فقط يكي...


چشم تو را اگرچه خمار آفريده اند
آميزه اي ز شور و شرار آفريده اند
از سرخي لبان تو اي خون آتشين
نار آفريده اند  انار آفريده اند
يك قطره بوي زلف ترت را چكانده اند
در عطردان ذوق و بهار آفريده اند
زنداني است روي تو در بند موي تو
ماهي اسير در شب تار آفريده اند
مانند تو كه پاك تريني فقط يكي
مانند ما هزار هزار آفريده اند
دستم نمي رسد به تو اي باغ دور دست
از بس حصار پشت حصار آفريده اند
اين است نسبت تو و اين روزگار يأس
آيينه اي ميان غبار آفريده اند

هواي گريۀ بي اختيار...

دلم گرفته هواي بهار كرده دلم
هواي گريۀ بي اختيار كرده دلم
رها كن از لب بام آن دوبافه گيسو را
هواي يك شب دنباله دار كرده دلم
بيا بيا كه براي سرودن بيتي
هزار واژۀ خونين قطار كرده دلم
به هر تپش كه نفس تازه مي كند باري
مرا به زيستن اميدوار كرده دلم
كنون كه آخر پيري نمانده دنداني
غزال خوش خط و خالي شكار كرده دلم
بخند اي لب خونين اي لب ترك خورده
دلم شكسته هواي انار كرده دلم

نه من نه او نه شما


بهار بود و دلم فصل بي ترانگي اش
و درد در تن من گرم موريانگي اش
كسي نبود كسي لايق دل من
كسي كه دل بسپارم به بيكرانگي اش
در انتظار قدومش انار ديدۀ من
رسيده است به جشن هزار دانگي اش
مرا به خلوت صندوقخانه اش ببريد
رسيده است گمانم شراب خانگي اش
شبيه رد قدم هاي موج بر ساحل
به جاي مانده بر اين شانه زنانگي اش
نه من نه او نه شما...شاعر اين زمانه كسي است
كه تكه پاره شود بغض هاي خانگي اش

همين خوش است

مگر چه ريختي در پيالۀ هوشم
كه عقل ودين شده چون قصه ها فراموشم
تو از مساحت پيرهنم بزرگ تري
ببين نيامده سر رفته اي از آغوشم
چه ريختي سر شب در چراغ الكلي ام
كه نيمه روشنم از دور و نيمه خاموشم
همين خوش است همين حال خواب و بيداري
همين بس است كه نوشيده ام...نمي نوشم
خدا كند نپرد مستي ام چو شيشۀ مي
معاشران بفشاريد پنبه در گوشم
شبيه بار امانت كه بار سنگيني است
سر تو بار گراني است مانده بر دوشم...

عمارت دل ما هم خراب از آب در آمد...


چو تاك اشك فشاندي شراب از آب در آمد
عرق به گونه نشاندي گلاب از آب در آمد
هزار خوشۀ خوش رنگ و ناب در خم خامي
به قصد خير فشرديم و آب از آب در آمد
كنون كه رحل اقامت در اين سراي فكندي
عمارت دل ما هم خراب از آب در آمد
به زير سايۀ مضمون گيسوان سياهت
هر آن چه شعر سروديم ناب از آب در آمد
تمام عمر سروديم در هواي تهمتن
دريغ و درد كه افراسياب از آب در آمد

به نام عشق


به نام عشق كه زيباترين سرآغاز است
هنوز شيشۀ عطر غزل درش باز است
جهان تمام شد و ماهپاره هاي زمين
هنوز هم كه هنوز است كارشان ناز است
هزار پند به گوشم پدر فشرد ونگفت
كه عشق حادثه اي خانمان برانداز است
پدر نگفت چه رازي است اين كه تنها عشق
كليد اين دل ناكوك ناخوش آواز است
به بام شاه وگدا مثل ابر مي بارد
چقدر عشق شريف است و دست ودل باز است
بگو هرآنچه دلت خواست را به حضرت عشق
چرا كه سنگ صبور است و محرم راز است
ولي بدان كه شكار عقاب خواهد شد
كبوتري كه زيادي بلند پرواز است