شمارهٔ ۱
من از مردمي كه مي نشينند و رو به آسمان مي كنند و چشم ها را در چشم خانه مي گردانند و مي گويند«خواست خداچنين بوده است» در حالي كه يقين دارند چنين نيست خشمگين مي شوم.
من از مردمي كه مي نشينند و رو به آسمان مي كنند و چشم ها را در چشم خانه مي گردانند و مي گويند«خواست خداچنين بوده است» در حالي كه يقين دارند چنين نيست خشمگين مي شوم.
افسوس گذشته را خوردن و به اميد آينده به سر بردن نادرست است.بايد از اين لحظه بيشترين بهره را برد.
من با اين فلسفه كه نااميدي و نكبت و غم،نيروي اخلاقي را تقويت مي كند مخالفم، افراد نيك بخت و شادمان هستند كه مهر و محبت مي بخشند.
جواني كاري به سال و ماه ندارد،مهم اين است كه انسان زنده دل و پر نشاط باشد .ممكن است موي شما سفيد باشد،اما مانند پسر بچه ها بينديشيد.
مهم ترين ويژگي آدمي،قوۀ تخيل و تصور اوست.براي اينكه انسان مي تواند خودش را به جاي ديگري در نظر بگيرد.اين ويژگي انسان را فهميده و دلسوز مي كند.
برخي از افراد زندگي نمي كنند،مسابقۀ دو گذاشته اند،مي خواهند به هدفي كه در افق دور دست دارند برسند در حالي كه نفسشان به شماره افتاده، مي دوند و زيبايي هاي پيرامون خود را نمي بينند.
چقدر دشت وصحرا پر ماجرا است و لذت زندگي در آميختن با اين ماجراها است نه نوشتن آنها در كتاب.
کی ببینم چهرهٔ زیبای دوست؟
کی ببویم لعل شکرخای دوست؟
کی درآویزم به دام زلف یار؟
کی نهم یک لحظه سر بر پای دوست؟
کی برافشانم به روی دوست جان؟
کی بگیرم زلف مشکآسای دوست؟
این چنین پیدا، ز ما پنهان چراست؟
طلعت خوب جهان پیمای دوست
همچو چشم دوست بیمارم، کجاست
شکری زان لعل جانافزای دوست؟
در دل تنگم نمیگنجد جهان
خود نگنجد دشمن اندر جای دوست
دشمنم گوید که: ترک دوست گیر
من به رغم دشمنان جویای دوست
چون عراقی، واله و شیدا شدی
دشمن ار دیدی رخ زیبای دوست
یک لحظه دیدن رخ جانانم آرزوست
یک دم وصال آن مه خوبانم آرزوست
در خلوتی چنان، که نگنجد کسی در آن
یکبار خلوت خوش جانانم آرزوست
من رفته از میانه و او در کنار من
با آن نگار عیش بدین سانم آرزوست
جانا، ز آرزوی تو جانم به لب رسید
بنمای رخ، که قوت دل و جانم آرزوست
گر بوسهای از آن لب شیرین طلب کنم
طیره مشو، که چشمهٔ حیوانم آرزوست
یک بار بوسهای ز لب تو ربودهام
یک بار دیگر آن شکرستانم آرزوست
ور لحظهای به کوی تو ناگاه بگذرم
عیبم مکن، که روضهٔ رضوانم آرزوست
وز روی آن که رونق خوبان ز روی توست
دایم نظارهٔ رخ خوبانم آرزوست
بر بوی آن که بوی تو دارد نسیم گل
پیوسته بوی باغ و گلستانم آرزوست
سودای تو خوش است و وصال تو خوشتر است
خوشتر از این و آن چه بود؟ آنم آرزوست
ایمان و کفر من همه رخسار و زلف توست
در بند کفر مانده و ایمانم آرزوست
درد دل عراقی و درمان من تویی
از درد بس ملولم و درمانم آرزوست
جز دیدن روی تو مرا رای دگر نیست
جز وصل توام هیچ تمنای دگر نیست
این چشم جهان بین مرا در همه عالم
جز بر سر کوی تو تماشای دگر نیست
وین جان من سوخته را جز سر زلفت
اندر همه گیتی سر سودای دگر نیست
یک لحظه غمت از دل من مینشود دور
گویی که غمت را جز از این رای دگر نیست
یک بوسه ربودم ز لبت، دل دگری خواست
فرمود فراق تو که: فرمای، دگر نیست
هستند تو را جمله جهان واله و شیدا
لیکن چو منت واله و شیدای دگر نیست
عشاق تو گرچه همه شیرین سخنانند
لیکن چو عراقیت شکرخای دگر نیست
با اين پري بازي مرا آخر كني ديوانه اي
پيدا شو از پنهان خود،آخر تو صاحبخانه اي
تاريك و روشن مي شود،رويت كه چون خويت بود
غمگين دل من مي دَوَد،هر گوشه چون پروانه اي
كندوي خود گم كرده ام،وز باد سرد افسرده ام
با اين همه سر مي زنم،بر شيشۀ گلخانه اي
بي سر صدا برف از هوا،باران و مرغ بينوا
بر شاخه سر در زير پر،گويد:دريغا دانه اي!
دارم هزاران ادّعا،بر داد و بر ديوان تو
ديوانۀ خود را ببر،امشب به ديوانخانه اي
گشتيم ما با مولوي،و آن خم نشين خسروي
فانوس مهر و مه به كف،پيدا نشد فرزانه اي
ديگر جهان زين بيشتر،جايي ندارد بهر خر
هر يك يه سلطاني سمر،در كشور و كاشانه اي
اي بي پدر مادر خدا،هم در منيّ و هم جدا
كاري بكن تا باورم گردد كه هستي،يا نه اي
گويا فرشته راست گفت،از آدم و حوّا زمين
پر ظلم و جور و فتنه شد،چون جنگلي،ددلانه اي
بايد«اميدا» بي خبر،جستن زميني را دگر
پيدا شود آنجا مگر،بهتر مَشي مَشيانه اي
عجب،هم دوستي با من چنين هم دشمنم هستي
به جان مي پروري روح مرا، خصم تنم هستي
نمي داني مگر تن مركب روح است و بال جان
تو را من دوست مي دارم،چرا پس دشمنم هستي
هزاران شيشه خالي گشت و روحم پر نشد از تو
اگر چه حاضر اندر سفره باغ و گلشنم هستي
هزاران بار برگردانده ام روي از تو يوسف وار
زليخا گونه دست از پشت در پيراهنم هستي
نمي دانم چه هستي،كيستي،قصد چه ها داري
ولي دانم كه چون روح طبيعي در تنم هستي
نزد در كشتي عشق و جنون پشتم فلك بر خاك
كه مي داند كه تو يار من و گردافكنم هستي
ندارم هيچ و شكوا هم ندارم هيچ از دهقان
در اين صحراي بيرحمي تو خوشه و خرمنم هستي
بسا صبح درخشان ديده ام،تاريك تر از شب
شبان تيره هم ديدم كه روز روشنم هستي
عجب دارم اميد از خويش و از ديرينه يار خويش
به او گويم:چرا هم دوستي،هم دشمنم هستي؟
ناپرهيزي و تفننّي به لهجۀ مشهدي نسل گوينده،در ايّام نوجواني،حالا گمان نمي كنم حتي در قديمي ترين محلاتِ مشهد هم اين لهجه به اين وضع باقي مانده باشد. اين غزلك را بر وزن و طرح حُرارۀ عاميانه اي نسبتا قديمي و مشهدي گفته ام كه مشهور است:
آي تو كه قنبل تو مدي شفتالوار چطو مدي؟
آيْ تو كه سنبل تِوْ مِدي،دسته گـُلا به اَوْ مدي
اَتيش به جونت نِگيره،خوب دلِ مارْ الوْ مدي
از سر صُحبِ خُنُكا،تا وخْتِ آفتاب تُنُكا
وَرِ دل اينه مي شيني،كهنه تَه برق نو مدي
با اي كه دل ديونه ته،كفتر جلدِ خَنَه ته
وازْ مارَه سر مِگِردني،واز كارَه سمْب و سَوْ مدي
با اي كه مادَه كِفتري،مثال طاووس نري
نِفَس اَدَم پس مي شينه،وخت سينه رْ جِلو مدي
كوشته ي آب و گِلِتُم،دل نِگِرون دلتم
كه با ايجور شلي وِلي،بَنْدَه اَخر به اوْ مدي
اي كِرّكاي هَمْسَدَه، چه خوب مگن كه بدْبده
اي چُغُك عَدَت دِدُه،آخر تو خودته لو مدي
اَتيش بسه،ما سُخته تُم،نَبِند كه ما آمخته تم
بدْ بَده،امّا تو چه خوب مِجِزَّني، الو مدي
عاشقِ پا تا سرتُم، موشْتري نو بَرِتم
هُلُوي پوسكنده بگو «شفتالوارْ چطو مدي»؟!
چه خوش مي باري ،اي ابر بهاري
كه خوش باشي،هميشه خوش بباري
هميشه آب،يعني روشنايي
براي تشنه تاريكان بياري
هميشه سبزه ها را شاد و سيراب
كني،بر كوه و در باغ و صحاري
به ويژه ديم زاران را،كه جز تو
نخواهد كردشان كس آبياري
هميشه مشك و انبان تو پر باد
از آب،اين روشناي پال جاري
بسي ابر سترون ديده ام من
پر انبان از فريب و هرزه كاري
ولي يك نم كس از«ني در جهان»يم
نبيند،بعد صد چشم انتظاري
نگيرد بهره اي كس از عميقان
به غير از انتظار و شرمساري
مُريد«شهريار» شاعرم من
نه خواهم شهر را،نه شهرياري
نخواهم شهر را،اي كاش بودم
درختي جنگلي،يا كوهساري
نمي خواهيم ما،نه شرق و نه غرب
نداريم از عقيمان چشم ياري
«اميد»آن ساده خوش گفتي،بگو باز
چه خوش مي باري اي ابر بهاري
اي كبوتر كه در آن دور،پَري از سر بامي
برسان از من پر بسته به پرواز سلامي
شيوه اي ديگرم آموز،به جز مردن و رستن
طوطيِ هند،كه من مردم و درمانده به دامي
بر جبين داغ در و غم نه و جان لوحۀ صد داغ
كاش در عهد نرون بودم و يك داغه غلامي
با همين بخت قماري،كه ندادي تو،خدايا
چو كليمي به كلامي،زده ام داو تمامي
جمله نازان به عظامند و عصامند،ندانم
چه كنم من كه ندارم،نه عصامي،نه عظامي
با شبيهان عقاب از پر بيگانه،بگوييد
نيست در ظلم نه لطفي،نه غروري نه دوامي
لام تا كام مزن حرف،كه دوزيم لبت را
فرخي وار،بيا:«حب ترپ،لامي و كامي»
بعد چل سال تقلّا،نرساندي به مرادم
بر تو اي شعر از اين پير،از اين برده سلامي
من و خوشبختي از آن جمع نياييم،كه گفتند
در مثل اينكه دو شمشير نگنجد به نيامي
چو جوانان نشوي پخته به هيچ آتش و آبي
شده اي پير،اميدا و همان سوخته خامي
هر دلی کو به عشق مایل نیست
حجرهٔ دیو خوان، که آن دل نیست
زاغ گو، بیخبر بمیر از عشق
که ز گل عندلیب غافل نیست
دل بیعشق چشم بینور است
خود بدین حاجت دلایل نیست
بیدلان را جز آستانهٔ عشق
در ره کوی دوست منزل نیست
هر که مجنون نشد در این سودا
ای عراقی، بگو که: عاقل نیست
ساقی، ار جام می، دمادم نیست
جان فدای تو، دردیی کم نیست
من که در میکده کم از خاکم
جرعهای هم مرا مسلم نیست
جرعهای ده، مرا ز غم برهان
که دلم بیشراب خرم نیست
از خودی خودم خلاصی ده
کز خودم زخم هست مرهم نیست
چون حجاب من است هستی من
گر نباشد، مباش، گو: غم نیست
ز آرزوی دمی دلم خون شد
که شوم یک نفس در این دم نیست
بهر دل درهم و پریشانم
چه کنم؟ کار دل فراهم نیست
خوشدلی در جهان نمییابم
خود خوشی در نهاد عالم نیست
در جهان گر خوشی کم است مرا
خوش از آنم که ناخوشی هم نیست
کشت امید را، که خشک بماند
بهتر از آب چشم من نم نیست
ساقیا، یک دمم حریفی کن
کاین دمم جز تو هیچ همدم نیست
ساغری ده، مرا ز من برهان
که عراقی حریف و محرم نیست
عشق سیمرغ است، کورا دام نیست
در دو عالم زو نشان و نام نیست
پی به کوی او همانا کس نبرد
کاندر آن صحرا نشان گام نیست
در بهشت وصل جانافزای او
جز لب او کس رحیق آشام نیست
جمله عالم جرعه چین جام اوست
گرچه عالم خود برون از جام نیست
ناگه ار رخ گر براندازد نقاب
سر به سر عالم شود ناکام، نیست
صبح و شامم طره و رخسار اوست
گرچه آنجا کوست صبح و شام نیست
ای صبا، گر بگذری در کوی او
نزد او ما را جز این پیغام نیست:
کای دلارامی که جان ما تویی
بی تو ما را یک نفس آرام نیست
هرکسی را هست کامی در جهان
جز لبت ما را مراد و کام نیست
هر کسی را نام معشوقی که هست
میبرد، معشوق ما را نام نیست
تا لب و چشم تو ما را مست کرد
نقل ما جز شکر و بادام نیست
تا دل ما در سر زلف تو شد
کار ما جز با کمند و دام نیست
نیک بختی را که در هر دو جهان
دوستی چون توست دشمن کام نیست
با عراقی دوستی آغاز کن
گر چه او در خورد این انعام نیست
دل، که دایم عشق میورزید رفت
گفتمش: جانا مرو، نشنید رفت
هر کجا بوی دلارامی شنید
یا رخ خوب نگاری دید رفت
هرکجا شکرلبی دشنام داد
یا نگاری زیر لب خندید رفت
در سر زلف بتان شد عاقبت
در کنار مهوشی غلتید رفت
دل چو آرام دل خود بازیافت
یک نفس با من نیارامید رفت
چون لب و دندان دلدارم بدید
در سر آن لعل و مروارید رفت
دل ز جان و تن کنون دل برگرفت
از بد و نیک جهان ببرید رفت
عشق میورزید دایم، لاجرم
در سر چیزی که میورزید رفت
باز کی یابم دل گم گشته را؟
دل که در زلف بتان پیچید رفت
بر سر جان و جهان چندین ملرز
آنکه شایستی بدو لرزید رفت
ای عراقی، چند زین فریاد و سوز؟
دلبرت یاری دگر بگزید رفت
چه پارادوكس شگفت انگيزي!هر زمان كه اراده مي كنم با ناديده گرفتن خواسته هايم به ديگران كمك كنم تا چيزهايي را كه دوست دارند،به دست آورند،هم احساس شادماني و خرسندي بيشتري مي كنم و هم كامروا مي شوم.
انسان نبايد به اين بينديشد كه بهتر از ديگران هست يا نيست،بلكه بايد به اين بينديشد كه مي تواند بهتر از آن چيزي كه خودش هست،باشد. هركس شايستۀ بهتر بودن نسبت به خودش است.
رمز تصميم گيري هاي بهتر اين است كه باور كنيم سزاوار وضعيت بهتري هستيم و سپس بر پايۀ اين باور،عمل كنيم.
زندگي دو نيمه است:نيمۀ اول در انتظار نيمۀ دوم و نيمۀ دوم در حسرت نيمۀ اول.
روي نيازهاي واقعي خودت متمركز شو،از گزينه هايت آگاه باش و به طور كامل،دربارۀ همۀ گزينه هايت انديشه كن،سپس بگذار بهترين نتايج به آسودگي به سوي تو بيايند.
شب آخرین ستارهٔ خود را
در پای روز
افکنده است.
اکنون
خورشید
این آخرین ستارهٔ بدبخت را
در زیر پای خود
له می کند.
آبشخور کدام پلنگ است
این آبِ صافِ راکد
در جنگل بزرگ؟
تا اینکه از پیالهٔ دستم
من جرعه جرعه آب بنوشم
زانو زدم به خاک.
شادم که باز گل ز گل من شکفته است
گفتی: چرا؟ و من
گفتم:
زیرا گذاشتی
پا را دوباره بر سر این باغ، ای بهار!
سردم شده است.
سر را به روی سینهٔ من بگذار.
ای از برای حس غریبِ دو دست من
گرمای آفتاب!
یک صبح سرد
و مرگ،
در جنگلی به هیئت مرد شکارچی.
شلیک یک گلوله
پرواز ناگهانی فوج پرندگان...
در پای آبگیر،
آنک
یک قطره خون
یک مشت پر...
جنگل پریده است
از خواب ناز، چون که در این هنگام،
پاییز
در این مسیر، نالهٔ صد برگ زرد را
- در زیر پای آن که زِ من ناگهان گریخت -
اکنون بلند کرد.
اکنون دوباره پنجه به قلبم کشیده است
حسی شبیه حس پلنگی که ناگهان،
یک آهوی فراری در دور دست را
با آن نگاه تندِ شرر بار دیده است.
می سوخت
خرمن میان شعلهٔ آتش که ناگهان
مردی رسید.
گفت:
آنان گریختند.
غارتگران
شاید که شادمان همه از این که هر چه بود
بردند و سوختند.
اما
از قلب ما به جان تو، این کینه را هنوز...
این خشم را هنوز...
مگر بلحسن، پير و شير مهان
كه خرقان از او شهره شد در جهان
همان شاه درويش بخشنده ذات
سعـۀ صدر،او را كهين صفات
دلش مهد خورشيدها و نجوم
كز او پرتوي گشته نورالعلوم
چه پيري كه بر شير گشتي سوار
به دستش چو تازانه اي،گرزه مار
چو نر شير و خورشيد بر پشت او
جهان شستني شوخ و در مشت او
شنيد از مريدي،كه ش از خانقاه
كه مهمانسرا بودش و سرپناه
براندند يك روز خواهنده اي
به ره مانده پير پناهنده اي
ازيرا كه نامش چو بشنيده اند
ز دين و زايمانْش پرسيده اند
_ به نجوا دهان ها دم گوشها
درون پر زفرياد و خاموشها_
نكو دين نديده،بدش خوانده اند
به خواريش از خانقه رانده اند
برآشفت از اين كرده،پير بزرگ
رگ و چشم پر شعلۀ خون گرگ
بترسيد از هيبتش آن مريد
تو گفتي كه تيغش رگ جان بريد
پس از لختي آرام شدن بلحسن
مگر كاظم الغيظ دادش رسن
از آن بست بر دل ره ديو خشم
شدش مهربان روي و رگهاي چشم
نگه كرد بر سر در خانقاه
فقير و به ره مانده را جان پناه
درآمد ز هر گون شبان،يا رمه
خور و خواب و خرج از براي همه
ولي اينك اين كردۀ ناروا:
ز در راندن سائلي بينوا؟
سر اندر گريبان خود در كشيد
پس آنگاه آهي زدل بركشيد
زمين گشت آرام و گردون خموش
تو گفتي كه الهامش آرد سروش
بفرمود بر سر در خانقاه
نگارند اين نقش خورشيد وماه:
هر آنكس كه آيد بر اين در فرود
به اكرام و با آفرين و درود،
به هر دين و ايمان ، امانش دهيد
مپرسيد از نام و نانش دهيد
كه هر كس كه حق را بيرزد به جان
يقين بلحسن را بيرزد به نان!
چنين است آيين مردان حق
كه بر دين حقّند و ايمان حق
بدانند يزدان،كه او جان دهد
همو نان،نه با شرط ايمان دهد
همه خلق روزي خوران حقند
به جان و به نان ميهمان حقند
كريمي كه مخلوق را جان بداد
چگونه ورا خوان بي نان نهاد؟
گر آبي بري،يا كه ناني بُري
زيزدان تهي،بل زشيطان پري
آه، به یکبارگی یار کم ما گرفت!
چون دل ما تنگ دید خانه دگر جا گرفت
بر دل ما گه گهی، داشت خیالی گذر
نیز خیالش کنون ترک دل ما گرفت
دل به غمش بود شاد، رفت غمش هم ز دل
غم چه کند در دلی کان همه سودا گرفت؟
دیدهٔ گریان مگر بر جگر آبی زند؟
کاتش سودای او در دل شیدا گرفت
خوش سخنی داشتم، با دل پردرد خویش
لشکر هجران بتاخت در سر من تا گرفت
دین و دل و هوش من هر سه به تاراج برد
جان و تن و هرچه بود جمله به یغما گرفت
هجر مگر در جهان هیچ کسی را نیافت
کز همه واماندهای، هیچ کسی را گرفت
هیچ کسی در جهان یار عراقی نشد
لاجرمش عشق یار، بیکس و تنها گرفت
باز هجر یار دامانم گرفت
باز دست غم گریبانم گرفت
چنگ در دامان وصلش میزدم
هجرش اندر تاخت، دامانم گرفت
جان ز تن از غصه بیرون خواست شد
محنت آمد، دامن جانم گرفت
در جهان یک دم نبودم شادمان
زان زمان کاندوه جانانم گرفت
آتش سوداش ناگه شعله زد
در دل غمگین حیرانم گرفت
تا چه بد کردم؟ که بد شد حال من
هرچه کردم عاقبت آنم گرفت
مرا گر یار بنوازد، زهی دولت زهی دولت
وگر درمان من سازد، زهی دولت زهی دولت
ور از لطف و کرم یک ره درآید از درم ناگه
ز رخ برقع براندازد، زهی دولت زهی دولت
دل زار من پر غم نبوده یک نفس خرم
گر از محنت بپردازد، زهی دولت زهی دولت
فراق یار بیرحمت مرا در بوتهٔ زحمت
گر از این بیش نگدازد، زهی دولت زهی دولت
چنینم زار نگذارد ، به تیماریم یاد آرد
ورم از لطف بنوازد، زهی دولت زهی دولت
ور از کوی فراموشان فراقش رخت بربندد
وصالش رخت در بازد، زهی دولت زهی دولت
و گر با لطف خود گوید: عراقی را بده کامی
که جان خسته دربازد، زهی دولت زهی دولت
به نام خدای جهان آفرین
زمین آفرین، آسمان آفرین
بزرگ آفرینندۀ بود وهست
که بالاتر از دست او نیست دست
نه بود ونه هست و نه باشد سپس
جز او آفرینش گری ،هیچ کس
خدایا تویی هست و بود آفرین
نهاد و نماد و نمود آفرین
در آن ژرف پهناور بیکران
بسی آفریدی شگرف اختران
در آن بیکران آسمان بلند
تو دانی چه ها کرده ای،چون وچند
نیایشگرانت از آن کهترند
که راه شناسایی ات بسپرند
خدا برتر از نام و هنگام و جاست
فراسوی هر نفی و اثباتِ ماست
کجا منطق و فلسفه برده رَه
به ذاتش،که آن گنگی است،این سفه
تو هر وصف گویی، خدا از او جداست
به هر نام که خواهی بخوانش،خودآست
همان به که سویش نیازی بریم
نیایشگرانه نمازی بریم
نماز و نیایش زلالت کند
صفا بخشد و بی ملامت کند
برون از خود آی و خدا جوی باش
سپاسش گزار و ثنا گوی باش
از آنجا که او نور تابنده است
وز آنجا که جوینده یابنده است؛
خدا جوی آخِر خدابین شود
اگر راه جستن به آیین رود
به بینندگان آفریننده را
توان دید،بگشا دو بیننده را
مَنَش بارها دیده ام در نماز
زچشمم سترده است اشکِ نیاز
نپوشانده از دیده ام چشم و چهر
کشیده است بر گیسویم دست مهر
نمازش چه هشیار خوانم چه مست
دراین بی گمانم که او هست هست
خوش آن کس که چشم خدابین گشود
به در گاه او جبهه بی شبهه سود
شنیدم در دهی از انور آباد
جوانی سخت کمرو گشت داماد
چنان کمرو، که اخذِ اجرت خود
ز شرمِ «وِرمَنَه» رویش نمیشد
تو گویی جز سکوت و جز شنفتن
ندارد هیچ زادی بهر گفتن
شب عیش و زفاف و وصلت آمد
جوان در حجله با صد خجلت آمد
دو محرم را به خلوت کرده بودند
فِراشِ وصل را گسترده بودند
مُهیا مقتضی و منع، مفقود
گل و گلچین و رخصت، هر سه موجود
همین مانده برافکندن نقابی
کنار و بوسهای و فتح بابی
ولی کمرو جوان هر رشته میتافت
برای گفتوگو حرفی نمییافت
عروس از انتظارِ خود کلافه
ز بیتابی و خشمش پُر، قیافه
به قول پیرهای استخواندار:
جوان خندان شود با کاهِ دیوار
جوان و اینقدر بیحال و کمرو؟
ندانم کاهِ دیوار است، یا شو؟
سرانجام آن جوان دل را به دریا
زد و پرسید از همسر که: «آیا
تو میدانی اصول دین بُوَد چند؟»
عروسش زد تمسخربار لبخند
که: «حجله است این، نه گور، ای خانهآباد!
نکیر و منکری تو، یا که داماد؟!
خدایا! حجلهام را گور گردان
ز من این کرّهخر را دور گردان»
تو را چه می شود ای دل،که باز غمگینی
کبوترانه به چنگ کدام شاهینی؟
مبین مبین که نخواهم به خواب هم بینم
که چشم بسته چنین خوابِ عشق می بینی
کسان به بام سعادت رسیده اند و هنوز
تو بر فراز همان پلّۀ فرودینی
کی از تو جان غمگینی شود شاد؟
کی آخر از فراموشی کنی یاد؟
نپندارم که هجرانت گذارد
که از وصل تو دلتنگی شود شاد
چنین دانم که حسنت کم نگردد
اگر کمتر کند ناز تو بیداد
ز وصل خود بده کام دل من
که از بیداد هجر آمد به فریاد
بیخشای از کرم بر خاکساری
که در روی تو عمرش رفت بر باد
نظر کن بر دل امیدواری
که بر درگاه تو نومید افتاد
به جز درگاه تو هر در که زد دل
عراقی را از آن در هیچ نگشاد
هر که را جام می به دست افتاد
رند و قلاش و میپرست افتاد
دل و دین و خرد ز دست بداد
هر که را جرعهای به دست افتاد
چشم میگون یار هر که بدید
ناچشیده شراب، مست افتاد
وانکه دل بست در سر زلفش
ماهیآسا، میان شست افتاد
لشکر عشق باز بیرون تاخت
قلب عشاق را شکست افتاد
عاشقی کز سر جهان برخاست
زود با دوستش نشست افتاد
هر که پا بر سر جهان ننهاد
همت او عظیم پست افتاد
سر جان و جهان ندارد آنک:
در سرش بادهٔ الست افتاد
وآنکه از دست خود خلاص نیافت
در ره عشق پایبست افتاد
هان، عراقی، ببر ز هستی خویش
نیستی بهرهات ز هست افتاد
بعد از دو سه لحظه گفت وگو،بُردم دست
در زلفش و حرمت مزاحم بشکست
وقتی لب شیرینش می بوسیدم
اَخمِ مَلَسی بین دو ابروش نشست
در چهره جمالِ حق پدید است او را
چون حق به کمال آفرید است او را
طفلی است که صد ذروه نشین پیر مراد
«گو قافیه ذال شو»مرید است او را
شب از شور شباهنگان نخفتم
سحر پیغامشان با زهره گفتم
به ساز سوخته دمسازشان، دل
از آتش می زد و خون می شنفتم
جوارم در کلیسا بانگ اُرگ است
دل من کوچک است وغم بزرگ است
بترس از روشناییهای آن شب
که چشم اخترش دندان گرگ است
فسرده در دلم بسیار حسرت
که بارد از در و دیوار حسرت
درختان هر یکی دارند باری
درخت ریشه کن را بار حسرت
پسینی می سپردم در چمن راه
فضا تاریک شد ناگاه و بیگاه
گلِ پژمرده ای می گفت و می ریخت:
یقین پروانه ای غمگین کشد آه!
دلی دارم،قرار امّا ندارد
سرشکی،اختیار امّا ندارد
شنیدم در جهان جز نیش هم هست
دل از کس انتظار امّا ندارد
شب است وغم گرفته چار سویم
بیا ای دوست بنشین رو به رویم
بیا تا قصۀ غم را و شب را
اگر خوابت نمی آید،بگویم
درخت خشک باری هم ندارد
نه تنها گُل، که خاری هم ندارد
بیا ای ابر،بر باغی بگرییم
که امیدِ بهاری هم ندارد
چه تاریک است این دیرنده شبها
رسید آفاق را جانها به لبها
نه شمع اختری،فانوس ماهی
خداوندا چه تاریک است شبها