صدای روشن

صدای روشنت
چون فرفره ای در باد عالم می چرخد.
دنیا یک سرای روشن است
و تو آن شمعدانی سرخی
با برگ های پهناور
و در خاموشی ات صدایی فریاد می زند
چون فرفره ای که باد عالم به سوی اوست
تو سلطان ساعت هایی
و پادشاه ثانیه ها
و آن دلتای شکوهمندی
که اجسام در تو می گذرند
و در دست هایت هر دم نو می شوند
و تو روی جهان خم شده ای
چون گوزنی که آب را بو می کشد
و من در برابر چشمانت ایستاده ام:
سحر در برابر جنگل
و عاشقی با طبل نفس ها
و قبلۀ قلبش.
غباری در گردباد...
ذره ای در ساعت شنی...
از فرود افتادن نمی ترسم
و دلیر می آیم
به سوی پرتگاه آیینه.
و چون تصویری در این آینه ها جا به جا می شوم
من سلطان جهانم
سلیمان آئینه ها.