در آغاز جهان آبی نبود
تو در آن نگریستی
و آسمان ،
ابرش را بارانید.
و دریا،
طوفانش آرامید
چشمانت را از من مگیر
تا اندوهم را بگویم.
صبحگاهی

اما سحر
باران بود
باران ناگهانی مروارید
که تند
بر دشت بوته های طلا بارید

پاییز
در جامۀ بلندش
رنگین و پرهیاهو می رفت
و عشق
بر آستانۀ در، شاداب
در نور صبح دست تکان می داد.
در کوچه ها شاخه ها
با هر نسیم می رقصیدند
و ما سحر گریسته بودیم.