پلک هایت را بگشا

اعتمادی در چشم تو می بینم
پلک هایت را بگشا تا خورشید تابستانی را حس کنم
روزهایی تازه
یادگارانی شیرین
و صدایی مواج تر از موج علف های بیابانی با من هست
پلک هایت را بگشا.
تو کلام همراهی هستی
و صدایت مثل عطر شکوفه شیرین است
گیسوانت را در پنجره جاری کن
و طلوع شبنم ها را در گلدان ها.
دوست می دارم
در فراسوی تمام ولگردی هایم با تو باشم
پلک هایت را بگشا.
دعوتی تابستانی دارم
در اطاقی که صدای ساز ولگرد خیابانی
توی قاب غمناک پنجره هایش می ریزد
در اطاقی که شبانه در مهتاب دلسرد زمستانی
به تماشای بهاران اندامت برمی گردم
پلک هایت را بگشا.
دعوتی تابستانی دارم
سرنوشتم را در فنجان ها می خوانی،می دانم.
دردمندی هایم را باید بنویسم
چشم های تو از رازی سوزنده سخن می گوید
اعتمادی در چشم تو می بینم
پلک هایت را بگشا.