صدای روشن

صدای روشنت
چون فرفره ای در باد عالم می چرخد.

دنیا یک سرای روشن است
و تو آن شمعدانی سرخی
                               با برگ های پهناور
و در خاموشی ات صدایی فریاد می زند
چون فرفره ای که باد عالم به سوی اوست

تو سلطان ساعت هایی
و پادشاه ثانیه ها
و آن دلتای شکوهمندی
که اجسام در تو می گذرند
و در دست هایت هر دم نو می شوند

و تو روی جهان خم شده ای
چون گوزنی که آب را بو می کشد
و من در برابر چشمانت ایستاده ام:
سحر در برابر جنگل
و عاشقی با طبل نفس ها
و قبلۀ قلبش.

غباری در گردباد...
ذره ای در ساعت شنی...
از فرود افتادن نمی ترسم
و دلیر می آیم
به سوی پرتگاه آیینه.

و چون تصویری در این آینه ها جا به جا می شوم

من سلطان جهانم
سلیمان آئینه ها.

چراغ انگشتانت

مرغابیان اندوه
از پیالۀ دل آب می خورند
و در آسمان غروب پرواز می کنند
و می آیند تا کنار چراغ های انگشتانت.

غروب روی صدای من سایه می زند
و تاریکی در میان ما پراکنده است

چراغ ها افروخته می شوند
و شب یکسر بر این میزهای تهی گسترده است
و تا از پشت عینکت مرا بنگری
بیابانی خسته می بینی
که در تاریکی گم می شود
با صدای دهقانانی
که از خرمنجای سوخته برمی گردند
تا در ایوان شکسته فریاد کنند
و من چون بیگانه ای می آیم
تا کنار آبادی صدایت بگذرم
با فانوس نفس ها
و بوی بره های تهیگاهت.

تاریکی تا کنار انگشتانت آمده است
و فنجان های تهی را در میان گرفته است
و صدای سگان غم می آورد
که نوالۀ دلم را بجود.