرش را تکان
خلوت عرش می دهد سایه به زیر بال من
مست غرور می شوم از اثر نگاه او
خلوت ناز چشم او عرصۀ دل مجال من
پلۀ ادعا مزن بر سر بام خود دلا
لاف تو می کشد تو را در سفر زوال من
من مردی از کویر فقیه دل خودم
بی مشکلم چرا که خودم مشکل خودم
مجنون منم که باز به این حال آمدم
من جاودان از این تسلسل نا باطل خودم
گرداب می رسد همه را آب می برد
چون عاشقم دوباره لب ساحل خودم
مهمان من خداست و افطار می کنیم
با خرده نان بی کلک منزل خودم
آخر چقدر مسئله را سخت می کنی
سن مرا مپرس که من غافل خودم
آیا ریاضیات مرا کشف می کند
مجموعه ای تهی که فقط شامل خودم
مجذور زندگی است همین قطره های اشک
تقسیم من به غایت غم به حاصل خودم
من ماندم و يک خیال واهی
شاید که ببینمت نگاهی
دل می دود از پی تو هر شب
ای دل تو چقدر سر به راهی
بی یاد تو بودنم گناه است
پس من نکنم دگر گناهی
من مدعی غم تو هستم
بیچاره دلم کند گواهی
آنِ منی ای خدای مستان
آخر چه بخواهی و نخواهی
من در غمت مجال تمنا نداشتم
در سینه ام برای دلم جا نداشتم
عشق تو فرصتی است که دل کیمیا شود
در فرصتی که بود دل اما نداشتم
آرامشی نبود مرا در تمام عمر
خاکسترم که آتش پيدا نداشتم
می رفت بی هراس دلم در کنار مرگ
دیوانه من که دل ز خطر وا نداشتم
دستی نداشتم که کشم دامنت به پیش
باری برای آمدنم پا نداشتم
طوفان خسته ام نه مجال وزیدنی
موجی که هیچ دولت دریا نداشتم
من بی آبروی جمعیت عشق می شوم
در شهر بی دلان دل رسوا نداشتم
دیدار روی خوب تو در خواب ممکن است
از دست عشق فرصت رؤیا نداشتم
وصل تو ممکن است ولی در سراب مرگ
آن هم لیاقتی است من آیا نداشتم ؟
آن زندگی که فارغ از اسرار دل گذشت
بیهوده بود عشق تو را تا نداشتم
من در شراب چشم تو تحقیق می کنم
خود را به بوسه های تو تشویق می کنم
مژگان خوب توست که در لحظۀ خمار
با آن به خویش شوق تو تزریق می کنم
چون جمع می شود دل من با خیال تو
از دل بلای هجر تو تفریق می کنم
چشم زلال تو و شرار نگاه من
آب است و آتش است که تلفيق می کنم
شاید که هیچ ره نبرم در وصال تو
دل را به وعده های تو تحمیق می کنم