ماه و پلنگ

در جامه بلند و سپید
مثل سقوط یک گل در خواب باغ
مثل طلوع قایقی از بیکران آبی دریا
رؤیای توست این
این،رؤیای توست که می آید
با شاخۀ معطر گل های یخ
هر شب از آسمانۀ سبز اتاق من.
لبخندهای تو
در آینه
طغیان سرخ خون بهار است
و دست هایت،
حجمی است از سپیده که قانون دوست داشتن مرگ را
تغییر دهد
آنگاه که عطوفت عاشق بودن
سرشار از غریزۀ پاک نوازش است
در جامه بلند و سپید
با شاخۀ معطر گل های یخ به دست
می آیی
و برف های باغ
در زیر پای ما
_ در طول گام های نخستین و عاشقانۀ ما_
تبخیر می شوند
و باغ در کلام تو
لبریز از طراوت فروردین می گردد.
و عشق در واژه های من
در اشک های تو
دوباره
تولد می یابد.
می آیی
هر شب_در هاله ای از عطر گل یخ_
تا پشت پلک هایم
_سنگین ز خواب های مکرر_
می آیی
نزدیک آن چنان
که پنجه هایم
حسی پلنگ واره ز طغیان خون وخشم،به خود می گیرد
رؤیای توست
_ هر شب_
رؤیای توست
وقتی که از کرانۀ جسمم
ناگاه
برمی آیی...
در زیر چتر قرمز خورشید مهربان زمستانی
با عطر ناب گل یخ
کز دست های تو می روید
در چشم من برابر می آیی
و آنگاه
آفاق از روایح گل های یخ
آکنده می شود.
و عشق
چه واقعیتی می یابد
وقتی که در سکوت تو
آه تو
چشم های تو طالع می گردد...
لبخندهای تو در ذهن آینه
ترصیع عشق باد
در قلب من
لبخندهای تو،
اشراق شعر.