اي مي
عجب،هم دوستي با من چنين هم دشمنم هستي
به جان مي پروري روح مرا، خصم تنم هستي
نمي داني مگر تن مركب روح است و بال جان
تو را من دوست مي دارم،چرا پس دشمنم هستي
هزاران شيشه خالي گشت و روحم پر نشد از تو
اگر چه حاضر اندر سفره باغ و گلشنم هستي
هزاران بار برگردانده ام روي از تو يوسف وار
زليخا گونه دست از پشت در پيراهنم هستي
نمي دانم چه هستي،كيستي،قصد چه ها داري
ولي دانم كه چون روح طبيعي در تنم هستي
نزد در كشتي عشق و جنون پشتم فلك بر خاك
كه مي داند كه تو يار من و گردافكنم هستي
ندارم هيچ و شكوا هم ندارم هيچ از دهقان
در اين صحراي بيرحمي تو خوشه و خرمنم هستي
بسا صبح درخشان ديده ام،تاريك تر از شب
شبان تيره هم ديدم كه روز روشنم هستي
عجب دارم اميد از خويش و از ديرينه يار خويش
به او گويم:چرا هم دوستي،هم دشمنم هستي؟
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۸ ساعت ۱۲ ب.ظ توسط سیل سرشک
|