پرده افتاد


پرده افتاد
صحنه خاموش
آسمان و زمین مانده مدهوش
نقش ها ،رنگ ها چون مه و دود
رفته بر باد
مانده در پردۀ گوش
رقص خاموش فریاد
پرده افتاد
صحنه خاموش
وز شگفتی این رنگ و نیرنگ
خنده یخ بسته بر لب
گریه خشکیده در چشم
پرده افتاد
صحنه خاموش
و آن نمایش
که همچون فریبنده خوابی شگفت
دل از من همی برد پایان گرفت
و من
که بازیگر مات این صحنه بودم
چو مرد فسون گشتۀ خواب بند
که چشم از شکست فسون برگشاید
به جای تماشاگران یافتم خویشتن را
شگفتا! که را بخت آن داده اند
که چون من
تماشاگر بازی خویش باشد؟
وز این گونه چون من
تراشد
فریب دل خویشتن را
که آخر رگ جان خراشد؟
بلی پرده افتاد و پایان گرفت
فسونکاری این شب بی درنگ
و من در شگفت
که چون کودکان
بخندم بر این خواب افسانه رنگ؟
و یا در نهفت دل تنگ خویش
بگریم بر اندوه این سرگذشت؟

آزاد


دختری خوابیده در مهتاب
چون گل نیلوفری بر آب
خواب می بیند
خواب می بیند که بیمار است دلدارش
وین سیه رؤیا شکیب از چشم بیمارش
باز می چیند
می نشیند خسته دل در دامن مهتاب
چون شکسته بادبان زورقی بر آب
می کند اندیشه با خود
از چه کوشیدم به آزارش؟
وز پشیمانی سرکشی گرم
می درخشد در نگاه چشم بیدارش
روز دیگر
باز چون دلداده می ماند به راه او
روی می تابد ز دیدارش
می گریزد از نگاه او
باز می کوشد به آزارش

شبگیر


دیگر این پنجره بگشای که من
به ستوه آمدم از این شب تنگ
دیرگاهی است که در خانۀ همسایۀ من خوانده خروس
و این شب تلخ عبوس
می فشارد به دلم پای درنگ
دیرگاهی است که من در دل این شام سیاه
پشت این پنجرۀ بیدار و خموش
مانده ام چشم به راه
همه چشم و همه گوش
مست آن بانگ دلاویز که می آید نرم
محو آن اختر شب تاب که می سوزد گرم
مات این پردۀ شبگیر که می بازد رنگ
آری این پنجره بگشای که صبح
می درخشد پس این پردۀ تار
می رسد از دل خونین سحر بانگ خروس
وز رخ آینه ام می سترد زنگ فسوس
بوسۀ مهر که در چشم من افشانده شرار
خندۀ روز که با اشک من آمیخته رنگ

ای فردا


می خوانم و می ستایمت پر شور
ای پرده دل فریب رؤیا رنگ
می بوسمت ای سپیدۀ گلگون
ای فردا ای امید بی نیرنگ
دیری است که من پی تو می پویم
هر سو که نگاه می کنم آوخ
غرق است در اشک و خون نگاه من
هر گام که پیش می روم برپاست
سر نیزۀ خون فشان به راه من
واین راه یگانه راه بی برگشت
ره می سپریم همره امید
آگاه ز رنج و آشنا با درد
یک مرد اگر به خاک می افتد
بر می خیزد به جای او صد مرد
این است که کاروان نمی ماند
آری ز درون این شب تاریک
ای فردا من سوی تو می رانم
رنج است و درنگ نیست می تازم
مرگ است و شکست نیست می دانم
آبستن فتح ماست این پیکار
می دانمت ای سپیدۀ نزدیک
ای چشمۀ تابناک جان افروز
کز این شب شوم بخت بد فرجام
بر می آیی شکفته و پیروز
وز آمدن تو زندگی خندان
می آیی و بر لب تو صد لبخند
می آیی و در دل تو صد امید
می آیی و از فروغ شادی ها
تابنده به دامن تو صد خورشید
وز بهر تو بازگشته صد آغوش
در سینۀ گرم توست ای فردا
درمان امیدهای غم فرسود
در دامن پاک توست ای فردا
پایان شکنجه های خون آلود
ای فردا ای امید بی نیرنگ

مهرگان نو


بگشاییم کفتران را بال
بفروزیم شعله بر سر کوه
بسراییم شادمانه سرود
وین چنین با هزار گونه شکوه
مهرگان را به پیش باز رویم
رقص خوش پیچ و تاب پرچم ها
زیر پرواز کفتران سپید
شادی آرمیده گام سپهر
خندۀ نو شکفتۀ خورشید
مهرگان را درود می گویند
گرم هر کار ، مست هر پندار
همره هر پیام هر سوگند
در دل هر نگاه هر آواز
توی هر بوسه ، روی هر لبخند
بسراییم
مهرگان خوش باد

دید


کودک من کودک مسکین
از برای تو
دردهایی کور
چشم می پاید
در شکیب انتظار سالهای دور
و اینک اینجا من
با تلاش طاقت رنج آزمای خویش
چشم می پایم برای تو
شادی فردای خندان را
کودک من کودک شیرین

دختر خورشید


در نهفت پردۀ شب
دختر خورشید
نرم می بافد
دامن رقاصۀ صبح طلایی را
وز نهانگاه سیاه خویش
می سراید مرغ مرگ اندیش:
چهره پرداز سحر مرده است.
چشمۀ خورشید افسرده است.
می دواند در رگ شب
خون سرد این فریب شوم
وز نهفت پردۀ شب دختر خورشید
همچنان آهسته می بافد
دامن رقاصۀ صبح طلایی را.

صلح


جنبش گهواره
نغمۀ لالایی
ریزش چشمۀ شیر
به لب غنچۀ تر
پرپر پروانه
جیک جیک گنجشک
تابش چشم شناخت
تپش خواهش گنگ
نگه شوق و شکیب
بوسۀ عشق و شتاب
خندۀ دلکش گلهای سپید
به سر زلف عروس
جنبش گهواره
نغمۀ لالایی...

شاید


در بگشایید
شمع بیارید
عود بسوزید
پرده به یک سو زنید از رخ مهتاب
شاید
این از غبار راه رسیده
آن سفری همنشین گم شده باشد

 

 

 

غروب


درختی پیر
شکسته ،خشک ، تنها ،گم
نشسته در سکوت وهمناک دشت
نگاهش دور
فسرده در غروب مردۀ دلگیر
و هنگامی که بر می گشت
کلاغی خسته سوی آشیان خویش
غم آور بر سر آن شاخه های خشک
فروغ واپسین خندۀ خورشید
شد خاموش

 

ناقوس


بانگ ناقوس در دلم برخاست
من سر آسیمه وار و خواب آلود
جستم از جا
چه بود؟ آه چه بود؟
روز شادی است؟ یا نوای عزاست؟
هیچ کس لب به پاسخم نگشود
باد جنبید وکشته شد فانوس
شب گرانبار و تیره چون کابوس
بانگ ناقوس در دلم برخاست
آه می پرسم از خود
این چه نواست؟
از برای که می زند ناقوس؟

کابوس


می پرد نیل شب از خاکستر سرد سحر
وز نهفت این مه آلود عبوس
می تراود صبح رنگ آور
واپسین فریاد مرغ حق
می چکد با لخته های خون
روی خاکستر
وز هراس روز دیگرگون
می تپد چون چشمۀ سیماب
چشم هر اختر
روی هر دیوار
ایستاده سایه ای چون وحشت کابوس
کور و کین گستر
وز صدای پای هر عابر
در کسوت پر هراس خویش می لرزند
سایه های شوم خوف آور
در همین هنگام
از سپهر نیلی زرتار
می تراود صبح آذرگون
زیرپای مرد چکمه پوش
چوبه های دار می روید
می شکوفد خون

بر سواد سنگ فرش راه


با تمام خشم خویش
با تمام نفرت دیوانه وار خویش
می کشم فریاد
ای جلاد
ننگت باد
آه هنگامی که یک انسان
می کشد انسان دیگر را
می کشد در خویشتن
انسان بودن را
بشنو ای جلاد
می رسد آخر
روز دیگرگون
روز کیفر
روز کین خواهی
روز بار آوردن این شوره زار خون
زیر این باران خونین
سبز خواهد گشت بذر کین
وین کویر خشک
بارور خواهد شد از گلهای نفرین
آه هنگامی که خون از خشم سرکش
در تنور قلبها می گیرد آتش
برق سرنیزه چه ناچیز است
و خروش خلق
هنگامی که می پیچد
چون طنین رعد از آفاق تا آفاق
چه دلاویز است
بشنو ای جلاد
می خروشد خشم در شیپور
می کوبد غضب بر طبل
هر طرف سر می کشد عصیان
و درون بستر خونین خشم خلق
زاده می شود طوفان
بشنو ای جلاد
و مپوشان چهره با دستان خون آلود
می شناسندت به صد نقش و نشان مردم
می درخشد زیر برق چکمه های تو
لکه های خون دامن گیر
و به کوه و دشت پیچیده است
نام ننگین تو با هر مرده باد خلق کیفرخواه
و به جا مانده است از خون شهیدان
برسواد سنگ فرش راه
نقش یک فریاد: ای جلاد ننگت باد

نیلوفر


ای کدامین شب
یک نفس بگشای
جنگل انبوه مژگان سیاهت را
تا بلغزد بر بلور برکۀ چشم کبود تو
پیکر مهتابگون دختری کز دور
با نگاه خویش می جوید
بوسۀ شیرین روزی آفتابی را
از نوازش های گرم دست های من
دختری نیلوفرین شبرنگ مهتابی
می تپد بی تاب در خواب هوسناک امید خویش
پای تا سر یک هوس آغوش
و تنش لغزان و خواهش بارمی جوید
چون مه پیچان به روی دره های خواب آلود سپیده دم
بسترم را
تا بلغزد از طلب سرشار
همچو موج بوسۀ مهتاب
روی گندم زار
تا بنوشد در نوازشهای گرم دستهای من
شبنم یک عشق وحشی را
ای کدامین شب
یک نفس بگشای سیاهت را

دیوار


پشت این کوه بلند
لب دریای کبود
دختری بود که من
سخت می خواستمش
و تو گویی که گالی
آفریده شده بود
که منش دوست بدارم پرشور
و مرا دوست بدارد شیرین
و شما می دانید
آه ای اخترکان خاموش
که چه خوش دل بودیم
من و  او  مست شکر خواب امید
و چه خوشبختی پاک
در نگاه من و او می خندید
وینک ای دخترکان غماز
گر نه لالید و نه گنگ
بگشایید زبان
و بگویید که از یک بهتان
چون شد این چشمه غبار آلوده
و میان من و او
اینک این دشت بزرگ
اینک این راه دراز
اینک این کوه بلند

مرگ دیگر


مرگ در هر حالتی تلخ است
اما من
دوست تر دارم که چون از ره در آید مرگ
درشبی آرام چون شمعی شوم خاموش
لیک مرگ دیگری هم هست
دردناک اما شگرف و سرکش و مغرور
مرگ مردان ، مرگ در میدان
با تپیدن های طبل و شیون شیپور
با صفیر تیر و برق تشنۀ شمشیر
غرقه در خون پیکری افتاده در زیر سم اسبان
وه چه شیرین است
رنج بردن
پا فشردن
در ره یک آرزو مردانه مردن
و اندر امید بزرگ خویش
با سرود زندگی بر لب
جان سپردن
آه اگر باید
زندگانی را به خون خویش رنگ آرزو بخشید
و به خون خویش نقش صورت دلخواه زد بر پردۀ امید
من به جان و دل پذیرا می شوم این مرگ خونین را

احساس


بسترم
صدف خالی یک تنهایی است
و تو چون مروارید
گردن آویز کسان دگری

 

 

کاروان


دیراست گالیا
در گوش من فسانۀ دلدادگی مخوان
دیگر ز من ترانۀ شوریدگی مخواه
دیر است گالیا! به ره افتاد کاروان
عشق من و تو؟ آه
این هم حکایتی است
اما در این زمانه که درمانده هر کسی
از بهر نان شب
دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست
شاد و شکفته در شب جشن تولدت
تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک
امشب هزار دختر هم سال تو ولی
خوابیده اند گرسنه و لخت روی خاک
زیباست رقص و ناز سرانگشتهای تو
بر پرده های ساز
اما هزار دختر بافنده این زمان
با چرک وخون زخم سرانگشت های شان
جان می کنند در قفس تنگ کارگاه
از بهر دستمزد حقیری که بیش از آن
پرتاب می کنی تو به دامان یک گدا
وین فرش هفت رنگ که پامال رقص توست
از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ
در تار و پود هر خط و خالش هزار رنج
در آب و رنگ هر گل و برگش هزار ننگ
اینجا به خاک خفته هزار آرزوی پاک
اینجا به باد رفته هزار آتش جوان
دست هزار کودک شیرین بی گناه
چشم هزار دختر بیمار ناتوان
دیر است گالیا
هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست
هرچیز رنگ آتش و خون دارد این زمان
هنگامۀ رهایی لبها ودست هاست
عصیان زندگی است
در روی من مخند
شیرینی نگاه تو بر من حرام باد
بر من حرام باد از این پس شراب و عشق
بر من حرام باد تپش های قلب شاد
یاران من به بند
در دخمه های تیره و نمناک باغشاه
در عزلت تب آور تبعیدگاه خارک
در هر کنار و گوشۀ این دوزخ سیاه
زود است گالیا
در گوش من فسانۀ دلدادگی مخوان
اکنون ز من ترانۀ شوریدگی مخواه
زود است گالیا! نرسیده است کاروان
روزی که بازوان بلورین صبحدم
برداشت تیغ و پردۀ تاریک شب شکافت
روزی که آفتاب
از هرچه دریچه تافت
روزی که گونه و لب یاران هم نبرد
رنگ نشاط و خندۀ گم گشته بازیافت
من نیز باز خواهم گردید آن زمان
سوی ترانه ها و غزلها و بوسه ها
سوی بهارهای دل انگیز گل فشان
سوی تو
عشق من