واي از كلام تو

بانوي باغ هاي سپيده
شب هاي من نثار تو بادا...
شب ها كه پيرهن ها در خوابند
و كفش هاي خسته خاك آلود
خميازه هاي حيرت جاويد
در آستان سنگي درگاه
چشم انتظار رجعت ما
مي تابند.
شب ها كه ذهن كوچه بن بست از هياهوي سيال كودكان
خالي است.
شب ها كه پشت پنجره مي ايستم
و خيره مي شوم
به انزواي خويش كه در روح ذات ها و زمان جاري است.
شب هاي من نثار تو بادا...
شب ها
كه ماه مهرباني آغوش خويش را
به آسمان باكره مي بخشد
وقتي صف طويل درختان سلام مي گويند
و شاخه هاي سبز اشارتگر
بيداري شبانۀ خود را
با سايه هاي منقوش
تفسير مي كنند
شب ها كه گيسوان تر باران
بر شانه هاي ابر پريشان است
و اهتزاز باد
خواب دريچه ها ي هراسان را
آشفته مي كند
شب هاي پرسه هاي شبانه
تا صبح
شب هاي گريه
مستي
شبهاي مهرباني و بوسه
شب هاي شرم و آغوش
حتي
شب هاي خشم و فرياد
شب هاي من نثار تو بادا
بانوي باغهاي سپيده.
شب هاي من نثار تو بادا
شب هاي تو
به كام دل من.