شمارهٔ ۱ گر سینه بخست شاه سنجر ما را
گر سینه بخست شاه سنجر ما را
کم نیست خمار عشق در سر ما را
گر دلبر بود یار دلبر ما را
پیکان بَدَل دل است در بر ما را
گر سینه بخست شاه سنجر ما را
کم نیست خمار عشق در سر ما را
گر دلبر بود یار دلبر ما را
پیکان بَدَل دل است در بر ما را
بی قدرکند رخ تو لالستان را
تشویر دهد لب تو خوزستان را
آنکس که تورا قبلهٔ ترکستان دید
از بهر تو کرد قبله ترکستان را
ای تاخته از جهان جهانبانان را
برهم زده ملک و خانهٔ خانان را
ای وارث نامدار سلطانان را
فخر است به تو جمله مسلمانان را
شاها ادبی کن فلک بد خو را
گر چشم رسانید رخ نیکو را
گر گوی خطا کرد به چوگانش زن
ور اسب خطا کرد به من بخش او را
شاها همه تدبیر صواب است تو را
وز بخت به فرخی جواب است تو را
آتش تیغی و نفع آب است تورا
از خاکی و نور آفتاب است تورا
جاوید شها عز و شرف باد تو را
تیغ و قلم و جام به کف باد تو را
از تاجوران هزار صف باد تو را
صد شاه خلیفهٔ خَلَف باد تو را
مهر است ظفر نگین فرمان تو را
صید است بهشت دام احسان تو را
خاک است ستارۀ صحن میدان تو را
گوی است زمانه خَمٌ چوگان تورا
خورشید چو بیند ای ملک رای تورا
وین فر و جمال عالم آرای تورا
جوینده شود بزمگه و جای تو را
تا سجده برد خاککف پای تورا
خورشید فلک سجده برد رای تو را
ور سجده برد روی دلارای تورا
من خود چه کسم که جان کنم جای تو را
جان در تن من خاک سزد پای تو را
ای شاه چو بیند آسمان رای تو را
وین طبع لطیف رامش افزای تو را
احسنت زند طلعت زیبای تو را
خواهد که شود خاک کف پای تو را
بر خلق توراست پادشاهی ملکا
وز ماه توراست تا به ماهی ملکا
دور فلک و حکم الهی ملکا
آن باد و چنان بادکه خواهی ملکا
در زلف تو آویخته دلبندی ها
پیش خردت خیره خردمندی ها
در دل دارم که بندگی هات کنم
تا خود چه کنی تو از خداوندی ها
ای جام تو آب و آتش ناب شراب
ای خون عدو ز آتش شمشیر تو آب
گه آتش را کنی تو از آب نقاب
گه بفروزی ز روی آب آتش ناب
یازندهتر از روزشماری ای شب
تاریکتر از زلف نگاری ای شب
از روز همی یاد نداری ای شب
گویی که سپیدهدم نداری ای شب
تا شاه نشاط دجله کرده است امشب
اندر دل بندگان فزوده است طرب
دریاست شه پاکدل پاک نسب
دریا به میان دجله در هست عجب
کوه از صف ترکان ملک گردد پست
ز ایشان به هنر یکی و از خصمان شصت
در مجلس و میدان شه حورپرست
دارند نهاده جام و جان برکفِ دست
ای شاه زمین بر آسمان داری تخت
سست است عدو تا تو کمان داری سخت
حمله سبک آری وگران داری لخت
پیری تو به تدبیر و جوان داری بخت
ای داده به تو خدای جاه پدرت
خرم به تو میران و سپاه پدرت
گر بیپدرت بماند گاه پدرت
اندی که تویی به جایگاه پدرت
بر خاک سر کوی تو ای عشق پرست
تنها نه منم فتاده شوریده و مست
چون من به سر کوی تو صد عاشق هست
از پای بیفتاده و جان بر کف دست
تا شاه گشاده دست بر تخت نشست
دست همه بیدادگران سخت ببست
دستور به دستوری شاه اندر دست
از پای فتاده را همی گیرد دست
این ابر که دُرّ شاهوار آورده است
بر شادی جشن شهریار آورده است
آورده نثار مهرگانی هر کس
او نیز چو دیگران نثار آورده است
گر خصم نخواست از حسد کار توراست
ایزد ملکا هر آنچه او خواست نخواست
امروز که راست این سعادت که تو راست
اقبال فزون گشته و خصمان کم و کاست
گر نور مه و روشنی شمع توراست
پس سوزش وکاهش من از بهر چراست
گر شمع تویی مرا چرا باید سوخت
ور ماه تویی مرا چرا باید کاست
شاها همه آشوب ز بدخواه تو خاست
دادار جز آن خواست که بدخواه تو خواست
پیغمبری ملوک بیوحی تو راست
کارت همه معجزات را ماند راست
شاها اثر صبوح کاری عجب است
نازد به صبوح هرکه شادی طلب است
باده به همه وقت طرب را سبب است
لیکن به صبوح کیمیای طرب است
ای شاه به دولت از جهان بهر توراست
بر جان و تن مخالفان قهر توراست
سلطانی عصر و شاهی دهر توراست
با این همه فتح ماوراءالنهر تو راست
ای شاه زمانه بخت پیروز تو راست
اندیشه و رای عالمافروز تو راست
شمشیر ظفرساز عدوسوز تو را ست
ز انطاکیه تا کاشغر امروز تو را ست
رخشنده چو مهر است ضمیری که تو راست
عالی چو سپهر است سریری که تو راست
فرماندۀ خلق است مشیری که تو راست
مخدوم جهان است وزیری که توراست
با لشکر عشق تو مباهات خوش است
با حلقهٔ زلف تو مناجات خوش است
شطرنجکه در عشق تو بازیم همی
ما برد نخواهیم که شَهمات خوش است
علم تو زعلم خضر و آصف بیش است
حلم تو زحلم مَعن وَاحنَف بیش است
از صاعقه شمشیر تو را تف بیش است
وز مورچه ترکان تو را صف بیش است
آن ابر که خاطرش به خاطر برق است
وان بحر که خلق در نوالش غرق است
وان شمس که تاج دولتش بر فرق است
طبع و دل و همت رئیس الشرق است
هر چند که بر زمانه فرمان من است
فرمان تو بر تن و دل و جان من است
سلطان منم و عشق تو سلطان من است
من زان تو ام همه جهان زان من است
مخلوق فراوان است الله یکی است
وانجا که حقیقت است درگاه یکی است
هستند ستارگان بسی، ماه یکی است
بسیار ملک هست، ملکشاه یکی است
دولت که همه جهان بهسنجر داده است
داند به یقین که خوب و درخور داده است
سنجر که وزارت به مظفر داده است
شک نیست که حق به دست حقور داده است
نور ملک ای ملک به نام تو درست
دور فلک ای ملک به دام تو درست
کان ظفر ای ملک به کام تو درست
جان طرب ای ملک به جام تو درست
آتش تیغی و تا به محشر تف توست
باران صفتی و هفتکشور صف توست
جم دولتی و قوام دین آصف توست
دریاکفی و همه جهان درکف توست
ای شاه دل روشن تو جوشن توست
عالم شده روشن از دل روشن توست
پریدن جبریل به پیرامن توست
صید ملکالموت سر دشمن توست
ای یار چو روزگار یار من و توست
بس کس که حسود روزگار من و توست
این باده که اندوهگسار من و توست
برگیر و بیا که کار کار من و توست
دولت که تو را داد به من زایل نیست
وین دلکه مرا داد به تو غافل نیست
از دولت و دل هر چه رود باطل نیست
بیدولت و دل مراد کس حاصل نیست
تا دین باشد به جز یکی یزدان نیست
تا ملک بود به جز یکی سلطان نیست
بر هر دو برون از آن و زین فرمان نیست
آن بی این نیست هرگز این بی آن نیست
بیدادی و فتنه در جهان آیین نیست
شادند جهانیان و کس غمگین نیست
گل هست به باغ ملک اگر نسرین نیست
رکنالدین هست اگر معزالدین نیست
در عشق توام امید بهروزی نیست
وز عهد شب وصال تو روزی نیست
از آتش تو دلم چرا میسوزد
چون هیچ تو را عادت دلسوزی نیست
در راه نسا ای ملک پاک سرشت
جز سنگ ندیدم به دل سبزه و کشت
دوزخ درهای گذاشتم ناخوش و زشت
چون پیش تو آمدم رسیدم به بهشت
آنکسکه چراغ مهر تو در بر یافت
در خاک به فر دولت تو زر یافت
وانکس که خیال کین تو در سر یافت
در آب ز روی خویش نیلوفر یافت
تا از برم آن یار پسندیده برفت
آرام و قرار از دل شوریده برفت
خون دلم از دیده رواست از آنک
از دل برود هر آنچه از دیده برفت
ای شاه فلک یاد تو را نوش گرفت
شمشیر تو را ظفر در آغوش گرفت
اقبال تو را غاشیه بر دوش گرفت
ادبار مخالف تو را گوش گرفت
گر یابد زهره آگهی از نامت
خواهد که بهجای میبود در جامت
گر ماه ز چرخ بشنود پیغامت
آید به زمین و اوفتد در دامت
ای راحت جان ما ز دو مرجانت
رنج دل ما زچشم پر دستانت
ما راکه جراحت است بر سینه و دل
بر سینه ز تیر و بر دل از پیکانت
از تیغ چو آب تو به رزم آتش زاد
تا خصم ز باد حمله در خاک افتاد
از بیم دلش پرآتش و سر بر باد
دو دیده پرآب روی بر خاک نهاد
خالق همه اقبال خلایق به تو داد
تا دهر بود بقای اقبال تو باد
تو باده به دست همچنین با دل شاد
بدخواه تو جان و خان و مان داده به باد
باکم ز منی پای تو اندر گل باد
با به ز تویی مراد من حاصل باد
گر دل پس از این هوای تو خواهد جست
لعنت ز خدای بر من و بر دل باد