در کنارم ایستاده است

در کنارم ایستاده است
با رگبارهای پاییزی،
در راه های متروک و تهی
آن جا که لفظی برای مرگ نیست
و جهان را مالکی تنهاست.

تو اینجایی دوست من
تو این جایی و گلی را در دست داری
که سال ها پیش
در دهکدۀ دور قزافی چیدیم
اما اینک آن غبار را باران شسته است
و شسته است آنچه را
که تو را به سالیان دوردست پیوند می دهد.

تو با منی،در جهانی تنها
و تو این جایی،کلامی ناگفته که دریا همه روز و همه شب
با خود به ساحل می برد و باز می گرداند

از زیر پرچین

از زیر این پرچین، گلی چیدم
گفتم که پرپر نخواهد شد
زیرا که گلبرگ های جدایش
در کنار هم نشسته اند
خواستم که به گیسوانت فرو کنی
تا آسان نگیری
سختی روزهایی را که پرپر شدند

اکنون از روی پرچین بر می خیزم
بی آن که گلی دیگر بچینم:
_ عطر یک لحظه را
                       فقط باید بویید.